7 524
Subscribers
-1324 hours
-657 days
-31230 days
Posts Archive
7 524
#خاطره_ای_از_ذهنی_همانند_قدیم
یعنی اگه بزرگ بشم قدم اونقدر بلند میشه که سرم بخوره به چوب بالای اون در؟نه اگه بخوره ممکنه موهام و بِکَنه !چرا پنجره خونمون از دور مثل چشم راست یک پیرزنه که ازش نور میاد؟من همیشه از اون درخت میترسم بخاطر همینه که نگاهش نمیکنم.هر موقع میبینمش حس میکنم یکی داره سمت چپ کمرم و محکم با پنجه هاش چنگ میزنه!بالای شیروونی خونمون مثل دهن باز شدهٔ یک ماهیه!علف ها پام و قلقلک میدن.من همیشه از خیسی پاهام، وقتی کفش تو پام هست متنفرم،آخه دستشویی لازم میشم!!!باد دیگه چشمام و خشک کرده +کی میرسیم خونه زودتر بخوابم بابا؟-تا ۱۰۰۰ بشمر پسرم!•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••یک کودکی و ذهن مشوش.بی آلایشبی پروا…
7 524
راستش ایده جدیدی برای فعالیت تو این چنل ندارم
اگه شما ایده ایده ای دارید بگید که باهم عملیش کنیم.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=704908743
7 524
Repost from Etcetera
این روزا، افسردگیم دیگه وحشی و یاغی نیست. دیگه زخمیم نمیکنه و دندونهای تیزشو با تهدید نشونم نمیده. دیگه اهلی شده برای این تن. خستهتر از اونه که بخواد حمله کنه. افسردگی کوچیک و بیآزارم، شده حیوون خونگی معصومم و من، هرروز میذارم از روح و گوشت و خونم تغذیه کنه تا سیر نگهش دارم. سیر نگهش میدارم تا ترکم نکنه. من بهش عادت کردم. انگار دیگه این منم که نمیخوام ترکش کنم. بدون اون بلد نیستم زندگی عادی چطوریه.
7 524
خلاصه که درخت قطع شد و به یتیمان جیره ای نرسید!دختر با لحن مهربانی گفت:+بفکر برادرت باش کار من تمومه-اون دیگه مرده! من هم میمیرم..مادر ما به لانهٔ تخریب شده برنمیگرده!+من تلاشم و کردم که شما هرچه زودتر پرواز رو یاد بگیرید اما زمان کدورت عجیبی با من داشت!-موقع گرم شدن نور خورشید شاخه های تو سایه میداد و موقع ریزش برگ ها از موهای زخمیت،حواست به تمیزی لانهٔ مابود! از اولین روزی که فهمیدم شاخه های جوون تو مارو نگه میداره حس عجیبی از طبیعت گرفتم!با این که چند روزی بیشتر سن نداشتم…+امیدوارم تنهٔ من با قطرات خونم سیراب بشه و به رشد ادامه بده تا پرندگان کوچ نشین بی خانمان نشوند.•••••چند سالی از دستور شاه، مبنی بر قطع درختان میگذشتدر آن زمان عده ای برای محافظت از درختان با شاه جنگل مبارزه کردند اما اکثرا قتل عام شدند .دختری زاده شده از جنگل که پدری نجار داشت٫ از بدو تولد در خانهٔ چوبی روی درخت زندگی میکرد و شناختی از خانه آجری نداشت!دختر بپا خواست و اعلام مخالفت کرد و جنگی بزرگ را رقم زد.پس از مبارزاتی خونین و دردناک، دختر دستگیر شد و در محفل شاه به سخنرانی پرداخت و از علاقه و تعهدش به طبیعت و درختان سخن گفت! خب دخترک کودکیش به جنگل هم آمیخته بود..شاه به پیشنهاد وزیر عمل کرد و دستور داد؛ دختر را از دو بند بالاتر از ناف قطع کنند و به درخت تازه قطع شده ای پیوند دهند تا دختر تا آخر عمر بالای درخت زندگی کند.اما دختر خودش درخت شد و شاه بعدی آمد!
