بینام
Open in Telegram
131
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
131
آری، میتوان عاشق بود
مردم شهر ولی میگویند
عشق یعنی رخ زیبای نگار
عشق یعنی خلوتی با یک یار ،
یا به قول خواجه
عشق یعنی لحظه بوس و کنار
من نمیدانم چیست اینکه این مردم گویند
من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم
عشق را اما من با تمام دل خود میفهمم
131
هرچه هست این است،
که خیالت لحظه ایی آرامم نمیگذارد!
مثل درختی که سوی آفتاب قد میکشد؛
همه وجودم دستی شده است
و همه دستم خواهشی
131
تو در جوار دل خانه داری یارا
چه دور باشی و چه نزدیک
مکان تو در همسایگی من است
بیا محلهی وجود آباد کنیم
با همسایه مداری
131
به سوی من چو میآیی
تمام تن، تپش و بال میشوم
چو در تو مینگرم،
زلال میشوم.
سخن چو میگویی،
آفتاب برمیآید
131
با تو
آفتاب در واپسین لحظات روز یگانه
به ابدیت لبخند می زند
با تو یک علف و همه جنگل ها
با تو یک گام و راهی به ابدیت
ای آفریدهی دستان واپسین
با تو یک سکوت و هزاران فریاد
دستان من از نگاه تو سرشار است
131
تو را دوست میدارم
به سان کودکی که آغوش گشاده مادر را
شمع بیشعلهای که جرقه را
نرگسی که آینهی بیزنگار چشمه را
131
ای لبت باده فروش و دل من باده پرست
جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست
آنچنان در دل تنگم زدهای خیمه انس
که کسی را نبود جز تو درو جای نشست
131
ما قصه دل جز به بر یار نبردیم
وز یار شکایت سوی اغیار نبردیم
با حُسن فروشان بهل این گرمی بازار
ما یوسف خود را به خریدار نبردیم
131
من جزیی از توام
دیگر نه زمان و نه مرگ
هیچ یک عطش مرا
از سرچشمه ی وجود و خیالت
بی نیاز نمیکند
131
دانی از زندگی چه میخواهم؟
من، تو باشم
تو، پای تا سر، تو
زندگی گر هزار باره بود
بار ديگر تو
بار دیگر تو
131
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
