en
Feedback
بینام

بینام

Open in Telegram

#کانال_شخصی برای خودم بنویس (:

Show more
Iran696 726The category is not specified
131
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
آری، میتوان عاشق بود مردم شهر ولی میگویند عشق یعنی رخ زیبای نگار عشق یعنی خلوتی با یک یار ، یا به قول خواجه عشق یعنی لحظه بوس و کنار من نمیدانم چیست اینکه این مردم گویند من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم عشق را اما من با تمام دل خود میفهمم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

شریک سرنوشت و رفیق راه من دست مرا بگیر با تو میخواهم برخیزم تو رستاخیز حیات منی

مطرب عشق او به هر پرده که دست می برد پرده سرای سایه را پر ز سرود می کند

شمال و جنوب ندارد که! تمامش دلتنگیست وقتی تو در مرکز دلم نباشی

بجز وصال تو هیچ از خدا نخواسته‌ایم که حاجتی نتوان خواست از خدا جز تو

هرچه هست این است، که خیالت لحظه ایی آرامم نمی‌گذارد! مثل درختی که سوی آفتاب قد می‌کشد؛ همه وجودم دستی شده است و همه دستم خواهشی

می‌خواهمت که خواستنی تر ز هر کسی کو واژه‌ای که ساده تر از این بیان کنم

ای‌ عشق‌ به ‌شوق‌ توگذر می‌کنم ‌از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم

تو در جوار دل خانه داری یارا چه دور باشی و چه نزدیک مکان تو در همسایگی من است بیا محله‌ی وجود آباد کنیم با همسایه مداری

به سوی من چو می‌آیی تمام تن، تپش و بال می‌شوم چو در تو می‌نگرم، زلال می‌شوم. سخن چو می‌گویی، آفتاب بر‌می‌آید

با تو آفتاب در واپسین لحظات روز یگانه به ابدیت لبخند می زند با تو یک علف و همه جنگل ها با تو یک گام و راهی به ابدیت ای آفریده‌ی دستان واپسین با تو یک سکوت و هزاران فریاد دستان من از نگاه تو سرشار است

تو را دوست می‌دارم به سان کودکی که آغوش گشاده مادر را شمع بی‌شعله‌ای که جرقه را نرگسی که آینه‌ی بی‌زنگار چشمه را

ای لبت باده فروش و دل من باده پرست جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست آنچنان در دل تنگم زده‌ای خیمه انس که کسی را نبود جز تو درو جای نشست

رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست

یارم تویی در عالم یار دگر ندارم تا در تنم بود جان، دل از تو برندارم

ما قصه دل جز به بر یار نبردیم وز یار شکایت سوی اغیار نبردیم با حُسن فروشان بهل این گرمی بازار ما یوسف خود را به خریدار نبردیم

من جزیی از توام دیگر نه زمان و نه مرگ هیچ یک عطش مرا از سرچشمه ی وجود و خیالت بی نیاز نمیکند

دانی از زندگی چه می‌خواهم؟ من، تو باشم تو، پای تا سر، تو زندگی گر هزار باره بود بار ديگر تو بار دیگر تو

خلوت خالی و خاموش مرا تو پر از خاطره کردی ای مرد شعر من شعله احساس من است تو مرا شاعره کردی ای مرد