en
Feedback
* بزم سرخوشان*

* بزم سرخوشان*

Open in Telegram

آمدم باز تا چنان گردم**که چو خورشید جمله جان گردم سر خم رحیق بگشایم**سرده بزم سرخوشان گردم @Aztohastimmaagarhastim (ارتباط با ادمین)

Show more
385
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
🌷💫🕊 من پاییز را جارو می‌کنم، زمستان را پارو می‌کنم، تابستان را می‌شویَم تا همیشه بهار باشد. من رفتگرم،آفتاب و آب و باد   همکاران من هستند اما کاش می‌توانستم دل‌های مردم را هم آب و جارو کنم! ✍ #قیصر_امین_پور

🌼🕊 بویِ روزه‌دار عطرِ سراپردهٔ قدوسیّت است، بر همه عطرهای عالم مقدّم دار چون دوست آن را می‌پسندد. حضرت محمّد(ص)💚
🌼🕊                 بویِ روزه‌دار      عطرِ سراپردهٔ قدوسیّت است،     بر همه عطرهای عالم مقدّم دار      چون دوست آن را می‌پسندد.         حضرت محمّد(ص)💚   

🔅 بیازمای! زیان نخواهی دید: فقط بچّه‌ها هستند که روحِ ما را به بلوری نازک‌تر و نرم‌تر از بخارِ روی شیشه‌ی پنجره‌های زمستانی تبدیل می‌کنند که مختصری حرارت، می‌تواند آن را به قطره‌های اشکِ جاری مُبدّل کند و فقط با چنان روحی‌ست که می‌توانی عشق را به عمقِ اقیانوس‌ها ادراک کنی و تنها در پناهِ چنین ادراکی‌ست که قادری در بی‌زمانی و بی‌تاریخیِ پویایی،           زندگی را دریابی...
📚 #یک_عاشقانه‌ی_آرام ✍ #نادر_ابراهیمی

🔅 بیازمای! زیان نخواهی دید: فقط بچّه‌ها هستند که روحِ ما را به بلوری نازک‌تر و نرم‌تر از بخارِ روی شیشه‌ی پنجره‌های زمستانی تبدیل می‌کنند که مختصری حرارت، می‌تواند آن را به قطره‌های اشکِ جاری مُبدّل کند و فقط با چنان روحی‌ست که می‌توانی عشق را به عمقِ اقیانوس‌ها ادراک کنی و تنها در پناهِ چنین ادراکی‌ست که قادری در بی‌زمانی و بی‌تاریخیِ پویایی،           زندگی را دریابی...
📚 #یک_عاشقانه‌ی_آرام ✍ #نادر_ابراهیمی

محاسبهٔ نفس در کشاکش عقیده‌ها ✍ مهرداد رحمانی صد هزاران فضل داند از علوم جان خود را می‌نداند آن ظلوم این روا وآن ناروا دانی ولیک تو روا یا ناروایی بین تو نیک قیمت هر کاله می‌دانی که چیست قیمت خود را ندانی احمقیست «دفتر سوم مثنوی» در روزگاری که صداها در هم می‌پیچند و هر اندیشه برای اثبات خویش قد می‌کشد، رنجش‌ها نیز هم‌قدِ عقیده‌ها سربرافراشته‌اند. گفت‌وگوها شتابان به داوری می‌لغزند و داوری‌ها بی‌درنگ به مرزبندی. هر رأیی با حرارتی تمام عرضه می‌شود و هر کسی پرچمِ حقانیتِ خویش را بر بام سخن می‌کوبد. گویی حقیقت، میدان هماوردی‌ست که باید در آن دیگری را شکست داد؛ هر عقیده، سنگری می‌شود و هر اختلاف، صف‌آرایی. در چنین هنگامه‌ای، تامل در کلام مولانا چرخشی انسانی در نگاه پدید می‌آورد: «از اصرار بر حقانیتِ نظرمان به پرسش از حقانیتِ خودمان» دعوت او نه به سستی در باور، که به اندکی سخت‌گیری در «خودنگری» است. می‌پرسد: پیش از آن‌که بر درستیِ «رأی خویش» مُصِر باشیم، آیا درستیِ «وجود خویش» را سنجیده‌ایم؟ این جانِ گوینده، در کدام منزل ایستاده است؟ وجودی رواست یا در میان غبارها و زنگارها سرگردان است؟ می‌توان بسیار دانست و برهان آورد، اما از «خویش» بی‌خبر ماند. می‌توان مرزهای حق و باطل را ترسیم کرد، اما نسبت خود را با حق روشن نکرد. آنچه مولانا اصل می‌خواند، «تمرکز بر خویشتن» است در میانهٔ هیاهو. شاید پیش از آن‌که بر حقانیتِ نظرمان پای فشاریم، باید اندکی درنگ کرده، از خود بپرسیم: این سخنی که بر زبانم جاری‌ست، از کدام حال برمی‌خیزد؟ از آرامشی استوار یا از زخمی پنهان؟ از طلبِ حقیقت یا از میلِ غلبه؟ از شفقت یا از خشم؟ این پرسش رو به دیگری ندارد؛ آینه‌ای است که بی‌صدا پیش روی خود می‌گیریم؛ تا پیش از تشخیص خطای دیگری، غبارِ چهره‌ی خویش را دریابیم. اگر این مراقبت درونی جدی گرفته شود، اختلاف‌ها الزاماً از میان نمی‌روند، اما جنسشان تغییر می‌کند و خوی دیگری می‌یابند: سخن، کمتر برای برتری و بیشتر برای روشنی گفته می‌شود؛ تیغ نمی‌شود و پل می‌سازد. @mehrdad_rahmani4

Audio from alirezaenteshary0

🔅 ... او را طعام‌خوردن فرماید در وقتِ سَحَر، آن‌گه بنده را از آن سَحور خوردن (سحری‌خوردن) تعبیه‌های لطیف از غیب بیرون‌آرد و رقمِ دوستی کشد. آری مقصود نه نان‌خوردن است، مقصود آن است تا بنده در کمندِ دوستی افتد، پس طعام‌خوردن بهانه است و سَحور دامِ دوستی را دانه است. این همچنان است که موسی را لیلة‌النار آتش نمودند، آتش بهانه بود و کمند لطف در میان، آن تعبیه بود، ابر سیاه برآمد، و شب تاریک درآمد، و باد عاصف در جستن آمد، بانگ گرگ برخاست و گله در رفتن آمد، و اهل موسی در نالیدن آمد، جهان همه تاریک شده و ظلمت فرو گرفته، موسی بی‌طاقت شده و ز جان خویش به فریاد آمده که: وقت‌است‌کنون‌اگر بخواهی بخشود چون کشته‌شوم دریغ کی‌دارد سود؟ موسی آتش‌زنه برداشت، سنگ زد بر آن و آتش ندید، آن‌گه از دور آتشی بدید و آن همه آشوب و شور بهانه بود، و مقصود در میان آن تعبیه بود. خدایْ گفتی‌: بندهٔ من! این سحور خوردن، دام وصلت است که من نهادم، تا تو برخیزی و در دام دوستی ما افتی! فریشتگان را گوییم: درنگرید بندهٔ‌من از شب‌خیزان است بسم‌الله بر زبان تو برانم گویم: بنویسید که بندهٔ‌من از ذاکران است عطسه بر تو گمارم تا گویی الحمدلله گویم: ببینید بندهٔ‌من از شاکران است سوزی در دلت پدید آرم تا از سر آن سوز گویی آه! گویم: بندهٔ‌من به مِهر ما سوزان‌ است بنده می‌سوزد و می‌زارد، و خدایْ او را می‌نوازد، و الله در دلش نورِ معرفت می‌فزاید و حقیقت کرَم به زبان لطف با بنده می‌گوید:   من آنِ توام تو آنِ من باش ز دل بُستاخی‌کن چرا نشینی تو خجل   گر جرمِ همه‌خلق کنم پاک، بِحِل در مملکتم چه‌کم‌شود؟ مشتی گِل!    
📝#کشف_الاسرار_میبدی

🔅 ... او را طعام‌خوردن فرماید در وقتِ سَحَر، آن‌گه بنده را از آن سَحور خوردن (سحری‌خوردن) تعبیه‌های لطیف از غیب بیرون‌آرد و رقمِ دوستی کشد. آری مقصود نه نان‌خوردن است، مقصود آن است تا بنده در کمندِ دوستی افتد، پس طعام‌خوردن بهانه است و سَحور دامِ دوستی را دانه است. این همچنان است که موسی را لیلة‌النار آتش نمودند، آتش بهانه بود و کمند لطف در میان، آن تعبیه بود، ابر سیاه برآمد، و شب تاریک درآمد، و باد عاصف در جستن آمد، بانگ گرگ برخاست و گله در رفتن آمد، و اهل موسی در نالیدن آمد، جهان همه تاریک شده و ظلمت فرو گرفته، موسی بی‌طاقت شده و ز جان خویش به فریاد آمده که: وقت‌است‌کنون‌اگر بخواهی بخشود چون کشته‌شوم دریغ کی‌دارد سود؟ موسی آتش‌زنه برداشت، سنگ زد بر آن و آتش ندید، آن‌گه از دور آتشی بدید و آن همه آشوب و شور بهانه بود، و مقصود در میان آن تعبیه بود. خدایْ گفتی‌: بندهٔ من! این سحور خوردن، دام وصلت است که من نهادم، تا تو برخیزی و در دام دوستی ما افتی! فریشتگان را گوییم: درنگرید بندهٔ‌من از شب‌خیزان است بسم‌الله بر زبان تو برانم گویم: بنویسید که بندهٔ‌من از ذاکران است عطسه بر تو گمارم تا گویی الحمدلله گویم: ببینید بندهٔ‌من از شاکران است سوزی در دلت پدید آرم تا از سر آن سوز گویی آه! گویم: بندهٔ‌من به مِهر ما سوزان‌ است بنده می‌سوزد و می‌زارد، و خدایْ او را می‌نوازد، و الله در دلش نورِ معرفت می‌فزاید و حقیقت کرَم به زبان لطف با بنده می‌گوید:   من آنِ توام تو آنِ من باش ز دل بُستاخی‌کن چرا نشینی تو خجل   گر جرمِ همه‌خلق کنم پاک، بِحِل در مملکتم چه‌کم‌شود؟ مشتی گِل!    
📝#کشف_الاسرار_میبدی

*خطه ی تبریز و رخِ شمس دین* *ماهی جان راست چو بحر عدن* 🌊🌊🌊🌊🌊 🐟🐠🐟🐠🐟 ✒️خوشنویس: استاد امیر جعفری 🌹🌹🌹🌹🌹

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ💫🌹 باز واشد ز چشمه نوشی همچو بارانِ زلالِ ناز و نگاه باز در جامِ جانِ من سرداد همچو م
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ💫🌹 باز واشد ز چشمه نوشی     همچو بارانِ زلالِ ناز و نگاه باز در جامِ جانِ من سرداد همچو مهتاب باده‌ای دلخواه بازم از دست می‌برد نگهی نگهی چون شرابِ مستی‌بخش چه نگاهی که همچو بوی گلاب     می‌شود در مشامِ جانم پخش آه می‌نوشمت چو شیره‌ی گل چیستی؟           ای نگاه نازآلود تو گلابی گلاب شهدآگین      تو شرابی شرابِ گل‌پالود چه شرابی کز آن پیاله‌ی چشم همچو لغزاب ساغر لبریز می‌چکد خوش به کامِ تشنه‌ی من     آتش‌افروز و آرزو انگیز آه...   پیمانه‌ای دگر که هنوز    می‌گدازد ز تشنگی جگرم چه شرابی تو؟     وه چه شورانگیز   سرکشیدم تو را                    و تشنه‌ترم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ💫🌹
زادروز #هوشنگ_ابتهاج 💚(#سایه)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ💫🌹 باز واشد ز چشمه نوشی     همچو بارانِ زلالِ ناز و نگاه باز در جامِ جانِ من سرداد همچو مهتاب باده‌ای دلخواه بازم از دست می‌برد نگهی نگهی چون شرابِ مستی‌بخش چه نگاهی که همچو بوی گلاب     می‌شود در مشامِ جانم پخش آه می‌نوشمت چو شیره‌ی گل چیستی؟           ای نگاه نازآلود تو گلابی گلاب شهدآگین      تو شرابی شرابِ گل‌پالود چه شرابی کز آن پیاله‌ی چشم همچو لغزاب ساغر لبریز می‌چکد خوش به کامِ تشنه‌ی من     آتش‌افروز و آرزو انگیز آه...   پیمانه‌ای دگر که هنوز    می‌گدازد ز تشنگی جگرم چه شرابی تو؟     وه چه شورانگیز   سرکشیدم تو را                    و تشنه‌ترم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ💫🌹
زادروز #هوشنگ_ابتهاج 💚(#سایه)

🌼💫🕊 جویند همه هلال             و من، ابرویش گیرند همه روزه           و من، گیسویش در دورهٔ این دوازده ماه مرا یک ماه مبارک است                 آن هم رویش
✍حکیم لعلی تبریزی

🕯 سرّ کوزه مولانا آدمیان را چون کوزه‌هایی سربسته می‌بیند، که درون برخی آب حیات؛  و درون برخی دیگر زهر مَمات جمع آمده است. از منظر او، برای پی بردن به راز آدمیان، باید به باطن آن‌ها نگریست. حال آنکه چشم سَر، تنها «ظاهر» کوزه را درمی‌یابد، و سِرّ کوزه، در «باطن» آن است. او می‌گوید رازها به دام هر دیده‌ای نمی‌افتند. دیده‌ای باطن‌بین لازم است. و تنها «چشم جان» است که از پس پرده‌ها، سوسوی رازها را درمی‌یابد. جسم‌ها چون کوزه‌های بسته سَر تا  در این کوزه چه باشد وانگر کوزه‌ی این تن پر از آب حیات کوزه‌ی آن تن پر از زهر ممات گر به مظروفش نظر داری شهی ور به ظرفش عاشقی تو گمرهی دیده‌ی تن دائماً تن‌بین بود دیده‌ی جان، جانِ پر فَن‌بین بود «دفتر ششم» چشم جان اما با انباشتن باز نمی‌شود؛ بلکه با تهی شدن گشوده می‌شود. تا وقتی «من» بر صدر نشسته باشد، راز از پشت پرده چهره نمی‌گشاید. همچون بذر که تا از خویش دست نکشد، جوانه نخواهد زد. و همچون صدف که تا ترک نخورد، گوهرش هویدا نخواهد شد. انسان نیز تا از خویشتن تهی نشود، چشم جانش گشوده نخواهد شد. تهی شدن مهیا کردن عرصه برای حضورِ راز است. محو شدن، تاریکی نیست؛ بلکه جای دادنِ نوری‌ست که پیش‌تر جایی برای تابیدن نداشت. هر جان که می‌گریزد از فقر و نیستی نحسی بود گریزان از دولت و سعود بی محو، کس ز لوح عدم مستفید نیست صلحی فکن میان من و محو ای ودود آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا نی در فزایش آمد و نی رست از رکود تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا نی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود عمری بیازمودی هستی خویش را یک بار نیستی را هم باید آزمود عشق آمدست و گوش کشانمان همی‌کشد هر صبح سوی مکتبِ یوفون بالعهود «غزل ۸۶۳» ✍ مهرداد رحمانی @mehrdad_rahmani4

🤍💫🕊 از بس‌ که آب‌دار بُوَد آن عقیقِ لب حرفش علاجِ تشنگیِ روزه می‌کند ✍ سالک قزوینی
🤍💫🕊   از بس‌ که آب‌دار بُوَد آن عقیقِ لب   حرفش علاجِ تشنگیِ روزه می‌کند       ✍ سالک قزوینی        
    

🔅 💫بدان که روزه رکنی است از ارکان مسلمانی و رسول(ص) گفت که خدای تعالی می‌گوید: «هر نیکویی را به ده مکافات کنند، مگر روزه که آنِ من است خاص و جزای آن من دهم» 💫و خدای تعالی گفت:«حساب مزد کسانی که صبر کنند از شهوت خود، در هیچ حساب نیاید، بلکه از حد بیرون بُود» و گفت رسول(ص):«صبر یک نیمهٔ ایمان است و روزه یک نیمهٔ صبر است» 💫و گفت(ص): «بوی روزه‌دار، نزدیک خدای تعالی، از بوی مُشک خوشتر است» 💫خدای تعالی گوید:«بندهٔ من از طعام و شراب برای من دست‌باز داشته خاص، جزای او من توانم داد» 💫و گفت(ص):«خواب روزه‌دار عبادت است» 💫و گفت(ص):« چون ماه رمضان درآید، درهای بهشت بگشایند و درهای دوزخ ببندند و شیاطین را در بند کنند و منادی آواز دهد که یا طالبِ خیر بیا که وقت توست، و یا جویندهٔ شر بِایست که نه جای توست» 💫و از عظیمیِ فضل اوست که این عبادت را به خود نسبت‌داد و گفت:«الصوم الی و انا اجزی به» اگرچه همه عبادات اوراست، چنان که کعبه را خانهٔ خود خواند و اگرچه همه‌عالم مُلک اوست.                #کیمیای_سعادت              #امام_محمد_غزالی