en
Feedback
رمان ‌های مهلا.خ

رمان ‌های مهلا.خ

Closed channel

کانال رسمی مهلا.خ خالق رمان‌های... 🍃رمان جاری خواهم ماند👈🏻آنلاین~در دست چاپ🍃 🌒رمان سیاهی مطلق👈🏻در کانال VIP🌒 ⛔️کپی حتی با ذکر منبع ممنوع⛔ 👇🏻آدرس پیج اینستاگرام نویسنده👇🏻 http://Instagram.com/mahlanovels@mahlanovels

Show more
2 495
Subscribers
-1024 hours
-337 days
-930 days
Posts Archive
پارت‌ جدید از جاری‌خواهم‌ماند👆🏻😍 🌻👇🏻میانبر پارت اول👇🏻🌻 https://t.me/c/1266193301/18 💛ری‌اکشن #قلب بزنید پارت‌‌مون رو💛

#پارت_۵۳۵ 📌رمان جاری خواهم ماند 📌به قلم: مهلا.خ 📌کپی حتی با ذکر منبع ممنوع سکوت طولانی‌اش مرا مجاب کرد چشم از تابلوی خوش‌آمد گویی به روستا را بگیرم و سر به جانبش برگردانم. متوجه لبخند و مهر نگاه عمیقش به خودم شدم. لبخندش به خنده تبدیل شد. صدای خنده‌اش لب‌های مرا هم تحریک به کش آمدن کرد. _به این فکر می‌کنم حاج رضا با دیدن تو چی کشیده. حتما با دیدن تو همیشه به یاد من افتاده .حالا که فکر می‌کنم می‌بینم دیدن قیافه‌ی شوکه و پر از نفرت حاج رضا می‌تونه من رو برای تفریح هم که شده به روستا بکشونه. از اینکه توانسته بودم او را راضی به رد شدن از این تابلو کنم، حس خرسندی وجودم را فراگرفت. مطمئنا پدرم و محمدخان با شنیدن اینکه عمو به روستا برگشته، خوشحال خواهند شد. عمویی که همیشه در مقابل پا گذاشتن به روستا جبهه‌ می‌گرفت، حال به بهانه‌‌ی دیدن حال من و خبر سلامتی‌ و برگشتنم اینجا بود. در خاک کُردستان، در خاکی که از آن متولد شده بود. از مقابل ماشین کنار رفتم و در راننده را به نشانه‌ی احترام برای او گشودم و لبخندش را به جان خریدم. وقتی قدم به سوی ماشین خودم برداشتم، صدایش قدم‌هایم را متوقف کرد. امید را در چشمانش دیدم وقتی که گفت: _خوبه که سالمی. تحمل حسرت از دست دادنت خیلی سخت بود. سری تکان دادم و سوار ماشین شدم. به این فکر می‌کنم که چقدر برای خانواده‌ی مرادی عزیز بودم و خودم خبر نداشتم. البته که بین خاندان مرادی زنجیره‌ی محکمی بود که دور شدن از این زنجبره کار هر کسی نبود. ما از کودکی خانواده دوست بودن و احترام به یک دیگر گذاشتن را آموخته بودیم. جلوتر از ماشین عمو حرکت کردم تا راهنمای مسیر باشم، هر چند عمو بی‌شک کوچه به کوچه‌ی روستا را از بر بود. نزدیکی‌های روستا زنگ تماس گوشی بلند شد و با دیدن نام دانیار به یاد قرار بعد از ظهرمان افتادم. _چه زود به زود دلتنگ می‌شی پسردایی. بی‌اهمیت به حرفی که به زبان آوردم، پرسید. _کجایی؟ _می‌رم عمارت مهمان‌ دارم. چیزی شده؟ _زمزمه‌هایی شنیدم. عموت بالاخره اومد؟ وارد جاده‌ای که به عمارت می‌رسید، شدم و از آینه‌ی وسط نگاهی به پشت سر کردم. ماشین عمو را دیدم که با فاصله‌ی اندکی پشت سرم حرکت می‌کرد. نگرانی دانیار را از سوالش به خوبی درک می‌کردم. برگشتن عمو بی‌شک ماجراهایی در پی داشت که از الان می‌دانستم هیچ کدام خیر نیست. _چی شده دانیار؟ نفسش را فوت کرد. گویی حرفی که می‌خواست به زبان بیارد، برایش سخت بود و من با انتظار و سکوت فرصت دادم تا سخنش را به زبان بیاورد. _نباید این رو بگم اما... ببین... آسو حتی به حرف منم گوش نمی‌ده. خواستم بیای باهاش حرف بزنی. شاید به تو گوش کرد. می‌دونم اومدن خونه‌ی حاج رضا واست سخته؛ اما... https://t.me/mahlanovels

Repost from N/a
_انرژی زنانه‌تو به خاطر موقعیت شغلیت از دست دادی پونه خانوم! اخم میکنم. _من اسمم نعناست نه پونه. بعدشم انرژی زنانه کیلو چنده! من باید مرد که میبینم پاره‌ش کنم. ابرو بالا میندازه. _باز ناشتا قد قد کردی؟ آخه فنچ کوچولو تو رو چه به پاره کردن. تو نهایتا میتونی گاز بگیری! دست به کمر میشم. اینقدر قدش بلنده که روم سایه انداخته. _پاره‌ت نکردم. سالمی... فکر کردی بهت رحم میکنم؟ کمرمو چنگ میزنه و به دیوار میچسبونتم. _اونی که میگی کار منه نعنا کوهی! https://t.me/+JowJy8aDcFZhNWQ0 https://t.me/+JowJy8aDcFZhNWQ0 دختری که یه باند مافیا رو مدیریت می‌کنه ولی پیش اون یدونه همیشه وا میده. همیشهههه😂 17 pak بنر حقوق فولدر

Repost from N/a
VIP تمام رمانهای عاشقانه با قلم قوی در فولدر زیر🫪❤️‍🔥 بـرای خونـدن رمـانهـا لینک زیـر رو کـلیک کـن...😍 https://t.me/addlis
VIP تمام رمانهای عاشقانه با قلم قوی در فولدر زیر🫪❤️‍🔥 بـرای خونـدن رمـانهـا لینک زیـر رو کـلیک کـن...😍 https://t.me/addlist/JfmsOitvOLkyMGRk رمانهایی با ژانر های: #تخیلی #مافیایی #عاشقانه #درام #پزشکی و... https://t.me/addlist/JfmsOitvOLkyMGRk 10 sobh pak

Repost from N/a
منبع رمانهای عاشقانه که حق چاپ دارن در فولدر زیر😍📒 از رمانهای آبکی و تکراری خسته شدی؟پیشنهاد میکنم حتما در چنلای زیر عضو بش
منبع رمانهای عاشقانه که حق چاپ دارن در فولدر زیر😍📒 از رمانهای آبکی و تکراری خسته شدی؟پیشنهاد میکنم حتما در چنلای زیر عضو بشید😁❤️‍🔥 https://t.me/addlist/JfmsOitvOLkyMGRk https://t.me/addlist/JfmsOitvOLkyMGRk #مناسب_تمام_سنین 00 pak

Repost from N/a
تو یه کلمه برام خلاصه میشی " آرامش "😋🔥 اینجا پر از رمانای قلم قوی و VIP😱❤️‍🔥 قبل اینکه پاکش کنم بمال رو لینک و جوین شو خوشگلـه🫢❌ https://t.me/addlist/JfmsOitvOLkyMGRk https://t.me/addlist/JfmsOitvOLkyMGRk #عاشقـــ🍓ــٰانه #ارباب‌رعیتی #بزرگسـٰ🔥‌ـال #مافیایی 18 pak

Repost from N/a
📚✨ رمان‌خونای عزیز، یه سورپرایز خفن براتون دارم! 👀🫣 یه پوشه‌ی VIP و پر و پیمون از رمان‌های جذاب با قلم‌های قوی رو یه‌جا جم
📚✨ رمان‌خونای عزیز، یه سورپرایز خفن براتون دارم! 👀🫣
یه پوشه‌ی VIP و پر و پیمون از رمان‌های جذاب با قلم‌های قوی رو یه‌جا جمع کردم! 😮‍💨🖤
از هرچی بخوای توش پیدا میشه: 🥵عاشقانه | مافیایی | دارک | هیجانی 🔥 رئیس و کارمند | #ازدواج اجباری | خلافکاری ❤️‍🔥🤤انتقامی | روانشناختی | معمایی | فانتزی# و امااا… 👀
🚨 فقط ۱۵ نفر اول حق ورود دارن!
https://t.me/addlist/JfmsOitvOLkyMGRk https://t.me/addlist/JfmsOitvOLkyMGRk 13 pak

پارت‌ جدید از جاری‌خواهم‌ماند👆🏻😍 🌻👇🏻میانبر پارت اول👇🏻🌻 https://t.me/c/1266193301/18 💛ری‌اکشن #قلب بزنید پارت‌‌مون رو💛

#پارت_۵۳۴ 📌رمان جاری خواهم ماند 📌به قلم: مهلا.خ 📌کپی حتی با ذکر منبع ممنوع پس غیر از شایعات عمو از موضوع دیگری هم فرار کرده بود. موضوعی که با آن از شیطان یاد می‌کرد‌ و منظورش از شیطان... _اون شیطان یک مرده یا یک زن؟ گویی خاطره‌ی بعدی را به یاد آورد که چهره درهم کشید. با تکان دادن سرش به طرفین خواست تصویری که به خاطر آورده را از یاد ببرد. _زن. خدای من! چرا هیچ وقت عمو راجع به همچین موضوعی حرف نزده بود. خواستم جویای شناختن آن شخص بشوم که عمو فرزاد دستش را به نشانه‌ی سکوت بلند کرد و با تحکم گفت: _می‌شناسیش؛ ولی نپرس که کیه. یک عمر حرف نزدم و آبروی یک زن رو نبردم. حالا هم نخواه که بگم اون کیه که تیشه گرفته بود دستش و با وجود شوهر داشتنش می‌خواست، آبرو برای من و خودش و خاطرخواهی که ادعا داشت، نذاره‌‌. هرچه فکر کردم و هر چه زنان روستایی که می‌شناختم را به ذهن می‌آوردم، نمی‌توانستم حدس بزنم آن زنی که عمو از او به عنوان شیطان یاد می‌کرد کیست و سوال کردن از عمویی که تا به حال به این موضوع اشاره نکرده بود، درست نبود. او همانند این سال‌ها الان هم سکوت پیشه می‌کرد و جوابی نمی‌داد. هر چند عمو فرزادی که من می‌شناختم، اگر کسی پا روی دمش می‌گذاشت، سکوتش را می‌شکست و بی‌خیال صلاح و مصلحت می‌شد. وای بر روزی که صبرش لبریز بشود و بخواهد پرده از رازهای دلش بردارد. امیدوار بودم با پا گذاشتن به روستا کسی پا روی دم عمو نگذارد. عمو همانند پدرم مرد صبور و گوشه‌گیری نبود. عمو همانند محمدخان با اقتدار و محکم برخورد می‌کرد. در مسائل مهم و حیاتی مهر و محبت را به راحتی کنار می‌گذاشت ولی عجیب بود که در برابر آن شیطانی که می‌گفت صبوری کرده بود. از مقابل عمو کنار رفتم و همانندش تنم را به بدنه‌ی ماشین تکیه دادم و به تابلوی سبز رنگ‌ خیره شدم. _از بچگی برای من شخصیت استوار و محکمی داشتی عمو. گاهی اوقات سختگیر و گاهی اوقات پر از مهر. برای من حکم یک الگو داشتی و به قول پدرم، بعضی از رفتارهام مثل قیافه‌م به شما رفته. عمویی که من می‌شناسم پا به اون روستا می‌ذاره و با وجودش ولوله به پا می‌کنه. شما هیچ وقت آدم ضعیفی نبودی عمو که بخوای با دیدن این تابلو دور بزنی و برگردی تهران. شما اومدی که پا به روستا بذاری و به همه‌ی بدخواهانت اعلام کنی که فرزاد، پسر محمدخان برگشته. _اگر ضعیف نبودم که این همه سال از روستا نمی‌رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم. _خودتون می‌گین یک شیطان توی روستا زندگی می‌کنه. شما از شیطان فرار کردی نه از روستا. اگر نمی‌رفتین الان همچین زندگی موفقی رو هیچ کدوم نداشتیم. زن عمو و اون دو تا دختر وروجک رو نداشتی. کارخونه و شرکت و ثروت محمدخان رو نمی‌تونستی اداره کنی عمو. رفتی که زندگی بسازی و ساختی. رفتن و ساختن و زندگی کردن دور از جایی که بزرگ شدی، کار هر کسی نیست. شما، پدرم و محمدخان از پسش خوب براومدین. https://t.me/mahlanovels

پارت‌ جدید از جاری‌خواهم‌ماند👆🏻😍 🌻👇🏻میانبر پارت اول👇🏻🌻 https://t.me/c/1266193301/18 💛ری‌اکشن #قلب بزنید پارت‌‌مون رو💛

#پارت_۵۳۳ 📌رمان جاری خواهم ماند 📌به قلم: مهلا.خ 📌کپی حتی با ذکر منبع ممنوع بار دیگر به شیشه ضربه‌ای زدم تا نگاه شوکه‌ شده‌اش را به تابلو و نام روستا قطع کنم. گویی این بار موفق شدم که مسیر دیدگانش با زحمت به جانبم کشیده شد؛ طوری که رد پای جا مانده از نگاهش را بر تابلوی سبز رنگ احساس می‌کردم. چشمان گرد شده‌اش از پشت شیشه به من خیره شد. مردی که به ظاهر شبیه او بودم و همین شباهت چهره‌‌ام با او، بر نفرت حاج رضا افزوده بود. مرد با دیدنم با همان چشمان شوکه شده تلاش کرد در را باز کند. انگار دستش از کار افتاده بود که موفق نبود و به کمکش شتافتم. در ماشین را از جانب خودم باز کردم تا پیاده شود. مرد پا که بر زمین گذاشت، دستی به قفسه‌ی سینه‌اش کشید و انگار دوست نداشت در این مکان نفسی بکشد. چهره‌اش در هم جمع شد و چین بر پیشانی و گوشه‌ی چشمانش افتاد. طوری لب‌هایش را بر هم می‌فشرد که نگرانم کرد. دست بر کتفش گذاشتم و صدایش زدم که لرز برتنش نشست و نگاه عمیق و گیج شده‌اش بر چهره‌ام نشست. چند ثانیه هیچ واکنشی نشان نداد و در یک چشم بر هم زدم مرا در آغوش گرفت و سخت فشرد. شنیدم که زیر لب زمزمه کرد: _شهریار، پسرم. خدا رو شکر. لب خند زدم. مردانه بر پشت کتفش کوبیدم و در جوابش گفتم: _دلتنگ دیدنت بودم عمو جان. عقب که کشیدم، بالاخره به جای نگاه مات شده، لبخند بر لب‌هایش دیدم. نگاه جست و جوگرش بر سر تا پایم گشت و وقتی به سوختگی دستم رسید، اخم بر ابروهایش ریشه دواند و دستش به بهانه‌ی نوازش روی دستم نشست. _آثار بلاهایی شده که سرت اومده؟ _من خوبم عمو. دست عقب کشیدم. جای سوختگی را پنهان کردم. نفسی که تا به حال حبس کرده بود را رها کرد و پلک فرو بست. تن خسته و گرفته‌اش را به ماشین تکیه داد. _نفس کشیدن توی این هوا رو یادم رفته بود. سوز و سرمای اینجا رو به فراموشی سپرده بودم... به تابلو اشاره کرد و محکم پا بر زمین کوبید و با غصه ادامه داد. _پا گذاشتن به این خاک رو از یاد بردم شهریار. چطوری خودم رو راضی کنم و از این تابلو بگذرم و پا به روستا بذارم؟ چطوری از کوچه و پس کوچه‌هاش بگذرم؟ چطوری قسم خودم رو بشکنم و قدم بذارم به عمارتی که تموم جوونی من رو بر باد داد؟ فکر می‌کردم بعد از این همه سال می‌تونم یک بار دیگه اینجا رو ببینم. برای همین برای دیدن تو و سالم بودنت گفتم می‌آم و کینه از روستا رو تموم می‌کنم؛ ولی حالا می‌بینم این توانایی رو دارم که از همین راهی که اومدم، دور بزنم و برگردم. من مثل پدرت نیستم شهریار‌. نمی‌تونم فراموش کتم. نمی‌تونم با مهربونی به تموم نامهربونی‌هایی که به من شد، برخورد کنم. توی این روستا یک شیطان زندگی می‌کنه که اگر خبردار بشه، فرزاد، پسر محمد خان؛ برگشته. یک بار دیگه آتش به پا می‌کنه و زندگی من رو خاکستر می‌کنه. https://t.me/mahlanovels

ری‌اکشن #قلب پارت رو ببرین بالای ۲۰# امشب پارت می‌ذارم 😍❤️

sticker.webp0.12 KB

Repost from N/a
_توروخدا منو از دست اون عوضی نجات بدین ھرکاری بگین براتون انجام میدم شدہ باشه کلفتیتونو بکنم آقا با اون چشمای گیرا و بی حسش بھم زل زد و گفت: _ھرکاری؟! نمیدونم چرا حس بدی از حرفش گرفتم، لرزون جواب دادم: _ھ.ھرکاری. _صیغه م شو سعی کردم جلوی ریزش اشکامو بگیرم، لرزون پچ زدم: _ن.نه نیشخندی کنج لبش نشست و غرید: _پس بسلامت دخترجون https://t.me/+7z-buvf_1xYzOTY8 چشمه دختری که برای فرار از دست پسرعموی عیاشش به مردی غیرتی و متعصب پناہ میبرہ🔥 https://t.me/+7z-buvf_1xYzOTY8 https://t.me/+7z-buvf_1xYzOTY8 18 pak

Repost from N/a
رمان خونای عزیز،یه پوشـه پـراز vip رمآن هایی با قلم قـوی رو یکجا همه رو براتون اوردم🙈✨ https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0
رمان خونای عزیز،یه پوشـه پـراز vip رمآن هایی با قلم قـوی رو یکجا همه رو براتون اوردم🙈✨ https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 فقط 15نفر اول حق ورود دارن🥴 https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 بزن رو پیوستن تا لینک منقضی نشده🏃‍♀ 10 sobh pak

Repost from N/a
لینک زیر مختص انواع ژانر های: #عاشقانه💓 #VIP🤌🏻 #ارباب‌رعیتی🔞 #مافیایی #خانوادگی😍 #بزرگسـٰ‼️ـال https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 اگر به هر کدوم از این ژانر عا علاقه داری، با کلیک روی لینک میتونی به انواع رمان ها و رابطه های عاشقانه دست پیدا کنی🤌🏻😍🫦 عشق و عاشقی داره فراوون🥵🍷 https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 00 pak

Repost from N/a
تو یه کلمه برام خلاصه میشی " آرامش "😋🔥 اینجا پر از رمانای قلم قوی و VIP😱❤️‍🔥 قبل اینکه پاکش کنم بمال رو لینک و جوین شو خوشگلـه🫢❌ https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 #عاشقـــ🍓ــٰانه #ارباب‌رعیتی #بزرگسـٰ🔥‌ـال #مافیایی 18 pak

Repost from N/a
الان فقط یه فاصله دو سانتی با لبات حالمو خوب می‌کنه🤤🔥🌶️👠 یه پـک فوووول عاشقانه و ژانر های جذاب آوردم تا عشق کنی💕🍓😘 https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 این لیست برای کساییه که از رمان های آبکی خسته شدن🥵 https://t.me/addlist/tzmV2uitpRFiNjI0 13 pak

پارت جدید👆🏻❤️ می‌تونید حدس بزنید شخصیت جدید چه کسی هست؟ اگر میتونید حدس بزنید با 👍🏻 ری‌اکشن بزنید😍

پارت‌ جدید از جاری‌خواهم‌ماند👆🏻😍 🌻👇🏻میانبر پارت اول👇🏻🌻 https://t.me/c/1266193301/18 💛ری‌اکشن #قلب بزنید پارت‌‌مون رو💛