en
Feedback
Khakestari

Khakestari

Open in Telegram

چند قدم بالاتر از آسمان

Show more
496
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '24
May '240
in 0 channels
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '24
+1
in 0 channels
Get PRO
January '24
+1 187
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
24 May0
23 May0
22 May0
21 May0
20 May0
19 May0
18 May0
17 May0
16 May0
15 May0
Channel Posts
گفت خسته ای به خانه برگرد نوشت خانه ام سوخت خاکسترش را خاک خورد گفت نوازش شفاست کسی نوازشت کند نوشت گرازهای پیر تنها میمیرند کاکتوس های میان سال بی پناه گفت رهایت کرده اند؟ نوشت در بلندترین کوهِ آبادی در گرگ وُمیشِ صبح مرا با زنی که جرمش بوسه بود وُ عشق سنگسار کردند او نشست به تماشای مرگم.. گفت آرام باش نوشت ساکنم.دریایی آرام.نهنگی بیصدا قصه ای پُر رنج. گفت چقدر اندوهی تو مرد نوشت دارم زدند.گلویم نمرد.گلوله زدند قلبم تپید.سرم را بریدند،زنده تر شدم او..جاودانگی ام را گرفت و نشست به تماشای مرگم. گفت گرازِ بیچاره ی متروک.. نوشت گرازهای پیرِ تنها هزاروُ اندکی رنج دارند این زمینِ سوخته درآفتاب این کویرِ خاک آلودِ روبه باد جنگلی بود خندان. کاج های بیگناهِ تنم. یک مُشت افرای سرسبز نیمی بِه..نیمی بهار جنگلم سوخت وُ او نشست به تماشای نیستی.. گفت جنگ چه شد؟ سالها در جنگ بودی نوشت ما شکست خوردیم شهر ویرانه ای غمگین شد خانه ها متروک او با مردِ قبیله ی همجوار رفت و من تنها بازمانده ی قصه خود را در دروازه ی بلندِ نیمه شکسته به دارآویختم.. نشست به تماشایم. گریست.میخواست دست ببرد به نوازشِ تیغ.به نوازشِ رنج.به آغوشِ کاکتوسِ پیر..به تنِ تاریکِ گرازِ گریان گفت به یاد بیاور که جنگل بوده ای نوشت دختری سبز در من میرقصید خندید و خوابید. #علی_مصطفی_زاده

2
No text...
46
3
اگرچه بهارِ ما شور وُ آواز نبود اگرچه سبزترین دشت ها را خانه ی آغوشِ ما نبود درست است که تکه ای از تو جایی دیگر است و روحت حو
اگرچه بهارِ ما شور وُ آواز نبود اگرچه سبزترین دشت ها را خانه ی آغوشِ ما نبود درست است که تکه ای از تو جایی دیگر است و روحت حوالیِ خانه ی من.. میخواهم بدانم چگونه طنابِ دار بوی چوب میدهد گیوتین بوی آهنِ زنگ زده بیروت بوی باروت یا انفال بوی مرگ.. صاحبانِ مرگ آن ها که دانه را از کبوتر آب را از دریا صدا را از ساز ساز را از آدمی و تورا از من گرفته اند ملالِ کدام رنجی؟ به ولله که روزگاری نزدیک خشت علیهِ خانه به پامیخیزد ساحل به دریا شمشیر میکشد توپ علیهِ سنگربان.. به ولله که بادها حریفِ طوفانند اگر دست دردستِ هم نه شمالی باشد نه جنوب و تو..ای بهارِ کوچکِ من تا سبزترین ها..تا دشت ها تا سرزمینِ من تنها یک قدم‌ باقیست
51
4
همه چیز پس از آخرین کلمه رخ میدهد آخرین جمله ی نامه. آخرین واژه ای که در یادت میماند. بعد نامه را میبندی و خورشیدِ نفرت بر خا
همه چیز پس از آخرین کلمه رخ میدهد آخرین جمله ی نامه. آخرین واژه ای که در یادت میماند. بعد نامه را میبندی و خورشیدِ نفرت بر خانه ات میتابد و تاریکی احاطه ات میکند سایه ها حکم فرمایت میشوند و کم کم نیستی را میپذیری یک روز آخرین سنگ را برمیداری به آخرین پرنده میکوبی و از پرواز جز افسانه ای در یادها نخواهد ماند سپس خود را به عدم میسپاری..
45
5
زیبای غمگینم وقتی باد آزادیِ قاصدک را هر روز میگیرد وقتی دشت، رقص را از لاله میستاند یا که وقتی فریادها خفه میشوند در دشت..در مسیرِ باد..و در گلوی یک انسان دارند آزادی را دار میزنند. رسالتِ تمامِ جنگ ها همین است هیچکس برای هیچ پرچمی نمیجنگد خاک بهانه ای بیش نیست آسمان متعلق به همه است جنگ ها..نبردهای جهان تمامشان برای آزادیست بسیارند زنانی که دست هاشان را بسته اند بسیارند قاصدک های ظریف بسیارند لاله های زیبا آنجا که شیرکو میگوید زن نصف است وُ مرد یک سوم.. تو اما نازیِ من تو تمامی..تو کاملی..و من نصفم تو ایمانی و من مومن تو اعتقادی و من معتقد تو مناجاتی و من بنده تو آزادی هستی و من سرباز چگونه میشود آزادی را در بند کرد؟ که حتی در قفس هم آزادی انقلاب میکند.. ریشه بِدَر ای شراره ی سُرخ باد را برای یک بار تو هجوم بر و این بار از سینه ات نه از گلو فریاد بزن که من زنم که جهان ازآنِ من است فریاد بزن تا از دهانت هزار پرنده پرواز کند هزار آسمان.. تو باد وُ دشت وُ آبادی وُ آبشار را دریده ای تو از عمقِ تاریکی..از آتش فشانی خموش نور آورده ای تو خروار خروار زندگی هدیه داده ای چگونه کسی میتواند تورا در قفس کند؟ پرنده ای که رسالتش پرواز است رودی که مسیرش دریاست بند بندِ وجودش رهاییست غرش کن ای رگبارِ زیبا که در غیابِ خدایان وارثِ زمین تویی که تو کاملی و من نصف که تو آزادی و چشمانِ کالت در آزادی زیباست غرش کن ای برهنه تریم دَف ای زیباترین شعر ای دخترِ بادهای نترس. #علی_مصطفی_زاده
47
6
No text...
44
7
گاهی از همین یکی دوکلمه ی خوبی که مینویسم پشیمان میشوم برای هرآدمی..باید جسور نوشت مثل همین قصه ی کوتاه سالها بود مرد فکر میکرد که امن بوده که کسی دوستش داشته ولی یک شب که خوابید صبح بیدارشد و دید که رویایش اشتباه بوده حتی اگر تنها آدمِ روی زمین میبود باز زنِ قصه اورا بغل نمیکرد نشست به بارشِ باران و به این اندیشید که این باران سالها واقعی نبوده در گوشه ای خوابید که فراموش شود که برای همیشه از یاد رود
42
8
No text...
50
9
مرا در بندِ زنجیر مرا بسته به شلاق های جلاد مرا آسمان اگر تاریک مرا اگر در قفس مرا اگر گلوله در سینه.. باز نامت را فریاد میزنم به نامِ نامت ای مبارزِ کوچکِ زیبا سلام به اندک‌ لرزشِ دستت وقتی آن سوی جنگ ها را نشانه میروی سلام به آوازت در صلح سلام‌ به تو ای گیسو رها در باد به تو...که قبل از نبردها شمشیر بوده ای قبل از مین ها، انفجار قبل از بادها سرزمینی از ابر سلام به تو ای جنگ جوی جسور از جنگ که دور شویم آخرِ قصه نامِ توست شروعِ شعرهای شرور بادام.باد.بوسه هوار.هوو.هجا رود.رازیانه.ریحانه کمان وُ کمانچه تویی ای چشم هایت شکوهِ تماشا که تماشایت در نور زندگی بوده وُ بهار سبز است هنوز به یادت نخستین شلاق.. سه نام دارد او سومین نامش آزادیست سلام به دست هایش یکی وطن.یکی عشق دومین شلاق.. بادها، فرزندان گیسوی اویَند سلام به خمِ زیبای گردنش که جنگ باشد یا شادمانی آه که بوی عود میدهد سومین شلاق.. مرا از قلب دار زنید که هرچه میتپد از اوست سلام به رودخانه های قرمز سلام به دریاهای کال به استقامتِ یک کوبانی دراو که مرگ هیچ افسانه ای را از یاد نمیبرد زنده ای هنوز برقص ای مرگِ زیبا زنجیرها میشکنند زنده باد هزار بادیه در سینه ات زنده باد تن های بِرشته که این زخم هم تورا نخواهد کُشت زنجیرها میشکنند مرا تکه تکه کنید بخدا که نامش را از مادرم به نور از نور به نازی از نازی به نارون.. سلام به هزار جنگجوی ظریف که تو زنده ای هنوز پس سلام به رقصت ای گلوله ی رقاص ای مبارزِ کوچکِ هرجنگ زنجیرها میشکنند سلام به رهایی. #علی_مصطفی_زاده به یاد سه خواهرِ زیبای کوبانی ۸مارس
94
10
No text...
60
11
وقتی تورا لمس میکنند انگار کسی به خاک وطنم دست زده باشد که تو وطنی..خاکی وقتی تورا نگاه میکنند انگار درآن سوی جبهه های دشمن سربازی زیباترین جای سرزمینم را نشانه رفته است انگار میخواهد به اعماقِ سینه ام شلیک کند انگار مرگِ مرا میداند.. وقتی تورا میبوسند وقتی میبوسند تورا انگار دروازه های سرزمینم سقوط کرده که مردی بی رحم پرچمِ زیبای وطنم را درمیله ها آتش زند و وقتی اسمت را کسی صدا میزند مثلِ این است که باد آن آتشِ زشتِ سوزان را شعله ورتر کند مرا نجات بده ای سرزمینِ سبزم.
96
12
همیشه خون رنگش قرمز نیست همیشه زخم ها دهان باز نمیکنند تا خود رانشان دهند گاهی نصفِ شبی بارانی با فکر به آغوشِ تو در تختی دیگ
همیشه خون رنگش قرمز نیست همیشه زخم ها دهان باز نمیکنند تا خود رانشان دهند گاهی نصفِ شبی بارانی با فکر به آغوشِ تو در تختی دیگر زخم ها در درون قلب ریشه میدهند با فکر به بوسه ات.. به خنده ات مابین بازوانِ مردی دیگر گاهی زخم ها در رودخانه های قرمزِ رگ ها ماهی میشوند گاهی در دریای خشک سینه، نهنگ.. چه شب هایی که تو بوسیده میشوی ومن..در تنهاییِ خویش میرنجم و هیچکس فریادم را نمیشنود چه روزهایی که تو با عشوه میرقصی در قبیله ای دیگر ومن تمامِ تنم را در آتش میسوزانم بی آنکه هیچکس خاکسترم را به باد دهد ای کاش خدای این معبد را بادی خنک بوزد..که خوشحال شود که صبحی زود، وقتی شانه ی تو درخواب بوسیده میشود مرا مرگ هدیه دهد بی صدا وُ آرام و قصه ی من..با خاک ها دفن شود ای کاش..
77
13
سایرن ها موجوداتی به شکل زن بودن که توی دریا کمین میکردن و با صدای سحرامیزشون ملاوانارو به سمت صخره ها میکشوندن و غرق میکردن. این صدای شبیه سازی شده ی یک سایرنه
90
14
وقتی خیلی ناتوان بود نوشت من ازتو هیچ نمیخواهم جز سخن سخن گفتن باتو برایم خانه است زندگی است کمی بیشتر به درماندگی اش افزود سپس نوشت درد و رنج را بی اعتبار کرده ام خودم را بی وزن وُسبک تنها راهم سخن گفتن با توست میدانم تیغ های دست هایم تورا رنجانده اند خودم را بیشتر اما هر دردی که داشته ام از فاصله است آنان که به تو نزدیکند باید مهربان باشند که حضورِ تو خیالِ خوشِ آن هاست کمی گریست و ادامه داد تو خانه ی کسی هستی که لمست میکند تو مزرعه ی زیبای کسی هستی که تورا میبیند تو بارانِ نم نمی برای کسی که از نزدیک ها حست میکند اما برای من که دوری.. نباید مرا افسرده بخوانی یا بیماری با دست های لرزان نباید مرا درد بنامی من کاکتوس مهربانی هستم که وقتی از فاصله ها درآغوشت میگیرم دردِ این تیغ های بی وجدان بر تنِ خودم است من غمگینِ دل نازکی هستم که شادمانی را در حضورِ تو میبیند یا در سخن گفتن باتو من هیچ رنجی را در این نامه برایت نخواسته ام صدای خنده هایت را پررنگ تر مینویسم که مبادا بیندیشی که شادمانی ات را نمیخواهم سخن گفتن با تو خانه ی این رنجورِ خاردار است باد مزرعه ام را ویران کرد رنج..چهره ام را و تگرگ ها افتادند به جانِ بی جانم تنها کلامِ تو برایم باقیست که اگر بی خانه شوم خود را به قفس خواهم سپرد خود را به باد خود را به نیستی..
109
15
زندگی چیزی نیست جز روایت شادی های کوتاه و البته مرگ
87
16
تاریکی روحم را کامل کرد دیگر هیچ نوری ندارم.
92
17
در ستایشِ آغوش های بی ترس جسارتِ یاخته های قلب در ستایشِ مرگ های باهم بادهای وزیده به آزادی در ستایشِ تکثیرِ شجاعت های زیبا+3
در ستایشِ آغوش های بی ترس جسارتِ یاخته های قلب در ستایشِ مرگ های باهم بادهای وزیده به آزادی در ستایشِ تکثیرِ شجاعت های زیبا
158
18
در ستایشِ آغوش های بی ترس جسارتِ یاخته های قلب در ستایشِ مرگ های باهم بادهای وزیده به آزادی در ستایشِ تکثیرِ شجاعت های زیبا+3
در ستایشِ آغوش های بی ترس جسارتِ یاخته های قلب در ستایشِ مرگ های باهم بادهای وزیده به آزادی در ستایشِ تکثیرِ شجاعت های زیبا
1
19
آغوش وا کردیم اگرچه ترس هر سو بود..
آغوش وا کردیم اگرچه ترس هر سو بود..
92
20
برایش در آخر نامه نوشتم از جاودانه بودن این عشق واهمه ای ندارم من آخرین سربازِ این شهرم یا پیروز میشود قبیله ام یا خاک، تنم ر
برایش در آخر نامه نوشتم از جاودانه بودن این عشق واهمه ای ندارم من آخرین سربازِ این شهرم یا پیروز میشود قبیله ام یا خاک، تنم را به اجدادم میرساند ترسی از فریادها وُ ریزشِ رگبارها نداشته باش پیراهن های خیس باید به بادها اعتماد کنند ایمان به وزیدن رسالتِ هر پیراهنیست در مسیرِ باد بعد نامه را بوسیدم و به سینه ام چسباندم نوشتم شهر هنوز زنده است حتی اگر یک سرباز مانده باشد پیروزی ازآنِ ماست.
96
Khakestari - Statistics & analytics of Telegram channel @balatarazaseman