رویاد
Open in Telegram
یادداشت های مقداد پیمانی اینجا تلاقی علم ، فلسفه،ادبیات، بین رشته ای ،کتاب رویاد محلی برای رویش
Show more900
Subscribers
-124 hours
-17 days
-1030 days
Posts Archive
900
یادم رفت بگم که تصویری این فایلهای صوتی رو به صورت ریل توی اینستاگرام هم میتونیدی ببینید
https://www.instagram.com/reel/Dc_mRU6B2ii/?stkn=YXBzdmNsNWdoYnY4
900
🧠 انسانهای باستان، آگاهی نداشتن.
بهجاش، صداهایی میشنیدن که فکر میکردن صدای خداست - و بیچونوچرا ازشون اطاعت میکردن.
این نظریهی «ذهن دوجایگاهی»ه؛ از کتاب معروف جولیان جینز، «خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی» (۱۹۷۶).
🎙 قسمت ۱ از ۳
قسمت بعد: ردپای این ذهن باستانی هنوز کجا زندست؟
منتظر قسمت بعد باشید...
@Rooyado
900
Repost from رویاد
انسان برتر، جانِ آزاده دارد، ولی جان آزاده داشتن هرگز به معنای پریش اندیشی نیست و نه در آزاد باوری احساسی زیستن! بلکه معنایش رهایی از هرچه معانی از پیش مقرّر شده و موروثی است رهایی از سیطره پیش اندیشیهای آمده از میان گله واران یا از میان زمان و یا بر جای نهاده روحی انسانیت.
غروب بتان
نیچه
@rRooyad
900
و همینجاست که فرسودگیِ اخلاقی شکل میگیرد؛ نه صرفاً فرسودگیِ ناشیِ از حجمِ کار، که روانشناسان با عنوانِ فرسودگیِ شغلی میشناسند، بلکه چیزی دقیقتر و دردناکتر: فرسودگیِ کسی که میداند چهچیز درست است و امکانِ انجامش را ندارد. وقتی میدانی بیمار به چند دقیقه شنیدهشدن نیاز دارد، اما تختِ بعدی منتظر است. وقتی میخواهی توضیحِ بیشتری بدهی، اما سیستم زمانش را ندارد. وقتی میخواهی مراقبت کنی، اما بخشِ بزرگی از انرژیات صرفِ اثباتِ مراقبتکردن میشود، نه خودِ مراقبت.
شاید دردناکترین شکلِ این فرسودگی همین باشد: هنوز برایت مهم است، اما دیگر فرصتی برای مهمبودنش نداری.
پل ریکور برای همین شکاف اصطلاحِ دقیقی دارد: تراژدیِ عمل؛ جایی که فاعلِ اخلاقی میانِ دو الزامِ برحق مجبور به انتخاب است، بیآنکه یکی از آنها بهسادگی باطل شود. الزامِ اول، وفاداری به همان مواجههی بیواسطه با بیمار است؛ الزامِ دوم، وفاداری به نظمی است که بدونِ آن خودِ بیمارستان از هم میپاشد. فرسودگیِ اخلاقی، نتیجهی زیستن در همین تراژدی است، روز از پیِ روز، بیآنکه کسی آن را به همین نام بشناسد.
از طرفِ دیگر، منطقی دیگر هم وارد این رابطه شده: منطقِ بازار. کارل پولانی در نقدِ سرمایهداریِ مدرن نشان میدهد چگونه جامعه، چیزهایی را که اساساً برای فروش تولید نشدهاند — کار، زمین، و بهتعبیرِ او «کالای موهوم» — وارد منطقِ بازار میکند، چون بازار برای کارکردن به آنها نیاز دارد، نه چون طبیعتِ آنها کالایی است. مراقبت هم دقیقاً چنین سرنوشتی پیدا میکند. همان بیماری که بوروکراسی او را به «پرونده» تبدیل میکند، در منطقِ بازار به «مشتری» بدل میشود؛ همان پزشکی که در ساختارِ اداری «واحدِ ارائهی خدمت» است، در بازار باید «رضایتِ مشتری» را هم تأمین کند. این دو منطق، هرچند از دو ریشهی متفاوت میآیند — یکی از عقلانیتِ اداریِ وبری، دیگری از منطقِ مبادله — در نظامِ درمانِ امروز غالباً به هم میرسند: انسان یکبار به موردِ اداری، بارِ دیگر به مشتریِ اقتصادی ترجمه میشود.
در چنین شرایطی حتی رابطهی پزشک و بیمار هم تغییر میکند. پزشک دیگر فقط صاحبِ یک حرفه نیست؛ ارائهدهندهی یک خدمت است. بیمار فقط بیمار نیست؛ مشتری هم هست. و این تغییرِ زبان بیاهمیت نیست؛ زبان فقط واقعیت را توصیف نمیکند، گاهی شکلِ رابطه را هم عوض میکند.
اما باز هم مسئله، اخلاقِ بدِ پزشک نیست. پزشک هم درونِ همین ساختار زندگی میکند، پرستار هم همینطور. اگر قرار است از انسانیتِ رابطهی درمانی دفاع کنیم، باید از امکانِ انسانیکارکردنِ کادرِ درمان هم دفاع کنیم؛ از دستمزدِ عادلانه، زمانِ کافی، نیرویِ کافی، امنیتِ شغلی، شأنِ حرفهای و حقِ تصمیمگیریِ آنان. نمیتوان مراقبتِ انسانی را از انسانی طلب کرد که خودِ سیستم فرصتِ نفسکشیدن را از او گرفته است.
ریکور، اینبار از زاویهای دیگر، نکتهی مهمِ دیگری هم دارد: اخلاق فقط به رابطهی من و دیگری محدود نمیشود؛ زندگیِ خوب نیازمندِ «نهادهای عادلانه» است. اگر ساختار اجازه ندهد انسانها با شأن و توانِ انسانیِ خود کار کنند، نمیتوان تمامِ بارِ اخلاق را روی دوشِ فرد گذاشت.
بنابراین شاید مسئلهی اصلی این نباشد که پرستار باید مهربانتر باشد یا پزشک باید بیشتر گوش بدهد. اینها مهماند، اما کافی نیستند. باید پرسید چه نوع سازمانی ساختهایم که میخواهد مراقبت کند؟ چه چیزی را در آن اندازه میگیریم؟ چه چیزی را پاداش میدهیم؟ چه چیزی را خطا میدانیم؟ چه چیزی اصلاً دیده نمیشود؟
اینجا ممکن است طرفدارِ بازار آزاد بپرسد: خب، اگر اینقدر با بوروکراسی مشکل داری، راهحل، دولتیترکردنِ بیشترِ نظامِ درمان نیست؛ برعکس، رقابتِ میانِ پزشکان و بیمارستانهای خصوصی است که وادارشان میکند نتیجهی بهتری برای بیمار بدهند، چون هرکدام برای ماندن در بازار باید کیفیتِ بهتری ارائه کنند. با نیمهی اولِ این حرف موافقم: بوروکراسیِ دولتیِ متمرکز میتواند حتی بدتر از بازار عمل کند؛ همان تقلیلِ انسان به عدد و مورد، در قالبِ ملی و دولتی، با انعطافِ کمتر و مسئولیتِ بهتعبیرِ آرنت پخششدهتر، غالباً شدیدتر هم هست. اما نتیجهای که از این حرف گرفته میشود را نمیپذیرم. سلامت، بازارِ معمولی نیست؛ بیماری که در اورژانس روی تخت افتاده، در موقعیتِ یک خریدارِ آگاه و مختار نیست که بتواند میانِ چند «ارائهدهنده» مقایسه کند. مهمتر از این، یورگن هابرماس دقیقاً همینجا کمک میکند بفهمیم چرا رقابتِ بازار پاسخِ کافی نیست. هابرماس، با بسطدادنِ همان زیستجهانِ هوسرلی، تمایزی میگذارد میانِ زیستجهان — عرصهی فهمِ متقابل و گفتوگو — و نظام: عرصهای که با دو رسانهی «پول» و «قدرت» اداره میشود، یعنی دقیقاً بازار و بوروکراسی. مسئلهای که او آن را «استعمارِ زیستجهان» مینامد این است که وقتی منطقِ نظام، چه اقتصادی چه اداری، بیواسطه وارد حوزههایی میشود که ذاتاً باید بر پایهی فهمِ متقابل سامان یابند، آن حوزه از درون تهی میشود؛ نه چون پول یا قانون بد است، بلکه چون رسانهای که برای هماهنگیِ کارآمد ساخته شده، جایگزینِ رسانهای میشود که برای معنا ساخته شده. مراقبت دقیقاً چنین حوزهای است. رقابتِ بازار، مثلِ بوروکراسیِ دولتی، بهسراغِ چیزی میرود که *قابلِ سنجش* و *قابلِ فروش* باشد؛ فقط اینبار شاخص، رضایتِ مشتری و ریتینگ و سودآوری است، نه فرم و پروتکل. مراقبتی که در چهرهی بیمار و در سکوتِ کنارِ تخت اتفاق میافتد، نه در جدولِ ارزیابیِ دولتی جایی دارد، نه در امتیازِ پنجستارهی یک اپلیکیشن. پس نقد اینجا نه لهی دولتیکردنِ بیشتر است، نه لهی بازاریکردنِ بیشتر؛ نقدِ خودِ استعمارگریای است که هر نظامی، دولتی یا خصوصی، وقتی جای زیستجهان مینشیند بهجای آنکه در خدمتش باشد، بهبار میآورد؛ و بارِ این استعمار، در هر دو حالت، روی بدنِ همان پرستار و پزشکی میافتد که باید همزمان انسان بماند و هم در آن نظام دوام بیاورد.
ممکن است بپرسید: پس راهحل چیست؟ رقابت، دستکم نسبت به بوروکراسیِ دولتی، یک راهحل است؟ با اصلِ این پرسش موافقم؛ نقد بدونِ افق، بهجایی نمیرسد. اما فکر میکنم افق را خودِ هوسرل، در همان بحرانِ علومِ اروپایی، نشان داده؛ نه در قالبِ یک نظامِ سوم، بلکه در قالبِ یک تصحیحِ روش. هوسرل راهحلِ بحران را کنارگذاشتنِ علم نمیداند؛ راهحل، بازگشتِ آگاهانه به زیستجهانی است که علم از دلِ آن بیرون آمده و بعد فراموشش کرده. هابرماس همین ایده را به سطحِ نهادها میبرد: مسئله محوکردنِ نظام نیست، مسئله نگهداشتنِ مرزی است که پشتِ آن، زیستجهان هنوز بتواند نفس بکشد. یعنی سنجهها، پروتکلها و حتی سازوکارهای بازار را دور نمیریزیم، اما آنها را همیشه *قابلِردیابی* به همان مواجههی زیسته نگه میداریم؛ هر عدد باید بتواند بپرسد از کدام تجربهی واقعی آمده، و هر نظام — دولتی یا خصوصی — باید سازوکاری داشته باشد که این ردیابی را ممکن کند، نه پنهانش کند. پرسشِ اصلی، پس، دیگر «دولت یا بازار» نیست؛ پرسش این است که در هرکدام از این دو، آیا هنوز راهی هست که از شاخص به چهره برگردیم، یا مسیر یکطرفه شده و چهره برای همیشه در شاخص گم شده است.
مسئله این است که یادمان نرود بوروکراسی برای مراقبت ساخته شده، نه مراقبت برای بوروکراسی.
اگر روزی پرستار بیشتر از بیمار نگران تکمیل فرم باشد، چیزی جابهجا شده است.
اگر پزشک پیش از دیدن چهره بیمار به پرونده او نگاه کند و پرونده را با خود بیمار اشتباه بگیرد، چیزی جابهجا شده است.
اگر بیمار احساس کند برای دریافت احترام باید مانند یک مشتری رفتار کند، چیزی جابهجا شده است.
اگر پرستار برای چند دقیقه نشستن کنار بیمار، بیشتر از خودِ آن چند دقیقه باید نگران ثبت کردنش باشد، چیزی جابهجا شده است.
و اگر مراقبت فقط تا جایی ارزش داشته باشد که بتوان آن را ثبت، اندازهگیری و صورتحساب کرد، شاید دیگر با همان چیزی مواجه نیستیم که اسمش را مراقبت گذاشته بودیم.
نقد بوروکراسی از این منظر، نقد نظم نیست؛ نقد زمانی است که نظم، هدف خودش میشود. نقد قانون نیست؛ نقد زمانی است که قانون جای قضاوت انسانی را میگیرد. این ساختار است که از پزشک و پرستار همزمان انسان، ماشین، گزارشگر، اجراکننده، پاسخگو و جبرانکنندهی تمام نقصهای سیستم بودن را طلب میکند.
شاید بیمارستان انسانیتر، بیمارستانی نباشد که قانون کمتری دارد؛ بیمارستانی باشد که قانون در آن هنوز میداند برای چه چیزی وجود دارد.
برای انسان.
برای همین انسانی که روی تخت خوابیده.
برای همین پرستاری که تمام شب بالای سر او ایستاده.
و برای پزشکی که باید پیش از آنکه پرونده را بخواند، بتواند انسان را ببیند.
سورگه هنوز همان مراقبتی است که هایدگر از آن حرف میزد؛ اما امروز میان بیمار و پرستار، میان پزشک و بیمار، میان بدن و سیستم، لایههای زیادی از فرم و قانون و عدد و ارزیابی قرار گرفته است.
شاید کار فلسفه این نباشد که یک نسخه جدید برای بیمارستان بنویسد.
شاید گاهی فقط باید لحظهای را نشان دهد که در آن چیزی جابهجا شده است.
لحظهای که وسیله جای هدف را گرفته.
لحظهای که انسان در میان پرونده گم شده.
لحظهای که مراقبت باید خودش را به سیستم ثابت کند.
@Rooyado
900
پرستار و آنچه دیده نمی شود
مقداد پیمانی
هایدگر وقتی از «سورگه» (Sorge) حرف میزند، از مراقبت به معنای معمول و اخلاقیِ کلمه حرف نمیزند. سورگه پیش از آنکه تصمیم بگیریم باید مراقب چه کسی باشیم، در خودِ بودن ما در جهان حضور دارد؛ نوعی درگیر بودن با جهان، با دیگری و با آنچه برایمان اهمیت دارد. انسان اساساً موجودی بیتفاوت نیست؛ همیشه درگیر چیزی است، دلمشغول چیزی است، چیزی برایش مسئله است. شاید به همین دلیل باشد که پرستاری را نمیشود صرفاً مجموعهای از مهارتها، دستورالعملها و وظایف اداری فهمید. پرستار پیش از آنکه یک «نیروی انسانی» باشد، در نسبت با انسان دیگری قرار گرفته است؛ انسانی که درد دارد، میترسد، منتظر است و گاهی تمام جهانش به همان تخت بیمارستان محدود شده است.
هایدگر حتی در بحث «با-دیگران-بودن» از مراقبت از بیمار مثال میزند. اما مسئلهای که امروز برای من جالبتر است، چیزی است که بعد از هایدگر اتفاق افتاده: چه بر سر این مراقبت میآید وقتی وارد یک نظام عظیم اداری و سازمانی میشود؟ چه اتفاقی میافتد وقتی چیزی که در اصل رابطهای انسانی و زیسته بوده، باید به فرم، گزارش، شاخص، دستورالعمل و ارزیابی تبدیل شود؟
پرستار وارد شیفت میشود، کارت میزند، بیمارانش را تحویل میگیرد، دارو میدهد، علائم حیاتی را کنترل میکند، وضعیت بیمار را میسنجد، با پزشک هماهنگ میکند، به خانواده پاسخ میدهد، با مرگ مواجه میشود، اضطراب بیمار را تحمل میکند و در پایان باید تقریباً همه اینها را در زبان قابل فهم برای سیستم ثبت کند. انگار مراقبت دو بار اتفاق میافتد: یکبار برای انسان و یکبار برای پرونده؛ و گاهی حتی بار سومی هم پیدا میکند، وقتی باید در فرم عملکرد یا رضایتسنجی ثابت شود که آن مراقبت واقعاً انجام شده است. در اینجا انرژیای که میتوانست صرف خودِ مراقبت شود، صرف اثبات مراقبت میشود.
مسئله این نیست که ثبت و قانون بد است. اتفاقاً بیمارستان بدون نظم، قانون، استاندارد و مسئولیتپذیری نمیتواند وجود داشته باشد. مسئله از جایی شروع میشود که وسیله، جای هدف را بگیرد؛ جایی که دیگر مراقبت برای بوروکراسی انجام شود، نه بوروکراسی برای مراقبت.
وبر سالها پیش نشان داده بود که عقلانیت بوروکراتیک چگونه میتواند از یک ابزار ضروری برای سازماندهی، به ساختاری تبدیل شود که انسان را در منطق خودش محصور میکند. هرچه چیزی دقیقتر، قابل پیشبینیتر و قابل اندازهگیریتر شود، برای دستگاه اداری مناسبتر است. اما مراقبت انسانی دقیقاً همیشه در همین قالب نمیگنجد. بعضی وقتها یک مکث چند دقیقهای کنار تخت، یک توضیح دوباره برای بیمار مضطرب، گرفتن دست یک بیمار، یا شنیدن حرف خانواده، از دهها اقدام ثبتشده مهمتر است؛ اما مسئله اینجاست که اینها بهراحتی در جدول عملکرد جا نمیشوند. حتی وقتی هم ثبت میشوند، ممکن است خودِ ثبتکردن جای تجربه را بگیرد: مراقبت انجام میشود تا بتوان آن را گزارش کرد، و بعد گزارش میشود تا بتوان ثابت کرد مراقبت انجام شده است.
اینجاست که فوکو برای فهم بیمارستان امروز اهمیت پیدا میکند. مسئله فوکو فقط این نیست که «چه کسی بر چه کسی نظارت میکند». مسئله عمیقتر است: چه نظمی تعیین میکند چه چیزی دیده شود، چه چیزی ثبت شود، چه چیزی دانش محسوب شود و چه چیزی اصلاً به حساب نیاید. پزشکی مدرن فقط بیماری را کشف نکرد؛ شیوه خاصی از دیدن بدن، طبقهبندی آن، نامگذاری آن و تبدیل آن به موضوع دانش را نیز پدید آورد. بدن بیمار وارد شبکهای از مشاهده، تشخیص، پرونده، عدد و طبقهبندی شد.
هوسرل از زاویهای دیگر همین مسئله را در بحران علوم اروپایی دنبال میکند. علم مدرن هرچه بیشتر جهان را اندازهگیری و ریاضیاتی میکند، ممکن است زیستجهانی را که اساساً همه این اندازهگیریها در آن معنا پیدا میکنند از نظر پنهان کند. فشار خون پیش از آنکه یک عدد باشد، در بدن کسی تجربه میشود؛ درد پیش از آنکه روی یک مقیاس ثبت شود، دردِ یک انسان است. مراقبت نیز پیش از آنکه یک آیتم در پرونده باشد، در زیستجهانِ میان دو انسان اتفاق میافتد. بیمار و پرستار هر دو با بدنهای زیسته، ترسها، خستگیها و انتظاراتشان وارد این رابطه میشوند. عدد و فرم ضروریاند، اما تمام واقعیت نیستند.
اما این نگاه فقط متوجه بیمار نیست. بدن پرستار و پزشک نیز به تدریج وارد همان شبکه میشود. ساعت ورود و خروج، تعداد بیماران، تعداد اقدامات، خطاها، رضایتسنجی، بهرهوری، اضافهکاری، گزارش عملکرد و شاخصهای مختلف. بدن کادر درمان هم تبدیل میشود به چیزی که باید دیده، سنجیده و مدیریت شود. و این بدن، همانطور که مرلوپونتی یادآوری میکند، پیش از آنکه چیزی باشد که از بیرون دیده و سنجیده شود، همان چیزی است که پرستار *با آن* جهان را تجربه میکند؛ خستگیِ دوازدهساعته، پاهایی که دیگر حس ندارند، در همین بدنِ زیسته رسوب میکند، نه در جدولِ بهرهوری.
و شاید مهمتر از همه اینکه این نظارت دیگر الزاماً به حضور یک ناظر نیاز ندارد. آدم کمکم خودش را با معیارهای سیستم میسنجد. خودش میداند چه چیزی ثبت میشود، چه چیزی امتیاز دارد، چه چیزی خطا محسوب میشود و چه چیزی اصلاً دیده نمیشود. این همان جایی است که قدرت، به تعبیر فوکو، فقط فرمان نمیدهد؛ رفتارها را شکل میدهد.
سورگهای که باید کارت بزند، یعنی دقیقاً همین: کسی که قرار است مراقب انسان باشد، خودش باید دائماً مراقب باشد که آیا مراقبتش بهاندازهی کافی قابل ثبت بوده یا نه.
این فشار را نمیتوان فقط با «اخلاق حرفهای» حل کرد. نمیشود از پرستاری که با کمبود نیرو، شیفتهای سنگین، فرسودگی، فشار روانی و مسئولیتهای فراوان مواجه است، انتظار داشت که تمام ناکارآمدیهای یک ساختار را با فداکاری شخصی جبران کند. پزشک هم در وضعیت متفاوتی نیست. پزشک نیز در بسیاری از مواقع میان بیمار، بیمارستان، بیمه، تعرفه، پرونده، زمان محدود، ملاحظات اقتصادی و مقررات گرفتار شده است.
بنابراین نقد اینجا متوجه ساختاری است که گاهی از انسانها چیزی بیشتر از توان انسانیشان طلب میکند و بعد همان انسانها را بابت پیامدهای ساختار سرزنش میکند.
خشونت در نظام درمان را هم از همینجا باید دوباره دید.
وقتی از خشونت علیه کادر درمان حرف میزنیم، معمولاً به خشونت بیمار یا همراه بیمار اشاره میکنیم؛ اما بخشی از این خشونت میتواند محصول همان ساختاری باشد که رابطه درمانی را از درون فرسوده کرده است. بیماری که ساعتها منتظر مانده، پرستاری که چند بیمار همزمان دارد، پزشکی که فرصت کافی برای گفتوگو ندارد، خانوادهای که احساس میکند دیده نمیشود و سیستمی که برای هر مسئله یک فرم و یک قانون دارد، اما برای تجربه زیسته آدمها پاسخ روشنی ندارد.
در چنین وضعی، خشم اغلب در پایینترین سطح رابطه تخلیه میشود؛ یعنی درست جایی که بیمار و کادر درمان باید با یکدیگر مواجه شوند.
این نکته مهمی است: ممکن است بیمار از پرستار عصبانی باشد، در حالی که پرستار تصمیمی درباره کمبود نیرو نگرفته است. ممکن است خانواده پزشک را مقصر بداند، در حالی که پزشک زمان و اختیار کافی برای کاری که از او انتظار میرود ندارد. و ممکن است کادر درمان از بیمار خسته و عصبانی شود، در حالی که خودش قربانی همان ساختاری است که رابطه را دشوار کرده است.
اینجا آرنت به شکل جالبی وارد بحث میشود. یکی از خطرهای ساختارهای اداری این است که مسئولیت میتواند در میان «هیچکس» پخش شود. تصمیم گرفته شده، اما وقتی میپرسی چه کسی چنین چیزی را خواسته، پاسخ میتواند همیشه یک مرحله عقبتر برود: «قانون این است»، «بخشنامه این است»، «سیستم اینطور تعریف کرده»، «بیمارستان اینطور میخواهد». در نتیجه ممکن است خشونت وجود داشته باشد، بدون اینکه یک فرد مشخص خود را صاحب آن بداند.
اما اینجا نباید به یک نتیجه ساده برسیم و بگوییم پس قانون و بوروکراسی را کنار بگذاریم. مسئله دقیقاً پیچیدهتر از این است. بیمارستان به قانون نیاز دارد؛ بیمار به استاندارد نیاز دارد؛ کادر درمان به چارچوب حرفهای و حقوق روشن نیاز دارد. حتی خودِ پرستار برای دفاع از بیمار و خودش به ساختار قانونی نیاز دارد. مسئله این است که قانون باید امکان مراقبت را فراهم کند، نه اینکه مراقبت را به اجرای قانون تقلیل دهد.
لیپسکی در بحث «بوروکراسی سطح خیابان» نشان میدهد که کارکنان خط مقدم، صرفاً مجریان بیاختیار سیاستها نیستند. آنها هر روز باید در موقعیتهای واقعی تصمیم بگیرند، چون هیچ دستورالعملی نمیتواند تمام پیچیدگی واقعیت را پیشبینی کند. پرستار دقیقاً در همین وضعیت است. بیمار واقعی هیچوقت کاملاً شبیه بیماری نیست که در پروتکل تعریف شده است.
اخلاق حرفهای پرستار اغلب درست در همین فاصله شکل میگیرد؛ فاصله میان «آنچه باید طبق دستورالعمل انجام شود» و «آنچه اکنون برای این انسان لازم است».
اینجاست که مسئله اخلاقی دشوار میشود. اخلاق موقعیتی میپرسد: «حالا، با این انسان مشخص، در این وضعیت مشخص، چه باید کرد؟» بوروکراسی میپرسد: «طبق کدام قاعده؟»
هر دو سؤال ضروریاند. مشکل زمانی است که سؤال دوم آنقدر بزرگ شود که سؤال اول دیگر شنیده نشود.
لویناس به ما یادآوری میکند که دیگری پیش از آنکه یک مفهوم باشد، یک چهره است. بیمار پیش از آنکه «مورد»، «کد»، «تشخیص»، «تخت» یا «شماره پرونده» باشد، انسانی است که روبهروی من قرار گرفته. گادامر هم فهم انسان را چیزی شبیه اجرای یک دستورالعمل نمیداند؛ فهم در مواجهه و گفتوگو شکل میگیرد. اینجا شاید یکی از چیزهایی که نظامهای بیش از حد استانداردشده فراموش میکنند همین باشد: انسان را نمیتوان کاملاً از پیش فهمید.
900
هوسرل بر آن است که ویژگیهای ارزشیِ آنها نیز به شیوهای متناظر برساخته میشوند. جهانی که در آن زندگی میکنیم، همچون جهانی تجربه میشود که در آن برخی اشیا و برخی کنشها ارزش مثبت دارند و برخی دیگر ارزش منفی. هنجارها و ارزشهای ما نیز دستخوش دگرگونیاند. تغییر در نگرش ما نسبت به امور واقع، اغلب با تغییر در ارزشگذاریهای ما نیز همراه است.
Science and the Life- World Essays on Husserl’s ‘Crisis of Eu ro pe an Sciences’ Edited by David Hyder and Hans- Jörg Rheinberger@Rooyado
900
در «ما تجربه» واقعی:
ما همیشه آگاهِ موضوعی از دیگری نیستیم.
اگر بیش از حد به دیگری توجه کنیم:
تجربه «ما» خراب میشود
مثلاً:
اگر موقع دیدن فیلم مدام به هم نگاه کنیم
تجربه فیلم از بین میرود
Phenomenology of experiential sharing The contribution of Schutz and Walther León, Felipe; Zahavi, Dan Published in: The Phenomenological Approach to Social Reality@Rooyado
900
راز ادراک: «راز ادراک تنها در این نیست که رخ میدهد یا ویژگیهای کیفی خاصی دارد، بلکه در این است که جهانی را بر ما آشکار میکند؛ جهانی که ما بعداً میتوانیم در مورد آن بیندیشیم، آن را پیشبینی کنیم یا در خاطره بیاوریم
عنوان: مرلو-پونتی (Merleau-Ponty) [ویسنده: تیلور کارمن (Taylor Carman)مجموعه: بخشی از مجموعه «فیلسوفان@Rooyado
900
Repost from N/a
راز ادراک: «راز ادراک تنها در این نیست که رخ میدهد یا ویژگیهای کیفی خاصی دارد، بلکه در این است که جهانی را بر ما آشکار میکند؛ جهانی که ما بعداً میتوانیم در مورد آن بیندیشیم، آن را پیشبینی کنیم یا در خاطره بیاوریم
عنوان: مرلو-پونتی (Merleau-Ponty) [ویسنده: تیلور کارمن (Taylor Carman)مجموعه: بخشی از مجموعه «فیلسوفان
900
«و در سنوسال ما، هنگامی که فرش را از زیر پای آدم کشیدهاند، یافتن شیوهای ممکن برای زیستن، کاری دشوار است. این امر به انرژی روحی بسیاری نیاز دارد، و برای رویارویی با آن، باید با نیرویی نیرومند و برتر از تمرکز فلسفی با آن مقابله کنم ــ از همینروست این کشمکشِ شدید در نگارش آخرین اثر(بحران علوم اروپایی)
نامهای از هوسرل که در سال ۱۹۳۶ خطاب به فیلسوف اتریشی، گوستاو آلبرشت@Rooyado
900
کانت در مقالهی معروفش با عنوان "روشنگری چیست؟" (Was ist Aufklärung?) مینویسد:
روشنگری، خروج انسان از نابالغیِ خودساختهی خویش است.
نابالغی یعنی ناتوانی در به کار بردن فهم خویش بدون راهنمایی دیگری.
از نظر کانت، دلیل این نابالغی، نه نادانی، بلکه ترس و تنبلی است. انسان روشنگر باید جرأت کند «از عقل خود استفاده کند» — Sapere aude! (جسارت دانستن داشته باش)
@Rooyado
900
زندگی کاش همیشه گذرِ
رمه ای در مه بود
و من ای کاش شبانی بودم
در بیشهء ابر
کاش موسی هم بود
تا ببینیم چه میگفت در آن حال و هوا
با من ساده دل و ابر و هوا
عکس مرداد ۴۰۵
مقداد
900
Repost from کتابخانهی یونان و روم باستان
✳️ یکم شهریور، روز پزشک
یکی از زیباترین بخشهای موسیقی متن سریال بوعلی سینا به کارگردانی کیهان رهگذار
من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ...
خواننده: صدیق تعریف
آهنگساز: فرهاد فخرالدینی
شعر: خیام
✍ کتابخانهی یونان و روم باستان
@Graecia_et_Roma
900
حسرتِ عمیق، حسرتِ آنچه بود نیست؛ حسرتِ آن چیزیست که میتوانست باشد.
زیرا امکان، پیش از آنکه واقعیت باشد، گشودگیِ جهان است: لحظهای که «میتواند» در برابر «هست» میایستد.
و گاهی ما چیزی را از دست نمیدهیم؛ تنها در آستانهی یک امکان میایستیم و جهانِ ممکن، بیآنکه واقعیت شود، بسته میشود.
شاید عمیقترین حسرت همین باشد: نه اینکه چه بود از دست رفت، بلکه چه میتوانست باشد و هرگز نشد.
شاید زیستن یعنی همین که وقتی جهان گشوده میشود، بیش از آنکه از بستهشدنش بترسیم، جرأتِ قدم گذاشتن در آن را داشته باشیم.
@Rooyado
