7 524
Subscribers
-1324 hours
-657 days
-31230 days
Posts Archive
7 524
بوی کوچ، هجرت، گریختن، تبعید یا هرآنچه رگه ای از رفتن دارد، اتاق را پر کرده است. به شانه هایم می نگرم و وقتی جای خالی بال هایی که می توانستند باشند و نیستند را می بینم، سرم را پایین می اندازم. "نه، به ما نگاه نکن. ما قادر به همراهی ات نیستیم." پاهایم حکم پایانی را در ابتدای راه می دهند. چه باید بکنم؟ یعنی در این سالها چنان خود را طرد کرده ام که خود هستم و هیچ نیستم؟ که دیگر توان دستور دادن به پاهایم را ندارم؟
خودم را به کالبد فرماندهی در قرون گذشته فرو می برم. چشمانم را در چشمان او می ریزم و زخم های بی شمار روی تنش را حس می کنم. حالا من و او وجه اشتراک مهمی داریم؛ او تکیه زده بر شمشیر، سرزمینی که تمام عمر رویای فتحش را در سر می پروراند را نظاره می کند و من تکیه زده بر زانوهایم، به آرزوهایی که مرا ترک می کنند، خیره شده ام و هر دو از گام برداشتن عاجزیم. ما هر دو یک بازنده ی تمام عیاریم. جنگ بر سر هیچ چیز یا همه چیز، از اغلب آدم ها یک بازنده ی تمام عیار می سازد.
به سوی پنجره می روم و به آسمان خیره می شوم. نور اندک ستارگان میان تاریکی مطلق، برای منی که یا همه چیز و یا هیچ چیز را انتخاب کرده ام، چیزی جز آزار نیست. به سوی تابلوی نقاشی آویخته به دیوار می روم و آن را روی زمین می گذارم. روی دیوار می نویسم: امروز در خانه ی خودم، اتاق خودم و در زندگی خودم، غریب بودم.
تابلو را سر جایش می گذارم.
7 524
صداش واسه من جزء جدایی ناپذیر ترین ارامش هاست.
معنی اهنگ رو بخونید بیشتر از قبل دوستش خواهید داشت.
7 524
امروز انگشت سوم دست راست را هم قطع کردم. حالا نگرانم که این کار، واقعا برای پرت شدن حواسم باشد و نه از سر عادت. خب، فکر می کنم باید زودتر تکلیف این قضیه را مشخص کنم، چرا که دیگر توان پذیرش نگرانی های جدید را ندارم. من انگشت های نسبتا زیادی در دست و پا برایم باقی مانده اما خودت می دانی که اگر قرار باشد برای هر بار دلتنگ شدن، یکی از آن ها را به قصد کاهش آلامم و محو شدن یاد تو قطع کنم، ذخیره ی انگشتانم چند روز دیگر تمام خواهد شد. آنگاه ناچارم به قطع اعضای دیگرم مشغول شوم و یا اینکه انگشتانم دوباره سبز شوند. قطعا برایم گفتن این حرف آسان نیست اما، امید رشد دوباره ی انگشتان، از امید بازگشتن تو محتمل تر است. سخت است زیباجان، سخت است. پاهایم بدون انگشت دیگر یارای قدم گذاشتن در مسیر همیشگی مان را ندارد و دستانم نیز نمی تواند یادگاری های مانده از تو را در دست بگیرد، اما چاره ای دیگر نیست. احتمالا پس از تمام شدن انگشت ها، تکه تکه و قسمت به قسمت از پاهایم شروع به قطع کردن خواهم کرد. نمی دانم چقدر طول می کشد، نمی دانم از خونریزی خواهم مرد و راستش من چیزهای خیلی زیادی نمی دانم، اما فقط می دانم که دست راستم را هرگز قطع نخواهم کرد. اطمینان می دهم که اگر کار به آنجا بکشد که مجبور به قطع دست راست شوم، سینه ام را خواهم گشود و این تکه ی خون آلود لعنتی را پاره خواهم کرد. می دانم که این اهمیت بیش از حد برایت تعجب آور است، ولی باید بدانی که من برای هیچ چیزی، بی دلیل ارزش قائل نخواهم شد. دستی که تو آنرا "تکیه گاه محکم خویش" نامیده ای، هرگز قطع نخواهد شد.
7 524
امروز میز تک نفره ی من در کافه غصب شده بود. ناچارا روی یکی از دو صندلی میز آخر نشستم و منتظر ودکا شدم. مچاله در افکارم، چشمانم را به خراش میز دوخته بودم که صندلی رو به رویم به عقب کشیده شد. دلم نمی خواست سرم را بلند کنم و تبدیل شدن کابوس برهم خوردن تنهایی ام به واقعیت را مشاهده کنم. بی فایده بود، یک کابوس واقعی هیچ راه فراری برایت باقی نمی گذارد. گردنم را افراشتم تا با تلخی و تندی بصورت غیر مستقیم مزاحم بودنش را به او بفهمانم اما چهره اش درمانده تر از آن بود که دلم راضی به این کار شود. روی صندلی نشست و با صدایی که اندوه از آن می جوشید گفت: لطفا بنشینید. نشستم و به صورت تکیده و لب هایی که انگار هزاران سال از آخرین برخوردشان با آب گذشته بود خیره شدم. دکمه های پیراهنش را باز کرد و ضمن نشان دادن زخم های بی شمار و بزرگی گفت: آقای محترم، این زخم ها را خودم بر خویشتن زده ام. به مرحله ای از فلاکت رسیده بودم، که به هر راهی متصل می شدم تا بدون مردن از شر غصه هایم رها شوم. پوستم را پاره می کردم و امید داشتم که غصه ها از آن بیرون بریزد. احتمالا شما تحصیلکرده هستید و می دانید وقتی یک جسم از چیزی پر شده باشد، ایجاد کوچکترین روزنه در آن باعث خروج محتویاتش می شود اما اندوه من بیرون نریخت. حتی سرم را هم - و در این لحظه موهای نامرتبش را کنار زد و زخمی دردناک را در مقابل چشمانم به نمایش گذاشت- باز کردم اما باز هم بیرون نریخت. آقا، در این دنیا که همه غمگین اند و چهره ی شما هم اثبات گر حرف من است، چرا تن به زایش یک موجود لبریز از اندوه دیگر می دهیم؟ چگونه دانه ی گیاهی که له شدن گیاهش را به چشم دیده یا بلعیده شدن و خشک شدن آن را تماشا کرده، به رویش دوباره رضا می دهد؟ امید آقا، امید. امید آدمی را به مرگ هزار باره، آنهم بدون جان دادن و خلاص شدن، مجبور می کند. من بارها در این کافه شما را دیده بودم و شما آخرین شخصی بودی که باید حرف هایم را به او می زدم. هرکس به اندازه ی خودش برای گفتن واقعیت ها به دیگران مسئول است. آقای محترم، باور کنید که اندوه از جان آدمی بیرون نمی رود الا با مرگ. اجازه هست؟ با سرم به وی رضایتم را اعلام کردم و او بطری را لاجرعه سرکشید. از سر میز بلند شد و از کافه بیرون رفت. صدای تپانچه را شنیدم.
7 524
Repost from Etcetera
پرسیدم: ناراحتتان کردم؟ لبخند زد و گفت: در آن لحظه ناراحت بودم، از این ناراحتیهای لحظهای در زندگی بسیار است. تو از پذیرفتن حرف میزنی، پس باید بپذیری که آدمها گاهی از شنیدن بعضی چیزها ناراحت میشوند، هرقدر هم که درست باشد. سرم را به نشانهی تایید تکان دادم و گفتم: همین چیزهاست که آدمی را به سکوت دعوت میکند.
-عبدالهی
