چراغِ روشن
Open in Telegram
1 089
Subscribers
+324 hours
No data7 days
+930 days
Posts Archive
1 088
پدر بزرگ شدن
پدر بزرگ شدم، دخترم پسر زایید
خجسته بادا گفتم، که این بباید گفت
زنم که او هم مادر بزرگ شد نوه را
به بر گرفت و ببوسید و شاد گشت و شکفت
فرا رسید چو شب، گفتم: ای خدا چه کنم؟
زنم چه گفتی پرسید و پاسخی نشنفت
پدر بزرگ شدن خود به خود ندارد عیب
چگونه در بَرِ مادر بزرگ باید خُفت؟؟
#مهدی_اخوان_ثالث
http://t.me/Naglemaani
1 088
میوهٔ درختِ دانش نیکوکاری و کمآزاری است.
#ابوالمعالی_نصرالله_منشی (۱۳۸۸). کلیله و دمنه. به تصحیح مجتبی مینُوی. چاپ اول. تهران: ثالث. صفحهٔ ۴۰.
http://t.me/Naglemaani
1 088
تحلیل هوش مصنوعی از این شعر
این شعر روایتی غمانگیز و آموزنده دربارهٔ مرگ، سوگ و پذیرش واقعیت زندگی است.
بخش اول: داستان و مضمون اصلی
شعر داستان مادری را بیان میکند که تنها فرزند شیرینزبانش بر اثر بیماری از دنیا میرود. مادر بهقدری دچار اندوه میشود که نمیتواند مرگ فرزندش را باور کند و همچنان به دنبال راهی برای بازگرداندن او به زندگی است.
بخش دوم: نماد پزشک و ریحان
پزشک از مادر میخواهد گیاهی را از خانهای بیاورد که هیچگاه غم مرگ را تجربه نکرده باشد. این درخواست در واقع راهی برای آگاه کردن مادر از یک حقیقت بزرگ است، نه درمان واقعی کودک.
بخش سوم: پیام شعر
مادر با جستوجو در خانهها درمییابد که هیچ انسانی از رنج، مرگ و سوگ دور نیست و همهٔ انسانها روزی با فقدان عزیزان روبهرو میشوند. او سرانجام حقیقت مرگ و ناپایداری زندگی را میپذیرد.
بخش چهارم: ویژگی ادبی و نتیجهگیری
زبان شعر ساده و داستانی است و با تصویرهایی مانند «گل نشکفته» برای کودک، احساسات مادر را تأثیرگذارتر بیان میکند. پیام اصلی شعر این است که مرگ بخشی جداییناپذیر از زندگی است و هیچکس از اندوه و فقدان کاملاً در امان نیست؛ بنابراین انسان باید با وجود سختی، واقعیت زندگی را بپذیرد.
این شعر از نظر داستان، احساس و پیام انسانی ظرفیت اثرگذاری بالایی دارد؛ اما اگر معیار «شعر ماندگار» را آثاری بدانیم که علاوه بر پیام، از نظر موسیقی، زبان، تصویرسازی، نوآوری و ایجاز نیز بسیار قوی هستند، این شعر هنوز نیاز به پرداخت و ویرایش ادبی بیشتری دارد.
http://t.me/Naglemaani
1 088
زنی را کودکی شیرین زبان بود
که آرام دل و آرامِ جان بود
گُل نشکفتهاش ناگاه پژمرد
شبی تب کرد و افتاد و سپس مُرد
ز مرگ تلخ آن دُردانه فرزند
رخ و گیسوی خود را مادرش کند
چنان شد تلخ بر او زندگانی
که شد پیر و شکسته در جوانی
گهی بر سینه میزد گاه بر سر
نکرد او مردن فرزند باور
دل از آن پیکر بی جان نمیکند
نمیشد لحظهای دور او ز فرزند
دو چشمش خون فشان و سینه پر جوش
گرفت آن نوگل پژمرده بر دوش
برای درد بی درمان دوایی
همی میجست با شور و نوایی
همه گفتند او دیوانه گشته
ز عقل و دانش او بیگانه گشته
یکی گفتش که باشد در فلان کوی
پزشکی حاذق و خوش روی و خوش خوی
ببر بیمار خود را نزد او زود
که سازد آتشت را زود بی دود
کند بیمار زارت را مداوا
شفا یابد مریض تو در آنجا
زن بیچاره با صد درد و تشویش
به آنجا برد فورا کودک خویش
پزشکش دید و گفتا داروی این
ُبُوَد پیش من ای محزون غمگین
از آن خانه که نادیدهِ غم مرگ
بکن پیدا کمی ریحان پر برگ
بیاور تا بگیرم شیرهی آن
به کامش ریزم و یابد تنش جان
زن ساده روان شد بهر دارو
برای یافتن کردی تکاپو
در هر خانهای را کوفت اما
نشد آن خانهی دلخواه پیدا
به هر در حلقه زد از بهر آن برگ
بر آن در رفته بودی پیش از او مرگ
نبودی خانهای خالی از این درد
نبودی خالی از این غصه یک فرد
ندید عاری کسی از سوگ و ماتم
همه بودند مستِ جامِ این غم
بدانست او که در دنیای فانی
کسی هرگز نماند جاودانی
نباشد هیچ استثنا در این کار
نبرده جان ز تیرِ مرگ دیّار
پذیرفت این حقیقت را و بگریست
که در دنیا دل بی درد و غم نیست
دلی خالی ز داغ مرگ پیدا
نخواهد یافت او در کلّ دنیا
دل از فرزند دلبند خودش کند
رهایی داد جانش را از آن بند
به پیش آن پزشک آمد پر از درد
بگفتا هر چه دید او با رخی زرد
به او گفت آن پزشک کاردیده
که از دست اجل کس نارمیده
سرانجام همه جز نیستی نیست
دو روزی هر کسی در این جهان زیست
اساس این جهان ناپایداریست
به سوی نیستی این رود جاریست
در این غمخانه کس بی درد و غم نیست
"اگر در خاک شد خاکی ستم نیست. "
احمد رضا نادری
http://t.me/Naglemaani
1 088
گفتم که کنم علاج، حیرانی خویش
مرهم بِنَهم به زخم پنهانی خویش
بس خواندم و بس نوشتم و حاصل کار
دانا شدهام ولی به نادانی خویش
ا. نادری
http://t.me/Naglemaani
1 088
آن را که بلای عشق در کار کشد
بر کس ننهد بار اگر بار کشد
در عشق کم از درختِ گُل نتوان بود
سالی به امید گل، همی خار کشد.
#عبدالواسع_جبلی
http://t.me/Naglemaani
1 088
#مفردات
گريه گر شد بیاثر، از نالهی ما کن حذر
آب ما خون گشت؛ اما آتش ما آتش است
#بیدل_دهلوی
1 088
زاهدی از جهت قربانی گوسپندی خرید. در راه طایفه ای طراران(دزدان) بدیدند، طمع در بستند و بایک دیگر قرار دادند که او را بفریبند و گوسپند بستانند،پس یک تن بپیش او درآمدو گفت: ای شیخ، این سگ کجا میبری؟ دیگری گفت: شیخ عزیمت شکار میدارد که سگ در دست گرفته است. سوم بدو پیوست و گفت: این مرد در کسوت اهل صلاح است، اما زاهد نمی نماید، که زاهدان باسگ بازی نکنند و دست و جامه خود را از آسیب او صیانت واجب بینند، ا زاین نسق هر چیز میگفتند تا شکی دردل زاهد افتاد و خود را دران متهم گردانید و گفت که: شاید بود که فروشنده این جادو بوده ست و چشم بندی کرده. در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببرد.
کلیله و دمنه
ترجمه: نصرالله منشی
http://t.me/Naglemaani
1 088
خزان چو گشت، ز گُل مشتِ خار میماند
ز باغ، برگ در این رهگذار میماند
گلاب از گُل و از تاک یک پیاله شراب
به یادگار ز بزمِ بهار میماند
مشو غباری و بر خاطر کسی منشین
که خاطرات تو در روزگار میماند
ز یاد و نام و نشانِ من و تو در دنیا
خطی به سینهی سنگِ مزار میماند
زمانه عرصهی جنگِ بقایِ اهلِ فناست
جهان به منظره کارزار میماند
به تاخت میرود از دشتِ دهر، توسنِ عمر
دو دم به صحنهی صحرا غبار میماند
ز عنکبوتسرشتان به معبرِ طوفان
قدیدِ چند مگس روی تار میماند
چو رفت دورِ تو و گشت جام می خالی
به جای نشئه، بلای خمار میماند
خوشا به حالِ اهالی مُلکِ عشق خوشا
که مهرورزیشان یادگار میماند
http://t.me/Naglemaani
ا. نادری
1 088
عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پردهٔ پندار میباید درید
توبهٔ زهاد میباید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پایبست
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست
عطار
http://t.me/Naglemaani
1 088
بررسی تاریخی، زبانی و معنایی یک حکمت منسوب به انوشیروان
مقدمه
عبارت کوتاه «به مه نه مه به» از جمله حکمتهایی است که در سنت ادبی ایران به خسرو انوشیروان، پادشاه ساسانی، نسبت داده شده است. معنای ظاهری آن در فارسی امروز چندان روشن نیست، اما با بررسی زبان فارسی میانه و همچنین روایتهای تاریخیِ متأخر، معنایی بسیار عمیق آشکار میشود:
«بهتر، مهتر است؛ نه مهتر، بهتر.»
یعنی ارزش و بزرگیِ واقعی انسان از نیکی و شایستگی او ناشی میشود، نه اینکه صرفِ مقام و بزرگی، او را نیک و شایسته کند.
یکی از مهمترین منابعی که این عبارت را ثبت کرده، کتاب «التبر المسبوک فی نصیحة الملوک» اثر ابوحامد محمد غزالی است. غزالی در روایتی درباره آرامگاه انوشیروان میگوید که بر نگین انگشتر او عبارت فارسی «به مه نه مه به» نوشته شده بود.
غزالی معنای آن را نیز به عربی چنین توضیح میدهد:
«الأجود أكبر وليس الأكبر أجود»
یعنی:
«نیکوتر بزرگتر است، نه بزرگتر نیکوتر.»
معنای فلسفی عبارت
اگر «به» را به معنای «بهتر» و «مه» را به معنای «بزرگتر» بگیریم، ساختار جمله کاملاً روشن میشود:
به مه؛ نه مه به
یعنی:
بهتر، مهتر است؛ نه مهتر، بهتر.
این جمله در حقیقت یک اصل اخلاقی و سیاسی را بیان میکند:
مقام و قدرت، دلیل فضیلت نیست؛ بلکه فضیلت است که انسان را شایسته مقام میکند.
به بیان دیگر، کسی صرفاً به دلیل شاه بودن، فرمانروا بودن یا صاحب قدرت بودن، «بهتر» نیست. بزرگیِ واقعی زمانی ارزش دارد که با نیکی، عدالت و شایستگی همراه باشد.
«به مه نه مه به» را میتوان یکی از فشردهترین بیانهای اخلاق سیاسی در سنت ایرانی دانست:
بهتر، مهتر است؛ نه مهتر، بهتر.
این عبارت میان دو نوع «بزرگی» تفاوت میگذارد: بزرگیِ ناشی از مقام و قدرت، و بزرگیِ ناشی از فضیلت و شایستگی.
http://t.me/Naglemaani
1 088
گستردگی معنای شعر حافظ و آیینهسان بودن آن
به بیت زیر دقّت کنید:
شاه ترکان سخن مدّعیان میشنوَد
شرمی از مظلمهی خون سیاووشش باد.
#حافظ
الف) اگر در بستر داستانی و حماسی این بیت را معنی کنیم، شاه ترکان افراسیاب است و مدّعیان عبارتند از: گرسیوز برادر افراسیاب و گَروی زره از سرداران سپاه توران که بر علیه سیاوش شاهزادۀ ایرانی دسیسه میکنند و سرانجام سیاوش به دست افراسیاب بی هیچ جرم و جنایتی کشته میشود و مورد ستم قرار میگیرد.
ب) اگر بیت را در بستر تاریخی معنی کنیم شاه ترکان شاه شجاع مظفری حاکم شیراز است و مدّعیان بدخواهان شاعر هستند که شاه شجاع را بر علیه شاعر تحریک میکردهاند و سیاوش در این بستر معنایی خود شاعر است که مورد ظلم و ستم و بی مهری قرار گرفته است.
پ) اگر بیت را در بستر غنایی و عاشقانه معنی کنیم، شاه ترکان معشوق و محبوب شاعر و پادشاه زیبارویان است زیرا واژۀ ترک در معنی زیبارو در ادبیات فارسی فراوان به کار رفته است. در این بستر معنایی مدّعیان رقیبان عاشق هستند و سیاوش، عاشق بیچارهای است که مورد هجمۀ رقیبان و ظلم آنان قرار گرفته است.
ت) اگر بیت را در بستر عرفانی معنی کنیم، شاه ترکان افراسیابِ نفس است و مدّعیان هواها و خواهشهای نفسانیاند و سیاوش، روح انسانی یا خود انسان است که در هجوم هواهای نفسانی است و ممکن است که هلاک شود.
ث) و سرانجام از آنجا که میتواند ترجمان حال هر خوانندهای باشد و احوال او را واگویه کند، میتواند متناسب با اوضاع و احوال هر خوانندهای معنی داشته باشد. میتواند ترجمان حال عاشقی باشد که مورد بی مهری معشوقش قرار گرفته و معشوقش حرف دیگران را ملاک سنجش او قرار داده است و یا میتواند ترجمان حال سیاستمداری باشد که به سعایت بدخواهان دچار شده است و از چشم حاکمی افتاده است.
آری به دلیل همین خاصیت و ویژگی است که شعر حافظ را هر که میخواند شرح حال و احوال خود را در آن مییابد. به این دلیل است که با آن فال میگیرند و به آن تفأل میکنند.
✍️احمد رضا نادری
http://t.me/Naglemaani
1 088
آسمان خورد زمین چون که به راه افتادی
چشم شد خیره چو در قابِ نگاه افتادی
کوچه از عطر تو پر شد نفس شهر گرفت
ماه هم مات تو شد چون که به راه افتادی
چشمهایم شده امشب به جمالی روشن
که ز چشم و دلم ای حضرت ماه افتادی
شب تاریک دلم از نفست روشن شد
در دل من تو چو خورشید پگاه افتادی
بردم از غصّه هستی چو به عشق تو پناه
گفت با من دلم از چاله به چاه افتادی
عقل چون وضع بد و حال خرابم را دید
طعنه زد خوب به این روزِ سیاه افتادی
گفتم ای عقل مزن طعنه که در دولت عشق
تو به چشم همه از عزّت و جاه افتادی
احمد نادری
http://t.me/Naglemaani
1 088
«قُتَيبة بن مُسلِم» و «فردوسی»
این شخص پلید خبیث، سردار معروفِ حَجّاج یوسف(از سرداران خونریز و سنگدل اُمَوی) است كه چندين هزار نفر از ايرانيان را در خراسان و ماوراءالنَّهر كشت و در يكى از جنگها به سبب سوگندى كه خورده بود، اين قدر از ايرانيان كشت كه واقعاً از خون آنها آسياب روان گردانيد و گندم آرد كرد، و از آن آرد نان پخت و خورد. همچنین زنها و دخترانشان را در حضور آنها در میان لشكریان عرب قسمت كرد.
قبر اين شقىِ ازل و ابد را پس از كشته شدنش زيارتگاه قرار دادند و همه براى تقرّب به خدا و قضاى حاجات «تربت آن شهيد!» را زيارت مىكردند!
ولى بزرگترين شاعر ايران و بانىِ رفيعترين بناى مجد و شرفِ ملّى ايران، يعنى فردوسى طوسى(عليه الرَّحمه) را پس از وفات، به عوضِ اينكه قُبه و بارگاه بر سر قبر او بنا كنند، معاصرين قدرشناسِ!! او حتى جسد او را نگذاردند كه در قبرستان عمومى مسلمانان دفن نمايند. مقتداى آنها شيخ ابو القاسم گَركانى گفت: «او مادح گبران و كافران بود»!
منبع:
علّامه قزوینی، نقل از: تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، ج۲/ ۵۵
http://t.me/Naglemaani
1 088
#تأملات
هیچکس بر شمع -در آتشزدن- رحمی نکرد
از ازل بر حال ما میگرید استعدادِ ما
#بیدل
شمع را برای سوختن تولید میکنند و هنگام استفاده از آن، راحت آن را روشن میکنند و میسوزانند و نه تنها کسی برای شمع دلش نمیسوزد بلکه همگان از نور و زیبایی آن لذت میبرند.
انسان نیز در کارگاه هستی مستعد سوختن است. تنها اوست که بار آگاهی را بر دوش میکشد و به واسطهی این آگاهی باید بسوزد و بسازد. تنها انسان است که رنج بودن را آگاهانه تحمّل میکند و میداند که روزی مرگ او را در کام میکشد و خواب زندگی تعبیری جز مرگ ندارد.
پس ما برای سوختن و درد کشیدن آفریده شدهایم و هستی ما مستعد رنج کشیدن است و بر درد و رنج ما در کائنات کسی را دل نمیسوزد. روند هستی بر این اساس است که شاهد رنج کشیدن ما باشد و برای این که هستی وجود داشته باشد باید انسانی باشد و رنج آن را تحمّل کند.
http://t.me/Naglemaani
1 088
یکی از زیباترین بخشهای منظومهٔ «لیلی و مجنونِ» نظامی، جایی است که پدرِ مجنون از ترک عاشقی او قطع امید میکند و برای اینکه عشقِ لیلی را از سر او بیندازد، متوسّل به کعبه میشود. پدر، مجنون را در موسم حج به مکّه میبرد تا در جوار کعبه، از خدا بخواهد او را از دام عشق لیلی برهاند و به زندگی عادی برگرداند. پاسخ مجنون و مناجات وی با خدایش در این بخش از شاهکار نظامی بسیار شنیدنی است. من نمیدانم در ادبیّات جهان، ابیاتی به این لطافت و زیبایی وجود دارد یا نه؟ آیا شاعر دیگری توانسته است به این روانی، لطیفترین احساسات عاشقانهٔ آدمی را به تصویر بکشد یا نه؟ اما در این شک ندارم که نمونهٔ چنین ابیاتی اگر هم باشد، بسیار بسیار کم است. این بخش از لیلی و مجنون را با هم میخوانیم:
بگرفت به رِفْق دست فرزند
در سایهٔ کعبه داشت یکچند
گفت ای پسر این نه جای بازی است
بشتاب که جای چارهسازی است
در حلقهٔ کعبه حلقه کن دست
کز حلقهٔ غم بدو توان رَست
گو یارب از این گزافکاری
توفیق دهم به رستگاری
رحمت کن و در پناهم آور
زین شیفتگی به راهم آور
دریاب که مبتلای عشقم
و آزاد کن از بلای عشقم
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست
در حلقهٔ زلف کعبه زد دست
میگفت گرفته حلقه در بر
کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقهٔ عشق جانفروشم
بیحلقهٔ او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدایی
کاین است طریق آشنایی
من قوت ز عشق میپذیرم
گر میرد عشق، من بمیرم
پروردهٔ عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدایی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمهٔ عشق ده مرا نور
و این سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشقتر از این کنم که هستم
گویند که خو ز عشق وا کن
لیلیطلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست برجای
بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شدهام چو مویش از غم
یک موی نخواهم از سرش کم
از حلقهٔ او به گوشمالی
گوش ادبم مباد خالی
بیبادهٔ او مباد جامم
بیسکهٔ او مباد نامم
جانم فدیِ جمالْ بادش
گر خون خورَدَم حلالْ بادش
گرچه ز غمش چو شمع سوزم
هم بیغم او مباد روزم
عشقی که چنین، به جای خود باد
چندانکه بود، یکی به صد باد
میداشت پدر به سوی او گوش
کاین قصه شنید، گشت خاموش
دانست که دل اسیر دارد
دردی نه دواپذیر دارد
چون رفت به خانه سوی خویشان
گفت آن چه شنید پیش ایشان
کاین سلسلهای که بند بشکست
چون حلقهٔ کعبه دید در دست
زو زمزمهای شنید گوشم
کآورد چو زمزمی به جوشم
گفتم مگر آن صحیفه خوانَد
کز محنت لیلیاش رهانَد
او خود همه کام و رای او گفت
نفرین خود و دعای او گفت
#نظامی_گنجهای
http://t.me/Naglemaani
1 088
بیا که این شبِ بیماهِ ما، به ماه رسد
شرابِ نور به کامِ شبِ سیاه رسد
بیا که با تو کُنم مشقِ عشق و شادی و شور
به سطر آخر خود مشقِ اشک و آه رسد
بیا کُنم به تو تقدیم قصر قلبم را
که شاهِ حُسنی و باید به پادشاه رسد
بیا که کام بگیریم از جوانیمان
که زود موسم پیری ز گرد راه رسد
بیا ز فرصت دیدار بهرهها گیریم
به هرکسی دو سه دم فرصت نگاه رسد
همین که عشق پذیرفته است ما را، بس
نه هرکسی به چنین جای و پایگاه، رسد
به عشق هر که زند چنگ عزیز میگردد
ز قعر چاه برآید به اوج جاه رسد
چراغ مهر تو کردهاست هستیام روشن
نیاز نیست دگر آفتاب و ماه رسد
http://t.me/Naglemaani
احمد نادری
1 088
بیا که این شبِ بیماهِ ما، به ماه رسد
شرابِ نور به کامِ شبِ سیاه رسد
بیا که با تو کنم مشقِ عشق و شادی و شور
به سطر آخر خود مشقِ اشک و آه رسد
بیا کُنم به تو تقدیم قصر قلبم را
که شاهِ حُسنی و باید به پادشاه رسد
بیا که کام بگیریم از جوانیمان
که زود موسم پیری ز گرد راه رسد
بیا ز فرصت دیدار بهرهها گیریم
به هرکسی دو سه دم فرصت نگاه رسد
همین که عشق پذیرفته است ما را، بس
نه هرکسی به چنین جای و پایگاه، رسد
به عشق هر که زند چنگ عزیز میگردد
ز قعر چاه برآید به اوج جاه رسد
چراغ مهر تو کردهاست هستیام روشن
نیاز نیست دگر آفتاب و ماه رسد
احمد نادری
1 088
بیا که این شبِ بیماهِ ما به ماه رسد
شرابِ نور به کامِ شبِ سیاه رسد
بیا که با تو، ز شادی غزل شود سرشار
به خطِّ آخر خود مشقِ اشک و آه رسد
بیا کُنم به تو تقدیم قصر قلبم را
که شاه حُسنی و باید به پادشاه رسد
بیا که کام بگیریم از جوانیمان
که زود موسم پیری ز گرد راه رسد
بیا ز فرصت دیدار بهرهها گیریم
به هرکسی دو سه دم فرصت نگاه رسد
همین که عشق پذیرفته است ما را، بس
نه هرکسی به چنین جای و پایگاه، رسد
به عشق هر که زند چنگ عزیز میگردد
ز قعر چاه برآید به اوج جاه رسد
چراغ چهرهی تو گر کند جهان روشن
نه حاجت است که مهر آید و نه ماه رسد
احمد نادری
http://t.me/Naglemaani
