📚 کتاب بخوانیم...!
Open in Telegram
مطالعه؛ سرچشمهی آگاهی و تغییر!❤ از انتشار کتابهایی که حق نشر آن محفوظ میباشد معذوریم! لینک کانال🌹👇👇👇 https://t.me/BMQketabbekhanem
Show more4 443
Subscribers
+124 hours
-37 days
-1930 days
Posts Archive
4 443
Repost from احسان نوری | Ehsan Noori
🎁کتاب پدر اعتماد به نفس برای دانلود کلیک کنید رایگان PDF
📗یکی از بهترین کتاب های اعتماد به نفس در افغانستان
4 443
📖 سی درس در سی روز رمضان
✍ استاد عبدالظاهر داعی حفظه الله
♥️♥️♥️
#کتاب_بخوانیم...!
@BMQketabbekhanem 📚📚📚
4 443
#کتاب
📖 هزار خورشید تابان
✍ خالد حسینی
رمان "هزار خورشید تابان (A Thousand Splendid Sun)" که به زبان انگلیسی نوشته شده است، روایتگر مردم ستمدیدهی افغانستان است و به داستان زندگی دو زن در دوران اشغال این کشور توسط شوروی و استقرار حکومت طالبان میپردازد. این کتاب هفتهها در گروه پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز قرار داشت.
این رمان پس از رمان بینظیر و محبوب بادبادکباز انتشار یافته و برای خالد حسینی موفقیتهای چشمگیری را به ارمغان آورد.
خالد حسینی در این کتاب تلاش میکند تا زندگی زنانی را روایت کند که دیده نمیشوند اما در حقیقت همین زنان هستند که بیشترین آسیب را از جنگ، خشونت و جهل میبینند. این زنان هستند که قربانی جنگ و موشک میشوند و به سختترین مجازاتها محکوم میشوند و هیچ حقی در زندگی ندارند.
این رمان داستان از خود گذشتگیهای لازم برای حفظ امید و خوشحالی، و قدرت عشق در غلبه بر ترسها است.
چیزی که این رمان را سرزنده و مهیج میکند، دید و دقت حسینی در تار و پود زندگی روزمره و تواناییاش در به تصویر کشیدن طیف وسیعی از احساسات انسانی است.
❤️❤️❤️
#کتاب_بخوانیم...!
@BMQketabbekhanem 📚📚📚
4 443
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
✍ هوشنگ ابتهاج
💔
4 443
ای دریغا چه گلی ریخت به خاک
چه بهاری پژمرد
چه دلی رفت به باد
چه چراغی افسرد
#هوشنگ_ابتهاج
🖤🖤🖤💔💔💔🖤🖤🖤
4 443
قصهی غمانگیز مردی که "ساربان" بود
________
پیرمرد که موهای ژولیده، ریشِ انبوه، ابروانِ درشتِ پیوسته و چشمهای کلان و کشیده داشت، با بالاپوش سیاه زمستانیاش در تابستان و زمستان گشتوگذار میکرد.
همیشه زیرِ لب با خودش نجوا میکرد و آرام آرام حرف میزد و سپس میخندید.
بعد ابروانش درهم میرفت و گویی اندوه جانکاهی درونش را ریزه ریزه میکرد.
هرروز از " سهدکانِ عاشقان و عارفان" بهسوی جادهی "میوند" میآمد و دستانش لای جیبهای بالاپوشش میبود.
هنگامیکه نوجوانها و جوانها با او روبهرو میشدند، دستهجمعی ازش میخواستند که برای شان آواز بخواند؛ از همان آهنگهایی که روزگاری بابِ دهن و دماغِ شمار گستردهای از کابلیان بود.
پیرمرد بهآسانی تن بهخواستِ آنان نمیداد؛ زیرِ لب بهسوی آنان میخندید؛ انگشتِ دست راستش را با لعابِ دهنش تر میکرد؛ اما سرانجام شلهگی آنان حوصلهی او را سر میبُرد و در گوشهی دیوار یا لبِ دکهی دکانی میایستاد و با صدای سوخته و غمگینش میخواند:
"خورشیدِ من! کجایی، سرد است خانهی من...آهاهاهاها..."
باقی کلمات تصنیف یادش میرفت.... بازهم انگشتش را با لعاب دهنش تر میکرد.
جوانان وقتی کاغذی نمییافتند، پشت زرورقِ قُطی سگرت، چند مصرع از شعر فراموش شدهی آهنگش را مینوشتند و او دوباره آهنگ دیگری را ناتمام زمزمه میکرد:
"باز بهگلشن بیا، آبِ رُخِ گُل بریز
شانه به کاکُل بزن، نگهتِ سنبل بریز"
سپس خاموش میشد و سکوت میکرد. جوانان بار دیگر روی زرورقِ قُطی سگرت بیت دیگری از آن غزل را برایش مینوشتند و او دوباره زمزمه میکرد:
"سوخته را سوختن، آبِ حیاتست و بس
آتشِ پروانه را، بر سرِ بلبل بریز...."
باز صدای سوختهاش خاموش میشد....
بعد دانههای عرق روی پیشانیاش بِلبِل میکرد و با اشتیاق میگفت:
"یکدانه سگرت بتی!"
حلقهکنندهگان دوروبرش سیگاری برایش آتش میزدند و او با ولع خاصی دودش را به حلقومش فرو میبُرد. سپس راهش را بهسمت جاده میپیمود.
مردم دوستش داشتند، بزرگان شهر کهنهی کابل میگفتند: بیچاره "ساربان" را که در زمانهی خود در آوازخوانی هممانند نداشته، چند نفر از رقبایش، چیزی خوراندهاند تا به آسیبِ دماغی و روانی دچار شود.(ولله اعلم بالصواب)
مادرم که زنِ مهربان و سادهای بود، آه میکشید و با حسرت میگفت: حتمن به او مغزِ خر دادهاند یا چرسِ خام..."
سالها گذشت و دیگر از ساربان با بالاپوش کهنهی سیاهش خبری نشد.
یکروز ناگهان آگاهی یافتم که او در "پشاور"، در وضعیتِ رقتباری جان دادهاست...
آری! ساربانی که چنددهه صدایش بر جانهای سوخته حکومت میکرد، با حسرت جانکاهی مهمان خاک شد و سپس پر به افلاک کشید.
هرازگاهی که از سهدکان عاشقان و عارفان میگذرم، احساس میکنم که روحِ پیرمرد با بالاپوش کلانِ سیاهش در کوچهها سرگردان است و غمگنانه از سرنوشتِ نامرد و نامردمیهای یارِ سفرکردهاش شَکوه سر میدهد:
"حال که دیوانه شدم میروی
بیسر و سامانه شدم میروی"
نامش انوشه باد!
✍ جاوید فرهاد
