414
Subscribers
No data24 hours
+107 days
+1230 days
Posts Archive
414
تنها چیزی که مرا به پیش میبرد ترس از دست دادن زمان است، که دیر نشود؛ که شاید سالها بعد حسرت این روزها را بخورم. بیماری بدخیم ترس زمانهای باقیمانده.
414
زندگی دارد من را میچلاند. دقیق تر بگویم تا قبل از تجربه کردن یک سری از احساسات کلماتی چون “چلاندن” معانی دیگری در ذهنم داشتند به عقیده من این اخرین مرحله از مسیریست که در شروع حتی روحم هم خبر نداشت چگونه یا چهموقع قرار است تمام شود. اما بعد از تکان های بسیار، فشردن های پی در پی و زخم های بیشمار حالا نوبت چلاندن اخرین قطرات شده.
414
خواب دیدم که کنارم دراز کشیده است. سردش بود، خواست که در آغوشش بگیرم. خبری از او ندارم. برای دقایقی چنان از هم پاشیدم که در آرزوی یک آغوش قلبم در آتش بود. سردم است و چارهای نیست، تنهایی گاهی بیچاره میکند.
414
عزیزم. من روزهایی را از سر گذراندم که فکرش را هم نمیکنی. دوست دارم بگویم باورم نمیشود از پسشان برآمده باشم اما نمیتوانم. چون از پس خیلی چیزها برنیامدهام. از بسیاری از رنج ها عبور نکردهام. هنوز زخم های بسیار عمیقی دارم. بدبختی و فلاکت را با گوشت و خون احساس کردهام. زندگی هیچ وقت یک فرصت را دوبار به من نداده. زندگی مرا گاییده. حالا اما نمیخواهم بمیرم. من احساس بدبختی میکنم قربانت بروم. من توی اعماق زندگی گیر کردهام. اگر تعجب میکنی که چطور میتوانم جلوی احساساتم را بگیرم باید بگویم طبق اصل بقا. من میخواهم زنده بمانم. من فقط میخواهم زنده بمانم و هر طور که شده احساس خوشبختی بکنم. برای آدمی که دارد آخرین تلاشهایش را میکند، هیچ چیز غیر ممکن به نظر نمیرسد عزیزم. چون این بار تنها چیزی که برای از دست دادن دارد، خودش است
