en
Feedback
رمان فاحشه کوچک

رمان فاحشه کوچک

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
814
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+530 days
Posts Archive
#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part240 با عشق توش تلمبه میزدم از جلو خطر ناک تر بود برای همین، از عقب خودم و راضی کردم به ملحفه رو تخت چنگ زد -آییی هاکان، آروم تر تروخداا روی کمرش که عرق کرده بود رو بوسیدم +چشم عشق دلم. تلمبه هامو و نرم تر کردم و آروم تر کردم بعد از یک ربعی ارضا شدم و آبمو روی سینه هاش خالی کردم هردومون نفس نفس میزدیم لبخندی روی لب هردومون بود تو بغلم سفت و محکم گرفته بودمش -انقد دلم برات تنگ شده بود که حد نداره، پریفام شاید دیگه نرم، کارارو بسپرم دست بچه ها... با خوشحالی بهم زل زد +راست میگی؟ سرمو خم کردم و شکمشو بوسیدم -اره نفسم لبش و گزید: +هاکان، با اون همه سرو صدای ما، مامان و بابات فهمیدن! شیطون بهش خیره شدم: -مگه خودشون انجام نمیدن؟ خنده ای کرد و زیر لب بی حیایی نثارم کرد. #پریفام با خوشحالی وصف ناپذیری بهش گفتم: -خیلی خوشحالم که تصمیم گرفتی کنار منو بچمون بمونی... نوک بینیم و بوسید: +خواهش میکنم خانومم... ساکت شدیم سکوتی بینمون بود که میخواستم با گفتن ماجرا این سکوت و از بین ببرم! خودشم متوجه شد یه چیزی شده و میخوام بگم +چیزی شده پریفامم؟ دودل بهش خیره شدم دستشو آورد جلو و قاب صورتم کرد +اگه چیزی شده دوست دارم بهم بگی عزیزم... سرمو انداختم پایین نفسمو با صدا بیرون دادم ماجرای ورمیلا و زنگ زدنش و گفتم حرفایی که بهم زده بود رو با تموم شدن اینا نفسمو آسوده بیرون دادم و سرمو بالا بردم بالا بردن سرم همانا و داد زدن هاکان و روبه رو شدن با قیافه به خون نشستش همانا... هر لحظه ترس اینکه عمو و زنعمو بیان بالا رو داشتم چون هاکان بدجوری داد زده بود از عصبانیت نفس نفس میزد

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part239 چشمکی بهش زدم به سمتش رفتم و جلوی اون همه آدم کنار لبش و بوسیدم که همه گفتن " اووو " -عزیزم، برو بالا، لباسی که رو تخت گذاشتم و بپوش و به سمت بالا هدایتش کردم بعد از رفتن هاکان به طبقه بالا بقیه هم مشغول کارای مختلف شدن از اون گذشته، نگاهای زیر زیرکانه ماهیار روی خودم رو احساس میکردم... هاکان از پله ها پایین اومد میخش شده بودم، نه فقط من کل اون جمع... با اون لباس چقدر خواستنی و جذاب شده بود... وقتی دیدم همه نگاها زومشه سرفه مصلحتی کردم -خوردین شوهرمو، برای منم بزارید تک خنده ای کردن و دوباره به کارشون مشغول شدن هاکان رفت پیش آقایون نشست و منم رفتم کنار خانمها. #هاکان انقدر که پری خوشگل شده بود نمیتونستم ازش چشم بردارم گوشیم و از جیبم دراوردم و براش نوشتم: - امشب کادوت چیه؟ پیاممو سین کرد، با نیش بازی بهم نگاه کرد و تایپ کرد: +از کی تاحالا کادو رو میگن... وقت کیک رسید که پری گفت اول کادو بعد کیک، همه یا عطر یا ست کمربند، فقط بابا و مامان ویلای لواسون و زده بود به اسمم پریفامم ساعت طلا برام گرفته بود ممنونش بودم آخرای مهمونی بود دست پریفام و کشیدم بردمش تو اتاق خوابمون خواست مخالفت کنه که نزاشتم و لبامو روی لبای نرم و داغش قرار دادم همراهیم میکرد و همین همراهی، حس خوبی رو بهم القا میکرد

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part238 صدای زنعمو اومد +دخترم بیا دیگه مهمونا سراغت و میگیرن استرس داشتم، اولین بار بود میخواستم با خانواده پدریم آشنا شم -مادرجون، خوبم؟ میترسم... پرید وسط حرفم و بغلم کرد +این چه حرفیه میزنی دختر جان!؟ خیلیم خوشگل شدی، شدی ماه شب چهارده... با تعریفای مادرجون اعتماد بنفسی گرفتم. +من میرم پایین توام چند مین بعد کن بیا! -چشم. مادرجون رفت و من هم پنج مین بعدش از پله های سالن پایین رفتم صدای پاشنه کفشم که با پارکت ها برخورد میکرد همه حواسا به سمت من جلب شد من این و نمیخواستم زنعمو که دید کمی معذب هستم اونا رو به صرف دسر و نوشیدنی دعوت کرد نفسمو با صدا بیرون دادم پدرجون به سمتم اومد: +دخترم اگه بخوای باخانواده پدریت آشنا شی! لبخندی زدم - حتما کنار پیرزنی که تو همون سن خوشگلی و جذابیت خودشو حفظ کرده بود +دخترم ایشون مادربزرگت هستن، مامان بنده پیرزن خوشگل که حالا مادربزرگم معرفی شده بود بغلم کرد +وای باورم نمیشه، چقدر خوشگلی دخترم... لبخندی زدم و عمو مارو برد سمت دختری که میخورد بیست و خورده ای سنش باشه و پسری که کناریش بود همسنش به نظر میومد دستش دختره رو نشون داد +من یه برادر دارم مهدی، با زنش کاناداست برای درمان، سرطان داره، دخترش ماه دل، و پسرش ماهیار بچه هاشون هستن با ذوق هردوشون رو بغلم گرفتم که ناگهان ماهیار دم گوشم زمزمه کرد: +چقدر خوشگل شدی دختر عمو! کمی خودم و ازش فاصله دادم و ممنومی با خجالت گفتم زنعمو ذوق زده گفت: +اومد پسرم اومد... همه با شنیدن این حرف از مادرجون ذوق زده جیغی کشیدن چراغارو خاموش کردیم و منتظرش شدیم بعد از چند مین در ورودی رو باز کرد و من و مامان و پدرجون رو مدام صدا میزد که ناگهان سامیار پسر داییش چراغا رو روشن میکرد و ما بلند بلند شعر تولدت مبارک رو میخوندیم. هاکان اول هنگ بود ولی بعد چشماش میخ من شده بود

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part237 رفتم پایین و این خبر خوش و به مامان اینا دادم... اونام مثل من کلی خوشحال شدن اصلا نمیدونستم چیکار کنم -مامان؟ +جانم دخترم؟ -باید برای اومدن هاکان جشن بگیریم! آقاجون خندید و گفت: +آخه دختر کیو دیدی یه هفته بره خارج براش جشن بگیرن؟؟ -خب، خب برای یه مناسبت دیگه ای! مامان جون نگاهی به همسرش انداخت چشماشون برق زد هردوشون هم زمان گفتن +تولدش... از خوشحالی جیغی کشیدم و هردوشون رو بغل کردم از همون روز مشعول تدارکات تولدش بودیم میخواستم حسابی بهش خوشبگذره به مهراد زنگ زدم گفتم امروز و فردا رو نیاد. البته من که چون حامله بودم دست به سیاخ و سفید نمیزدم ولی تو بعضی از کارهای ساده کمک زنعمو و خدمه میکردم. حدود دو روز گذشت هروز با هاکان در تماس بودم بیچاره هروقت تصویری میگرفتم سر ساختمون بود، و اعتمادم نسبت بهش بیشتر میشد -کجایی؟ +الان تو ادارم، اومدم یه کاری رو درست کنم، بیرون اومدم بهت زنگ میزنم خوب؟ -باشه عزیزم منتظرم حدود یک ربع گذشت که هاکان زنک زد -میگم کی میای؟ +بلیط گرفتم برای فردا شب، فرداشب پیشتم خانم خوشگله خودم لبخند محوی زدم -بی قرار منتظر دیدنتم. +منم همینطور نفسم. •♡•♡•♡•♡•♡•♡ با یک چشم بهم زدن فرداشب فرا رسید یه لباس آبی پرنگ، دنباله دار خیلی زیبا بود چون هنوز شکمم بالا نیومده بود، معلوم نبود و قشنگ هیکل مانکنمو تو دید میزاشت میخواستم امشب دیوونش کنم. کت و شلوار ابی کاربنی با پیراهن سفیدی روی تخه گذاشتم تا اومد بخواد بپوشه

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part236 حالم خیلی بد بود نفسم تنگ شده بود با قدم های سست به سمت بالکن اتاق رفتم. بغضم مثل تیری بود تو گلوم، نمیتونستم تحملش کنم ناگهان شکست و اشکام گوله گوله روی گونم میریختن. یعنی... یعنی...هاکان به من دروغ گفت؟ بهم خیانت کرد!؟ لعنتی تو قول شرف داده بودی... با فکری که به ذهنم رسیده بود تند تند اشکامو پاک کردم و بهش زنگ زدم +جونم عزیزم؟ گفتم خودم بهت زنگ میزنم که. با صدایی که گریه کرده بودم و بغض داشت گفتم: -هاکانم! و بعد دوباره زدم زیر گریه با فکر به خیانتش آتیش تو دلم به پا میشد. +جون هاکان، چرا گریه میکنی نفس من ها؟... یه چیزی بگو خب -حالم.. خوب نیست باید بیای پیشم نفسشو کلافه بیرون داد چند مین بینمون سکوت بود و حرفی زده نمیشد فقط صدای نفسامون بود که تو گوش همدیگه میپیچید. +فعلا نمیتونم عزیزم، اینجا چند تا کار هست اول باید انجامش بدم بعد بیام سه چهار روزه دیگه میام مطمئن باش. یعنی الان پیش ورمیلاست؟ -الان کجایی؟ +الان... دارم لباس میپوشم برم برای کارام، ردیفشون کنم. زیر لب باشه ای گفتم -دلم برات تنگ شده +منم نفسیم، سه روز دیگه میام کلی کار داریم باهم -باش عزیزم منتظرتم + خدافظ خانومم تلفن و قطع کردم و روی تخت پرتش کردم چند تا نفس عمیق کشیدم. اصلا وایسا ببینم، از کجا معلوم این پتیاره راست گفته باشه؟! هاکان هزار بار بهم گفت من با گذشته تو کنار اومدم و الان باهاش هیچ مشکلی ندارم... اگه نمیخواستم خودش میگفت. اصلا مگه سه چهار روز دیگه نمیاد؟ ازش میپرسم باید مطمئن شم

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part235 +سلام پریفام جون خوبی گلم؟؟ برای اینکه مطمئن بشم خود منحوسشه ازش پرسیدم: -شما؟ +ورمیلا هستم دیگه، من و نمیشناسی؟ با گفتن اسمش دلم هری ریخت نمیدونم ولی انگار دوباره قرار بود یه اتفاقی بیوفته... -خب جانم؟ +میگم نمیدونی چرا هاکان گوشیشو جواب.... حرفشو قطع کرد، تای ابرومو بالا انداختم -چرا، حرفتو بریدی؟ کامل بگو +آخه هاکان گفته چیزی نفهمی! هاکان؟؟ چی به ورمیلا گفته که نباید به من بگه؟؟ -میشه واضح تر صحبت کنی؟؟ تند و سریع گفت: +ببخشید اصلا بهت زنگ زدم نمیتونم چیزی بگم خدافظ... متعجب و بهت زده به صدای ممتد گوش میدادم به خودم اومدم، شماره ای که باهام تماس گرفته بودو گرفتم کلافه لب زدم: -ورمیلا، بگو چی شده وگرنه به هاکان میگم ولی اگه بگی قول میدم به کسی نگم... نفس عمیقی کشید: + من یک ماهه پیش اومدم ایتالیا، مدیرعامل یه شرکتم هاکان و میخواستم فراموش کنم چون اون مال من نبود بچه ایم که ازش داشتم و سقط کردم ولی یه روز که تو دفترم نشسته بودم هاکان اومد پیشم، واقعا متعجب شده بودم اخه چطور توئه حامله رو ول کرد اومد اینور، پیش من، باورت میشه التماس میکرد میگفت بیا با من بهش گفتم پس پریفام کجاست؟ میدونی چی گفت؟ بغضم و به سختی قورت دادم با صدای گرفته شده لب زدم: -چی گفت؟ پوزخندی زد: +گفت پریفام دلمو زده، خرج خودشو بچشو میدم ولی نمیتونم یه فاحشه رو زن خودم بدونم، گذشته پریفام خرابه نمیتونم با گذشتش کنار بیام. شقیقم نبض میزد، نفس کم آورده بودم دست و پام بی حس شده بود گوشی از دستم افتاد روی زمین خودمم کنار دیوار نشستم و زانومو تو بغلم گرفتم

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part234 +آها اره هاکان خوبه خوش میگذره لبخندی بهش زدم -آره، اگه خاله تو این همه وقت یه کار خوب برای من کرده باشه همین رسوندن من به هاکانه +اووو پس خیلی خوشبختی -اهوم تازه باردارم هستم ذوق زده نگاهم کرد +وای خدای من خیلی خوشحالم برات... بعد از پرسیدن حال و احوال شماره های همو سیو کردیم به خونه راه افتادم ساعت نزدیکای هفت شب بود با ترس و لرز به خـونه رسیدم #هاکان نمیدونم ساعت چند بود که با خوردن نور خورشید تو چشمام و صدای زنگ گوشی که مدام زنگ میخورد لای پلکام و باز کردم و دنبال گوشی گشتم با صدای خواب الودی گفتم: -بله؟ صدای حرصی پریفام به گوشم خورد: +بله و بلا بیست دفعه زنگ زدم نباید بگی این زن دلش هزار راه میره جوابش و بدم از نگرانی دربیاد؟ به خدا فکر کردم یه چیزیت شده... از این همه سریع و حرصی صحبت کردنش خنده ام گرفته بود -باشه، باشه من تسلیم خاله سوسکه. متعجب پرسید: +خاله سوسکه؟ -اهوم، حالا خاله جون حال بچم چطوره؟ با ناز گفت: +خوبه سلام میرسونه، تو کارت خوب پیش میره؟ -آره شکر خدا کاری نداری من من دست و صورتم و بشورم؟ +نه عزیزم فعلا خدافظ #پریفام گوشیو قطع کردم و رفتم دستشویی ازدستشویی که بیرون اومدم متوجه گوشیم شدم که داره زنگ میخوره شماره از خارج کشور بود با فکر به اینکه هاکانه و زنگ زده با ذوق گوشیو برداشتم -سلام هاکانم تویی؟ اما با صدای پشت خطی مات موندم

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part233 خسته بلند شدم و به پایین رفتم مامان روی کناپه نشسته بود و مشغول مطالعه کتاب بود پدرجون هم درحال دیدن فوتبال میخواستم برم بیرون دوری بزنم -مامان جون من میرم بیرون دوری میزنم زودی برمیگردم +باشه دخترم مواظب خودت باش، دیر نیایا هزار و یک اتفاقه پدرجون هم لبخندی زد و حرف مادرجون رو تایید کرد -چشم زود میام رفتم بالا لباسام و تعویض کردم در خونه رو باز کردم، میدونستم نباید زیاد پیاده روی کنم خوب نیست برای همین تا سر خیابون پیاده رفتم بعدش دبستی گرفتم و آدرس رستورانی رو دادم به اونجا روند... بعد از بیست مین به مقصد رسید کرایه رو حساب کردم به داخل رستوران رفتم باز یاد اون شب که با هاکان اومده بودیم افتادم دوباره از حسرت اهی کشیدم میز دنجی رو انتخاب کردم و نشستم گارسون به سمتم اومد چلو کباب سفارش دادم چون هاکانم خیلی دوست داشت شروع کردم به خوردن که با صدای آشنایی برگشتم متعجب به سمانه خیره شدم این... این اینجا چیکار میکرد +بـــه سلام پریفام خانم خوبی چه خبر بغلش کردم -سلام سمانه جون ممنون خوبم +اصلا باورم نمیشه دیدمت... در عرض یک ثانیه چشماش اشکی شد بهت زده پرسیدم: -چی شده سمانه؟ چرا گریه میکنی آخه؟ میون گریه لبخندی زد +بیا بشینیم فعلا روی میز نشستیم مهربونانه گفتم: -حالا نمیخوای بگی چی شده که داری گریه میکنی؟ +به بدیایی که بهت کردم، فکر میکنم گریم میگیره،منو میبخشی؟ دستاشو گرفتم و تو دستام گرفتم -معلومه عزیزم، چرا نباید ترو ببخشم تو کاری نکردی که.... خاله مقصره خاله خیلی بدیا به من، تو، همون دخترا که برای جای خواب و دراوردن پول دست به این کارا میزدن. همش فکر میکنم چی شده که سمانه انقدر عوض شده دیگه اون دختر شیطون نیست، شیطون منظورم اینه که مظلوم شده دیگه قیافش به دخترای بد نمیخوره لبخندی زد +تو چیکار میکنی؟ با شوهری که خاله برات جور کرده؟ اسمش چی بود؟ با فکر هاکان اسمش و گفتم

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part232 بعد خم شد تا لبامو ببوسه که خودمو عقب کشیدم میخواست چه غلطی کنه؟ من به پریفامم وفا دارم، اگه باهاش همراهی کنم خیانت کردم به عشقمون من بهش قول شرف دادم متعجب خیره نگاهم کرد +چرا اینطوری میکنی؟ -من... من نمیتونم، من بهش وفا دارم... پوزخند صدا داری زد: +هه اقای هاکان خان، شما پس بزن، ولی پریفام خانمت الان با زبونش و دهنش با مردونگی یکی دیگه بازی میکنه... دیگه از دستش کلافه شده بودم بی توجه به حرفش و بدون اینکه واکنش نشون بدم از روی کاناپه بلند شدم و به سمت در رفتم -فعلا ورمیلا، شاید دوباره ببینیم همو بدون اینکه بهش فرصت حرف یا عکس العملی نشون بدم از اتاق بیرون زدم و به سمت ماشین راه افتادم... به مقصد هتل روندم. بعد از بیست مین به هتل رسیدم و به اتاق جناب سرگرد رفتم بعد از دو تقه وارد اتاقش شدم -سلام آقای عظیمی خوب هستید؟ +سلام پسرم، ممنون بشین -ممنون مزاحم نمیشم فقط میخواستم بگم کی عملیات و شروع میکنین؟ لبخند مهربانانه ای زد: +چقدر هولی پسر جان، آروم آروم، قدم به قدم،باید مدارک بیشتر و پر و پیمون تری به دست بیاریم تا قشنگ ضربه فنیش کنیم، آدم ربایی، قاچاق مواد، کلاهبرداری اینا از جرمای این خانم هستن، و جرمای کمی هم نیستن، حکمش حبس ابد.... #پریفام روی تخت دراز کشیده بودم به سقف خیره شده بودم و به امروز فکر میکردم، امروز با مامان رفتیم بازار چند دست لباس بچگونه که معلوم نباشه پسرونه ست یا دخترونه مامان سیسمونی هم سفارش داده بود ذوقش بیشتر از من بود، حق داشت نوش داشت به دنیا میومد... ماه دیگه باید برم برای تعیین جنسیت، با فکر به نبودن هاکان آهـی از نهادم خارج شد

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part231 +خب عزیزم نمیخوای بگی برای چی اومدی؟ لبخندی زدم: -مثل اینکه از دیدنم خوشحال نشدی! دستشو دور بازوم حلقه کرد و خودشو بهم چسبوند. +این چه حرفیه عزیزم!؟ نگاهی به شکمش انداختم: -بچه سالمه؟ رنگ نگاهش غم آلود شد: +سقطش کردم. متعجب پرسیدم: -سقط کردی؟ +اهوم بچه ای که پدرش نمیخواد همون بهتر به این دنیا نیاد پوف کلافه ای کشیدم که اون آهـه خسته ای کشید و بعدش لبخندی روی لبهاش نشست +خب نگفتی تو اینجا چیکار میکنی!؟ -با پریفام دعوام شد، اومدم اینجا یه حالی عوض کنم. تای ابروشو انداخت بالا +برای عوض شدن حالت میای ایتالیا؟ -اهوم اشکالش چیه؟ از چند تا دوستام فهمیدم توام اینجا سهام داری و مشغول به کاری اومدم یه سری بهت بزنم.. ـ زیر لب آهانی گفت: +حالا با پریفام سرچی دعواتون شده؟ هوفی کشیدم -همش بهونه میگیره! غر میزنه اعصاب منو خورد میکنه... کارایی که من دوست ندارم و انجام میده ازش خسته شدم دیگه،، اومدم اینجا که یکم حال و هوام عوض شه روحیم بهتر شه!! +مطمئن باش تو واسش کمی، با یکی دیگه ای هم هست... میدونستم اینطور نیست، ولی یک درصد احتمال بدم اینطوری بود اول پری و میکشتم بعد ورمیلا بعد خودمو دستمو از عصبانیت حرفش مشت کردم -اما آخه اون از من حاملست! +ربطی نداره عزیزم! اون الان فقط به فکر عشق و حال خودشه به فکر بچه نیست!! اووم من برات یه پیشنهاد دارم... متعجب پرسیدم: -چه پیشنهادی؟ +توام عشق و حال کن!... بیشتر خودش و بهم مالید +حیفه تا اینجا اومدی، یه حالی نکنی هوم؟

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part230 #پریفام سر میز ناهار بودیم که مامان گفت: +میگم دختر جان، بعد از ناهار بریم وسیله برای بچت بخریم؟ لبخندی زدم: -مامان جان فعلا که جنسیتش معلوم نیست. پدر جون هم تو بحثمون شرکت کرد: +هم برای دختر بگیرید هم پسر... لبخند خجولی زدم: -آخه... +اخه نداره دخترم عصر باهم بریم هرچی هم دلت خواست بگو، رو دروایسی نکن... ممنونی گفتم و مشغول خوردن ادامه غذام شدم... #هاکان -با ورمیلا کار داشتم +وقت قبلی داشتید با خانم مهندس؟ -نه ولی کارم واجبه... تلفن و برداشت و با ورمیلا هماهنگ کرد +بفرمایید به در اتاق دو تقه زدم که با زبون انگلیسی گفت بفرمایید ورمیلا رو دیدم که با لباسی فوق العاده باز درحال وارسی چند تا پرونده بود. هنوز متوجهم نشده بود همون طور که مشغول مطالعه پرونده بود گفت: +بفرمایید بنشینی... با بلند کردن سرش و دیدن من مات و مبهوت بهم خیره شده بود متعجب پرسید: +ها... کان تو اینجا چیکار میکنی؟ لبخندی زدم: -ماجراش طولانیه بشینم؟ با عشوه خندید +البته عزیزم البته!! بعد از اینکه نشستم کنارم نشست... +چای یا قهوه؟ -قهوه! منشی رو صدا زد و گفت دوتا قهوه بیاره نفس عمیقی کشیدم میدونستم الان میخواد ماجرا رو بدونه،، منم از قبل داستانی رو تو ذهنم ساخته بودم که بگم.

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part229 چند دقیقه ای از رفتن مهراد میگذشت که مامان اومد داخل +پریفام، مشتلق بده دخترم، مشتلق بده! متعجب به مامان خیره شدم -چیشده، مامان؟ +فریبا اومده تو حیاطه میخواد باهات صحبت کنه! پوف بازم این دختر؟ درسته خواهرم بود ولی از اون سالها بد کینه ای ازش به دل دارم. به الجبار لبخندی زدم و به سمت حیاط رفتم. توی آلاچیق نشسته بود و قهوشو میخورد با دیدنم بلند شد: +سلام خواهر قشنگم خوبی؟ چشمم و تو کاسه چرخوندم -سلام فریبا جون ممنون... تو بغلش فشردم واقعا نمیخواستم ببینمش... با چه رویی اومده اخه!؟ روی صندلی نشستیم. -خب نمیخوای بگی برای چی اومدی؟ +شنیدم هاکان رفته اومده بهت سر بزنم تنها نباشی!! پوف کلافه ای کشیدم پوزخندی زدم: -چقدر زود خبرا پخش میشه. سرشو جلو اورد +طعنه نزن پریفام... تو هنوز عذر خواهی منو نپذیرفتی؟ هنوز اون ماجرا رو فراموش نکردی؟ عصبی شدم و صدام کمی بالا رفت -چطوری میتونم فراموش کنم فریبا؟؟ من با کار تو شدم یه فاحشه، یه جنده دوهزاری! تو خودت باشی میتونی فراموش کنی؟ هاکان خیلی مرده که به روم نمیاره چون هیچ مردی زنی که دست مالی بقیه باشه رو نمیخواد...میتونی درک کنی به اصطلاح خواهر؟ نفس عمیقی کشیدم دوباره شروع به حرف زدن کردم: -اون موقع که تو، تو اروپا مشغول عشق و حالت بودی و پول پارو میکردی من بخاطر دو قرون پول، بخاطر جایه خواب مجبور به زیر خواب شدن با بقیه شدم من... بغض اجازه نداد ادامه حرفمو بزنم از اونجا بلند شدم و تا خود اتاقم دویدم و با گریه روی تختم افتادم... هاکان کجایی که بیای آرومم کنی آقایی خودم؟! #هاکان به سمت شرکتی که میدونستم نصف سهامش به اسم ورمیلاست... اسناد و مدارکی که پیدا کردم شواهد نشون میده ورمیلا تو کار قاچاق مواده و من باید جلوی این کارش و بگیرم، و با قانون طرفش کنم... نفسمو آسوده بیرون دادم و به داخل شرکت راه افتادم

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part228 -عزیز مامان اصلا ناراحت نباشیا !! بابا زودی برمیگرده... پوزخندی به خودم زدم خودمم باورم شده بود هاکان پدر این بچست... آهی عمیق کشیدم فکرم رفت سمت شهرام یعنی ورمیلا پیشش نبود؟ مگه باهم دست به یکی نکرده بودن که من و از هاکانم دور کنن؟! با صدای نوتیف گوشیم از افکارم بیرون اومدم مثل اینکه سکس چتم با هاکان شروع شده بود... #هاکان -عزیزم من برم یکم بخوابم فردا کار دارم +باشه نفسم، لبای قشنگتو از دور میبوسم... -منم نوک اون سینه های خوش فرمتو گاز میگیرم از اینجا میتونستم لبخند عمیقی که روی لباش نشسته بود رو ببینم... با فکر به فردا، که روز اول عملیات بود پلکام سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم... #پریفام تصمیم داشتم خوب درس بخونم زمان زیادیم نداشتم یک ماهه دیگه بیشتر به کنکور نمونده بود یک هفته ای از رفتن هاکانم میگذشت هرشب باهم تصویری حرف میزدیم رفع دلتنگی میشد یک هفته بود که من بکوب درس میخوندم مهراد هم زیاد بهم نزدیک نمیشد و از این بابت خدارو شکر میکردم میخواستم زنی موفق باشم آخرین تست هم زدم و روبه مهراد گفتم: -استاد، این صفحه تست رو تموم کردم لطفا چک کنید... برگه رو ازم گرفت و با دقت چک میکرد بعد از پنج مین با نگاه تحسین آمیزی: +آفرین پریفام، عالی بود، تو واقعا باهوشی من یه سوال رو انحرافی طرح کرده بودم میخواستم ببینم متوجهش میشی یا نه... اما سربلندم کردی آفرین... لبخندی زدم و زیر لب ممنونی گفتم

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part227 دختر پسرای خوبی بودن با آغوش باز ازم استقبال شد تاحالا هیچ وقت، هیچ کسی، اینجوری ازم استقبال نکرده. نفس عمیقی کشیدم درحال تایپ کردن بودم که گوشی تو دستم لرزید به صفحه گاهی انداختم، با دیدن اسم " تنها عشقم " سریع جواب دادم با بغضی گفتم: -سلام عزیزم، رسیدی؟ صدای مردونش میلرزید، و نشون میداد هردو از دوری هم بیتاب و ناراحت هستیم. +سلام خانوم خوشگلم، اره نفس هاکان رسیدم دارم میرم هتل -خداروشکر، هاکان؟ +جون هاکان عشق دلم؟ -دلم خیلی برات تنگ شده معلوم بود کلافست -آخه این چه کاری بود؟ هم من و ناراحت کردی هم خودتو کلافه!! +بس کن پری، زنگ زدم که حالمون خوب شه نه بد تر... حرفشو قطع کردم -اوکی، ببخشید +خواهش عزیزم، پری سرم یکم خلوت شد امشب، سکس چت کنیم... فردا شب تصویری؟ خنده ای کردم -در هر حالتی به فکر رابطه ای +این که به بچه خطری نمیزنه -باشه چشم اصلا هرچی آقامون بگن... +آخ من بخورم تو خنده دلبرانه از پشت گوشی کردم -میگم راستی به زنعمو و عمو زنگ زدی؟ +آخ انقدر فکر و ذکرم پیش تو بود مامان بابا رو به کل فراموش کردم هردو خندیدیم -اثرات عشقه، هروقت بیکار شدی پی ام بده فعلا نفسم +چشم، بای زندگیم... و قطع کردیم وقتی که قطع کردم فهمیدم چقدر ازم دوره... آهـه عمیقی کشیدم دستمو روی شکمم گذاشتم

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part226 #پریفام ساعت رفتن هاکان خیلی زود تر رسید همونطور که خودش خولست آماده نشدم که باهاش برم بغض بدی به گلوم چنگ زده بود دستمو گرفت و برد پشت راه پله آروم و عاشقانه میبوسید حاضر بودم همه چیزمو بدم فقط زمان همینجا ایست کنه بعد از کم اوردن اکسیژن از هم جدا شدیم با دستش گونمو نوازش کرد +خیلی دوست دارم، نیا تا دم در، کاز و از این سخت تر نکن... خدافظ عشق دلم. عمو و زنعمو بیرون رفته بودن تا راحت باشیم چندی بعد صدای بهم خوردن در اومد با بهم خوردن در روی زمین افتادم و بغضم ترکید اشکام یکی پس از دیگری پایین میریختن. حالم خیلی بد بود یکم که گذشت و خودمو حسابی خالی کرده بودم احساس ضعف داشتم به سمت آشپزخونه رفتم و سیبی برداشتم گاز زدم جای خالیش بدجور حس میشد میخواستم به حال خودم اونقدر زار بزنم تا بیهوش بشم هیچ کس و جز هاکان نداشتم نه دوستی داشتم که این روزا باهام هم درد باشه نه رفیقی... دلم خواب میخواست بعد از اون همه گریه که من کرده بودم الان هیچ جونی تو بدنم نبود عمو همه خدمه هارو برای چند روزی مرخص کرده بود به سمت کاناپه رفتم و دراز کشیدم ♡•♡•♡•♡•♡• با احساس دستی روی گونم چشمام و باز کردم که با چهره نگران زنعمو روبه رو شدم با دیدنش یاد هاکان افتادم -رفت؟ با تموم شدن کلمه با گریه خودشو تو بغلم انداخت هردو تو بغل هم دیگه گریه میکردیم من از دوری تنها دوست، رفیق و شریک زندگیم اون از دوری تنها پسرش، جگر گوشه اش... عمو زنعمو رو عقب کشید +بسه زن، خودش حال نداره توام اینطوری میکنی بد تر حالش خراب میشه... بابا، مادرجون رو همراه خودش به طبقه بالا برد منم به سمت اتاق خودم یعنی اتاق هاکان که در اختیار من بود رفتم دلم برای نوازشاش تنگ شده هنوز چند ساعتی از رفتنش نگذشته ها ولی دلم بدجوری تنگ شده براش گوشیمو برداشتم میدونستن الان تو هواپیماست و نمیتونه جواب بده بهش پیام دادم تا هروقت تونست بخونه... " سلام هاکانم، ایشالله سلامت برسی، رسیدی بهم زنگ بزن که بدجور دلتنگ صدات شدم قربونت برم، دوست دار همیشگی تو پریفام... " بعد از نوشتن پیام و فرستادنش فکری به ذهنم رسید رفتم تو فضای مجازی گروهی رو دیدم که نظرم رو جلب کرد " دوستان باوفا " کنجکاو داخلش عضو شدم

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part225 -گریه نکن لعنتی! به خدا مهمه که دارم از اشکات میگذرم، وگرنه خودتم میدونی تو از همه چیز مهم تره. خواستم از تو آغوشم بیرونش بیارم اما اون محکم تر بغلم کرد. منم متقابلا بغلش کردم با گریه گفت: +هاکانم مراقب خودت باشیا!! در ضمن مدیونی اگه یه نگاه به دخترای اونجا کردی فهمیدی؟ حق نداری نگاهشون کنی باخنده باشه ای گفتم -نکته ای... چیزی نیست دیگه؟ لبشو چسبوند به گوشم: +دوسـت دارمـم ! ازت میخوام توام من و دوست داشتی باشی و اونجا بهم وفا دار باشی ی... خواست ادامه بده که انگشتمو روی لبهاش قرار دادم... -هیــیش! پریفام خودت میدونی همه چیز منی! همه کس منی من به تو، به بچمون وفا دارم اینو بهت قول مردونه مردونه میدم. بوسه ای آتشین زیر گلوم کاشت +دوست داشتم حست کنم اما مثل اینکه نمیشه، داره میشه باید زودتر آماده شی. خودمم میخواستم ولی هردو میدونستیم زمان کمه و نمیشه عاشقانه کنار هم بخوابیم. -چشم من آماده میشم ولی از تو میخوام نیای فرودگاه. متعجب نگاهم میکرد -نمیخوام کار از این سخت تر شه! پریفام؟ +جون پریفام هاکانم؟ -یه قولی بهم میدی نمیخوام بگی مردونه و اینا همین که بهش وفا دار باشی برای من خیلیه! +جونم بگو؟ -میخوام هروقت از شبانه روز بهت زنگ زدم جواب بدی حتی اگه قبلش مشکلی پیش اومده بود و ما با هم قهر بودیم، بهم وفا دار باشی و قول بدی این دور شدن من از تو چیزی از دوست داشتنت کم نمیشه منم قول میدم... انگشت قولمو اوردم جلو اونم انگشتش و به انگشتم زد +قول میدم عزیزم... روی تخت خوابوندمش و لباسش و بالا دادم شکمشو بوسیدم -و قول بدی مواظب بچمون باشی، به مهراد زیادی نزدیک نشی... +به دخترای اونجا... خندیدم: -گفتم باشه. به در اتاق تقه ای خورد که من و پریفام به خودمون اومدیم مامان بود داخل شد +مادر دو ساعت دیگه پروازته بلندشو آماده شو..

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part224 -جانم بابا؟ با مهربونی بهم خیره شد: +نمیخوای یکم دیگه راجب رفتنت فکر کنی؟ مطمئنی میخوای بری؟ نفس عمیقی کشیدم تا با آرامش صحبت کنم: -آره بابا، میخوام برم یه پروژه دوماهه چیه که انقدر بزرگش کردید! با نگرانی نگاهم کرد: +بخاطر پریفام میگم، سنش کمه حاملست، بهت نیاز داره به وجود همسرش نه من و مادرت! پوف کلافه ای کشیدم و از روی مبل بلند شدم به سمت اتاقم رفتم نفس عمیقی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم یه استراحت یه ساعته. •••••••••••••• با صدای چیزی لای پلکام و باز کردم که پریفام و دیدم درحال آرایش کردن و لباس پوشیدن. جایی میخواست بره؟ سؤالم و به زبون اوردم -پریفام؟ به سمتم برنگشت همونطوری گفت: +بله؟ -جایی میخوای بری؟ با بغض گفت: +درسته باهات قهرم، ولی نمیتونم بی خداحافظی ازت بزارم بری! میخوام بیام بدرقت! من پریفام و برای همین دلسوزیاش دوسش داشتم که حتی موقعی که قهره بازم مهربون و دلسوزه! لبخندی به این همه مهربونیش زدم و به سمتش رفت. یه نگاهی به چشماش که هر لحظه آماده بارش بود کردم... و به سمت لباش حمله کردم. میخواستم ذخیره دلتنگی کنم، طعم لباش و ذخیره کنم... با عشق همراهیم میکرد. لبامو مک میزد اشکاش باریدن چشماش دریایی شد دستم و جلو بردم و اشکاشو پاک کردم بخاطر کم اوردن اکسیژن مجبوری ازش جدا شدم

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part223 جلوی خونه عمو نگه داشت زنگ در و فشردم که کمی بعد زنعمو در و باز کرد هاکان هم چمدون رو برد بالا زنعمو تو بغلش فشردم: +خوبی دخترم؟ خوش اومدی! بغض گلومو فشرده بود، به سختی قورتش دادم. و لبخندی زدم -مرسی مامان جون! رفتیم داخل نشستیم! هاکان اومد نزدیکم +عزیزم من امشب پرواز دارم، ببخشید که.... حرفشو قطع کردم -فقط سکوت کن هاکان، فقط سکوت! و بعدش از پیشش بلند شدم و به آشپزخونه رفتم که دیدم مامان درحال غذا درست کردنه! -مامان جون زحمت نکش! +نه دخترم چه زحمتی به سمتش رفتم -مامان جون؟ +جانم دختر قشنگم؟ -میشه با هاکان صحبت کنید نره؟ به خدا بهش نیاز دارم، تو این وضعیت بغضم شکست و اجازه نداد ادامه حرفم و بزنم خودمو تو آغوشش انداختم +گریه نکن عزیزم! خدا شاهده هم من هم پدرش بیش از هزار بار باهاش حرف زدیم ولی هربار میگه برای آینده زن و بچم میرم! دستشو روی کمرم میکشید #هاکان نفسمو با صدا بیرون دادم میدونم از دستم ناراحت بود... ولی به نفع خودش بود من دارم اینکارا رو میکنم تا سایه ورمیلا از زندگیمون کم شه. تا با آرامش زندگی کنیم. دست بابا روی شونم نشست

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part222 بغضم شکست این اولین بار بود هاکان اینطوری باهام صحبت میکرد دلم ازش شکست یعنی نظر من اینجا بی اهمیت بود؟ چرا؟ مگه من شریک زندگیش نیستم؟ مگه من حق تصمیم گیری ندارم... اشکام گوله گوله پایین میومدن از وقتی که حامله بودم لوس تر شده بودم با هر چیزی یا حرفی دلم میشکست چمدون رو از زیر تخت بیرون اوردم و لباسامو توی چمدون جا دادم. نمیخواستم به هاکان چیزی بگم برای همین با هر بدبختی بود چمدون و پایین اوردم پایین، روی کاناپه نشسته بود و به روبه روش زل زده بود با صدای کشیدن چراخ های چمدون روی سرامیک سرشو به سمتم برگردوند که چشمش چهاتا شد به سمتم اومد +تو چرا بلند کردی؟ مگه نمیدونی نباید چیزای سنگین بلند کنی آخه؟! چمدون و بلند کرد و گذاشت صندلی عقب ماشین. نشستم، که چندی بعد اونم پشت رل قرار گرفت نفس عمیقی کشیدم +از دستم ناراحتی؟ پوزخندی زدم و رومو به طرف شیشه کردم. +جوابمو ندادی! از دستم ناراحتی؟ -نباید باشم؟ من و با این وضع میخوای ول کنی بری برای پروژه؟؟ با بغض ادامه دادم: -گور پدر پروژه و کوفت و زهرمار! اگه من یه طوریم شد چی؟... حرفم و قطع کرد +مامان بابا کنارتن! -مامان بابات برای من تو میشن؟ برای من شوهرم میشن؟ دلم خوشه شوهر کردم... موقع سختیا کنارم باشه... نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: -باشه قبول، تو رفتی و پروژه رو اوکی کردی آینده خوبیم برای بچمون تضمین کردی! اما وقتی که دیگه منو بچه وجود نداشته باشیم این پول و اینا به چه درد میخوره؟ کلافه صداشو بالا برد: +وای پریفام! چقد یه چیزیو بزرگ میکنی؟ همش دوماه نیستم، دوماه! -برای تو دوماهه برای من دو ساله! سری تکون داد و حرکت کرد +به مامان و بابا خبر دادم... نیاز نیست نگران چیزی باشی

#فاح‌شه‌ی‌کوچک #part221 #پریفام از دست هاکان شکار بودم اصلا این مرد فکر داشت؟ فکر میکرد؟ پیش خودش چی فکر کرده که چند ماه میخواد منو بزاره تنها بره اونور؟ عصبی ناخونامو تو دستم فرو میکردم که ناگهان در اتاق باز شد و هاکان اومد داخل. با اخم رو بهش توپیدم: -این اتاق در نداره، یا برای دکوراسیون گذاشتنش؟ تنها چشم غره ای رفت و روی تخت نشست و بهم خیره شد. پوفی کشیدم: -اگه کاری نداری من بلند شم دوش بگیرم سه ساعته بهم زل زدی! +بشین کارت دارم. دست به سینه به میز آرایشی تکیه دادم -راحتم. با همون اخماش: +گفتم بشین... راستش از اخماش ترسیدم برای همین روی صندلی میز آرایشم نشستم و منتظر بهش زل زدم: +ببین پریفام، من مجبورم برم این پروژه برای آینده شرکت و حتی آینده بچمونم خوبه! اگه راه داشت حتما تو رو هم با خودم میبردم... عصبی میون حرفش پریدم پوزخندی زدم: -کشته مرده سفر با تو نیستم... عصبی غرید: +چند دفعه گفتم عصبی میشم وقتی کسی تو حرفم میپره؟ من میخواستم آروم باهات صحبت کنم ولی مثل اینکه حرف آروم تو کلت نمیره... و با تمام بی رحمی گفت: +دو ماهی میری پیش مامان بابا خیال منم راحته! به مهرادم میگم بیاد اونجا درست بده... بفهمم دست از پا خطا کردی، هم دستتو هم پاتو قلم میکنم فهمیدی؟ میخواستم لجبازی کنم تا سرمو بلند کردم تا جوابش و بدم با دو گـوی سیاه وحشی، که از عصبانیت قرمز شده بودن روبه رو شدم... از حرفم منصرف شدم و سرموپایین انداختم! و باشه ای زیر لب زمزمه کردم. که گفت: +خوبه! و بعد از اتاق خارج شد.