سروِ ته باغ
Open in Telegram
﷽ قَالَهَٰذَامِنفَضْلِرَبّی ─────── قصهپرست شیفتهیافعالعبث بیخیالخیالاتی بندهیرویاهایدورودراز دوستصمیمیجزئیات
Show more647
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
اینها که همه حرفهای خوبیان، چرا نمیخواستید که بگیدشون؟
من فکر میکردم حرفهایی که نگه میداریم و نمیگیم ناراحتکنندهان.
امروز هر چه میخواهد دل تنگتون بگید. 💌🌱
یه چای بریزید بیارید کنار هم چای بخوریم و حرف بزنیم.
دوست داشتید عکس لیوان چایهاتونم بفرستید.از عزیزانی که نظرشون رو اعلام کردن ممنونم. خود این نظر دادنتون خوشحالم کرد، فارغ از این که چی بود.💌🌱
- برای وقتی زمان و مکان شبیه مایعی بیرنگ و بیبو اما خطرناک میشود، و تو تنها جسم جامد سنگین جهانی که در این مایعات غلیظ فرو میروی، و فکر میکنی داری پایین میروی، پایین و پایینتر، در حالیکه حتی جهتهای جغرافیا دیگر معنای خود را از دست داده و تو اینجایی، جایی که گم شدی.
سلآم🌿
راجع به استفان، دشت گالچیاک، کاپاندرا و این که داستانش رو اینجا بذارم، نظرتون چیه؟
@TheButterflyEffect_bot
(
راستش؟ دلم براتون تنگ شده.👈👉)
استفان، آرام راه میرفت. و در آرامی حرکت تنش آرام بود. آرام، دقیق و مشغول. از دور اگر او را میدیدی انگار میکردی بین بوتهها چیزی گم کرده که آن جا ایستاده، و یا ایستاده به تماشا و جلو نمیرود. اما همین که مشغول این احتمالاتت درنگ میکردی همهی آن ابرهای پفکیِ امکان محو میشدند و میدیدی نایستاده، به جلو میرود؛ ولی گمان میبردی بر زمینی شیرین قدم برمیدارد که سراسر مورچه شده و نمیخواهد روی هیچ مورچهای پا بگذارد. استفان، در همهی حالات سنجاقکی بود که نمیگذاشت از او نگاه برداری و همزمان که در نگاهت بود نمیتوانستی بگویی به چه رنگ و در چه کار است.
