Hector
Open in Telegram
663
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-4030 days
Posts Archive
663
- امجی مخفف مادرجنده است!
- آیا شادمهر واقعا شاد است؟
- هکتور خودش رو خراب کرد.
- شرمنده سروش.
- باور نکن سید.
- در چه صورتی صبر کنید و در چه صورتی نه؟
- طولش بدهیم یا ندهیم؟
- سرنوشت بد نوشت.
محور بحثهای امشب تروی.
663
محتواهای اکسکلوسیو در تروی.
برای دریافت لینک ورود عبارت
FOR THE GLORY OF HECTOR
رو به ربات تروی ارسال کنید.
@TroyGatebot
663
مذاکرات با انار انار و شبنم گل نار تا زمانی که نیایند به بالینم متوقف و قرارداد فیمابین کان لم یکن تلقی خواهد شد.
663
«چاقوی کُند بود و به نرمی
آزار داد سينهی ما را
رازی که داشتیم و نگفتیم»
دلیل این که در زمان غمگین بودنمان بیش از قبل میل داریم شعر و ترانهی غمانگیز بخوانیم و گوش بدهیم این است که فکر میکنیم غمی که بر سر ما آوار شده، چیزی است که تا به حال برای هیچکس اتفاق نیفتاده است؛ حداقل در این هیبت و عظمت.
حس میکنیم از همیشه تنهاتریم، چون کسی نمیداند دقیقا چه دارد بر ما میگذرد. هیچکس نمیتواند درک کند که داریم آتش میگیریم، داریم میسوزیم و چهار ستونمان دارد فرو میریزد.
کسی از حجم دردی که بر ما میرود خبر ندارد، برای هیچکس هم اهمیت ندارد.
البته تعارف که نداریم، واقعا هم برای هیچکس اهمیت ندارد.
در این لحظهای که احساس میکنیم تنهاترین آدم نه، که تنهاترین موجود جهانیم، یک نفر پیدا شده که به زبان شعر حرف دل ما را میزند. حرفی که به خاطر فشاری که دست غم بر گلویمان آورده، خودمان هم نمیتوانیم بزنیم. آن هم درست وقتی که داریم خفه میشویم، وقتی که میخواهیم حرف بزنیم، اما نمیتوانیم.
حتی اگر قبلا سخنور خوبی بوده باشیم، اگر هر وقت کسی غمگین میشد مثل معتادهایی که با سیخ صندوق صدقات را خالی میکنند، حرفهای دلش را دانه دانه و با مشقت از دل هزارتوی افکارش بیرون میکشیدیم و با او همدردی میکردیم؛ حالا که غم اینگونه گریبانگیر خودمان شده، یک کلمه هم از دهانمان بیرون نمیآید.
کلمات در اعماق قلبمان، در کنج سرمان و در پسِ گلویمان گیر کردهاند و دارند بدل به حناق میشوند. همین روزهاست که خفه شویم، یا دق کنیم یا یکشبه صد سال پیر شویم.
خودمان بهتر از هر کسی میدانیم حتی اگر کلمهای که بر زبان بیاوریم، آن کلمه نمایندهی خوبی برای احساسات درونیمان نیست.
ما از آن کلمه استفاده میکنیم تا بگوییم چه دارد بر سرمان میآید، اما آیا آن کلمه عینا نشان میدهد چه دارد بر سرمان میآید؟
تو داری حل میشوی، داری ذره ذره دود میشوی و به هوا میروی. آیا افسرده هستی؟ اندوهگینی؟ ناراحتی؟
«افسرده» و «اندوهگین»؟ همین؟
نه. تو داری جان میدهی جانم. داری نابود میشوی.
و جالب این که حس میکنی حتی «جان دادن» و «نابود شدن» هم نمیتواند سرگذشت این روزهایت را نشان دهد.
درست هم حس میکنی.
آدمی جان میدهد، نابود میشود و رنجش تمام میشود. اما تو در جایی ایستادهای که حس میکنی رنجت تمامی ندارد. تو گیر کردهای، تو هر روز هزار بار میمیری و زنده میشوی.
«جان دادن» و «نابود شدن» را هم آنقدر استفاده شدهاند که دیگر چیزی جز کلمات مستهلک روزمره نیستند.
پس اگر همکلامی هم پیدا کنی چندان میل نداری که با او حرفی بزنی. چون میدانی نه تو میتوانی به او بگویی چه دارد بر سرت میآید، نه او میتواند درک کند.
و این عرصهی تنگ زبان است.
زبان محدود است و احساسات ما نامحدود. غم تو هر لحظه هزار رنگ به خود میگیرد، هزار نقش میبندد و در هزار پیکرهی نو بر تو وارد میشود. اما زبان به همهی آن پیکرههای هزار رنگ میگوید «غم».
در این شرایط فقط شعر است که میتواند حرف دلت را بهتر از خودت بزند. شعر در منتهای توانایی انسان برای استفاده از کلمات ایستاده است.
تو گویی شاعر پیش از تو زندگیات را زیسته و به تحریر در آورده. خاقانی جایی میگوید:
«آگه نهای که بر دلم از غم چه درد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست»
و کدام غم سترگتر از دو اسبه آمدن محنت و گرد خاستن از سینه؟
این رستاخیز کلمات است که در شعر اتفاق میافتد. حکایت شاعر حکایت حسین منزوی است، آنجا که میگوید:
«شعر من از قبیلهی خونست، خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد».
حکایت ما اما حکایت حسین صفاست. صفا میگوید:
«هزار قافله گرگ
هزار قفل بزرگ
به روی آن زدهاند
دهان بسته ماست
اگر دری آری
اگر دری پیداست»
