2 654
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
2 654
Repost from بابک غفوریآذر | Babak Ghafooriazar
اظهارات تکاندهنده برادر حمید قرهحسنلو، پزشک محکوم به اعدام
حسن قرهحسنلو، در گفتوگو با رادیو فردا اظهارات تکان دهندهای درباره روند بازداشت، محاکمه، صدور احکام سنگین و فشار بر خانواده حمید قرهحسنلو را بیان کرد. حمید قرهحسنلو، متخصص رادیولوژی در کرج یکی از ۵ متهمی است که در پرونده کشته شدن یک بسیجی به نام روحالله عجمیان به اعدام محکوم شده است.
از مهمترین نکات صحبتهای او:
🔹 موقعی که آمدند از خانه با ضرب و شتم برادرم و همسرش را بردهاند همان جا گویا یکی از دندههایش میشکند. در بازجوییها، به شدت شکنجه میشود و ۵ دنده سمت چپش میشکند. هیچ رسیدگی در ۱۰ روز اول نمیشود. شکسته شدن یکی از دندهها باعث میشود که ریه سمت چپش هم آسیب ببیند و ریهاش خونریزی داخلی بکند.
🔹 مستقیم از بیمارستان به دادگاه برده بودند. با وجود اینکه یک روز قبل، پزشکی قانونی معاینه کرده و گفته بود که نمیتواند در دادگاه حضور داشته باشد.
🔹 برادرم علیرغم همه شکنجههایی که شده هیچ اقراری نکرده نه در دادگاه و نه در بازجویی. اما وکیل تسخیری در دادگاه گفته تو دروغ میگویی، تو ضربه زدهای این کار و آن کار را کردهای و تو در سلامت کامل جسمی هستی و شکنجه نشدی.
🔹 فرزانه، همسر برادرم روز اول مقاومت کرده. روز دوم به او گفتهاند که ما میدانیم پسرت در خوابگاه دانشگاه تبریز است و اگر تا امشب اقرار نکنی که حمید ضربه زده، پسرت را بازداشت میکنیم و همین شکنجههایی که تو میشوی، او هم میشود و ممکن است کشته شود. چنین تهدیدی کرده بودند. در نهایت گفته که کاری به پسرم نداشته باشید من اقرار میکنم که حمید یک ضربه زده. روز بعد که به زندان کچوئی میآید و میتواند با خانواده تماس بگیرد اولین کاری که میکند کتبا مینویسد و میفرستد و ما داریم که نوشته کتبا تکذیب میکند و تحت شکنجه بوده و قابل استناد نیست.
🔹 برادرم به عنوان وظیفه پزشکیاش، آخوندی که آن روز در اطراف بهشت سکینه ضرب و شتم شده بود را معاینه میکند و به بقیه افرادی که آنجا بودند اطلاع میدهد که علائم حیاتی دارد و به بیمارستان برسانید. ما با او تماس گرفتیم. تأیید کرد که یادش میآید که یک نفر بالای سرش گفته پزشک است و او را معاینه کرده. بعد که ما از او خواستیم بیاید شهادت دهد، با رؤسای خود تماس گرفت و امتناع کرد.
🔹 برادر من بانی احداث ۴ مدرسه در مناطق محروم بوده در کرمان و سیستان و بلوچستان که مدارکش است. از سال ۸۹ در مرکز کهریزک البرز، هفتهای یکبار، رایگان ویزیت میکرده. در همان مرکز در سال ۹۵ یک دستگاه سونوگرافی به صورت کاملا رایگان اهدا کرده. در مطب خودش افراد سالمند، معلولین جسمی- حرکتی و اوتیسمی را رایگان خدمات میداده. در یکسری درمانگاهها، منجمله درمانگاه امام حسن مجتبی که درمانگاه سپاه کرج هم است میرفت و زیر تعرفه مصوب ویزیت میکرد.
کل گفتوگوی رادیو فردا با برادر حمید قرهحسنلو را اینجا بخوانید:
https://bit.ly/3iDwl1w
@babakgha
2 654
«سینماصدا»
داستان: علیرضا روشن
موسیقی: پارسان امانی
اگر نظری داشتید اینجا پیام بدید:
@roshanalireza
2 654
به نظرم در انتخاب موضوع، در دغدغه، در نحوه بیان، دچار یکجور عقبماندگی هستم. بین زبان من و جامعه فاصله افتاده. از روز عقب ماندهام.
2 654
معلوم نیس کجا قراره چالم کنن. هرجا شد به درک. مرده که دیگه جا نمیفهمه. از زندگیمم گهی حاصل نشد.
تف به قبر پدرت حکومت.
2 654
دلم تنگ تهرانه. پاهام هوس قدمزدن تو تهرانو داره. دستام میخوان چنارای تهرونو نوازش کنن. چشام میخوان کلاغا رو سر چنارای تهرون ببینن.
2 654
80 سال از ژان لوکگدار کوچکتر بود اما مثل گدار پادرد داشت و پاش کار نمیکرد. افتاده بود تو گودال. گودال نبود. خاکریز بود. خاکریز جنگی بود. موهاش طلایی بود. تازه بود و نورسته بود. مانده بود که خاک و غبار ایام و سالیان تیره و تارش بکند. ده سال داشت یا دوازده. همین حدود. موهاش در پاشنه طلایی بود و در بالا رنگ گندم میگرفت. افغانی بود. پنجشیری. افتاده بود در خاکریز جنگی که در راه مدرسه و در راه خانه بود. یک پاش برگشته بود. به لباسش خون بود. آفتاب روی موهای طلاییرنگ شقیقهاش برق میزد. ناله میکرد اما اشک نمیریخت. درد میکشید و خیلی درد نمیکشید. درد در او تازه بود. هنوز نمیفهمید چه شده است. زخم فرصت نیافته بود درد را به مغزش مخابره کند. من خیال کردم در دویدن و سرخوشی از غفلت ملازم سن و سالش بوده که در خاکریز افتاده. فکر کردم بیدقتی او را که میدویدهست مثل آهو، از سر جو، در خاکریز گشاد بیآب و خشک، انداخته. اما به تیرش زده بودند. تکتیرانداز طالبان او را که از مکتب به خانه بر میگشت به تیر زده بود. به پایش زده بود. مثل آهوی زخمی توی گودال افتاده بود و ناله میکرد و آفتاب بر موهای شقیقهاش برق میزد.
این را دیدم و بعد خواندم که گدار فیلمساز نمرده است بلکه در 91 سالگی مرگ خودخواسته را انتخاب کرده است و اتانازی شده است. از درد پا فرار کرده است. از درد بدن.
آهوي یکپای موطلایی را بایست زیستن از لکلک آموختن. عادت میبایست کرد بر یک پا ایستادن. بر یک پا جهیدن.
لکلک یکپای طلایی مو بخند. در 91 سالگی تو فقط یک پا برای دردکشیدن خواهی داشت. بر یک پا بایست و بخند.
2 654
به قلم خشکیدهجوهرنوشتم
بر ورق کاهرنگ بیابان
رود
رگ نینداخت
و جوهرِ خشکِ ناشدهلغت را باد
از سر قلم
پولککرد و ریخت و پراکند و برد
2 654
ادامه کتابخوانیهای کلابهاوسه. امشب اینجا بقیه «بخارای من ایل من» محمد بهمنبیگی را میخونم.
2 654
اینجا هر شب کتاب میخونم، تو لایو کانالم.
اگه میخواید لفت بدید زودتر این کارو بکنید که نه شما رو اعصاب من برید نه من رو اعصاب شما.
