en
Feedback
تریاق

تریاق

Open in Telegram

«نویسنده نیستم و حتی هیچکس» " امیرحسین پاینده " راه ارتباطی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=520896491 کتاب منتشر شده: کنار سایه‌ها چنل دوم: @bevaqtetanhaei

Show more
1 261
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-730 days
Posts Archive
امشب واژه‌های شعرم را از میان مشت‌های تو برمی‌دارم انگار، تمامِ عمرم افسانه‌ای باورنکردنی‌ست و احساس می‌کنم از خواب‌های کودکی‌ام تا بی‌خوابی‌های جوانی به تو فکر می‌کردم به دست‌هایی که دردهایم را می‌فهمد و به رنج‌هایم می‌گوید: آرام بگیرید، او تنهاست من، فقط و‌ فقط کنار تو من می‌شوم وگرنه که تل‌ خاکی دورافتاده از خانه‌ام که باد و آفتاب و باران وجودم را به سراشیبیِ فرسایش می‌کشاند فردا هم که واژه‌هایم را گم کنم به سراغت می‌آیم مشت‌هایت را باز می‌کنم و واژه‌هایت را برای شعری دیگر سوغاتی می‌برم. @taaryagh 🫀

به خانه باز خواهیم گشت عزیزم از امواج پرتلاطم رنج‌‌ها عبور خواهیم کرد از دست این جانی‌های خون‌خوارِ کثیف نجات پیدا خواهیم کرد بار دگر ذره‌وار رقص‌کنان خواهیم آمد پرده‌های خیال را کنار خواهیم زد و دیوانه‌وار به آغوش هم پناه خواهیم برد خسته از جنگیدن و ایستادن به خانه باز خواهیم گشت عزیزم سفره‌ی دل را باز خواهیم کرد و در آرامشی ملکوتی به خوابی آسوده خواهیم رفت تا صبحی دیگر که خانه را ترک کنیم و باز هم به خانه برگردیم دست‌به‌دست آزاد آزاد رها. @taaryagh 🌊

اینک زمانِ محوشدن است از حافظه‌‌ات از دشت چشمانت از زمین از خودم از من عبور می‌کند هر لحظه و آنگاه تمام رنگ‌ها، شب می‌شوند زندگی، شب می‌شود و کبوترها پرواز می‌کنند و پرده‌ی شب را می‌کشند بر هیبت روزهای سپری‌شده. @taaryagh 🕊

صدای زوزه گرگی گرسنه می‌آمد، در خیال صدای سم اسبی هراسان از مرگ می‌آمد، در خیال زرد شد هر ترس ترس شد هر هیبت و هر هیبت از ایستادن به لرز پیوست این من بودم که زرد می‌شدم که حضورم در هاله‌ای از ابهام خشکید که تمام جوانی‌ام‌، از تمام پنجره‌های باز و نیمه‌باز شهر به سقوط پیوست صدای شلیک گلوله به کمر یک گل می‌آمد، در خیال صدای قدم‌های مردی هراسان از مرگ می‌آمد، اما نه در خیال آن مرد من بودم، آن گرگ آن اسب آن گل حتی. @taaryagh 🌙

بنگر به آسمان چه سیاه است! چه باد سردی می‌وزد! و نقب می‌زند بر خلوت ما... آتش حضورت سردی‌ام را گرم می‌کند و قلبم را می‌سوزاند لخت می‌شوم از سر تا پا چهره‌به‌چهره با باد نفس‌به‌نفس با تو و زخم‌های به‌جامانده از وطن را به‌سوی هجوم باد می‌گیرم خشک می‌شوم و به زمین می‌ریزم و خصومتم با آینه را خصومتم با سایه‌هایم که در آفتاب جامانده‌اند را خصومتم‌ با انعکاس چهره‌ای مبهوت، در تمام آب‌های زلال و آلوده را برای چند لحظه‌، کنار می‌گذارم و زیرلب‌ زمزمه می‌کنم: بنگر به آسمان... @taaryagh 🌘

Repost from N/a
پارسال، در همین روزهای پاییزی، مشغول نوشتن شعرهای کتابم‌ بودم. «کنار سایه‌ها» نخستین کتاب چاپ‌شده من است؛ شخصی و مستقل. هر با
پارسال، در همین روزهای پاییزی، مشغول نوشتن شعرهای کتابم‌ بودم. «کنار سایه‌ها» نخستین کتاب چاپ‌شده من است؛ شخصی و مستقل. هر بار که به آن سر می‌زنم، ردّی از خامی، تردید و لغزش‌های ناگزیر آغاز راه را در آن می‌بینم. سطرهایی که می‌توانستند پخته‌تر باشند، حس‌هایی که کمی بیش از اندازه بروز داده‌شده‌اند و اضطراب پنهانیِ یک نویسنده تازه‌کار که در میان سطرها نفس می‌کشد. نمی‌دانم اگر این کتاب با دیدگاه و معیارهای استادان بزرگ سنجیده شود،‌ آیا اشتباهات آن، از انگشتان دست بالاتر می‌رود یا نه! اما به هر ترتیب بهترین کاری بود که می‌توانستم برای خودم انجام دهم و آن پنجاه شعر برای من بسیار عزیز و ارزشمند است. این کتاب، تکه‌هایی‌ست از رنج‌ها، ترس‌ها و شادی‌ها در این بیست‌وچند سال زندگی‌ام. خواسته‌‌ام‌ این بوده تا این مجموعه کوچک، بستری باشد برای سُریدن و زخمی‌شدن، زمین‌خوردن و دوباره برخاستن.

@taaryagh ⭐️ داستان کوتاه « شک » « بخش پنجم - پایانی - » ۵. پایان (برداشت آزاد) دیشب دقیقاً همون‌طوری گذشت که توی اون دوتا کاغذ به‌هم‌چسبیده نوشته شده بود. دوباره صدای زنگِ در میاد. سعی می‌کنم توجهی نکنم. تصمیمی برای باز کردنِ در ندارم. ساعت نزدیک هشتِ صبحه. کلاغ‌هایی که روی بومِ همسایه نشستن، صدای گوش‌خراششون توی فضا می‌پیچه. سعی می‌کنم به هیچ‌چیزی فکر نکنم. فقط آب می‌ریزم توی کتری، می‌ذارمش روی گاز، تا چای دم بکشم و برم سرِ کار. اما باید بی‌صدا انجامش بدم. انقدر بی‌صدا که خودم هم باورم بشه توی خونه نیستم. آب رو می‌ذارم جوش بیاد. حالا باید منتظر بمونم. منتظر موندن، بعد از بلاتکلیفی، یکی از طاقت‌فرساترین کارهای دنیاست. جایی که زمان یخ می‌زنه. گیر می‌کنی توی یه چرخه‌ی تکراری. اما اینم جزئی از زندگیه. شاید بشه معنیِ زندگی رو خلاصه کرد توی همین دو کلمه: انتظار و بلاتکلیفی. هنوز کامل به خودم نیومدم. اضطراب از سر و صورتم لبریزه. تپش قلبم باعث درد خفیفی توی قفسه‌ی سینم شده. به‌نظر می‌رسه کسی که پشت در بود، دیگه رفته. نه صدای در میاد، نه نفس‌کشیدن، نه حرکتی. ---- – چرا انقدر می‌ترسی؟ تو دیوونه شدی مهرداد! کسی با تو کاری نداره. فکر کردی چقدر مهمی که کلِ آدم‌های این شهرِ گندگرفته بخوان دست به دست هم بدن تا آزارت بدن؟ همه‌ی دوست‌هات ازت فراری‌ان. تو محکومی به تنهایی، مهرداد. خفه‌خون بگیر و به زندگیِ تکراری و مسخرت ادامه بده. تمومش کن... خستم کردی! – چرا؟ واقعاً می‌پرسی چرا؟ معلومه اونا دستشون توی یه کاسه‌ست. همه‌شون هم‌دیگه رو می‌شناسن. این وسط منو ایستگاه کردن! همه‌چیز سرِ جاشه، ولی توی زندگیِ من انگار هیچی سرِ جاش نیست. من دارم می‌گم اونا دارن سعی می‌کنن دیوونه‌ت کنن. دارن از پا درت میارن. همه‌شون دارن نقش بازی می‌کنن. همه‌ی دوستت دارم‌ها دروغه؛ حتی ازت متنفرم‌ها. من توی یه فیلم بزرگ گیر افتادم که نقش اولش منم، ولی کسی فیلمنامه رو دستم نداده تا بدونم چی باید بگم. همه‌ی شکست‌هام الکی بوده؛ بی‌خود دهن خودمو سرویس کردم. پیروزی‌هام هم الکی بودن؛ بی‌خود دلم خوش بوده. بی‌خود وسط این نمایش خودمو عَن کردم. اگه منو دست انداخته باشن تا همین چس‌تومن پولی که جمع کردم رو از چنگم دربیارن چی؟اگه یه روز تفنگ بذارن روی پیشونیم تا به کرده و نکرده‌هام اعتراف کنم چی؟ نه، همشون خبر دارن از من، از همه‌چیز من. اگه هرجا می‌رم دوربین داشته باشن و منو زیر نظر گرفته باشن چی؟ توی خونه هم حتی آرامش ندارم. حتی وقتی دارم پیاده یه مسیر رو می‌رم، انگار یه نفر دنبالم می‌کنه. برمی‌گردم و نگاه می‌کنم، ولی کسی نیست. نه، اینا توهم نیست... همشون منو دست انداختن. عوضی‌های خون‌خور. ---- «مهرداد! چی‌کار می‌کنی؟» به خودم اومدم. یکی داشت ازم سؤال می‌پرسید. سؤالی با محوریتِ فضولیِ مطلق! صدا از پشتِ در می‌اومد. دوباره صدای زنگِ در اومد. «مهرداد، چرا در رو باز نمی‌کنی؟» صدایی که می‌شنیدم، صدای خودم بود. کیه پشتِ این در؟ رفتم و در رو باز کردم. هیچ‌کس اون‌جا نبود. دختری با سرعت از پله‌ها بالا می‌اومد. نگاهی به من کرد و لبخند زد. کمی گیج شدم. سرم رو پایین انداختم، اون‌قدر پایین که انگار وزنه‌ی صد کیلویی آویزونِ گردنم کرده باشن. جلوی پام چندتا کاغذ افتاده بود. خم شدم، برداشتمشون. شروع کردم به خوندن نوشته‌ها: «چرا؟ واقعاً می‌پرسی چرا؟ معلومه اونا دستشون توی یه کاسه‌ست...» @taaryagh ⭐️

@taaryagh 🌙 داستان کوتاه « شک » « بخش چهارم » ۴. کاغذها ساعت‌ها گذشتن و شب رو هدیه آوردن؛ سکوت، دلهره، دلتنگی و فکرهای به‌هم‌ریخته رو هدیه آوردن. پنجره نیمه‌بازه. باد خنکی وارد خونه میشه که باعث میشه بدنم می‌لرزه. آدم باید یکی رو توی زندگی داشته باشه که بی‌محابا حرفاشو بهش بزنه. ولی من می‌ترسم... چون همه دنبال اینن که منو زمین بزنن. باید به چی دلخوش کنم؟‌ به هیچی جز بادی که از لای در به داخل خونه پناه میاره نمی‌تونم دلخوش باشم. خواب از چشمام سرازیر شده. سیاستِ شب اینه که تورو توی فکر فرو ببره، تورو توی سیاهی رها کنه تا دست‌وپا بزنی دنبال راهی که هرچی بیشتر می‌گذره، باعث میشه توی عمق خودت غرق بشی. صبح هم معلوم نیست خودتی که از خواب بیدار شدی یا یکی دیگه‌ست. آدم‌ها هر شب که می‌خوابن، صبحش احتمالاً به یه شخص دیگه‌ای تبدیل شدن. پاشدم یه لیوان آب خوردم. آب پرید تو گلوم. سرفه، سرفه، سرفه. لیوان از دستم ول شد و افتاد، ولی نشکست. این من بودم که داشتم می‌شکستم! احساس کردم خودم یه لیوان شکسته‌ام که پخش شده کف آشپزخونه. @taaryagh 🌙 برگشتم پشت میز. کاغذها سفید بودن. مگه من تمام این مدت نمی‌نوشتم؟ پس نوشته‌هام کو؟ همه‌چیز رو ول کردم و رفتم توی اتاق. بهترین راه برای رها شدن از توهم، خیال، واقعیت و هر کوفت و زهرماری که بگی، خوابیدنه. ولی اگه توی خواب بیان سراغم چی؟ نه... مزخرفه. درِ خونه قفله. اینجا دیگه هیچ‌کس نیست دنبالم باشه. هیچ‌کس... جز خودم. مگه این‌که خودم دستم با اونا توی یه کاسه باشه! مدام با خودم زمزمه می‌کردم: این فیلم کی تموم می‌شه؟ این نقش‌بازی‌کردن‌هاشون کی منو رها می‌کنه؟ ریشه‌ی دست‌هام رو می‌کَندم. ناخن‌هامو با دندون مثل تخمه‌ی آفتابگردون می‌شکستم. خوابم می‌اومد. باید می‌خوابیدم. صدای باد از پنجره‌ی بسته‌ی اتاق حواسمو پرت می‌کرد. مثل این بود که از دستِ کسی فرار کرده و آخرین پناهگاهش همین اتاقِ کهنه‌ی من بود. چشم‌هامو بستم... با صدای زنگِ در به خودم اومدم. صدای گنجشک‌ها می‌اومد و نوری خسته از پنجره روی تنِ اتاقم حرکت می‌کرد. کیه این وقتِ صبح؟ @taaryagh 🌙

@taaryagh 💫 داستان کوتاه « شک » « بخش سوم » ۳. اتاق هرچی یادم بود رو تا الان نوشتم. وقتی به‌هوش اومدم، اولین چیزی که شنیدم صدای پارسِ یه سگِ ولگرد بود که توی کوچه دنبال غذا می‌گشت. آرنجِ دستِ راستم زخمی شده بود. یه خراش کوچیک هم روی چونه‌م نقش بسته. کاغذها رو خیلی مرتب جلوی خودم چیدم. میز کارم رو خالی کردم، فقط چندتا برگه‌ست و یه خودکارِ بیکِ آبی. دارم می‌نویسم، ولی نمی‌دونم برای چی. هوا تاریک شده. ذهنم درد می‌کنه... انگار یکی دریل گذاشته روی استخونِ جمجمم. خوابم میاد، ولی می‌دونم به‌محض این‌که برم توی رخت‌خواب، خواب از سرم می‌پره. آسمون خالیه. قابِ آسمون مثل تصویر یه ذهنِ توخالیه. چشمامو که می‌بندم، تصویرِ محوِ خودم رو می‌بینم. @taaryagh 💫 انگار یه سری چیزها رو یادم رفته. دارم به این فکر می‌کنم که این کاغذهای روی میز رو الان نوشتم، یا قبلاً نوشته شده بودن. خط، خطِ خودمه، ولی جوهری که باهاش نوشته شده، انگار مالِ خیلی قبل‌تره... تازه نیست. کاغذها هم بوی کهنگی می‌دن. هیچی سر جاش نیست. شاید منم دستم با اونا توی یه کاسه‌ست. دارم می‌خندم. خیلی بلند می‌خندم. دیوونه شدی، مهرداد؟‌ کاغذها رو کنار می‌زنم. نوشته‌ها ادامه دارن. دو تا برگه‌ن که به هم چسبیدن. می‌خونمشون... باورم نمی‌شه. اونا دارن اذیتم می‌کنن. می‌دونستم... کل دنیا دست به دست هم دادن تا منو زمین بزنن. انگار یکی برام داستان نوشته. باورم نمی‌شه. زمان می‌گذره... و من حل می‌شم توی ثانیه‌ها. گذشت... و نفهمیدم کی صبح شد. دیشب چی به سرم اومده؟ یادم نمیاد. با صدای زنگِ در به خودم اومدم. کیه این وقتِ صبح؟ @taaryagh 💫

@taaryagh داستان کوتاه « شک » « بخش دوم » ۲. خیابون هوا گرم بود، ولی بادِ خنکِ ریزی از بین لباس‌هام به پوستم می‌لغزید که باعث می‌شد عرقی که از زیر بغل تا روی شکمم حرکت می‌کرد رو کمی خشک کنه. تنها بودم. ولی واقعاً تنها بودم؟ واقعاً حالم بد بود‌. خیلی بد. احساس کردم کسی پشت سرمه و داره دنبالم میاد. برگشتم و نگاه کردم... هیچ‌کس نبود. ولی اون سمت خیابون، یه نفر داشت زیرچشمی نگاهم می‌کرد: پسربچه‌ای با کلاه بیسبالی بنفش. باورتون میشه؟ بنفش! اونم نه بنفش معمولی — یه بنفش جیغ و مسخره. همون رنگی که ازش بدم میاد. چرا باید رنگ کلاهش همون رنگی باشه که منو منزجر می‌کنه؟ برگِ درختی تنومند که انگار سال‌ها منتظر بود خودش رو از شاخه پرت کنه پایین، آروم‌آروم چرخید و روی شونه‌هام نشست. اما این نشستن فقط چند صدم ثانیه طول کشید؛ چون اصرارش به افتادن، بیشتر از میلش به موندن روی شونه‌های من بود. ماشینی کنارم ایستاد. راننده شیشه رو پایین داد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌اومد پرسید: «می‌خوام برم قبرستونِ باغ رضوان. کدوم‌وری باید برم؟» می‌خواستم بگم: همین مسیر رو با سرعت صد‌و‌چهل تا برو، بعد فرمون رو یه لحظه بچرخون سمتِ اولین درختی که دیدی. ولی فقط گفتم: «نمی‌دونم.» می‌دونستم... ولی حوصله‌ی آدرس دادن نداشتم. این همه آدم! چرا باید از من آدرس بپرسه؟ @taaryagh ✨ جلوتر، صدای سرفه‌ی خِلط‌دارِ زنی به گوشم خورد. با صدای ضعیفی گفت: «پسرجون، یه ده، بیست تومن داری به ما بدی؟» فکر کردم: با ده بیست تومن دقیقاً می‌خواد چیکار کنه؟ کرایه‌ی تاکسی توی یه مسیر مستقیم و بدون ترافیک از ده بیست تومن هم بیشتر میشه. گفتم: «آره.» دست کردم توی جیبم. شونزده تومنی که ته جیبم مونده بود و داشت می‌پوسید، درآوردم و دادم بهش. گفت: «خیر ببینی پسرجون.» گفتم: «بد دیدم.» پرسید: «چی می‌گی؟» گفتم: «شر و ور.» به راهم ادامه دادم. به این فکر کردم که این همه آدم، چرا باید از من پول بخواد؟ توی مسیر، صفِ طولانیِ نونوایی بدجوری توی چشم می‌زد. بوی نون بربری داغ، عقل از سرم می‌پروند. همه‌ی سرها به طرفم چرخیدن و نگاهم کردن — همه‌ی مردهایی که توی صف مردونه بودن و تنها دختری که توی صف زنونه منتظر بود. اون دختر به من لبخند زد. کمی گیج شدم. سرم رو پایین انداختم، اون‌قدر پایین که انگار وزنه‌ی صد کیلویی آویزونِ گردنم کرده باشن. چرا باید به من لبخند می‌زد؟ صدای گنجشک‌ها توی سرم می‌رقصید. هم‌زمان با اونا، صدای فحش‌های رکیکِ راننده‌ تاکسیِ پیری هم توی ذهنم چرخید. نزدیک خونه بودم. پام رفت توی چاله‌ی آب و کل کتونی پای راستم خیس شد. شلوار سیاهم از لکه‌های گِل و آب پُر شد. چرا این چاله باید دقیقاً جلوی پای من باشه؟ منی که همیشه حواسم هست کجا پامو می‌ذارم... اصلاً اینجا همچین چاله‌ای نبود!من این خیابون رو مثل کف دستم می‌شناسم. کف دست چپ و راست. واقعاً مثل هر دوتا کف دستم این مسیر رو می‌شناسم. مسیر ادامه پیدا کرد، مثل طرحی که یه پیرمردِ در آستانه‌ی مرگ کشیده باشه. رسیدم خونه. شیر آب باز بود و چراغ‌ها روشن. من موقع رفتن آب رو بسته بودم و چراغ‌ها رو خاموش کرده بودم. کسی اومده بود توی خونه؟! سرم گیج رفت. افتادم کفِ آشپزخونه. @taaryagh

@taaryagh 🌟 داستان کوتاه « شک » « بخش اول » ۱. شک چرا؟ واقعاً می‌پرسی چرا؟ معلومه اونا دستشون توی یه کاسه‌ست. همه‌شون هم‌دیگه رو می‌شناسن. این وسط منو ایستگاه کردن! همه‌چیز سرِ جاشه، ولی توی زندگیِ من انگار هیچی سرِ جاش نیست. من دارم می‌گم اونا دارن سعی می‌کنن دیوونه‌ت کنن. دارن از پا درت میارن. همه‌شون دارن نقش بازی می‌کنن. همه‌ی دوستت دارم‌ها دروغه؛ حتی ازت متنفرم‌ها. من توی یه فیلم بزرگ گیر افتادم که نقش اولش منم، ولی کسی فیلمنامه رو دستم نداده تا بدونم چی باید بگم. همه‌ی شکست‌هام الکی بوده؛ بی‌خود دهن خودمو سرویس کردم. پیروزی‌هام هم الکی بودن؛ بی‌خود دلم خوش بوده. بی‌خود وسط این نمایش خودمو عَن کردم. اگه منو دست انداخته باشن تا همین چس‌تومن پولی که جمع کردم رو از چنگم دربیارن چی؟اگه یه روز تفنگ بذارن روی پیشونیم تا به کرده و نکرده‌هام اعتراف کنم چی؟ نه، همشون خبر دارن از من، از همه‌چیز من. اگه هرجا می‌رم دوربین داشته باشن و منو زیر نظر گرفته باشن چی؟ توی خونه هم حتی آرامش ندارم. حتی وقتی دارم پیاده یه مسیر رو می‌رم، انگار یه نفر دنبالم می‌کنه. برمی‌گردم و نگاه می‌کنم، ولی کسی نیست. نه، اینا توهم نیست... همشون منو دست انداختن. عوضی‌های خون‌خور. @taaryagh 🌟 «مهرداد، چی‌کار می‌کنی؟» به خودم اومدم. یکی ازم سوالی پرسید — سوالی با محوریتِ فضولیِ مطلق! «هی رضا، هیچی... دارم ویراستاری یه داستانی رو انجام می‌دم.» «توی اتاق کارت چرا داری سیگار می‌کشی؟ رئیس بفهمه حتماً چرت‌وپرت پیچت می‌کنه.» گورِ بابای رئیس. توی دلم اینو گفتم و سیگار رو خاموش کردم. حواسم سرِ جاش نبود. چی‌کار باید می‌کردم؟ چی باید می‌گفتم؟ تیک‌تاکِ ساعتِ کهنه‌ی روی دیوارِ نم‌گرفته‌ی این اتاقِ بی‌پنجره، مثل تبر به کمر یه درخت، مدام به شقیقه‌هام ضربه می‌زد. «حواسم نبود رضا. حالا برو... می‌خوام اینو امروز تموم کنم.» آوای «هوم» ـی که از ته حلقِ رضا بیرون اومد، شبیه خمیازه‌ی یه خرس پیر بود که داره به خواب عمیق فرو می‌ره. بعد اتاق رو ترک کرد. داشتم به این فکر می‌کردم که در نزد و اومد تو. هیچ عذرخواهی‌ای هم نکرد که مصدع اوقاتم شده؛ موقع رفتن هم نه آرزوی موفقیت کرد، نه حتی یه خداحافظی خشک و خالی. به‌هرحال، دلم می‌خواست داد بزنم: گورِ بابای احمقت، رضا! ولی همه‌ی این فریادها فقط توی دلم شکل می‌گرفت، همون‌جا خشک می‌شد و در نهایت با چند سرفه‌ی خشک از بین لب‌هام بیرون می‌زد و با هوای خفه‌ی اتاق قاطی می‌شد. این فکر که منو دست انداختن، دیوونم کرد. کار رو نصفه ول کردم. انتشارات رو رها کردم و بی‌توجه به اینکه ساعت کاریم هنوز تموم نشده، از اون‌جا زدم بیرون. هوا خنک بود، ولی یه گرمای ریز از بین لباس‌هام به پوستم می‌لغزید که باعث می‌شد از زیر بغل تا روی شکمم حرکت آروم عرق بدنم رو احساس کنم. حالا دیگه تنها بودم. واقعاً تنها بودم؟ یا هنوز داشتن دنبالم می‌کردن؟ واقعاً حالم بد بود. خیلی بد. @taaryagh 🌟

«شک» هیچ‌چیز واقعی نیست، جز لحظه‌هایی که از ذهنم فرار می‌کنن. هر بار که می‌نویسم، مطمئنم دارم از خودم فاصله می‌گیرم. جوهر هنو
«شک» هیچ‌چیز واقعی نیست، جز لحظه‌هایی که از ذهنم فرار می‌کنن. هر بار که می‌نویسم، مطمئنم دارم از خودم فاصله می‌گیرم. جوهر هنوز خشک نشده که کلماتم غریبه می‌شن. انگار کسی پشت سرم ایستاده، دستم رو گرفته و داره جای من می‌نویسه. شاید من، فقط سایه‌ای باشم از مهردادی که قبلاً وجود داشته. شاید هم اون، سایه‌ی منه. فرقی نمی‌کنه چون در پایان، هر دو روی یک کاغذ سفید محو می‌شیم. @taaryagh 👥

Repost from N/a
چند روز پیش، سرِ کار تقریباً زیر ۲۴ ساعت یه داستان خیلی‌ کوتاه نوشتم. فقط باید یه ویرایش ریزی بکنم. هروقت حوصله کنم ویرایش می‌کنم پارت به پارت می‌ذارم تو تریاق. داستان رو توی ۵ بخش کوتاه نوشتم. توی ۵ روز متوالی می‌ذارم دیگه به‌زودی.

ای پرنده‌ی محزون آیا روزی خواهد رسید که در سکوت این شب‌های سیاه‌تر از انتهای نور صدای شلیک به گوش‌هایمان اصابت نکند؟ ای پرنده‌ی محزون آیا روزی خواهد رسید که دست‌هایم راحت و آسوده به انار‌های در انتظار چیده‌شدن برسد؟ آن‌جا که در آستانه‌ی خودم ایستاده‌ام تا نقشِ لبخندهایی که با لب‌هایم غریبه شده‌اند به چهره‌ی پر اضطرابم برگردد و از باغ به‌جای صدای شلیک به گل‌ها آواز دختربچه‌ای تنها میانِ قلبم قدم بگذارد بخوان پرنده‌ی محزون از رنج گل‌ها از ریزش اندوه‌های متروک به اعماق زمین و محو‌ شدن این هیبتِ تنها در سایه‌‌ی درختان سرسبز ای پرنده‌ی محزون بخوان و پرده‌ی آسمان را بکش این مرگین‌کمان‌های در آسمان را از میان ببر و صبحی تازه و آزاد را بر آسمان این شهر اندوهگین بنشان. @taaryagh 🕊

Repost from N/a
پیشنهاد بدید درباره طریقه‌ی به اشتراک گذاشتن داستان‌ها. پی‌دی‌اف، پارت به پارت گذاشتن توی چنل، توی سایت ویرگول یا سایت بلاگر گوگل. نمی‌دونم. اگه نظر یا پیشنهاد کارسازی دارین حتماً بگین که کمک کنه در سهولت خوندن و دیده شدن بهتر داستان‌ها. مرسی.🩶 (راه ارتباطی توی بایو چنل‌ها هست)

Repost from N/a
یه مدتی داشتم روی یه داستان بلند کار می‌کردم ولی فعلا استاپ زدم. چون واقعاً از لحاظ ذهنی آمادگی ندارم. شرایط اجتماعی و اقتصادی کشور و افسردگیم و شرایط کاریم و ناامیدی‌های ناگهانی توی نوشتن، مانع بزرگی شدن جلوم. ولی... می‌خوام یه مدتی یک سری داستان‌های کوتاه بنویسم و همه این داستان‌های کوتاه رو با شما به اشتراک بذارم. قول میدین از این داستان‌های کوتاه حمایت کنین که من برم تو کارش یا نه، برم پی کارم؟ 🙍🏻‍♂

با نوشته‌های من اعم از شعر، دلنوشت، متن‌های کوتاه، داستانی و... ارتباط برقرار می‌کنید؟ بیشتر با کدوم سبک‌ها ارتباط می‌گیرید که براتون توی همون مایه‌ها بنویسم اگه بتونم. بگید اگه حوصله داشتید، می‌خونم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=520896491 👈🏼

نمک‌ها خورده شد و نمکدان‌ها شکست شوریِ زیاد دیوانه می‌کند آدم را همین است دیگر تف می‌کنند بر سر سفره عوق می‌زنند بر فرش خانه خواندم شعری از نصرت همین حالا انتهایش این بود: « همه‌جا تاریک همه دل‌ها سنگ همه لب‌ها سرد همه‌جا بیرنگ » این است رسم آدم‌ها من هم آدمم دیگر کورم خرم گاوم... دور از جنابت آینه! با خودم بودم. سفره، تف‌آلود فرش، آلوده از پس‌‌داده‌های معده‌ای خراب سفره‌ای دیگر پهن می‌کنم فرشی دیگر حتی حالا وقت نمک خوردن است دوستان بفرمایید، این هم از نمکدان‌ها. @taaryagh 🌙

با اینکه هنوز چند جلد کتاب باقی مونده ولی دیگه فروشش توی این چنل برام تموم شد. روزهای جالب و سختی رو گذروندم توی‌ این مدتی که تصمیم گرفتم کتاب چاپ کنم و بعدش فرایند چاپش و بعد هم فروشش... در کل گذشت و قصدم‌ بیشتر آشنایی با محیط و اتفاقاتِ حولِ چاپ کتاب و قراردادها و این چیزا بود و البته دوست داشتم کسایی که بهم نزدیکن عجالتا یه کتابی از من داشته باشن، چون عمر آدمی به تار مویی بنده. خیلی ممنونم از کسایی که کتابمو‌ خریدن‌ و لطف بزرگی کردن. 💙🙌🏼 و کلی ممنونم از خواهرای عزیزم، صنم و صدف از رفیق‌های گرمابه و گلستانم، عماد و سروش و معین و از یاور همیشه مومنم، سها. با آرزوی روزهای بهتر و به امید آزادی و نوشتن با دست‌های باز. 🌻🩶✨ @taaryagh 🫀

بزرگ‌ترین دروغ‌ها را به خودم گفتم «تو می‌توانی بنویسی» اشک‌‌ها که ریخته شد جمع‌شان کردم یک رودخانه ساختم غرق‌شان کردم همین‌ها را نوشتم و به خودم دروغ گفتم «تو می‌توانی بنویسی» دروغ‌ از واقعیت باورپذیرتر بود آنجا که ستارگانش هنوز جرئت چشمک زدن داشتند جایی که خنده نمی‌رویید ولی اشک‌ها جاری بودند برای جاری شدن یک نهر کوچک یا رودخانه یا دریا دروغ گفتم که بتوانم زندگی کنم جایی که آسوده زندگی کردن پایه‌ی خیال‌بافی‌ها بود «تو می‌توانی بنویسی» و همین کافی بود تا زنده بمانم من باید اینجا زنده می‌ماندم جایی که پس از خوبی کردن‌ها دست‌هایم را با خارِ گل‌هایی که هدیه می‌دادم زخم می‌کردند جایی که ایستادن جگر می‌خواست و قامت‌ها را تبر می‌زدند جایی که حرف‌ زدن جگر می‌خواست و لب‌ها را منگنه می‌زدند جایی که عاشق شدن جگر می‌خواست و در دلت نفرت می‌کاشتند برای همین به خودم دروغ می‌گویم هنوز که «تو می‌توانی بنویسی». @taaryagh 🌒