en
Feedback
خَمّـار شعــر

خَمّـار شعــر

Open in Telegram

نزدیکم و دورم ، چون کُفر به خیّام

Show more
573
Subscribers
+324 hours
+37 days
+2030 days
Posts Archive
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید.... #محمدعلی_بهمنی
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید.... #محمدعلی_بهمنی

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید....💔 #محمدعلی_بهمنی

پیشنهادی به آیندگان بد نیست در کتاب‌های تاریختان، فصلِ مربوط به ما را با این بیتِ #صائب آغاز کنید: «صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس صد تاک، خشک گشت و شرابی ندید کس»

در وجودِ خودمان است دوای خودمان.. #مهدی_فرجی

«من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما دانم این چشم همان قاتل دلخواه من است...» #حسین‌_فروتن

در شاهنامه حضرت #فردوسی : سیمرغ به زال سه پَر داد و به او گفت: هر وقت درماندی آن را بسوزان و آرزو کن! پر اول سوخت. آرزو برآورده شد، رستم به دنیا آمد. پر دوم سوخت. آرزو برآورده شد، رستم زنده ماند. اما پر سوم هرگز استفاده نشد. فردوسی پر سوم را برای آیندگان نگه داشت. برای روزی که این پر برای ایران بسوزد. "اگر خاک ایران بر افتد ز دست هنوز آخرین پر سیمرغ هست"

چه فنی بهتر از فن شریف دل از او بردن چه کاری بهتر از لب را به پیکار گلو بردن… #سیدتقی_سیدی

رشک می‌آید مرا از جامه بر اندام تو با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا #رهی_معیری

*اندکی تأمل* صوفیان، عموماً خرقه‌ی سیاه بر تن داشتند.  هجویری در باب این سیه‌پوشی می‌نویسد: یکی از مدّعیانِ علم، درویشی را گفت: این کبود چرا پوشیدی؟ گفت: از پیغمبر سه چیز بماند: یکی فقر و دیگر علم و سه‌دیگر شمشیر. شمشیر، سلطانان یافتند و نه در جای خود کار بستند؛ و علم، علما اختیار کردند و به آموختنِ تنها بسنده کردند؛ و فقر، فقرا اختیار کردند و آن را آلتِ غنا ساختند. من بر مصیبتِ این سه گروه، کبود پوشیدم.

*اندکی تأمل* بله. به گمانم با گذشت هزار و سیصد سال، هنوز هم این کلام حسن بصری در #تذکرة_الاؤلیا، گویاترین تصویرِ حال و روز ماست: نقل است که کسی از او پرسید که: چگونه‌ای؟ گفت: چگونه بوَد احوالِ کسی که در دریا بوَد و ُکشتی بشکند و هر کسی بر تخته‌ای بمانَد؟ گفتند: صعب. گفت: حالِ من چنان است. حال ما چنین است :)

*اندکی تأمل* عزیزان به این ابیات #عبید_زاکانی دقت کنید: تا بتوان خاطر خود شاد دار نیست بدین یک دو نفس اعتماد شاید بپرسید چرا قابل اعتماد نیست؟ باید عرض کنم: خاک، همان است که بر باد داد تختِ سلیمان و سریرِ قباد چرخ، همان است که بر خاک ریخت خونِ سیاووش و سرِ کیقباد...

خاکیان بالاتر از افلاکیان می‌ایستند عشق از انسان چه موجود غریبی ساخته‌ است #فاضل_نظری

این هم تعبیری زیبا از #فاضل_نظری خنده‌ی شیرین گل یا گریه‌ی تلخ گلاب مرگ بیش از زندگی با ماست بعضی وقت‌ها

اگه از من بپرسید که ادبیات یعنی چی؟ احتمالا اولین جوابی که در لحظه به ذهنم میرسه اینه: ادبیات‌، بیان دردناک‌ترین مسائل هستی است، در قالبی شیوا و دل‌انگیز... "شما قطعا خواهید مرد" و "هر لحظه ممکن است، نفس آخر را بکشید" یک جور گفتنه، و این هم یک جور دیگه به قلم خواجه #حافظ : به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمتِ وقت که در کمینگهِ عمرند، قاطعانِ طریق... به‌به شیوا و دل‌انگیز 👌

-2147483648_-213612.webp0.23 KB

من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم. #مولانا

نه نگاه هیز دارم، نه جسارت جوانی که لبی بخواهم از تو به زبان بی زبانی. #غلامرضا_طریقی

کاش ما را بین غم‌ها جا نمی‌انداختی خاطراتت را به جان ما نمی‌انداختی کاش در پاسخ به اینکه عاشقم بودی و نه شانه‌هایت را کمی بالا نمی‌انداختی قایقی پوسیده بودم کاش بعد از سال‌ها در سرم اندیشه‌ی دریا نمی‌انداختی تو مرا انداختی از چشم دنیا لا اقل عشق را از چشم عاشق‌ها نمی‌انداختی ما به مقصد می‌رسیدیم آخرش نامهربان هم مسیرت را اگر پا نمی‌انداختی #سجاد_خیرآبادی

در نگاه خلق، از ديوانگان كم نيستم فكر زخمى دیگرم، دنبال مرهم نيستم‌ ظاهرم چون بيد مجنون است و باطن مثل سرو از تواضع سر به زير انداختم؛ خم نيستم لطف خورشيد است اگر از ماه نورى مى رسد آنچه فهميدى غلط بود؛ آنچه هستم، نيستم شيشه اى نازكدلم؛ اما بدان اى سنگدل خرد شد هركس كه مى پنداشت محكم نيستم جام زهرت را بياور! من براى زندگی بيش از اين چیزی كه مى بينى مصمم نيستم. #حسین_دهلوی

‌ به صد کرشمه و نازم شکار خود کردی کنون کناره گرفتی، چو کار خود کردی...! #اهلی_شیرازی