رمان فاحشه کوچک
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
814
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+530 days
Posts Archive
#فاحشهیکوچک
#part280
دیگه نمیدونستم چجوری باید از این مسئله
سر دربیارم. بدجوری مغزم و اشغال کرده
بود
•♡•♡•♡•♡•♡
سه روزی از اون قضیه میگذشت و من فعلا
پی ماجرا رو زیاد نگرفتم... چون واقعا استرس
کنکور نمیزاشت.
ساعت پنج صبح بود. استرس و اظطراب
خواب به چشمام حروم کرده بود
بلند شدم و لباسایی رو که میخواستم برای
جلسه امتحان بپوشم رو اماده کردم.
هاکان اروم و مظلوم خوابیده بود.
دلم پرکشید براش. خم شدم و بوسه ای از
لباش کندم.
زود ساعت شیش شد، هفت باید سر جلسه
باشم.
حاضر و اماده بودم. بالا سر هاکان قرار گرفتم:
-هاکانم؟ عزیزم پاشو ساعت شیشه.
کمی گذشت لای پلکاشو باز کرد و با لبخند
بهم خیره شد:
+ووی خانومم تو این لباس چقدر خوشگل
و خانم شده...
لبخند گرمی بهش زدم
-هاکان بلند شو دیرم میشه خیلی استرس
دارم...
+من به فدای استرست.
دستاشو قاب صورتم کرد و لبهام رو اسیر
لبهاش کرد
-هاکان بدو دیر شد... انقدم حرصم بده تا
از استرس کنکور همینجا سکته کنم بمیرم
بعد این بچه رو خودت تنهایی بزرگ کن
اخمی کرد که قالب تهی کردم:
+درست حرف بزن ببینم بچه. خدا نکنه... این چه حرفیه میزنی؟! مگه مامانم با این مراقبا حرف نزد دیگه استرست برای چیه
-ولم کن بابا اعصاب ندارم.. من رفتم یه چیزی
بخورم... اومدم اماده باشی. یا میکشمت
#فاحشهیکوچک
#part279
پوف کلافه ای کشیدم:
-ببین اصلا حوصله بحث با توئه زبون نفهم
و ندارم... دوروبر پریفام بچرخی کاری میکنم
که زندگیت از اینی که هست سیاه تر بشه
پس هواست باشه... درضمن این تهدید نیست
یه هشداره.
و بعد قطع کردم، گوشیو روی داشبرد پرت کردم.
و به سمت شرکت راه افتادم.
#پریفام
-چیشد که به سرت زد بیای اینجا؟
+هیچی خسته شده بودم تو خونه گفتم بیام
بهت سر بزنم.
-اهوم خوب کاری کردی، چی میخوری بگم
برات بیارن؟
+هیچی فدات شم... اومدم فقط بهت سر بزنم.
-اینجوری که نمیشه زشته.
+حالا که اصرار میکنی یه لیوان اب لطفا
یلدا رو صدا زدم تا یه لیوان اب بیاره.
-راستی سمانه!
+جونم؟
-دیشب که پرتره رو برلی هاکان اوردی...
خیلی قشنگ بود...کی کشیده؟ بگم صورت
منم بکشه؟
+والا عزیزم قابل اقا هاکان و نداشت...
تعریف از خود نباشه، خودم کشیدم
بدم اومد که چهره شوهرمو تو ذهنش تصور
کرده و کشیده، یه طور هیزی به حساب
میاد
-عه دستت درد نکنه عزیزم... چقدم هنرمندی.
راستش میخواستم بپرسم.... اممم از کجا
میدونستی هاکان پرتره خودشو دوست داره
که براش کادو گرفتی؟؟
حس کردم که دست پاچه شد... ولی یلدا
به دادش رسید و لیوان اب رو جلوش گذاشت.
کمی از اب نوشید و نگاهی به ساعتش کرد
+من برم پری جون... کار دارم...
-حالا نشسته بودی
+نه دیگه گلم برم... اومده بودم یه سری بهت
بزنم.
-باشه عزیزم بازم از اینکارا بکن خدافظ
+خدافظ گلم.
و از خونه خارج شد و دوباره سوال من بی جواب
موند...
#فاحشهیکوچک
#part278
درحال خوردن گوجه سبزم بودم که هاکان
به مش عباس گفته بود بره برام بگیره.
که زنگ گوشیم به صدا دراومد
-سلام، جانم سمانه؟
+سلام پریفام جـون خوبی چه خبرا؟
-سلامتی، تو خونه نشستم، ویار گوجه سبز
کردم دارم میخورم.
+ای جانم... میخواستم یه سر بیام پیشت.
-اتفاقی افتاده؟
+نه بابا چه اتفاقی میخوام بیام ببینمت.
-اخه تو که دیشب پیشم بودی برای تولد هاکان!
+مگه بده دوباره بیام؟
-نه عزیزم بیا، اتفاقا الان هاکان میخواد بره
جایی بیا پیشم، از تنهاییم در میام.
+جلدی اومدم.
خنده ای سر دادم و قطع کردم.
از ته دلم راضی نبودم بیاد اینجا...
هاکان شیک و اراسته از پله ها پایین اومد.
+خب نفسم، کاری نداری؟ دارم میرم جلسه.
-نه عزیزم برو سمانه قراره بیاد پیشم.
چند ثانیه ای از حرکت ایستاد.
+سمانه؟ همین دوستت؟
-اهوم...
اخماش بدطور رفت توهم
+باشه، من برم قشنگم، کاری داشتی بهم
زنگ بزن.
-باشه عزیزم. مراقب خودت باش
+به یلدا گفتم مراقبت باشه... کاری داشتی
بهش بگو
-باشه مرسی
+فدای خانومم
#هاکان
عصبی سوار ماشین شدم و به سمانه زنگ زدم
که با دو بوق اول جواب داد:
+بـــه سلام اقا هاکان... عجب به ما زنگ زدی!
-چرت نگو... مگه قرار نشد دور و بر پریفام
نچرخی؟؟ چرا دیشب اون کادوی مسخره رو
دادی؟؟ چرا الان میخوای بری پیشش؟؟
ببین سمانه، پاتو از گلیمت دراز کنی بد میبینی!
+تند نرو...نه اینکه از کادوی دیشب اصلا خوشت
نیومد! بعدشم چه قراری؟ من با تو هیچ قراری
نزاشتم.
#فاحشهیکوچک
#part277
دستی روی شکمم کشید:
+کوچولوی بابا حالش چطوره؟
صدام و بچگونه کردم و گفتم:
-میسی بابایی حالم خوبه فقط یکم بهم کم
توجهی میکنی!
روی شکمم و بوسید:
+الهی قربونت برم... ببخشید دیگه از این به بعد
تمام حواسم به تو و مامانته.
سرم و نزدیکش بردم، گونش و بوسیدم
-هاکان جانم!
تره ای از موهام رو بویید:
+جانم خانومی؟
-یه سوال ازت بپرسم قول مردونه میدی راستشو
بگی؟
چند ثانیه خیره شد تو چشمام... انگار میخواست
سوالمو از تو چشمام بخونه.
+بپرس قشنگم، قول میدم.
نفس عمیقی کشیدم:
-سمانه دیروز از کجا میدونست تو پرتره خودتو
دوست داری که برات کادو گرفت؟ منی که
زنتم نمیدونستم، اونوقت باور کنم یه غریبه
ای که تنها یک بار اونم دم در کافیشاپ فقط
برای چند مین ترو دیده، علایقت رو فهمیده باشه؟؟
پوف کلافه ای کشید:
+نمیدونم، خودمم دیروز غافل گیر شدم...
چشمامو ریز کردم:
-قرار شد راستشو بگی.
+تو به من اعتماد داری؟
-معلومه که دارم
+پس لطفا بیخیال شو... به فکر سه روز دیگه
باش که کنکور داری... باید عالی بدی!
پوف کلافه ای کشیدم که ناگهان:
-وای هاکان.
نگران گفت:
+چی شده؟؟
-ویار کردم... گوجه سبز با نمک میخوام!!
نفسشو با صدا بیرون داد:
+خب حالا سکتم دادی!! غمت نباشه زندگیم
الان میگم برات بخرن
گوشه لبشو بوسیدم:
-ممنون...
#فاحشهیکوچک
#part276
#پریفام
+خب این جلسه اخرمون بود. امید وارم کنکورت
و عالی بدی و رتبه دلخواهت رو دربیای.
ممنونی گفتم و مهراد رو بدرقه کردم
پوف کلافه ای کشیدم... دیگه از هرچی درس
بود حالم بهم میخورد... وقتی فهمیدم بیشتر
فامیلای هاکان، دکتر و مهندسن، دوست نداشتم
من بینشون هیچ باشم
برای رقابت هم که شده من پزشکی درمیام.
روی مبل دراز کشیده بودم و فیلم تماشا میکردم.
که کلید تو در چرخید و قامت هاکان نمایان
شد...
-سلام هاکانم.
لبخندی زد و روم خم شد
کامی از لبام گرفت:
+سلام فدات شم خوبی!
-مرسی اقاییِ من
+من برم دوش بگیرم بیام پیشت
-باشه عزیزم
این دفعه پیشونیم و بوسید، از پله ها بالا رفت.
نفسم و با صدا بیرون دادم و مشغول تماشای
فیلم شدم
ولی در اصل فقط جسمم اونجا بود.
فکرم، ذکرم، روحم تماما مشغول فکر به سمانه
و کار دیشبش بود
چیز بزرگی نبود، ولی برای من مثل یه معما
میموند
با نشستن هاکان کنارم بلند شدم و منم نشستم.
دستمو دور گردنش حلقه کردم.
-هاکانِ من!
+جانم عزیزم!؟
-آقای من!
نگاهی بهم کرد... که نگاهش سر خورد سمت
لبام.
اروم اروم سرامون بهم نزدیک شدن تا اینکه:
تا اینکه بوسه نرم و رمانتیکی رو مهمون
لبام کرد
#فاحشهیکوچک
#part275
پوف کلافه ای کشیدم و رفتم بالا تا آماده بشم.
اصلا من چرا از زنعمو پرسیدم؟؟
هاکان اومد میرم از خودش میپرسم....
این قضیه خیلی ذهنم و مشغول کرده
بعد از خدافظی با مادر جون و پدر جون
سوار ماشین شدم و راننده حرکت کرد.
#هاکان
-جانم مامان!
+سلام پسرم خوبی؟
-ممنونم جانم کارم داشتی؟
+اره... دیشب بود سمانه عکس چهرتو کادو
داد!
-خب؟
+پریفام کنجکاو شده، میگه سمانه از کجا
میدونسته هاکان پرتره خودشو دوست داره
-وای خدا... چیزی نفهمید که؟
+ازم پرسید ولی طفره رفتم، هاکان میخوای
چیکار کنی؟
پوف کلتفه ای کشیدم:
-نمیدونم مامان... هیچی نمیدونم.
+میدونم پسرم درکت میکنم... ولی یه چیز
دیگه میخوام بهت بگم... جان مامان قول بده
عصبی نشی... من به باباتم نگفتم هنوز
-مگه بدترم هست؟
+چطور بگم...
-وای مامان بگو ترو خدا...جون به لبم کردی.
+هستی و هیرسا فردا میرسن ایران.
ناگهان کنترل خودمو از دست دادم:
-چـی؟؟ هستی و هیرسا؟؟ اون دوتا میان
ایران چه گوهی بخورن؟؟ کم ابروی مارو
تو در و همسایه و فامیل بردن!! اومدن اینجا
چه غلطی کنن!!؟
+اروم باش ترو خدا... تو اینجوری میکنی
زبونم لال بابات سکته میکنه... به خدا منم
ناراحتم... ولی بچه هامن نمیشه بگم نیان
به باباتم هنوز نگفتم چـون میدونم غوغا به پا
میکنه...
-مامان بهت بگم... اون برادر بی غیرت من...
با اون خواهر چشم سفید من اگه پاهاشون
و اونجا بزارن تا هستن من و زنم اونورا
افتابی نمیشیم خدافظ...
از عصبانیت نفس نفس میزدم
#فاحشهیکوچک
#part274
چند مین گذشت تا خدمه ها صبحونه رو حاضر
کردن و ما مشغول خوردن شدیم.
+آها راستی پریفام.
-جونم زنعمو؟؟
+یادم رفت بگم.... مراقبتون تو کنکور آقای
فراهانی و خانم مقدم هست سپردم بهشون
حواسشون بهت باشه!
متعجب به مادرجون خیره شدم...
-اما مادرجون این تقلب حساب میشه...
اخمی کرد:
+چه تقلبی اخه دختر؟ تو خوندی خوبم خوندی
من میدونم خودت به تنهایی میتونی قبول
شی اما به اونها هم سپردم تا اگه... جایی
اشکال داشتی هواتو داشته باشن.
-اخه...
+اخه نداره دختر جون... صبحونت و بخور.
چشمی گفتم و مشغول خوردن شدم.
بعد از اتمام صبحونه تشکری کردم و گفتم:
-خب مادر جون من دیگه برم ساعت سه
استاد مهراد میاد برم دوره کنم.
+باشه دخترم به راننده میگم برسونتت.
باشه گفتم... خواستم برم دوباره برگشتم
سمت مادرجون:
-راستی مامان یه سوال داشتم
+جونم قشنگم بپرس.
کمی مردد بودم برای پرسیدنش ولی دو دلی رو کنار گذاشتم و پرسیدم:
-سمانه، دوستم که اون سری پیش پاساژ
دیدیمش، از کجا میدونست که هاکان چهره
نقاشی شده خودش رو دوست داره؟
با این حرفم لقمه تو گلوش پرید و شروع
به سرفه افتاد رفتم سمتش و چند ضربه
ای به کمرش زدم:
-بهتر شدین مادر جـون؟
قلپ چایی خورد:
+اره دخترم...
-جوابم رو ندادین!
حس کردم دست پاچه شد:
+نمیدونم دختر جون... احتمالا حدس زده!
چشمام رو ریز کردم و پرسیدم:
-حس کرده؟؟ اونوقت از کجا حس کرده؟
اون هاکان و فقط یه مین اونم جلوی در کافیشاپ
دیدش!! از کجا میتونه حدس زده باشه.
#فاحشهیکوچک
#part273
+میخوام برم شرکت پری... میمونی یا برسونمت
خونه؟!
بین خواب و بیداری بودم:
-نه تو برو من همینجا میمونم.
و دوباره به خواب فرو رفتم.
که حس کردم پیشونیم داغ شد...
حتما توهم زدم... محل ندادم و به خوابم
ادامه دادم.
با صدای زنگ گوشیم لای پلکم و باز کردم.
دست کردم زیر بالشتم و با لحنی خواب آلود
جواب دادم:
-بله بفرمایید؟
+سلام پریفام، خوبی... خواستم باهات برای
ساعت سه هماهنگ کنم هستی؟
خمیازه ای کشیدم و بلند شدم نگاهمو به
ساعت دیواری روبه روم دادم که ساعت
ده صبح رو نشون میداد تا ساعت سه دیگه
رفتم خونه خودمون.
-بله استاد... هستم
+اوکی پس من سه اونجام
و قطع کرد.
بلند شدم و ابی به دست و صورتم زدم.
و به پایین رفتم که مامان رو دیدم درحال
بحث کردن با یکی از خدمه ها بود...
-سلام، چیزی شده مادر جون؟
نگاهش و از خدمه گرفت و به داد لبخندی
زد:
+سلام دخترم، صبحت بخیر... نه فقط اینا
هنوز صبحونه رو حاضر نکردن.
نگاهی بهشون انداختم، از سر و وضعشون
معلوم بود خستن و تا طلوع افتاب مشغول
تمیز کاری عمارت بودن.
-مادر جون خب گناه دارن... تا طلوع افتاب
مشغول مرتب کردن عمارت بودن...
#فاحشهیکوچک
#part272
#پریفام
باهاش همراهی میکردم
حرفه ای بدنامون رو تکون میدادیم.
موهام رو که دورم ریخته بود با حرکت سرم
پخششون کردم.
صورتش و نزدیک گوشم کرد و پچ زد:
+امشب جواب این همه عشوه هات و میگیری.
چشمام و خمار کردم و تو چشمای رنگ
شبش خیره شدم:
- اگه کاری کنی دردم میگیره، بچه بی بچه.
پوف کلافه ای کشید و ازم جدا شد.
درکش میکردم خیلی سخت بود.
خودمم تو اتیش خواستنش غرق بودم.
اما برای بچه و خودم چیزی نمیگفتم
وقت باز کردن کادو ها شد.
از همه بیشتر کادوی سمانه منو متعجب
کرد...
حتی منی که زنشم نمیدونستم هاکان پرتره خودش رو دوست داره.
ناگهان حس حسادت درونم شعله زد
اون از کجا میدونست پرتره خودش و دوست
داره!!؟
بعد کادوی من باز شد... با چشم خودم دیدم
هاکان برای کادوی سمانه چقدر خوشحال
شد...
برای کادوی منم خوشحال شد...
به سمتش رفتم که بوسه کوتاهی روی لبم کاشت.
احساس کردم برای اینکه ناراحت نشم لبخند
زد وگرنه از کادوی من خوشش نیومده.
نمیدونم چرا این حس بهم دست داد...
حدود ساعت یک شب بود که مهمونا عزم
رفتن کردن.
خسته بودم اصلا حوصله رفتن به خونه
خودمون رو نداشتم.
هاکان به سمتم اومد:
+بریم خانومم؟
-میشه امشب اینجا بمونیم؟! خیلی خستم.
+باشه نفسم...
و بعد دست انداخت زیر پاهام و بلندم کرد
#فاحشهیکوچک
#part271
همه چیز آماده بود. مهمانها هم اومده بودن.
+پریفام جون... پس شوهرت کی میاد؟
با لبخند رو کردم سمت سمانه:
-الاناست که برسه
پوریا پسرخاله هاکان با خنده اومد طرف سالن:
+هاکان اومد، داره ماشینشو تو حیاط پارک
میکنه...
وقتی پوریا اینو گفت رفتم چراغ و خاموش
کردم و پشت میز تولد قرار گرفتیم.
همین که در باز شد متعجب گفت:
+واا خود مامان گفت خونه ایم بیا... پس
چرا چراغا خاموشن؟
به سمت پریز برق رفت تا روشن کنه...
با روشن شدن چراغا با صدای بلند تبریک
گفتیم...
بغلش کردم:
-تولدت مبارک همسر قشنگم.
پیشونیم و بوسید:
+ممنونم خانومم.
و بعد با بقیه سلام و احوال پرسی کرد
#هاکان
رسیدم به سمانه.
دستشو جلو اورد و با عشوه گفت:
+تبریک میگم اقا هاکان.. انشالله هزار و سیصد
ساله بشید درکنار پریفام جون.
لبخندی زدم و ممنونی گفتم...
دم گوشش اروم گفتم:
-اینجا چه گوهی میخوری؟ هرکی دعوتت
کرد تو باید با کله بیای؟
تای ابروشو بالا انداخت:
+پریفام هرکیه؟ یادت نره اون دوست منه...
و بعد از کنارم عبور کرد.
نفس عمیقی کشیدم و کنار پریفام نشستم.
دستمو دور گردنش حلقه کردم:
+ازت ممنونم عزیزم... خیلی سوپرایزم کردی
بوسه ای روی گونم زد
+در مقابل خوبیا و مهربونیای تو هیچه عزیزم.
آهنگ لایتی پخش شد...
بلند شدم و جلوش خم شدم.
-افتخار یه دور رقص رو دارم!؟
آروم و خانومانه دستشو درون دستم قرار
داد...
باهم به سمت پیست رفتیم.
مهمانها با دیدن ما دست زدن...
#فاحشهیکوچک
#part270
روی تخت دراز کشیدیم:
-هاکان!
+جانم عزیزم!؟
-خیلی از کنکور میترسم، اظطراب دارم.
دستشو نوازش وار روی بازوم میکشید
+میدونستی اگه چیزیو تو ذهنت بزرگ کنی
تو واقعیتم بزرگ میشه؟
-چیکار کنم؟
+هیچی قربونت برم، نفس عمیقی بکش
مدام با خودت تکرار کن "من میتونم، من قبول
میشم" تا تو واقعیتم همین اتفاق بیوفته.
نفس عمیقی کشیدم و سه بار همین جمله
رو با خودم تکرار کردم.
بعد بغلش کردم:
-خیلی دوست دارم عزیزم.
لبخندی زد و منو بیشتر به خودش فشار داد:
+من بیشتر نفسم.
و تو بغل هم دیگه به خواب رفتیم
با نور افتاب که مستقیم به چشمم میخورد
سریع بیدار شدم. واای خدا امروز تولد هاکانه.
تندتند دوش گرفتم و اماده شدم تا برم ارایشگاه.
-اقا کریم یکم تند تر برید دیرم شده.
+چشم خانم
یادم اومد ادرس و برای سمانه نفرستادم.
سریع ادرس و براش فرستادم و پیاده شدم.
حدود دو ساعتی زیر دست ارایشگر بودم
نگاهم به ساعت افتاد برق از کلم پرید.
ساعت پنج بود، اخه مجبور بودم تا ساعت
دو بخوابم!!
+عالی شدی عزیزم. برای پوشیدن لباست به
کمک نیاز نداری؟
لبخندی زدم:
-نه نگین جون ممنون.
به سمت رختکن رفتم لباسمو با لباس مهمونی
تعویض، کردم
به راننده گفتم یه زنجیر مردونه ای که دیروز
همراه مامان سفارش دادم رو بگیره.
بهش زنگ زدم تا بیاد دنبالم برم خونه مامان
کمکش کنم اگه کاری داره.
#فاحشهیکوچک
#part269
+ببخشید نفسم، اصلا ساعت از دستم در رفت
حالا این خانم خوشگل ما شام چی درست کرده؟
سینشو بوسیدم:
-ماکارونی عزیزم... تا بری لباساتو عوض کنی دوباره میکشم.
+ببخشید که دیر کردم.
و خم شد لبامو کوتاه بوسید و رفت.
تا رفت منم دوباره ماکارونی رو تو دیس کشیدم
و روی میز گذاشتم، میدونستم یکی از غذاهای
مورد علاقه هاکان ماکارونیه، چیزی که خودمم
عاشقشم...
طولی نکشید که هاکانم سر میز نشست.
و دونفری مشغول خوردن شدیم.
+چرا تو زحمت کشیدی عزیزم؟ پس من مگه
به این خدمتکارا پول میدم برای چی؟
برای اینکه خانمم بشینه درس بخونه،، به خودش
فشار نیاره... پسر بابا هم راحت باشه...
خنده ای کردم:
-من خودم ازشون خواستم بزارن شامو من
درست کنم... انقدرم مخالفت کردن که نگو...
هی میگن، نه اگه اقا بیاد چی؟ اگه اقا بفهمن چی!!
خوب ازت حساب میبرنا!
بادی به غبغب داد:
+پس که چی، من ارباب این عمارتم دیگه.
پشت چشمی نازک کردم گفتم:
-و من اونوقت چیم تو این عمارت؟
+معلومه خانمم، شما خانم این قصری. برای
هفته دیگه اماده ای؟
نفسمو با صدا بیرون دادم:
-وای نگو هاکان، دارم از استرس میمیرم
اخمی کرد:
+خدا نکنه عزیزم... مهراد خوب تدریس میکنه؟
راضی هستی؟
-اره خیلی خوب اموزش میده، دعا کن برام
پزشکی دربیام.
+ایشالله خانومم... ظرفا رو نشور میگم
ازیتا بیاد بشوره
چشمی زیر لب گفتم و دستمو دور بازوش
حلقه کردم، به اتاق رفتم.
روی تخت دراز کشید، منم پشت میز نشستم
تا موهامو باز کنم و شونه ای بکشم. که دستی
روی دستم قرار گرفت، با دیدن هاکان تو اینه
لبخندی زد:
+پرنسس اجازه میدن موهاشون و شونه بکشم؟
-چرا که نه...
و بعد اروم اروم شروع به شونه کردن موهای بلندم کرد.
#فاحشهیکوچک
#part268
-اخه مامان!!...
+هـــیش پسر اروم باش... من بهت گفتم چون
وظیفم و میدونستم بهت خبر بدم... ولی
سوتی ندی که از تولدت خبر داری هااا
خنده ارومی کردم:
-چشم، کاری نداری؟
+نه مادر جون فقط حواست به پریفام باشه
مادر چون نابود میشه
-باشه حتما نمیزارم از دستم بره
و بعد قطع کردم.
پوف کلافه ای کشیدم
من از دست این دختر چیکار کنم!؟
مشغول کارام شدم.
که در زده شد و مهرداد اومد داخل
+سلام داداش خوبی؟
-سلام مهرداد جان ممنون این طرفا؟
+اومدم بگم رل زدم.
خوش حال گفتم:
-واقعا!؟
+اهوم اسمش یاسمنه.
مهرداد پسر متعقدیه تاحالا حتی رلم نداشته
برای همین الان خیلی خوشحال شدم.
بغلش کردم:
-خوشبخت شی داداش.
+ممنونم هاکان
نگاهم به ساعت افتاد...
اوه اوه ده مین به هشته...
گوشیم و نگاه کردم، ای داد بر من این چرا
رفته رو حالت پرواز...
-من برم مهرداد اصلا حواسم به ساعت نبود
+باشه داداش برو.
#پریفام
ساعت هشت بود ولی هنوز هاکان نیومده بود
ماکارونی که درست کرده بودم رو توی قابلمه
ریختم که دستی دور کمرم حلقه شد
بوشو حس کردم...
خودمو تو بغلش فشردم
-چرا انقدر دیر کردی؟
#فاحشهیکوچک
#part267
متعجب برگشتم که با قیافه خندون سمانه
مواجه شدم.
-سلام عزیزم خوبی؟ اینجا چیکار میکنی؟
+هیچی اومده بودم پاساژ دور بزنم.
لبخندی زدم.
نگاهش به قیافه بهت زده زنعمو افتاد
-مادرجون... این سمانه دوستمه... سمانه جون
ایشونم مادرشوهر و همچنین زنعموی گلم
هستن...
سمانه دستشو جلو اورد:
+خوشبختم خانم...
زنعمو با چشمای بهت زده و گرد شده اش
باهاش دست داد
-خب سمانه جون ما دیگه بریم فعلا
+فعلا عزیزم...
-اخ راستی... فردا تولده هاکانه، ادرس و برات
میفرستم خواستی بیا...
+حتما عزیزم.
گونش رو بوسیدم و همراه زنعمو سوار ماشین شدیم
مادرجون به نظر عصبی میومد
-کار اشتباهی کردم دعوتش کردم؟
لبخندی زد:
+نه گلم اشکالی نداره... تولد شوهرته.
به راننده گفتم منو برسونه خونه.
زنعمو هرچی اصرار کرد که برم خونشون
قبول نکردم...
لباسمو اویزون کردم روی چوب لباسی و گذاشتمش تو کمد تا فردا بپوشمش.
نمیدونم چرا زنعمو بعد از دیدن سمانه عصبی
شد...
یعنی نباید سمانه رو دعوت میکردم؟
شاید مادرجون میخواست تولد تک پسرش
خانوادگی باشه...
بیخیال این حرفا شدم رفتم تا کمی استراحت
کنم...
ساعت چهار بود، تا شیش که هاکان بیاد
کمی بخوابم...
#هاکان
داد زدم:
-چــــی پریفام چیکار کرده؟؟
+اون که نمیدونسته اون کیه پسرم
#فاحشهیکوچک
#part266
-هاکان امروز میخوام برم پیش مامانت.
+باشه عزیزم... به راننده میگم برسونتت.
باشه ای گفتم و اماده شدم
به سمتم اومد.
+عزیزم من برم، با راننده هماهنگ کردم
و خم شد بوسه ای از لبام گرفت و بعد رفت.
لبخندی زدم...
سوار ماشین شدم و راننده من و تا خونه
زنعمو برد.
پیاده شدم.
-برو هروقت خواستم بیای زنگ میزنم بهت.
+چشم خانم.
ایفون رو زدم که در با صدای تیکی باز شد.
داخل رفتم که زنعمو رو دیدم اونم اماده بود.
+سلام دخترم.
-سلام زنعمو.
و همو در اغوش گرفتیم.
+خب دیگه بریم.
من و زنعمو عقب ماشین نشستیم
و راننده شخصی مارو رسوند تا پاساژی
که زنعمو در نظر داشت
حدود یک ساعتی میشد که تو پاساژ درحال
خرید بودیم...
و تقریبا همه چی رو هم خریدیم.
-وای زنعمو پاهام دیگه نا نداره.
+اممم همه چیو که خریدیم درسته؟
-اره دیگه چیزی نمونده
+خب بریم تو این رستورانه، هم بشینیم
خستگیمون دربره هم یه چیزی بخوریم.
موافقت کردم چون هم خسته بودم هم گرسنه...
نشستیم تو رستوران و هردو همبرگر سفارش دادیم.
+برات خوب نیستا.
-وای زنعمو.... اون از خونه که همش هاکان و
مستخدما بالا سرم هی تاب میخورم چی میخورم
چی نمیخورم... یه باره دیگه اشکالی نداره
+از من گفتن
بعد از خوردن همبر ها زدیم بیرون
خواستیم سوار ماشین بشیم که صدای کسی
متوقفم کرد:
+سلام پریفام
#فاحشهیکوچک
#part265
+عاشقم نبودی به جهنم چرا به خانوادم گفتی
من زیر خواب توام؟
پوزخندی زدم:
-چیه مگه دروغ گفته بودم؟
+میدونی بعد از اون روز چه بلایی سر من اومد؟
از خانواده طرد شدم، از ارث محروم شدم
فقط بخاطر تو... توئه بی لیاقت بفهم هاکان
من هنوزم عاشق توام نمیتونم ازت دست بکشم.
-ولی من علاقه ای به تو ندارم. برو بیرون
خوش اومدی!
+داری منو بیرون میکنی؟
-این محترمانش بود.
با پوزخند صدا داری به طرفم اومد:
+به باباتم گفتم من انتقام روزایی که
با بدبختی خودمو از چشم هرز اینو اون
نجات دادم میگیرم. فقط منتظر باش.
پوزخندش پرنگ تر شد:
+خداحافظ جناب رییس.
و بعد از اتاق خارج شد.
پوف کلافه ای کشیدم و سرمو روی میز گذاشتم.
خدا، ورمیلا کم بود این بلا روهم نازل کردی؟؟
#پریفام
خسته از مهراد خدافظی کردم و به اتاقم
رفتم.
گوشیم زنگ خورد مادرجون بود
لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم:
-سلام مامان جون حالتون خوبه؟ عمو خوبه؟
+مرسی دخترم، راستش زنگ زده بودم بگم
برای تولد هاکان برنامه ای نداری؟
متعجب پرسیدم:
-تولد هاکان؟
+اره دیگه عزیزم. پس فردا تولده پسرمه.
خنده مصلحتی کردم:
-راستش مادرجون...ببخشیدا ولی نمیدونستم
دو روزه دیگه تولدشه برای همین برنامه ای
نچیدم.
+اشکال نداره دخترم پیش میاد، خب پس یه کاری میکنیم.
کمی مکث کرد و گفت:
+من مهمونا رو دعوت میکنم، به مستخدمینم
میگم وسایل تزیینات و خوراکی و بخرن
خونه ما باشه یا شما؟
-فرقی نداره مادرجون.
+برای اینکه تو زحمت نیوفتی همینجا میگیریم
بعد فردا باهم میریم برای خرید لباس و اینا.
-باشه مامان دستتون درد نکنه
+چه زحمتی دختر قشنگم،، تولد تک پسرمه دیگه
خنده ای کردم و قطع کردیم.
#فاحشهیکوچک
#part264
#هاکان
تو دفترم نشسته بودم و گزارشات رو میخوندم
که تلفن زنگ خورد
-بله؟
+جناب رییس یه خانمی اومدن مثل اینکه با شما کار دارن.
-اسمشون؟
+خانم ستوده.
-نمیشناسم... بگید بیان داخل
+چشم جناب رییس.
کمی بعد در باز شد
و با دیدن سمانه ابروهام از تعجب بالا پریدن
-تو... اینجا چیکار میکنی؟
+این چه طرز سلام کردنه؟
ابروهام و توهم کشیدم
-سلام، اینجا چیکار داری؟
درو بست و اومد روی کاناپه روبه روی من نشست
-سمانه اومدی یاد گذشته هارو تازه کنی؟
خندید و چیزی نگفت
-لطفا از زندگی پریفام برو بیرون
+عهه نه بابا خواسته دیگه ای؟ اون دوسته
منه... ما باهم مشکلی نداریم.
-چون اون نمیدونه تو کی هستی!
+اخی نمیدونه من معشوقه قبلی شوهرشم!
اشکال نداره... خودم بهش میگم...
خواست بلند شه که زود گفتم:
-بشین سمانه!
+میخوام برم به پریفام بگم من کیم.
پوف کلافه ای کشیدم و بر خلاف میلم
گفتم:
-بشین معامله میکنیم.
موشکافانه گفت:
+اونوقت چه جور معامله ای؟
-بشین تا بگم...
روی کاناپه نشست:
+هرچقدر پول بخوای میدم تا از زندگیمون
بری، نظرت؟
+ابرومو جلوی خانوادم بردی، حالا میخوای
پول بدی بهم؟؟ من به پولت احتیاجی ندارم...من عاشقت بودم...عاشق پولت نبودم
که الان داری پز پولت و میدی!
-چی میگی سمانه!! یادت نیست شرط بسته بودیم اگه نتونستی عاشقم کنی جدا میشیم
#فاحشهیکوچک
#part263
#پریفام
صبح با جای خالی هاکان روبه رو شدم.
حتما رفته بود شرکت.
چشمام رو مالوندم و حوله رو برداشتم
به سمت حمام رفتم.
دوش پنج مینی گرفتم و بعد بیرون اومدم.
نگاهم به گوشیم افتاد.
تا اومدم جواب بدم قطع شد.
اوه اوه دوازده تا میسکال از مهراد.
شمارشو گرفتم و باهاش تماس گرفتم.
-سلام استاد خوب هستید؟
+سلام دختر خوب میدونی چند بار
بهت زنگ زدم؟ کجا بودی!؟
-ببخشید دستم بند بود... بفرمایید
+من تا ده مین دیگه اونجام... چون یه هفته
بیشتر به کنکور نمونده باید فشرده تر درس
بخونیم.
-چشم پس من تا ده مین دیگه منتظرتونم.
و بعد قطع کردم.
دستی روی شکمم کشیدم. و قربون صدقه بچم رفتم.
درست یک روز بعد از کنکور باید برم برای
سونوگرافی...
آهی از نهادم خارج شد...
چقدر زود چهارماه شد، هنوز باورم نمیشه.
لباس پوشیده ای تن کردم، ارایش ملایمی
روی صورتم نشوندم و بعد به طبقه پایین رفتم
و به خدمه ها گفتم اتاق تدریس رو اماده کنن.
صبحونه ای خوردم و بعد به اتاق تدریس رفتم
و به سهیلا سپردم هروقت مهراد اومد
بگه تو اتاق تدریسم.
کتابی به دست گرفتم و مشغول دوره کردنش
شدم... که صدای مهراد مجابم کرد سرمو
از کتاب بیارم بیرون و به صورت خندون
مهراد نگاه کنم.
از روی صندلی بلند شدم
و لبخندی به لب نشوندم:
-سلام استاد، صبحتون بخیر
+سلام دختر جان، صبح توام بخیر
همچنینی گفتم
+خب پریفام، صد تا تست میدم بهت حل کن.
چشمی گفتم و مشغول حل کردن تست ها شدم
#فاحشهیکوچک
#part262
با بفرماییدم پریفام داخل شد.
متعجب گفتم:
-مگه خواب نبودی؟
اخمی کرد:
+مگه نگفتم منتظرتم؟ مگه من بدون تو خواب
به چشمام میاد؟
لبخندی زدم و گوشی و روی میز گذاشتم،
به سمتش رفتم و محکم تو اغوشم گرفتمش
-بریم عزیزکم، بریم بخوابیم.
اخمش باز شد و جاش رو به لبخندی روی
لبهاش داد. روی پاشنه پاهاش ایستاد و لبهام
رو به دندون گرفت.
دستمو دور کمرش حلقه کردم
لب بازی با پریفام آرزوی هرکسیه، داشتنشم
همینطور که نصیب من شد...
روی دستم بلندش کردم و به طرف اتاقمون
بردمش... روی تخت انداختمش.
روش خیمه زدم
شیطون بهش زل زدم:
-شیطونی میکنی! منتظر عواقبشم باید باشی.
لبشو گاز گرفت و زمزمه کرد:
+من میمیرم برای عواقب شیطنت ها.
خنده ای سر دادم.
خم شدم روش و از لبش تا بیکینیش رو
بوسه بارون کردم
-حیف بخاطر اون توله نمیشه...وگرنه جوری
میکردمت که جیغ اسمون هفتم و کر کنه.
خنده دلبرانه ای کرد
و خودشو کشید بالا،بوسه ای روی لبام کاشت.
تا طلوع صبح زیر گوشش، عاشقونه نجوا
کردم...
سرش روی بازوم بود.
هیچ کس نمیتونه درک کنه که چقدر میخوامش.
#فاحشهیکوچک
#part261
-بخوابیم، شیطونی تعطیل.
لبخند محوی زد.
+باشه عزیزم بخواب من یه زنگ بزنم میام پیشت
-باشه منتظرتم.
#هاکان
از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاق کارم راه افتادم.
شماره مهرداد رو گرفتم
-سلام مهرداد خوبی؟
+سلام داداش، مرسی چه خبر به پریفام
گفتی قضیه رو؟
-اره گفتم
+چی شد؟
نفس عمیقی کشیدم
-شهرام دروغ گفت... اون بچه منه، پری بهم
خیانت نکرده. مهرداد باورت میشه الان روی
ابرا دارم سیر میکنم؟!
تک خنده ای کرد:
+اهوم چرا باورم نشه؟ دوسش داری دیگه
عاشقی.بدجورم عاشقی.
-خیلی خاطرشو میخوام، ازت ممنونم بخاطر
حرفات، اگه اون موقع ترو نداشتم قطعا
بخاطر قضاوت بیجا پری و میکشتم.
+خواهش داداشم، وظیفست
بعد از صحبت با مهرداد گوشیو قطع کردم
و روی میز گذاشتمش. خواستم از اتاق
بیرون برم که گوشیم زنگ خورد.
اسم ورمیلا روی گوشی خودنمایی میکرد
خودش با دستای خودش گورشو کنده.
با خشم و عصبانیت تماس و وصل کردم:
-ببین ورمیلا... لازم باشه فردا یه بلیط میگیرم
میام اونور، خونتو میریزم فهمیدی!
خنده ی شیطانی سر داد:
+اینارو ول کن هاکان. زنت کجاست؟ طلاق
نگرفته هنوز؟ اخ اخ ببخشید یادم رفته بود
تو هزار تا ترفند برای نگه داشتنش داری
فقط یادت باشه منم هزار تا ترفند بلدم
تا ترو مال خودم کنم، فهمیدی!؟
و بعد صدای بوق ممتد به گوشم میخورد.
دستام رو که از خشم زیاد میلرزیدن، مشت
کردم... تقه ای به در خورد که نفس عمیقی کشیدم
و بفرماییدی گفتم
