en
Feedback
-تجربم کن!

-تجربم کن!

Open in Telegram

تجربم کرد؛تلخ بودم.

Show more
9 944
Subscribers
No data24 hours
-487 days
-27230 days
Posts Archive
نه اینکه تو را مرور نکنم؛ نه. قاب عکس خاک گرفته را پاک نمی‌کنم که نکند غبار قدم‌هایی که برای دور شدن از من بر می‌داشتی - تنها باز مانده‌های تو - هم از دستم برود. -امیر محمد ندرلو

Repost from N/a
چنانچه دوازده شب به خانه می‌رسم، تن لشم را به تخت می‌سپارم و لباس از تنم جدا می‌کنم تا پوستم لطافت پتو را بچشد، این عمل گاهی باعث ترشح تستوسترون می‌شود و پتو را برای یک ثانیه، زنی لطیف می‌پندارم. یکی از چندین فندکی که اطرف تختم افتاده‌اند را پیدا ‌می‌کنم تا سیگارم را روشن کنم‌. اولین، دومین، سومین…هفتمین سیگار متوقفم می‌کند. اگر خیال را از سرم برهانم، تن لشم را وادار می‌کنم تا خودش را از تخت جدا کند و به آشپزخانه برود تا لیوانی آب برای خوردن قرص فراهم کند. از ماهی‌ قرمزهایی که عید از جوب گرفته بودم تا نجاتشان دهم فقط یکی زنده مانده که درون تنگی بزرگ روی اپن زندگی می‌کند. هر چه باشد من چند ماه بیشتر به آنها زندگی بخشیدم؛ شاید خدا خیلی هم بزرگ نیست. به مکالمه نه‌چندان جذابی که با ماهی آغاز کردم، خاتمه می‌دهم. نیم نگاهی به ظرف‌های نشسته‌‌ی کپک‌ زده در سینک می‌اندازم‌، چنان بوی کثافتی می‌دهند که باز از شستنشان منصرف می‌شوم. بین ظرف‌ها چاقوی بزرگ و کندی هم هست که آخرین بار با آن هویج خرد کرده‌ام؛ به این فکر می‌کنم‌ که یا باید تو را از سرم یا سرم را از تنم جدا کنم. به اتاق برمی‌گردم‌ و روی تکه کاغذی می‌نویسم: «اگر خانه یا درخت یا کوه بودی نمی‌رفتی» کاغذ رو مچاله و به هدف پرتاپ می‌کنم. خود را به گوشه تخت می‌رسانم تا قرص، زندگی‌ام را تا هشت و بیست‌وهشت دقیقه صبح تعطیل کند.

+1
از خانوم نیم‌شناسِ عزیز برای قدم‌های سستِ زیر بارون.

شب‌نامه اطلاعات یکشنبه ۲۵ شهریور ماه ۱۴۰۳ #مهسا_امینی #اعتصابات_سراسری #زن_زندگی_آزادی ‏ #MahsaAmini #WomenLifeFreedom
شب‌نامه اطلاعات یکشنبه ۲۵ شهریور ماه ۱۴۰۳ #مهسا_امینی #اعتصابات_سراسری #زن_زندگی_آزادی ‏ #MahsaAmini #WomenLifeFreedom

شب‌نامه اطلاعات - ضمیمه جمعه ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۱ #مهسا_امینی #اعتصابات_سراسری ‏ #MahsaAmini #WomenLifeFreedom
+1
شب‌نامه اطلاعات - ضمیمه جمعه ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۱ #مهسا_امینی #اعتصابات_سراسری ‏ #MahsaAmini #WomenLifeFreedom

خوبی نبودنت اینه که دیگه ترس نداشتنت رو ندارم.

photo content
+1

هشتم سپتامبر 1941 در اوج جنگ جهانی دوم، نیروهای آلمان نازی که فنلاندی‌ها رو هم کنار خودشون داشتن، محاصره‌ی خودشون دور شهر لنینگراد (سنت‌پترزبورگ فعلی) رو شروع کردن. شهری که بیش از سه میلیون نفر جمعیت داشت، حالا تمام راه‌های ورودی و خروجیش مسدود شده بود. روزها و هفته‌ها و ماه‌ها رفتن و کار به سال‌ها کشید. لنینگراد 871 روز مقابل نیروهای نازی مقاومت کرد و تسلیم نشد. اما خب خیلی‌ها از جمله حدود یک میلیون غیرنظامی این بین تلف شدن. غذا جیره‌بندی و شرایط زندگی بسیار بد شده بود. «تانیا ساویچِو» دختری نوجوان که عادت به نوشتن خاطراتش داشت ساکن همین شهر بود. در یکی از روزها، تانیا در دفترش می‌نویسه «خواهرم ژنیا امروز مرد»، به همین شکل نوبت به مادربزرگ، برادرش لِکا، عموش واسیا و عموی دیگه‌ش لِشا می‌رسه. بعد مادرش می‌میره. در آخرین برگ دفتر خاطرات نوشته شده: «ساویچوها همه مردن. فقط تانیا باقی مونده.» کسی تانیا رو از اون خونه نجاتش میده اما در حالی که محاصره تمام شده بود، دخترک بر اثر ضعف و بیماری، در بیمارستان جان میده. برگه‌های دفتر یادداشت تانیا، از نمادهای انسانی جنگه. -آقا معلم

تو اگر بسته‌ای بار سفر تو اگر نیستی دیگر پس چرا از همه جا من صدای تپش قلب تو را می‌شنوم. -عمران صلاحی

«دلتنگ یک حس، یک نگاه، یک لمس کوچک. می‌رویم و گاهی آنچه از ما می‌ماند، تکه‌ای از چیزی‌‌ست که هرگز نبوده‌ایم.»

Often, life won't be gentle with you, so you have to become gentle with yourself.

همین مجازات تو را بس، که من تو را آنطور که می‌دیدم، نمی‌بینم. -محمود درویش

:))))))

‏آدم یک روز از خواب بیدار می‌شود و احساس می‌کند بالاخره پاهایش جرأت پریدن از یک جای بلند را پیدا کرده‌اند. احساس می‌کند باید چیزی بنویسد برای آدم‌هایی که پیش از پریدن عزیز بوده‌اند و امیدوار است پس از پریدن هم عزیز بمانند؛ بعد ناگهان احساس می‌کند چقدر دست‌خطش را دوست دارد.‏ می‌خواهد بیشتر بنویسد اما می‌ترسد با گذشت زمان، جرأت پیدا شده دوباره برود و پنهان شود. آدم قصه پیراهن آبی پریده‌رنگش را تن می‌کند، چون همیشه دلش می‌خواست در آن لباس بمیرد. یادداشت‌هایش را می‌نویسد، در انتهای آخرین کلمه ویرگولی می‌گذارد و می‌رود که، -رافائل

اونقد نزدیک ک دم تو بازدم من باشه! ‌-مسیخ

مقابلم نشسته بود و می‌گفت: آدمی درخت نیست که ریشه داشته باشد و بماند؛ آدمی دو پا دارد و می‌رود. تایید کردم و از میوه‌ی امسالم که گیلاس بود به او تعارف کردم. -امیر‌محمد ندرلو

تو رفتنت هم کار ساز بود، کار من را ساخت. -راشین بهمنی

خودمم

کوچکترین لبخند تو مرا از تمام بدبختی‌ها نجات می‌دهد. -احمد شاملو