رمان فاحشه کوچک
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
814
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+530 days
Posts Archive
#فاحشهیکوچک
#part260
با گفتن این حرفم محلت نداد و لبام و به دندون
کشید. خشن میبوسید و من عاشق همراهی
باهاش بودم.
روی کاناپه روم خیمه زد و دستام و بالای سرم
نگه داشت.
+میدونستی خیلی دوست دارم؟
تو چشماش خیره شدم.
-اهوم. میدونستم دوسم داری.
و دوباره به سمتم حجوم اورد. ولی اینبار
کاملا لختم کرد و از نوک پاهام تا چشمام رو
بوسه بارون کرد.
+فکر میکردم بهم خیانت کردی، اون بچه من
نیست... پری نمیدونم چی کشیدم...
یه لحظه پشیمون شدم چرا دروغ گفتم
ولی بعدش به خودم نهیب زدم که...
که اگه من حقیقت رو میگفتم، الان تو خیابونا
بودم یا هاکان به بدترین شکل ممکن بهم
تعرض میکرد
لحظه ای از تصور اون لحظه ها ترسیدم.
و بدنم لرزید.
+چته چرا لرزیدی؟
لبخندی زدم:
-هیچی نیست عزیزم... میشه بریم استراحت
کنیم؟ خستم.
و اونم لبخند زد:
+البته عزیزم
و بعد روی دست بلندم کرد و به اتاق خوابمون برد.
دستام رو دور گردنش حلقه کردم...
با خنده گفتم:
-بزارم زمین الان میوفتم دیوونه.
گونم رو بوسید و با لحن قشنگ و ارامش دهنده ای گفت:
+تا وقتی پیش منی نمیوفتی.
و بعد گوشه لبمو اروم بوسید.
وقتی به اتاق رسیدیم لباسام رو دونه دونه
دراورد.
#فاحشهیکوچک
#part259
پریدن رنگ صورتش رو به وضوح دیدم.
+چی... شهرام؟
اهومی گفتم، اخمی بین ابروهام نشست
-مثل اینکه بهت زنگ زده بودن تو قطع کرده بودی؟!
#پریفام
هول کرده بودم شدید... دستام از ترس عرق کرده
بودن و میلرزیدن.
استرس تمام وجودمو دربر گرفته بود.
نفس عمیقی کشیدم.
و سعی کردم به خودم مسلط باشم. تا شک نکنه.
لبخندی زدم و مشغول خوردن چایی شدم.
-اره.. دلیلی نداشت برم بیمارستان، بخاطر
اون عوضی... کسی که موجب شد من از تو دور
باشم...
خیلی خونسرد رفتار میکرد.
ولی چشماش طوفانی بود....
شروع کرد به حرف زدن... حرفایی که هر لحظه
منو شوکه تر میکرد...
شهرام بهش گفته این بچه مال اونه.
مال هاکان نیست.
و از همه چی مرگ شهرام منو شوکه تر کرد.
پدر واقعی بچم، مرد!
نفسام قطع شده بودن.
دستای سردم و تو دستای گرمش گرفت
و ازم پرسید:
+پری حقیقت داره؟ حقیقت داره... که.... که...
من پدر اون بچه نیستم؟ اون بچه حروم زادس؟
پدر اون بچه شهرامه؟ حقیقت داره؟
با عجز بهم خیره شد:
+ترو خدا بگو که حقیقت نداره...
تو چشماش خیره شدم.
به فکر فرو رفتم، به اینکه الان شهرامی وجود
نداره... پدر این بچه مرده... اگه من بگم نه
حقیقت نداره، کی هست حرف منو تکذیب
کنه؟
هیچکس نیست... پس چرا با یه حرف آینده
خودمو، بچمو خراب کنم؟؛
من قطعا کنار هاکان خوشبختم.
فنجون چای رو روی میز گذاشتم
و لب باز کردم به دروغی که نمیدونم کی
و کجا گندش ممکنه دربیاد...
-نه هاکانم این حقیقت نداره. اون برای اینکه
آخر عمری منو پیش تو خراب کنه اون حرف و
زده تنها پدر این بچه تویی عزیزم.
#فاحشهیکوچک
#part258
+امروز سمانه بهم زنگ زد!
متعجب گفتم:
-زنگ زد؟
+اره چرا تعحب کردی؟
کمی من من کردم:
-اخه سمانه دوست پریفامه!
اونم متعجب شده بود
+واقعا؟
-بله، اتفاقا امروز دیدمش، با پری رفته بودن
بیرون. حالا بهتون زنگ زد چی گفت؟
+چی میخواستی بگه؟ مشتی چرت و پرت
که من انتقامم و از هاکان میگیرم. انتقام
ابروی از دست رفتنمون رو...
سرم و متاسف وارانه تکون دادم:
-واقعا براش متاسفم. اون خودشو انداخته
بود به من... من گفته بودم نمیخوامش دوسش ندارم گفت عاشقت میکنم نتونست
عاشقم کنه...
+اشکال از ما هم بود... حالا میخوای به پریفام چی بگی؟
پوف کلافه ای کشیدم:
-نمیدونم، اگه بهش بگم خیلی حساس میشه
+ولی باید بهش بگی.
#پریفام
حدود نیم ساعت بعد هاکان، عمو اومدن داخل همراه زن عمو رفتن خونشون.
هاکان روبه روی تی وی نشسته بود و فیلم
تماشا میکرد.
رفتم کنارش نشستم و پرسیدم:
-بابا چی میگفت؟
+هیچی، یه چیزی راجب شرکت میخواست بگه
اهانی گفتم و مشغول فیلم نگاه کردن شدیم
-راستی، قرار بود یه چیزی شب بهم بگی.
مثل اینکه یادش رفته بود:
+اخ راست میگی...
تی وی و خاموش کرد و جدی بهم زل زد
+ببین پری یه چیزی ازت میخوام بپرسم
خیلی مهمه! به اینده خودمو خودت و بچمون مربوط میشه...
متعجب گفتم:
-خب بگو منتظرم.
+امروز از بیمارستان بهم زنگ زدن.
بهت زده گفتم:
-کسی طوریش شده؟ چیزی شده؟
+مثل اینکه شهرام بیمارستان بوده.
#فاحشهیکوچک
#part257
هاکان لبخندی زد:
+نه عزیزم، ما هم دیگرو نمیشناختیم. بعدشم
تو که اخلاق منو میشناسی! من همیشه اخموام
مگه غیر از اینه!؟
به این حرفش هردو خندیدیم... نه واقعا راست میگفت همیشه اخمو بود.
دیگه بحث رو ادامه ندادم.
+ افتخار به بنده میدین که مادمازل و ببریم
یه رستوران خوب؟
نگاه به ساعت کردم. آره بعد نبود ساعت نزدیک
چهار بعدازظهر بود
-اره بریم، ولی قبلش بریم یه کوچولو دور بزنیم نظرت؟
+باشه عزیزم. هرچی تو بگی میریم یه
دور کوچولو میزنیم بعد میریم رستوران
باشه ای گفتم و ظبت رو روشن کردم
-اها راستی یادم رفت بهت بگم، فردا زنگ
میزنم به استاد مهراد بیاد تدریس و شروع کنه!
سری تکون داد
+باشه عزیزم.
یه تابی تو شهر خوردیم بعد رفتیم ناهار خوردیم.
ساعت شیش بود که رفتیم خونه.
همین که رسیدیم ماشین مامان و بابا رو دم در
دیدیم.
تای ابرومو بالا انداختم هاکانم معلوم بود تعجب
کرده بود
-چه بی خبر اومدن، بریم تو ببینیم چه خبره.
+هیچ وقت سابقه نداشت مامانینا بی خبر
بیان.
-حتما کار واجبی داشتن
+حتما.
باهم داخل رفتیم که مامان جون و پدر جون روی مبل نشسته بودن
با دیدن ما به سمتمون اومدن
-چه بی خبر اومدین.
پدر جون گفت:
+کار واجبی با هاکان داشتم، هرچی به تو و هاکان
زنگ میزنیم خاموش بودید یا بر نمیداشتین.
دیگه این شد اومدیم اینجا
-قدمتون روی چشم بفرمایید... بگم چای بیارن
یا قهوه؟
اینبار مادر جون گفت:
+نه دخترم، عموت یه چیزی به هاکان میگه
و میریم
هاکان و عمو رفتن تو حیاط، کنجکاو بودم ببینم کار واحب چی بود
#هاکان
منتظر به بابا زل زدم که به حرف اومد
#فاحشهیکوچک
#part256
+نمیدونم والا داداش حالا امشب موضوع
رو بهش بگو انشالله که چیزی نیست.
همه چی رو بسپر به خودش، همه چیز رو حل میکنه...
نفس عمیقی کشیدم و انشالله ای زیر لب گفتم
از روی صندلی بلند شدم:
-باشه مرسی بابت امروز برم دنبال پریفام.
#پریفام
+میخواستم شوهرت و ببینم.
-نموند رفت، حالا الان میاد دنبال بیا سلامی
بهش بکن... هم ببینش
باشه ای گفت، و مشغول صحبت شدیم
چند مینی گذشت که گوشیم زنگ خورد
-هاکانه
و بعد تماس و وصل کردم
-سلام عزیزم
+سلام خانومم، من دم در کافی شاپم،
بیا بیرون.
-باشه عزیزم الان میام.
و قطع کردم.
روبه سمانه گفتم:
-هاکان دم دره! میخای بیا برسونمت
لبخندی زد:
+نه عزیزم، فقط بیام سلام کنم. خودم ماشین دارم.
و بعد باهم به طرف ماشین هاکان رفتیم.
در ماشین و باز کردم.
-سلام هاکانم.
سرش و بالا اورد، هنوز متوجه سمانه نشده بود چون اون پشت سرم بود ندیدش
+سلام بر خانوم قشنگم، بشین بریم.
سمانه از پشتم بیرون اومد
×سلام اقا هاک...
با دیدن هاکان حرف تو دهنش ماسید.
هاکانم وقتی دیدش چشماش گشاد شد
ولی یه دفعه اخمای هردو توهم رفت
واا چرا مودشون تغییر کرد
-هاکانم، دوستم سمانه، سمانه عشقم هاکان.
هاکان نفس عمیقی کشید و گفت:
+خوشبختم خانم.
سمانه هم نفس عمیقی کشید:
+و همچنین اقا هاکان... من برم پری جون خدافظ اقا هاکان.
و بعد رفت. بعد از رفتنش نشستم تو ماشین
سوالم و به زبون اوردم:
-هاکان؟
+بله؟
-چته اخمات توهمه؟ مگه تو از قبل سمانه رو میشناختی؟ یا اوت ترو میشناخت؟
احساس کردم کمی هول شد:
+چطور؟
-اخه وقتی همو دیدین تغییر کردین، هردوتون اخم کردین.
#فاحشهیکوچک
#part255
#پریفام
باشه ای گفتم و کناره لباشو بوسیدم
+برسونمت؟
-باشه، اتفاقا سمانه خیلی دوست داشت ببینتت!
اخمی کرد:
+باشه پس آماده شو تو ماشین میبینمت!
نمیخواستم این روزا تموم شه...
روزای عشقمون! من هاکان و بیشتر از جونم
دوست دارم! حاضرم من بمیرم ولی خار تو پای
اون نره!
آماده شدم و رفتم پایین.
پشت رل نشسته بود و سرش روی فرمون
در و باز کردم و نشستم.
سرشو بالا اورد و ماشین و روشن کرد.
+کجا برم؟
آدرس کافی شاپی رو دادم
-هاکان شب میای باهم اسم بچمون و انتخاب کنیم؟
به نظر کلافه میومد ولی لبخندی زد:
+باشه عزیزم.
به نظر چیزی میخواست بگه ولی مردد بود
-هاکانم؟ چیزی میخوای بگی؟ راحت باش
کمی من من کرد:
+ شب میخوام باهات راجب موضوع مهمی
حرف بزنم!
کمی دلشوره گرفته بودم
-چیزی شده هاکان؟ اتفاقی افتاده؟
لبخندی به صورتم پاشید
+نه خانومم، یه چیز کوچیکه حالا شب صحبت میکنیم...
قانع نشده بودم ولی دیگه پی موضوع رو نگرفتم
دم کافی شاپ نگه داشت.
-یه ساعت دیگه میای دنبالم؟
خم شد و لبامو آروم بوسید
+چشم خانومم؛
لبخندی زدم و پیاده شدم
#هاکان
وقتی کامل مطمئن شدم رفت داخل کافی شاپ به سوی شرکت روندم
موضوع کوچیکی نبود، خیلی بزرگ بود
میون راه منصرف شدم و فرمون رو به سمت
مطب مهرداد روندم.
باید ازش مشاوره میگرفتم!
تمام فکر و ذکرم و درگیر خودش کرده بود
یاد حرف پری افتادم که گفت شب بیا اسم
بچمون و انتخاب کنیم!
یه لحظه دلم گفت پی این ماجرا رو نگیرم
و بشینم زندگیم و بکنم.
ولی عقلم نهیب زد.
گفت مگه میشه یه عمر با شک و تردید زندگی
کنم. با شک و تردید محبت پدری خرج فرزندم کنم.
#فاحشهیکوچک
#part254
وارد اتاق که شدم با جسم غرق در خواب پریفام
روبه رو شدم.
با تمام اتفاقایی که افتاده بود ولی تو دلم قربون صدقش رفتم.
رفتم روی تخت نشستم.
و شروه به نوازش موهاش کردم
یه لحظه با خودم گفتم اگه حتی نیم درصدم
این قضایا راست باشه من واقعا باید
از پریفامم دل بکنم؟
با زنگ خوردن گوشیش از جا پرید.
با خنده نگاهش کردم، که متعجب بهم زل زد
و رفت سراغ گوشیش...
+سلام سمانه خوبی...
+اره ممنون، نه خونم، چطور؟
نیم نگاهی به من کرد که شونه ای بالا انداختم.
+نمیدونم صبر کن از هاکان اجازه بگیرم، بهت
خبر میدم، فعلا بای.
با این حرفش لبخند محوی روی لبم نشست.
سمانه کیه؟ پری مگه دوست داره؟
وقتی قطع کرد اومد تو بغلم
+خوبی عزیزم!؟
نمیدونم چرا کنترلم و از دست دادم و خم شدم لباشو به دندون گرفتم
حرصینانه لباش و مک میزدم
اولش تو هنگ بود ولی کم کم باهام همراهی
کرد. هیچ طعم لباش برام تکراری نمیشد
یه مزه خاصی بود.
بعد از چند مین از هم جدا شدیم.
صبر کردم تا خودش بهم بگه قضیه سمانه رو
روی تخت دراز کشیدیم. تو بغلم اروم گرفتمش
+وقتی تورفته بودی برای ورمیلا اونور من یه روز رفتم رستوران...
همون رستورانی که همیشه باهم میریم که اونجا
سمانه رو دیدم، سمانه تو فاحشه خونه که بودیم خیلی باهام بد تا میکرد خیلی!
ولی اون روز که دیدمش عوض، شده بود مهربون... شماره هم و گرفتیم تا باهم در تماس باشیم
دستشو تو موهام فرو برد و ادامه داد:
+تا الان که زنگ زد و گفت باهم بریم بیرون. که منم گفتم باید از اقامون اجازه بگیرم.
از لفظ آقامون تو دلم لبخندی عمیق زدم
ولی در فعل تنها لبخند محوی روی صورتم نشست
+حالا آقامون چی دستور میفرمایند؟
لبخندم رو حفظ کردم:
-باشه عزیزم! فقط هواست به خودت باشه و...
از اینکه اون بچه رو به اسم ببرم بدم میومد
ولی به خودم گفتم اگه واقعا بگه من باشه چی؟
-و بچمون باشه
#فاحشهیکوچک
#part253
- من نمیتونستم دیگه پریفام و بخوام
با تمام عشقی که نسبت بهش داشتم
ولی باید جدا شیم، اون بچه حروم زاده ام خودش میتونه بزرگش کنه...پدر بچه که مرد... بره خودش یه کاریش کنه من نمیتونم بچه حروم زاده بزرگ کنم
+میدونم داداش تو الان عصبی هستی حق داری تصمیمای نادرست بگیری. ولی
میتونی بهش بگی سقطش کنه.. بعد دوباره
بچه دار شید... بچه تو و پریفام هووم؟
تا اینکه طلاقش بدی؟
-نه...
تا خواستم حرفی بزنم فوری گفت:
+اصلا... اصلا چرا بهش نمیگی!؟ باهاش صحبت کن، از کجا معلوم شهرام همه اینارو
راست گفته باشه؟
پوزخندی زدم:
-اون داشت میمیرد، چرا باید دروغ بگه؟
+چرا نباید دروغ بگه؟ چرا نباید میخواست
قبل مردنش میونه تو و پریفام شکراب شه؟
چرا از خودش نمیپرسی؟ ببینی ایا حقیقت
داره یا نه؟
-اگه حقیقت داشت چی؟ اگه... اگه...
حتی گفتنشم برای من... برای منی که عاشقانه اون زن رو دوست داشتم سخت بود.
-اگه... واقعا با شهرام خوابیده بود چی؟ من چه خامی باید به سرم بریزم؟
+اونوقت هرچی تو بگی داداش. فقط الان
لطفا خودت و جمع کن و برو خونه... با پریفام
صحبت کن شل و وارفته نباش
نفس عمیقی کشیدم و از مهرداد تشکر و خدافظی
کردم و با ماشین به طرف خونه راه افتادم
راست میگفت من باید حرفاش و بشنوم
نباید یه طرفه به قاضی برم.
شاید اینطور نبوده، اون برای جدایی من و
پریفام اون حرف و زده... و من با قضاوتم
یه عمر پشیمون عشقم میشم
در خونه رو باز کردم...
خدمه ها مشغول کار بودن
به سمت اتاق پریفام رفتم که نگاهم به اتاق بغلی
افتاد... اتاق بچمون... هه بچمون بچه حروم زاده
#حشریکوچولویمن #پارت۷۷😻
سریع لباسامو درست کردم از دست شویی رفتم بیرون
ببخشید که منتظر بودید
نه خواهش می کنم
این چه حرفیه
ادم میاد دست شویی راحت باشه
اون دوتا سرویس دیگه خرابه
واسه همون مزاحمتون شدم
مشکلی نیست ما عادت داریم
همیشه وسط دست شویی
یکی مزاحممون میشه
مرد خندید و وارد دست شویی شد
بی حال بودم
کمرم در می کرد دوستم چند دقیقه ای یه جا دراز بکشم تا نفسم سرجاش بیاد
رفتم داخل راهروی ورودی تالار و روی تخت دراز کشیدم
اینجا پناه بود و کسی منو نمی دید که چیکار می کنم
چند ثانیه ای دراز کشیدم
نفسم که جا اومد
وارد سالن تالار شدم
همه ی مهمونا اومده بودن
مشغول به
احوال پرسی شدم
هر کدوم مشغول خوردن یکی از تنقلات
روی میز بودن
به عنوان پدر داماد و عروس بودم
و باید در شان خودم رفتار می کردم
💥💥💥💥💥💥💥💥
#فاحشهیکوچک
#part252
به سقف زل زده بود
وقتی من و دید رنگ نگاهش شرمنده شد
روی صندلی کنار تختش نشستم
خیلی سرد گفتم:
-سلام! مثل اینکه باهام کار داشتی؟ هوم؟ میشنوم!
ماسک اکسیژن رو از روی بینیش برداشت
و با صدایی که از ته چاه میومد گفت:
+س... لام... ارهـ... میخواستم بگم... شرمندم... برای همه چی!... شرمندم هم تو... هم پریفام... میخوام که منو ببخشید... من که دیگه زنده نیستم ولی بچم و بزرگ کنید... به پریفام بگو سالم به دنیاش بیار... ه... خوب بزرگش... کنی.... د
و بعد صدای خط صاف به گوشم خورد
ناباور به دستگاه خیره شدم
تو شوک حرفاش بودم که دکتر و پرستار داخل
شدن...و من و بیرون کردن
مثل مجسمه خشک به روبه روم زل زده بودم
یعنی... یعنی اون بچه مال من نیست؟
نه... نه این دروغه، اون بچه ماله منه
پریفامم هیچ وقت بهم خیانت نمیکنه.
اون زنه منه... زن منم بهم وفا داره.
بعد چند مین دکتر بیرون اومد
+متاسفم پسرم... غم آخرت باشه
و رفت
با پاهایی سست به سمت خونه مهرداد رفتم
تنها کسی که میتونه آرومم کنه. میتونم
باهاش راحت باشم و راحت باهاش دردو دل کنم
زنگ خونه رو فشردم وقتی درو باز کردم
افتادم تو بغلش
+چته هاکان؟ ها؟
روی مبل گذاشتم
-اون... اون بهم خیانت کرد مهرداد باورت میشه؟
متعجب گفت:
+کی خیانت کرده؟ چی شده؟ درست حرف بزن ببینم...
با بغضی که گلومو فشرده بود براش توضیح دادم
وقتی تموم شد گوله اشکی از چشمام چکید و روی کونم افتاد
و اون گوله اشک، شد پیچیدن صدای هق هق های مردونم تو خونه
تو بغلش گریه میکردم
منه هاکان...آقایی که مغروره و تاحالا هیچکس اشکش و ندیده داره گریه میکنه
کمی که گریه کردم آروم شدم
+آروم باش هاکان... اروم داداش
-چطوری اروم باشم مهرداد؟ وقتی خودتم بفهمی زنیو که میپرستیدیش... بچه ای که تو شکمش درحال رشد بود و هرشب قبل از خواب از روی شکم زنی که
بیشتر از جونت برات مهم بود بفهمی بهت خیانت کرده!
اون بچه، بچه تو نیست... یه حروم زادست
آروم مینشستی؟
#فاحشهیکوچک
#part251
بغض کرده بود، طوری که دلم ریش شده
بود... از داد زدنم پشیمون بودم
ولی چیزی نگفتم.... واقعانم شورشو دراورده
بود... نفس عمیقی کشیدم و به راهم ادامه
دادم...
مامان و بابا رفتن خونه خودشون، یعنی
خودم گفتم که برن
وقتی که رسیدیم خونه، ماشین و دم در
پارک کردم، سرمو روی فرمون گذاشتم
-برو پایین
با صدای بغض داری گفت:
+پس خودت؟
-تو برو منم یه جایی کار دارم...یه ساعت دیگه خونم.
باشه ای زیر لب گفت و از ماشین پیاده شد
ایستادم تا کاملا وارد عمارت شه بعد حرکت کردم
سمت خونه مهرداد...
نزدیکای خونش بودم که گوشیم زنگ خورد
ناشناس بود
-بله؟
+سلام آقای هاکان؟
-بله خودم هستم شما؟
-من پرستار بیمارستان جمع هستم، بیماری
به اسم شهرام نامجو بیمار این بیمارستان
هستن که حالشون خوب نیست... میخواستن با شما صحبت کنن
تو شوک حرفش بودم... با صداش به خودم
اومدم
-بله، الان میام...
و بعد قطع کردم
کنجکاو بودم ببینم شهرام چیکارم داره
فقط میخوام حرف مفت بزنه...چنان کاری
میکنم تا عمرش فراموشش نشه
دم بیمارستان پارک کردم و داخل شدم
با پرس و جو فهمیدم ای سیو بستری
پس حالش خیلی وخیمه
پرستاری که داشتم ازش اطلاعات میگرفتم گفت:
+ما چند روز پیش با یه خانومی تماس
گرفتیم ولی قطع کردن
سوالی پرسیدم:
-خانم؟
+اره اسمش فکر کنم پریفام بود
متعجب بهش نگاه کردم
پریفامم میدونسته و هیچی بهم نگفته؟
-الان میتونم برم ببینمش؟
+بله فقط لباس مخصوص بپوشید برید
ممنونی گفتم و لباسا رو ازش گرفتم و
به تن کردم...
به سمت اتاقش رفتم.
خواب بود... خیلی شکسته شده بود
تار تار سفید تو موهاش بود.
#فاحشهیکوچک
#part250
ببخشیدی زیر لب گفتم
که روشو به سمت مخالفم کرد و مشغول
صحبت با مامانم شد
#پریفام
حدود یک هفته ای بود که بیمارستان بودم
خداروشکر هم حال خودم خوب بود هم
حال بچم
تو این یک هفته خیلی کم با هاکان صحبت
میکردم، دوست نداشتم مرد زندگیم انقدر
نسبت بهم شکاک باشه
نفس عمیقی کشیدم
امرپز باید مرخص میشدم و میرفتم خونه
تو این یک هفته مامان و بابا مدام میومدن
بهم سر میزدن حتی فریبا هم میومد
لباسام رو پوشیدم و آماده بودم
شکمم کمی جلو اومده بود
اما بازم هیکلم مثل قبل رو فرم بود
درباز شد و هاکان داخل شد
+عزیزم اگه حاضری بریم!؟ برگه ترخیصت
هم از دکترت گرفتم
باشه ای گفتم و همراهش رفتم و سوار
ماشین شدیم.
راه خونه رو در پیش گرفت
+خوبی عزیزم؟ بهتری؟
نیمچه لبخندی زدم:
-ممنون
باید اینطوری باهاش سرسنگین بود تا
ادب بشه دفعه بعدی انقدر بدبین نباشه
#هاکان
کار بدم رو قبول کرده بودم ولی پریفام
میخواست بیشتر من و تنبیه کنه.
نمیتونستم این اخلاق سردش رو تحمل کنم
دستمو روی دستش گذاشتم که دستشو
پس کشید!
از اینکه پس زده بشم به شــــدت متنفر بودم
و الان پری اون کاری و کرد که من ازش
به شدت متنفرم...
ناخوداگاه صدام و انداختم پس کلم:
-دیگه شورشو دراوردی، یه هفتست اینجوری
میکنی... من که بهت گفتم قبول کردم،
معذرت خواهیم کردم دیگه چه دردته؟
#فاحشهیکوچک
#part249
زبونی براش دراوردم و گفتم:
-تازه اول تنبیهته!! حالا حالاها باید بخوری
آقای هاکان خان...
لبخند خبیثی زد:
+عهه!! که اینجوریه... باشه فعلا که مریضی
بزار خوب شی حسابتو میرسم توله...
و از اتاق بیرون رفت
خنده ای کردم، سرمو به بالشت فشردم
#هاکان
از اتاق که بیرون اومدم، نفس عمیقی
کشیدم و لبخند شیرینی روی لبهام نشست
هروقت با پریفام بودم، بی درد، بی غم،
بی دغدغه...
به سمت بوفه بیمارستان رفتم و ساندویچی
گرفتم خوردم تا کمی ضعفم کمتر بشه
بعد از خوردن به سمت اتاق پریفام رفتم
که با چهره غرق در گوشی مواجه شدم
لبخند محوی هم روی صورتش بود
اخمی بین ابروهام به وجود اومده بود
-با کی چت میکنی؟
با این حرفم متعجب بهم زل زد:
+وااا جی میگی؟ باکسی...
گوشیو از دستش گرفتم
وقتی صفحه چتش رو با مامانم دیدم
اخمام و از هم باز کردم
مامان گفته بود: معلوم نیست این پسره
عروس دسته گلم و چیکار کرده که راهی
بیمارستان شده...
پریفام در جوابش گفته:
هاکان جز خوبی کاری نکرده، من کمی حساسم..
مامان اسنیکر خنده فرستاده بود
+اره جون عمه مردش خیلی خوبه...
پس لبخندش بخاطر این بوده...
شرمنده گوشیو بهش پس دادم
که عصبی گوشیو از دستم چنگ زد
+واقعا برات متاسفم که انقدر بدبینی
و بهم اعتماد نداری
#فاحشهیکوچک
#part248
وقتی سرشو پایین انداخت از صحت داشتن
اون ویس مطمئن شدم
با صدایی لرزون گفتم:
-یعنی اون حرفایی که درباره من زدی حقیقت
داره؟ تو از من خسته شدی؟ دیگه...
به اینجای حرفم که رسیدم، هق هق اجازه
نداد ادامه حرفم و بزنم...
وقتی دید گریم شدت گرفت، به سمتم اومد
و سرمو تو آغوشش گرفت
+آروم باش عزیزم، هیـــش! صبر کن تا برات
توضیح بدم، اونجوری که فکر میکنی نیست
قربونت بشم من...
نمیتونستم حرف بزنم، یعنی هق هقی که میکردم
این اجازه رو بهم نمیداد، اشکام روی تیشترتش
میریخت...
+ببین عزیزم، اون حرفا دلیل داشت، من برای اینکه...
عصبی شدم، میخواست بازم چرت و پرت
تحویلم بده...
-هاکان، بس نیست این همه دروغ؟؟ تو از
من خسته شدی، فقط کافیه بیای به خودم بگی...
با بغض ادامه دادم:
-گورم و از زندگیت گم میکردم، من یه شوهر
نمیخوام که دوستم ندا....
بقیه حرفم با تو دهنی که از هاکان خوردم
حرف تو دهنم ماسید
از تو بهت که دراومدم، با عصبانیت از بغلش بیرون اومدم صدام کمی رو بالا بردم:
-به جای اینکه من باتو دعوا کنم، چرا پشت
سرم اون اراجیف و سرهم کردی، تو ناراحتی
میزنی تو گوشم؟ تو واقعا نوبری...
خواستم حرف دیگه ای بزنم که خونسرد گفت:
+بهت گفتم ورمیلا خلافای سنگین داره
و من برای همین رفتم اونور، نقشه این
بود که من خودمو به ورمیلا نزدیک کنم
و از کارایی که میکنه با خبر بشم، و وقتی
ازم میپرسه برای چی اومدی این بهانه
رو بیارم، وگرنه تو تنها عشق منی، تنها
ملکه قلب منی....
و خم شد لبامو آروم بوسید
نمیخواستم همراهیش کنم، ولی با فکر
شیطانی که به ذهنم رسید شروع به همکاری
کردم... داشتیم نفس کم میاوردیم که لب
زیرینشو محکم گاز گرفتم
چون یهویی بود با آخـی ازم جدا شد
اخمی بهم کرد:
+مگه مریضی آخه بچه...
#فاحشهیکوچک
#part247
خیلی اروم تر از قبل شدم
سبک تر شدم،به سمت اتاق عمل رفتم
که دکترش رو دیدم
به سمتش رفتم که سرشو بالا اورد
و نگاهش به من افتاد لبخندی به روم پاشید
+سلام پسرم، خبر خوش دارم برات
با شنیدن این حرفش ذوق زده بهش
خیره
+هم خانمت هم بچت سالمن.... تبریک میگم بهت
داشتم از خوشحالی غش میکردم
چند مین بعد پریفام و روی برانکارد اوردن
-کی بهوش میاد
پرستاره گفت:
+دوساعت دیگه، الان میبریمشون تو بخش
میتونید بیاید پیشش تا بهوش بیاد
از خدا خواسته همراهشون رفتم
#پریفام
با احساس سوزشی توی دستم اروم اروم
پلکام و باز کردم، اول همه جا تار بود ولی
کمی که گذشت دیدم بهتر شد
سرم و پایین اوردم که با هاکان مواجه شدم، سرشو روی تخت گذاشته و خوابیده بود
با به یاداوردن ماجرا و بیهوش شدنم
دستم رو روی شکمم گذاشتم و با حس کردن
بچه نفس عمیقی کشیدم
صداش زدم:
-هاکان، هاکان بیدار شو...
سرشو بلند کرد با دیدم برق خوشحالیو
تو چشماش دیدم
-اب....
+چشم نفسم
و لیوان آبی به دستم داد و خودش کمکم
کرد تا بخورمش
دستشو قاب صورتم کرد و تو چشمام زل زد:
+خدارشکر که خدا دوباره بهم ترو برگردوند
بی توجه به حرفش بغض بدی تو گلوم
نشسته بود
اشک، کاسه چشمم و پر کرده بود
+چی شده عمرم، چرا گریه میکنی؟
-یعنی تو نمیدونی؟؟
سرشو شرمنده زیر انداخت
+به خدا اون عکسا حقیقت ندارن
هق هقم بلند شد
-خیله خب اون عکسا فتوشاپ، ولی کسی میتونه تقلید صدا کنه؟؟ انقدر خوب؟
#فاحشهیکوچک
#part246
-الو بابا چی شده؟؟ الو؟
بوق ممتد به گوشم رسید
میدونستم حال مامان و بابا هم تعریفی
نداره بعد از گفتن این حرف
تا خواستم دوباره شماره خونه رو بگیرم
گوشی پریفام زنگ خورد
" استاد مهراد "
تماس و وصل کردم
+الو پریفام؟ کجایی زنگ میزنم جواب نمید...
چرا باید زن منو به اسم کوچیک صدا کنه؟
-الو مهراد؟ خوبی هاکانم...
چند ثانیه سکوت کرد
+سلام داداش ممنون تو خوبی؟ گوشی
پریفام خانم دست تو چیکار میکنه؟
سرد گفتم:
-پریفام کار داشت من جواب دادم، چطور؟
+اها، هیچی اخه میخواستم برای جلسه
امروز باهاش هماهنگ کنم، راستی رسیدن
بخیر، بی خبر اومدی!
-نه، دیشب رسیدم، چند روز نمیخواد بیای
برای تدریس خودم خبرت میکنم
+چرا؟ اتفاقی افتاده؟ اگه یکم دیگه تلاش کنیم
دانشگاه تهران با بهترین رتبه درمیاد
هوشش عالیه
از اینکه هـوش پریفامم به خودم رفته
خوشم میاد.
-گفتم که یه مشکل خانوادگی پیش اومده
یه چند جلسه نمیخواد بیای خودم بهت میگم کی بیای
مردد گفت:
+باشه داداش پس خبر با تو!
اوکی گفتم و قطع کردم
به داخل بیمارستان رفتم
دم اتاق عمل وایسادم، یعنی عشقم و
ثمره عشقمون رو دوباره خدا بهم برمیگردونه؟
گوله ای اشک از چشمم سر خورد
و روی گونم افتاد
من گریه کردم؟ خدای من...
صدای اذان به گوشم خورد
یادمه پسربچه ای هجده ساله که بودم
هیچ روزه و نمازی قضا نمیشد...
تا اینکه هیدا مرد، تنها خواهرم که بیشتر
از جونمم بهش وابسته بودم
مقصرشو خدا میدونستم، بعد از اون
دیگه با خدا قهر کردم و نه نمازی میخوندم
نه روزه ای میگرفتم. ولی فکر کنم الان
وقت آشتی بود حداقل بخاطر نفسم
پاهام ناخوداگاه راه نماز خونه رو پیش گرفت
دو رکعت نماز خوندم، اشک ریختم برای
زنم که میپرستمش برای بچه ای که اگر
مادرش نباشه... منم تو این زندگی نیستم
از خدا کمک خواستم، التماسش کردم
دوباره بهم برش گردونه...
#فاحشهیکوچک
#part245
ضربان قلبم با حرفش روی هزار رفت
حرفش تو ذهنم اکو شد
" یا همسرتون یا بچتون "
بغض سنگینی گرفتارم کرده بود
سرمو بالا اوردم و چشمای دکتر و از سر
گذروندم
چشماش مثل یک ساعت پیش، امید واری
اولیه رو نداشت و این منو بیشتر به مرگ
نزدیک میکرد
-یعنی چی؟
ناخوداگاه صدام بلند شد
-یعنی چی این حرفتون هااا؟ من مگه پول
یا مفت دادم که الان این حرف و از شما
تحویل بگیرم؟
عصبی تو چشماش زل زدم:
-من هم زنمو میخوام هم بچمو... اگه کم کاری کنید من میدونم و شما...
با صدای پرستاره حرفمو قطع کردم:
+چه خبرته آقا اینجا بیمارستانه نه چاله
میدون که اینطوری...
دکتره دستشو بالا اورد:
×اشکال نداره خانم موسوی، ایشون حق دارن
شاید مشکل از ماست، لطفا شما بفرمایید
+ولی اقای...
×لطفا خانم موسوی...
پرستاره که خانم موسوی خطاب شده بود
چشمی گفت و راهش رو کشید رفت
دکتره رو به من کرد و با لبخندی گفت:
+شما هم آروم باش پسرم، من هرکاری که
لازم باشه انجام میدم تا هردوشون سالم
باشن، خانم شما بخاطر سن کمش و همینطور باردار بودنش یک...یک سکته قلبی رو از سر گذرونده...ما داریم با احتیاط کارمون رو انجام میدیم...
دستشو روی شونم گذاشت:
+ توکل کن به بالایی عزیزم
و بعد ازم دور شد
تو حیاط بیمارستان قدم برداشتم
بهتر بود گوشیو از مشغولی بردارم
حتما مامان و بابا کلی تا الان نگران شدن
و به گوشیم زنگ زدن...
میدونستم با ورمیلا چیکار کنم، ولی اونم
به وقتش...
گوشیمو از مشغولی دراوردم که همون موقع زنگ خورد، بابا بود پوفی کشیدم
-بل....
صدای داد بابا حرفمو قطع کرد
+زهر مار... معلوم هست چیکار میکنی؟؟
کجایی؟
-آروم باش...
مامان گوشیو از بابا گرفت و این بار صدای
نگران مامان تو گوشم پیچید:
+مادر یکمم به فکر حال ما باشید، از نگرانی
مردیم به ولله، پریفام کجاست؟ خودت کجایی؟
مردد گفتم:
-پریفام حالش بد شد اوردمش بیمارستان...
نگفتم کار کی بوده...نگفتم پریفام کوچولوم سکته قلبی رو رد کرده...
+یا ابلفضل، محمود خاک برسر شدیم...
و دیگه صداش نیومد
#فاحشهیکوچک
#part244
بعد از پرداخت هزینه پریفام و برای عمل
حاضر کردن
هر لحظه ممکن بود بغضم بشکنه.
روی صندلی های روبه روی اتاق عمل نشستم
گوشیش و باز کردم که روی صفحه، تلگرام باز شد
اخرین پیغام مال صبح بود از طرف....
از طرف منحوس ترین و حال بهم زن ترین
فرد زندگیم " ورمیلا "
ویس و عکسی فرستاده بود
با دیدن عکسا، خودم به خودم مشکوک شدم
من و ورمیلا درحال سک*س بودیم
ولی... ولی من حتی به ورمیلا نزدیکم نشدم
خیلی کثیف و هرزس...
ویس رو باز کردم... با شنیدن هرکلمه ای که
از زبون من بیرون میومد ابروهام هرلحظه بیشتر بالا میپرید
اون لعنتی تمام حرفایی که راجب پریفام گفته
بودم و ظبت کرده و فرستاده برای پریفام
و حالا دلیل از حال رفتنش رو متوجه شدم
ناخوداگاه دستام مشت شد
این دومین باری بود که پریفامم از دست
این بشر کثیف روی تخت بیمارستان
خدا لطفا به جوونی هر دوتامون رحم کن
♡•♡•♡•♡•♡•♡
نیم ساعتی از وقتی که پریفام و برده بودن
اتاق عمل میگذشت و استرس من هر لحظه
بیشتر و بیشتر میشد
مامان و بابا بیشتر از بیست دفعه زنگ زده بودن
ولی از ترس اینکه چی بهشون بگم گوشی رو روی حالت مشغولی گذاشتم
شماره سرگرد رو گرفتم
+جانم پسرجان؟
- سلام سرگرد خوب هستید؟ ببخشید من
یهویی رفتم خانومم پا به ماست، حالش خوب نبود مجبور شدم بیام
+نه هاکان جان اشکالی نداره، به اندازه کافی مدرک داریم، انشالله هفته آینده عملیات رو شروع
میکنیم.
-واقعا ممنون سرگرد، من فعلا برم
+ موفق باشی پسر جان
- و همچنین....
و قطع کردم، در اتاق باز شد
که با باز شدن در به سمت دکتر دویدم
-چیشد دکتر؟
+ایشون حاملن؟
با استرس و اظطراب گفتم:
-ب.. بله، چطور؟
سرشو انداخت پایین...
+سن خانومتون کمه، یا همسرتون یا بچتون
#فاحشهیکوچک
#part243
با ترس به سمتش رفتم
چند بار زدم تو صورتش
-پریفام؟ عزیزم؟ بهوش بیا گلم؟
خواستم بلندش کنم که چشمم افتاد به گوشیش یعنی چی تو گوشی
دیده بود که موجب از حال رفتنش شده بود
گوشی رو از روی زمین برداشتم و تو جیبم گذاشتم
لباسی تن پریفام بی جون کردم
روی دستم بلندش کردم و بدون ایجاد سر و صدایی بردمش بیمارستان
بین راه همش صداش میزدم، اما دریغ از
جواب، حتی اب معدنیم خریدم
چتد قطره ریختم رو صورتش ولی بهوش نیومد
و همین استرس منو بیشتر میکرد
به بیمارستان که رسیدم به سرعت برق
بلندش کردم و به داخل بردمش
-پرستار؟ خانمم بیهوش شده لطفا برانکارد بیارید....
پرستاره هول زده برانکاردی اورد
پریفام و گذاشتم روش
و پرستاره رفت دکتری رو پیج کرد
+الان دکتر مولایی میان، نگران نباشید
بعد از چند مین دکتری اومد
+مشکلی پیش اومده
با استرس براش توضیح دادم
سرشو گذاشت رو قفسه سینش
بعداز چند ثانیه با استرس رو کرد سمت پرستاره
+بگید اتاق عملو حاضر کنن، قلب و نبضش ضعیف میزنه...
بهت زده گفتم:
-ی.. یعنی چی؟
زد روی شونم
+امیدت به خدا پسرم فقط برو هزینه عمل رو حسابداری پرداخت کن
و بعد گفت برانکارد و ببرن اتاق عمل
آخ چرا پری... مگه چی شده؟
یه لحظه هواسم رفت پی گوشیش
ولی اول تصمیم گرفتم برم هزینه رو پرداخت کنن تا سریع تر عملش کنن
#فاحشهیکوچک
#part242
ملحفه سفید و دورم گرفتم، از روی تخه پاشدم
اروم اما عصبی گفتم:
-چرا زنگ زدی؟ چی میخوای از جونم؟
+سلام عزیزم هیچ....
نمیخواستم هاکان از خواب بیدار شه
-هیچی و زهر مار، توئه مارموز میخواستی
اعتمادمو نسبت به هاکان بشکنی!!
صدای پوزخندش به گوشم رسید:
+اشکال نداره با چیزایی که الان برات میفرستم
میفهمی هاکان جونت چه آدمیه! فقط تو تلگرام آنلاین باش.
تا خواستم حرف بزنم گوشیو روم قطع کرد
تو دلم برو بابایی نثارش کردم
استرس داشتم، یعنی منظورش از چیزایی که میفرستم چی بود؟
نگاهی به هاکان غرق خواب کردم.
چقدر مظلوم میشد تو خواب...
با صدای نوتیف گوشیم، رمزش و باز کردم
خودش بود تو تلگرام پیام داده بود
با دستایی لرزون پیویش و باز کردم
یه ویس بود با دوتا عکس...
صداشو کم کردم و ویس و باز کردم
با هرکلمه ای که از زبون هاکان بیرون میومد... نفس منم تنگ تر میشد
پاهام شل شده بود، دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم
بعد از تمام شدن ویس، اشکای صورتم و پاک کردم و اون دوتا عکس رو باز کردم با باز کردن عکسا احساس کردم نفسم سنگین شده، قلبم میسوزه
ناگهان چشمام سیاهی رفت و گوشی از دستم افتاد...
#هاکان
بین خواب و بیداری بودم که با صدای افتادن چیزی
از خواب بیدار شدم، کنارمو نگاه کردم دیدم پری نیست حتما رفته پایین
چشم چشم کردم تا ببینم صدای چی بود متوجه چیزی نشدم
لباسام و عوض کردم
رفتم دسشویی و صورتم و شستم
خواستم از در برم بیرون که متوجه گوشی پریفام تو حیاط خلوت اتاق شدم
جلو تر رفتم با تن بیجون پریفام روبه رو شدم
#فاحشهیکوچک
#part241
+اون هرزه این حرفارو بهت زده؟
ترسیده بهش خیره شدم:
-تروخدا آروم باش هاکان، من باور نکردم، میخواستم حقیقت و از خودت بپرسم...
+من رفته بودم دستشو رو کنم...
سوالی بهش خیره شدم
+ ورمیلا تو کار قاچاق مواده، کلاهبرداری میکنه، من نمیخواستم ترو وارد این ماجرا کنم. ورمیلا ازم سوئ استفاده کرده و شرکتی که عمو گفته بود باید به تو برسه رو ازم گرفتش، با یه مهر و اثر انگشت تو مستی!
هضم حرفاش کمی برام سخت بود
-پس تو به من دروغ گفتی که میری برای پروژه؟ نمیتونستی از همون اول ماجرا رو برام تعریف کنی که من انقدر پریشون نشم... و با اون حال بهت زنگ نزنم؟
متعجب بهم نگاه کرد:
+اون موقع که بهم زنگ زدی بخاطر حرفای اون تخم حروم بهم ریخته بودی؟
دستمو رو بازوش گذاشتم تا بلکه کمی آروم بشه...
نفس عمیقی کشیدم
-ببین عزیزم، تو نباید هیچی رو از من قایم میکردی... الان ورمیلا میدونه اومدی ایران؟
+نه، با اون حال بهم زنگ زدی سریع با اولین پرواز خودمو رسوندم
لبخندی به روش پاشیدم
-مهم نیست عزیزم، مهم اینه که تو نزدیکش نشدی و بهم وفا دار بودی
و پیش قدم شدم برای یه بوسه آتشین و طولانی
همو با عشق همراهی میکردیم
دم گوشم هات زمزمه کرد:
- دیگه نمیخوام حرفی از اون بی وجود زده بشه... فقط خودمو خودت و بچمون تمام،،
و بعد لاله گوشم بوسید
که مور مورم شد،، خنده دلبرانه ای کردم
و تو بغلش با همون تن عریونم چشمام گرم شد و به خواب فرو رفتم...
•♡•♡•♡•♡•♡•♡•
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم...
با همون چشمای بستم دست دراز کردم رو عسلی تخت و گوشیم و برداشتم
بدون توجه به مخاطب:
-بله؟
با صداش چشمام و مثل برق گرفته ها باز کردم
