en
Feedback
سروِ ‌ته ‌باغ

سروِ ‌ته ‌باغ

Open in Telegram

﷽ ‌قَالَ‌هَٰذَا‌مِن‌فَضْل‌ِ‌رَبّی ‌─────── قصه‌پرست شیفته‌ی‌افعال‌عبث بیخیال‌خیالاتی بنده‌ی‌رویاهای‌دورودراز دوست‌صمیمی‌جزئیات

Show more
647
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
با فرستادن یه آهنگ توی این کامنت حالتون رو بگید:

Camylio - i tried.mp36.20 MB

Camylio - i tried.mp36.20 MB

[ چقدر این چهار دقیقه جادوییه. ]

این‌ها که همه حرف‌های خوبی‌‌ان، چرا نمی‌خواستید که بگیدشون؟ من فکر می‌کردم حرف‌هایی که نگه می‌داریم و نمی‌گیم ناراحت‌کننده‌ان. امروز هر چه می‌خواهد دل تنگتون‌ بگید. 💌🌱

موزیک.mp314.84 MB

من، میان بهشت در آتش جهنم می‌سوختم.

دو طرف تنم بهشت بود،

جهتی که آرنج دستت به آن اشاره داشت، بهشت را نشانم میداد،

مرا که بغل، گرم به سینه می‌گرفتی،

آرنج دست‌هایت نشانگان قطب نمای جهانم بود،

یه چای بریزید بیارید کنار هم چای بخوریم و حرف بزنیم‌. دوست داشتید عکس لیوان چای‌هاتونم بفرستید.

8) Paeez.mp310.34 MB

از عزیزانی که نظرشون رو اعلام کردن ممنونم. خود این نظر دادنتون خوشحالم کرد، فارغ از این که چی بود.💌🌱

‌ ‌ - برای وقتی زمان و مکان شبیه مایعی بی‌رنگ و بی‌بو اما خطرناک می‌شود، و تو تنها جسم جامد سنگین جهانی که در این مایعات غلیظ فرو میروی، و فکر می‌کنی داری پایین می‌روی، پایین‌ و پایین‌تر، در حالیکه حتی جهت‌های جغرافیا دیگر معنای خود را از دست داده و تو اینجایی، جایی که گم شدی. ‌‌ ‌

‌ سلآم🌿 راجع به استفان، دشت گالچیاک، کاپاندرا و این که داستانش رو اینجا بذارم، نظرتون چیه؟ @TheButterflyEffect_bot ‌ ‌ ‌ (راستش؟ دلم براتون تنگ شده.👈👉)

‌ ‌ استفان، آرام راه می‌رفت. و در آرامی حرکت تنش آرام بود. آرام، دقیق و مشغول. از دور اگر او را می‌دیدی انگار می‌کردی بین بوته‌ها چیزی گم کرده که آن جا ایستاده، و یا ایستاده به تماشا و جلو نمی‌رود. اما همین که مشغول این احتمالاتت درنگ می‌کردی همه‌ی آن ابرهای پفکیِ امکان محو می‌شدند و می‌دیدی نایستاده، به جلو می‌رود؛ ولی گمان می‌‌بردی بر زمینی شیرین قدم برمی‌دارد که سراسر مورچه شده و نمی‌خواهد روی هیچ مورچه‌ای پا بگذارد. استفان، در همه‌ی حالات سنجاقکی بود که نمی‌گذاشت از او نگاه برداری و همزمان که در نگاهت بود نمی‌توانستی بگویی به چه رنگ و در چه کار است. ‌