الفبا🍃
Open in Telegram
119
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
119
«تمام کردن» درجایی که فکرش را نمیکنی، در وقتی که فکرش را نمیکنی اتفاق میافتد. نه پس از یک دعوای سخت یا قهر طولانی.
نه در اتاق مشاور خانواده یا روانکاو. نه در زمانی که از نفرت سرشاری یا از خشم به خود میپیچی. تمام کردن شاید هنگام نوشیدن یک لیوان چای به سراغت بیاید، پشت میز کار شلوغِ انباشته از اوراق اداری، بیمقدمه و بیهوا؛ مثل سردردی که مدتها بیوقفه ادامه داشته و اکنون ناگهان درمییابی دیگر وجود ندارد.
ناگهان میبینی همانطور که درد دیگر نیست، «او» هم دیگر نیست.
«نبودن»اش هم دیگر نیست.
تنها دلپیچهای احساس میکنی؛ مثل وقتی که از چرخ و فلک پایین میآیی و هنوز گیجی از تمام شدن همه چیز. «دیگر تمام شد؟!» از خودت میپرسی، دور و برت را نگاه میکنی و پی کسی میگردی که بگوید «نه، مگر میشود؟ هنوز ادامه دارد!»
در حالی که چنین کسی وجود ندارد، و ادامهای هم، و همه چیز تمام شده است.
گاهی میتوانید چشم بچرخانید – در اداره، در مترو، در اتوبوس، در خیابان – و آدمها را خوب نگاه کنید.
بعضیهایشان همانطور که دارند چای مینوشند، یا خط زرد لبهی سکو را لگد میکنند، یا به دستگیرهی آویزان از میلهی اتوبوس خیره ماندهاند، یا با غریزه راهشان را از لابهلای ازدحام آدمها باز میکنند و به پیش میروند، دارند «تمام» میکنند - آرام، ساکت، بیصدا - یک رابطه را، یک عشق را، یک زندگی را. شاید برای همیشه.
حسین وحدانی
@aleefba
119
چطور آدم به پسرش بگوید که گاهی آدم به یاد کسی گریه نمیکند، اصلا آدم نمیفهمد چرا گریه میکند، و شاید یک نقطهٔ عمیق و نرم و ولرم، مثل نور آفتاب بهاری، توی دلش پیدا میشود، که اصلا حس بدی هم نیست. حتی یک احساس شادی است، گریهآور هم نیست، ولی آدم بیاختیار گریهاش میگیرد...
رضا براهنی/قابله سرزمین من
@aleefba
