with me
Open in Telegram
چه دانمهای بسیار است، لیکن من نمیدانم. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=052e50181382 🪷
Show more400
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-130 days
Posts Archive
400
روزهای بدی را سپری کرده بودم. تازه داشتم سعی میکردم حتی دستوپا شکسته، وضعیت را کمی بهبود بدهم. شاید روزی از جزئیات آن روزها بنویسم؛ اما حالا نه.
خبر شروع جنگ در صبح شنبه، در موج بدتری بهم حمله کرد. بعد، صبح یکشنبه.
وقتی هنگام اذان صبح خبر شهادت را خواندم، انگار مغزم دیگر هیچ فرمانی نمیداد. شوک آنقدر شدید بود که حتی نمیتوانستم اشک بریزم. هر خبر بعدی هم این شوک را شدیدتر میکرد. نمیدانم چهقدر فقط به یک گوشه خیره ماندم. بعد با معدهدرد شدید و حالت تهوع تازه متوجه خودم شدم. نمیدانم از صبح شنبه تا حالا که این را مینویسم چهقدر خوابیدهام؛ سرجمع چهار ساعت؟ یا حتی کمتر؟ اصلاً در این مدت چه چیزی خوردهام؟
همان کارهای ساده و روزمرهی دستوپا شکسته هم عملاً فلج شده بود؛ تا حدی که فقط گوشهای افتاده بودم.
«تا دو ساعت پیش.»
وقتی در میان صحبتهای تلویزیون این جمله به گوشم رسید:
«رهبر ما کارش را از پنج صبح آغاز میکرد.»
از خودم و این حال و وضعم بدم آمد. من چطور با گوشهای افتادن و فقط ماتم گرفتن میتوانم ادعا کنم عزادار این انسان بزرگم؟ این بزرگان پاداش مجاهدت و تلاش خودشان را گرفتند. دنیا اگر سرنوشتی جز این برایشان رقم میزد، به آنها بدهکار میماند.
ما داغ نبودنشان را بر دوش میکشیم؛ اما رسالت این خون، به حرکت درآمدن ماست.
ما زمانی میتوانیم واقعاً مدعی عزاداری این انسان بزرگ باشیم که در هر حوزهای که هستیم، مثل او تلاش و مجاهدت کنیم و نگذاریم میدان از انسانهای عالم و مجاهدی مانند او خالی بماند.
عاقبت هرچه باشد، جبهه حق همیشه بر باطل پیروز است.
فراموش نکنید چیزی که دشمن شکست ما میداند، برای ما پیروزی است.
شهادت در راه حق، تا ابد پیروزی است.
400
این ۵۰ و خوردهای دختر بچه دبستانی شهید مردم عادی نبودن که. هشتگ هم نکنید چون اینا نه بچه های ایران بودن و نه دلشون میخواسته زنده بمونن. اینا کسایی هستن که عمو ترامپ ازادشون کرد. خوشحال باش وطن فروش بیشرف.
400
مگه قرار نبود با اولین موشکی که به ایران خورد، خیابونا رو ببندید نظام رو سرنگون کنید؟ الان دارید چمدوناتونو میبندید که.
400
ذهنم خیلی آشفته است. فکر میکردم اگر بنویسم، خالی میشوم و میتوانم تمرکز کنم. و بعد میتوانم در طبقههای خالی چیزهای دیگری بگذارم… چیزهای بهتر.
اما فایدهای ندارد. هرچه مینویسم، باز هم چیزی باقی میماند. نوشتن هر جمله فقط راه را برای جملههای دیگر باز میکند. انگار پشت هر طبقهای که خالی میشود، راهی مخفی پنهان است که به فکرهای ناتمام و هزارتویِ دیگری ختم میشود.
واژهها تمام میشوند، اما ذهنم هنوز خاموش نمیشود.
400
ذهنم خیلی آشفته است. فکر میکردم اگر بنویسم، خالی میشوم و میتوانم تمرکز کنم. میتوانم در طبقههای خالی چیزهای دیگری بگذارم… چیزهای بهتر.
اما فایدهای ندارد. هرچه مینویسم، باز هم چیزی باقی میماند. نوشتن هر جمله فقط راه را برای جملههای دیگر باز میکند. انگار پشت هر طبقهای که خالی میشود، راهی مخفی پنهان است که به فکرهای ناتمام و هزارتویِ دیگری ختم میشود.
واژهها تمام میشوند، اما ذهنم هنوز خاموش نمیشود.
400
نمیدانم چه خواهد شد و راستش را بخواهی، دیگر برایم اهمیتی ندارد. من برای تمام احتمالات زندگی خستهام.
