🎋ﷺذَِڪَِــرَِڪَِــدَِهَِ هَِاَِوَِیَِنَﷺ🎋
Open in Telegram
﷽بسم الله الرحمن الرحیم﷽ #به کانال _رسمی ✨ذکرکده هاوین✨خوش اومدید . . مـحـتـوایــ کانال ✨ذکرکده هاوین✨ 👇 ☜ذکرشمارهای متنوع🌱❤ ☜جانماز وقرآن به همراه رحل🌱❤ ☜گاهیم اناشیدوداستان واقعی🌱❤ ☜پیج اینستاگرامون❤👇 @zekrkade_havin https://t.me/dokhtreslam12
Show more5 318
Subscribers
No data24 hours
-237 days
-6030 days
Posts Archive
+1
📖ست کامل قرآن کریم با جلد
اسماء الهی
رنگهای همراه با👇
📿تسبیح،ذکرشمار، رحل و سجاده مخملی با رنگ قهوه ای🥰
⤵️
جهت سفارش،
ایدی👈
@
تلگرام👈
https://t.me/goran_raygan
من ودنیای کوچکم
فصل سوم::: پارت صدوپنجاه دو
---
اون روزا همهی فامیل ریخته بودن وسط؛ هرکی یه چیزی میگفت، یکی طرف منو میگرفت، یکی طرف اون. بزرگای فامیل مدام میخواستن آشتی بدن. پسره به دست و پای این و اون افتاده بود که مثلا نشون بده هنوز میخواد بمونه، ولی درونش همون آدم مغرور بود که هیچوقت نمیتونست اشتباهشو قبول کنه.
شبها هم که طبق معمول، با رفیقاش مینشست، مشروب و قهقهه و بیخیالی.
من اما توی فشار روحی له میشدم.
تا اینکه یه شب، درست قبل از اینکه مسئلهی طلاقم خیلی جدی بشه، پیام داد:
– «روژان، دلم گرفته… میشه یه بار باهات درد و دل کنم؟»
نفس عمیقی کشیدم. گفتم:
– «باشه، بگو… من میشنوم.»
ته دلم میخواستم همهچیزو بدونم؛ میخواستم مطمئن بشم تصمیمی که گرفتم از روی عصبانیت نیست. میخواستم اگر یه ذره هم احتمال اشتباه هست، همونجا بفهمم.
شروع کرد به نوشتن.
حرفاش که اومد، قلبم شکست.
– «من یه دختری رو دوست داشتم… همهی خونوادم خبر دارن… هنوزم دارم.»
بعدش یه عکس فرستاد. عکس دست خودش بود، دستشو گذاشته بود توی دست یه زن. نه، نمیشد گفت دختر… یه زن میانسال بود.
اون لحظه خون به صورتم دوید. دستام لرزید. نوشتم:
– «من نامزدتم… ناموستم… چطور میتونی بشینی از یه زن غریبه برام حرف بزنی؟!»
خیلی راحت جواب داد:
– «من اونو دوست داشتم و هنوزم دارم. رفته یه جایی… نمیدونم کجا.»
همون لحظه حس کردم زمین زیر پام خالی شد.
زیر لب گفتم: «یعنی همهی این مدت… همهی استوریها… همهی حرفا… برای اون بود؟ من فکر میکردم برای منِ سادهلوحته.»
نوشت:
– «آره… برای اون بود.»
انگار تیشه برداشت و آخرین ریشهی امیدمو هم برید.
اشک توی چشمام جمع شد، ولی توی پیامم محکم نوشتم:
– «من یه تصمیمی داشتم، اما میترسیدم اشتباه کنم… الان مطمئن شدم. این بار دیگه هیچ شکی ندارم. اشتباه نکردم. تصمیم نهاییم اینه: طلاق.»
بعد گوشی رو گذاشتم کنار.
انگار همهی بارها، همهی شکها و همهی زخمام، یههو سنگینتر شد، ولی یه گوشهی دلم سبک شد. دیگه جای برگشتی نبود.
---
#ادامه_دارد
من ودنیای کوچکم
فصل سوم::: پارت صدوپنجاه ویک
---
اون شب که دیگه از بحثهای خستهکنندهی خونواده بریده بودم، گوشی رو برداشتم و به مهسا پیام دادم.
نوشتم:
– «مهسا، من تصمیممو گرفتم… دیگه برنمیگردم عقب. طلاق میخوام، چه مادرم راضی بشه چه نشه.»
چند دقیقه بعد دیدم سهنقطهی تایپ کردنش روشن شد. قلبم تند میزد.
اول یه عالمه ایموجی تعجب برام فرستاد 😳😳
بعد نوشت:
– «جدی میگی؟ روژان این حرف خیلی بزرگه… ولی راستشو بخوای من از اولش میدونستم این زندگی به دردت نمیخوره. تو خیلی قویای، حیفه خودتو زیر بار یکی بذاری که قدر تو رو نمیدونه.»
یه لبخند تلخ اومد رو لبم. نوشتم:
– «مهسا… تو اولین کسی هستی که بدون قضاوت حرفمو شنیدی. همه میگن بمون، صبر کن، درست میشه… اما من میدونم درست نمیشه.»
مهسا سریع جواب داد:
– «چون اونا جای تو نیستن. اونا اشکاتو ندیدن، فشار روحیتو نفهمیدن. ولی من میدونم چی کشیدی… میدونم این پسره فقط زخمت کرده.»
اون شب شاید اولین باری بود که یه نفر بهم حق داد.
احساس کردم سنگینی بار از روی شونههام برداشته شد.
با خودم گفتم: «شاید مهسا رو گذاشت کنارم تا نبود خیلیا رو حس نکنم.»
---
#ادامه_دارد
من ودنیای کوچکم
فصل سوم::: پارت صدوپنجاه
---
هر چی فشار خانواده و فامیل بیشتر میشد، من بیشتر پناه میبردم به مهسا و نها.
مهسا با اون شوخیها و خندههای شیرینش جوری حالمو عوض میکرد که برای چند لحظه یادم میرفت همه دنیا دست به یکی کردن تا مجبورم کنن بمونم.
همیشه میگفت:
– «روژان، اگه یه چیز به دلت نیست، به هیچ قیمتی نذار به زور تو زندگیت بیارنش. آخرش خودت میسوزی.»
نها اما جور دیگهای بود.
کمحرف، خجالتی، ولی وقتی چیزی میگفت، انگار حرف دل خودم بود.
گاهی مینوشت:
– «مهم اینه خودت مطمئن باشی. بقیه فقط تماشاچین، زندگیو برات زندگی نمیکنن.»
همین دو تا، با همهی تفاوتی که داشتن، شدن ستونهای آرامش من.
انگار الله میخواست یادم بده بعد از عایشه، هنوز آدمهایی هستن که میشه بهشون تکیه کرد.
کمکم فهمیدم هر بار که با مهسا و نها میخندم یا حتی با نها دعوامیکنم، داره درونم یه دیوار ساخته میشه؛ دیواری محکمتر از فشارهای خانواده، محکمتر از نصیحتهای بیوقفه مادرم.
مهسارفاقت را برام معنا کرد وای میگفت روژان من تورو رفیق میدونم نه دوست مجازی..
وشد واقعی ترین رفیق گرچه اعتمالش بود یه روز نباشه
وخودشم میگفت شاید یک روز برگردم کشورم ولی بدون تو بهترین رفیقی بودی که داشتم ❤
واینجا بود که
من دیگه تصمیممو گرفته بودم.
نه عایشه، نه نامزادم، نه فامیل… هیچکدوم نمیتونستن منو برگردونن.
برای اولین بار توی عمرم حس میکردم دارم برای خودم زندگی میکنم.
---
#ادامه_دارد
من ودنیای کوچکم
فصل سوم:: پارت صدوچهل ونه
---
اونقدر غرق توی مجازی، توی خندههای مهسا و کلکلهای نها شده بودم که دیگه فشارهای فامیل برام صدایی نداشت.
هر بار مینشستن نصیحتم کنن، فقط توی دلم میگفتم: «شما نمیفهمید من چی گذروندم، شما نمیدونید چه زخمی خوردم.»
خانوادهی نامزادم انگار دستبردار نبودن.
اصرار داشتن زودتر عروسی بگیریم.
از نظر اونها همهچیز آماده بود، فقط باید من بله میگفتم.
ولی من توی دلم هزار بار نه گفته بودم.
مادرم؟
همیشه یه گوشه مینشست و با نگاه پر از غصه میگفت: «دخترم، دنیا حرف مردم رو فراموش نمیکنه. طلاق آسون نیست.»
اما من دیگه از حرف مردم نمیترسیدم.
من درد جدایی عایشه رو کشیده بودم، من شکستن غرورمو دیده بودم.
دیگه چیزی نبود که بتونه منو بترسونه.
آرمان، تنها کسی بود که کنارم ایستاد.
محکم، بدون تعارف، میگفت:
– «این مرد برای تو مرد بشو نیست. اونی که بلد نیست با دختر مثل تو رفتار کنه، مرد نیست. اونی که برای ناموس مردم گرگه ولی برای ناموس خودش از سگ کمتره… اون مرد نیست.»
همین جملهها مثل تیشه روی سنگِ دلم میخورد.
به خودم میگفتم: «پس من درست میگم… من دیوونه نیستم… من حق دارم طلاق بخوام.»
هر بار که مادرم میخواست دلش رو به رحم بیاره، صدای آرمان توی گوشم میپیچید.
من مصمم بودم.
دیگه راه برگشتی نداشتم.
این ازدواج از اولش هم مرده بود، فقط من تازه جرات کرده بودم خاکشو کنار بزنم و به همه نشون بدم.
---
#ادامه_دارد
من ودنیای کوچکم
فصل سوم:: پارت صدوچهل وهشت
---
هر روز بیشتر غرق نوشتن میشدم.
انگار کلمات میخواستن همهی دردهایی که توی قلبم بود رو یکییکی بیرون بکشن.
گاهی از خودم میپرسیدم: «شاید خدا میخواست منو از عایشه جدا کنه، از اون نامزدی پوچ جدا کنه، تا خودمو پیدا کنم؟»
مهسا اولین کسی بود که نوشتههامو خوند.
میخندید، گاهی اشک توی چشماش جمع میشد.
میگفت: «تو زیادی راست و بیپرده مینویسی، همین قشنگش کرده.»
همون لحظه فهمیدم یه رفیق واقعی، کسیه که تو رو همینطور که هستی قبول کنه، نه اونطور که دوست داره باشی.
نها فرق داشت.
وقتی یه بار چند خط براش فرستادم، فقط یه جمله نوشت:
– «این همه بغض چرا قایم کردی؟»
همون یه جمله کافی بود که دوباره بریزم بهم.گاهی جوری رفتار میکرد که ادم دلش میخواست
اینم بزاره کنار گاهیم چنان مهربون وپنداموز میشد که دل ادم میخواست همش باهاش همکلام بشه
اون دختر کمحرف، همیشه با چند کلمه دنیامو زیر و رو میکرد.
گاهی به خودم میگفتم: «نها مثل عایشه نیست. این یکی نمیخواد قضاوتم کنه، فقط میخواد عمقمو ببینه.»
ولی عجیب بود…
هرچی بیشتر مینوشتم، دلم کمتر برای عایشه تنگ میشد.
دیگه پیامهاش برام مهم نبود.
یاد گرفته بودم وقتی آنلاین میشه و جوابمو نمیده، به جای گریه، دفترچهمو باز کنم و خالی بشم.
مهسا هم مدام میگفت: «جوابشو نده روژان، بذار خودش بفهمه از دست داده.»
و من برای اولین بار واقعاً گوش میدادم.
کمکم زندگیم داشت شکل تازهای میگرفت.
صبحها با دعا و ذکر، عصرها با نوشتن، شبها با خندههای مهسا و نها.
انگار گذشته داشت رنگ میباخت، و من، وسط همهی زخمها، داشتم یه رفیق واقعی و یه تکیهگاه تازه پیدا میکردم.
---
#ادامه_دارد
Repost from تبادلات روزانه وشبانه اهل سنت وجماعت
بسمالله الرحمن الرحیم
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
┄┅──✺•❥❀❥•✺──┉┈
• سکوتِ پر از حرف
• أناشيد الإسلامية
• اسلامیک تِک
• رِحلَةُ النّور
• فایل های صوتی (عبدالله شیخ آبادی)
• آموزه های دینی دارالقران الکریم مهاجرین اهلسنت شهر ری تهران
• اختراعات در اسلام
• 《لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا》
• لَا تَيْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّهِ ۖ
• 『بنیان مرصوص』
• 『دلنوشته』
• 『نوای قرآن』
• کانال گالری اسلامی
• 『فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ』
• 『کلبه شهید』
• مدرسه ام المومنین حضرت جویریة
• امپراتوری غوری ها
• ضد بدعت و احیا سنت
• نامـــــــــــــــه های رسالت
• ذکرکده هاوین
• کانال قرآن رایگان
• الفرقان المبين
• القرآن و الحدیث
• صوتهای زیبا و دلنشین قرآنی
• مَنْ هوَ ♡゙مُحَمَّدٌ♡゙ رَسـﷺـولُ اللّٰه...?
• ▸ ࢪواء الـࢪوح |
• الـحَمْـدُللّـه♡
• سوال وجواب سیرت النبی
Repost from N/a
❤️🌙اللهم اجعل القرآن لقلوبنا ربيعاً ولجسدنا شفاءً ولهمومنا جلاءً🌙♥️
◆لیستی از بهترین کانال های تلگرامی👇
✎ @tab_ahlesunnat
╚════𝕁𝕆𝕆𝕀ℕ ════
🌙 فراخوان کمک — ماه رحمت
خانهی یک خواهر بلوچ در آتش سوخت…
و همسرش در همان حادثه به رحمت خدا رفت…
او مانده با دختر معلولش وپسری ک بستریه …
بیخانه… بیوسایل… با دلی داغدار…
ماه رمضان است…
اگر امشب سفرهای پهن میکنیم، جایی هم برای این مادر در دعا و کمکمان باز کنیم 🤲
در حد توان، حتی مبلغی اندک میتواند امیدی دوباره برایشان باشد…
💳 شماره کارت خیریه
5892101412226793
خدا چند برابرش را به زندگیتان برگرداند…
+4
💬 شما بیشتر چه زمانی قرآن تلاوت میکنید؟
بعد از نماز، قبل خواب یا سحرهای رمضان؟
#قرآن_رنگی
🌸خط خوانای عثمانطه (۱۵ خط)،
🌸طراحی زیبا
🌸رنگبندی متنوع
با این قرآن انس روزانه با قرآن برای شما دلنشینتر و ماندگارتر شود😌🌱.
✔ بدون ترجمه — مناسب تلاوت، حفظ و تدبر
✔ چاپ باکیفیت و صفحهآرایی چشمنواز
✔ انتخابی شایسته برای هدیهای معنوی
✔ همراه لحظههای آرامش شما
🎀هدیه :
سایز #رقعی :
سایز #وزیری :
جهت سفارش پیوی
Repost from \تبادلات اهلسنت نــور/
🌙 رمضان آمد ، فرصتی برای رشد، همدلی و دیدهشدنِ کانالهایی که بوی نور و مهربانی میدهند ✨
━━━━━━━━━••━┅┄
l لیستی از بهترین نشریات اسلامی l
🤍 @Tab_sunnah_noor
🤍 @Motakhallefin_channel
━━━━━━━━━••━┅┄
Repost from \تبادلات اهلسنت نــور/
🌙 رمضان آمد ، فرصتی برای رشد، همدلی و دیدهشدنِ کانالهایی که بوی نور و مهربانی میدهند ✨
━━━━━━━━━••━┅┄
l لیستی از بهترین نشریات اسلامی l
🤍 @Tab_sunnah_noor
🤍 @Motakhallefin_channel
━━━━━━━━━••━┅┄
من ودنیای کوچکم
فصل سوم::: پارت صدوچهل وهفت
---
از یه جایی به بعد حس کردم زندگیم مثل یه صفحهی سفید شده.
نه نامزادم دیگه جایی توی فکرم داشت، نه عایشه.
پیامهاش رو میدیدم اما دیگه مثل قبل قلبم تند نمیزد.
انگار اون همه اشک و التماس، یه خواب تلخ بوده.
اینبار من بودم که انتخاب میکردم کی وارد دنیام بشه.
همونطور که پای گوشی مینشستم و با مهسا و نها حرف میزدم، یه حس جدید پیدا کرده بودم.
نه مثل رفاقت کورکنندهای که با عایشه داشتم، نه مثل اجبار نامزدی؛
یه حس آروم، سبک… مثل وقتی بعد از بارون بوی خاک تازه میاد.
مهسا بیشتر شبیه یه آینه بود.
هرچی توی دلم داشتم، راحت میگفتم.
اونم یا میخندید یا با یه جملهی کوتاه آرومم میکرد.
بعضی وقتا فکر میکردم اگه نبود، شاید هنوز توی همون زنجیر گذشته گیر کرده بودم.
نها اما… نها بیشتر شبیه یه سایهی مرموز بود.
کمحرف، سنگین، اما وقتی چیزی میگفت، مستقیم میرفت روی نقطهی حساس قلبم.
گاهی دلم میخواست داد بزنم: «بگو! یه بار دیگه بگو!»
اما اون باز ساکت میشد، انگار عمداً منو توی عطش حرفهاش میذاشت.
یه بازی عجیب بین ما بود، بازیای که کسی متوجهش نمیشد، حتی مهسا.
توی همین روزها بود که یه تغییر بزرگ توی خودم حس کردم.
دیگه به جای گریه و شکایت، شروع کرده بودم به نوشتن.
هر شب دفترچهمو برمیداشتم و از حرفهای روز، از دلتنگیها، حتی از خندههای بچهگانهمون توی گروه مینوشتم.
نوشتن شده بود یه جور عبادت تازه برام.
یه جور اعتراف، اما نه جلوی آدمها، فقط بین خودم و خدا.
یه شب، وقتی برای اولین بار چند خط از نوشتههامو برای مهسا فرستادم، اون با خنده گفت:
– «وای روژان! اگه همینطوری ادامه بدی، یه روزی همه باید کتاباتو بخونن.»
خودمم خندیدم، ولی ته دلم لرزید.
شاید واقعاً این مسیر جدید من بود…
---
#ادامه_دارد
من ودنیای کوچکم
فصل سوم::: پارت صدوچهل وشش
---
از وقتی تصمیمم رو برای طلاق جدی کرده بودم، انگار یه بار سنگین از روی شونههام برداشته شد.
نه اینکه راحت باشم، نه… درد و فشار خانواده هنوز سر جاش بود، ولی دیگه توی دلم تکلیف روشن شده بود.
میدونستم چی میخوام و کجا باید وایسم.
عایشه هنوز گاهی پیام میداد، اما من مثل قبل نبودم.
یاد اون روزایی میافتادم که واسه یه جواب کوتاهش صد بار زنگ میزدم، صد بار پیام میدادم.
حالا اما سکوت میکردم…
جواب نمیدادم.
نه از روی بیاحساسی، بلکه از روی زخمی که خیلی عمیقتر از مرهم بود.
این وسط مهسا و نها شدن دلگرمیهام.
هرچند هنوز قیافه همدیگه رو ندیده بودیم، اما روز به روز صمیمیتر میشدیم.
مجازی بودیم، اما راستشو بخوای اونقدری که این دوتا توی مجازی حالمو خوب میکردن، هیچکس توی واقعی نمیتونست.
مهسا بیشتر از همه به دادم رسید.
هر وقت دلم میخواست دوباره به عایشه جواب بدم، مهسا میگفت:
– «نه روژان، نذار دوباره دلت بشکنه. اگه رفیق بود، هیچوقت باهات اینکارو نمیکرد.»
به آدمها به اندازه بودنشون بها بده ✨
با شوخیها و خندههاش یهجوری حال دلمو عوض میکرد که دیگه حتی دلم نمیخواست برگردم سمت گذشته.
نها هم هرچند کمحرف بود، ولی خاص بود.
اون وقار و جدیتی که داشت، باعث میشد حتی وقتی باهاش کلکل میکردم، ته دلم یه حس دیگه داشته باشم.
گاهی میگفتم: نها چرا از ادمها دوری میکنی
حتی از من ومهساو بقیه دوستات..
– میگفت«روژان من از وابستگی میترسم برای همین نمیخوام وابسته شم.»
ولی من میخندیدم و جواب میدادم:
– «یعنی من هیچوقت نتونم نزدیکت بشم؟»
اونم با یه ایموجی اخم شیرین جواب میداد:
– «نه، محاله.»
و همین بازیها برام دلنشین شده بود.
مهسا از بیرون به ما میخندید.
میگفت: «شما دوتا یه روزی خودتون نمیفهمین چجوری وابسته هم شدین.»
منم میخندیدم، ولی ته دلم میدونستم کلکلهام با نها یه چیزی بیشتر از شوخیه…
یه حس شیرینی بود که کمکم داشت جاشو بین زخمهام باز میکرد.
این روزا دیگه نه عایشه برام مهم بود، نه نامزادی که هیچوقت عشق واقعی توش حس نکردم.
هر چی بود، مونده بود بین من، مهسا و نها…
و البته بین من و خدا.
نماز و ذکرهام هنوز پناه اصلیم بودن.
ولی رفاقت مهسا وبودن نها شده بودن تکیهگاهای جدیدم.
حس میکردم خدا این دوتا رو سر راه من گذاشته، درست وقتی که داشتم از همهچی دل میکندم.
---
#ادامه_دارد
