en
Feedback
آموزش تفکر نقادانه

آموزش تفکر نقادانه

Open in Telegram

معرفی و توضیح مغالطه‌ها و خطاهای شناختی و آموزش تفکر نقادانه به زبان ساده ابتدای کانال 👇 https://t.me/wikifallacy/1 تماس با ادمین 👇 @mohammadrsalimi E-mail: rezaslm@yahoo.com

Show more
5 925
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-830 days
Posts Archive
چرا به لحاظ تئوری تعداد خطای شناختی و مغالطه‌ها نامحدود است؟ 📝 محمدرضا سلیمی ادوارد دِیمر در کتاب Attacking Faulty Reasoning می‌گوید: «بیش‌تر مغالطه‌هایی که در استدلال روزمره با آنها مواجه می‌شویم نام مشخصی ندارند.» او اضافه می‌کند که دانستن نام مغالطه‌ها برای ارزیابی استدلال ضروری نیست. از این سخن می‌توان نتیجه گرفت که بسیاری از مغالطه‌هایی که به طور ناخودآگاه در استدلال به کار می‌بریم هنوز نام‌گذاری نشده‌اند. شاید بتوان گفت که بسیاری از مغالطه‌ها هنوز متولد نشده‌اند. ۴۰۰ سال قبل از میلاد مسیح (۲۴۰۰ سال پیش) ارسطو در کتاب On Sophistical Refutations سیزده مغالطه را معرفی کرد که تعدادی از آنها مغالطه‌های زبانی هستند، مانند مغالطه‌ی اشتراک لفظ، مغالطه‌ی ابهام نحوی، مغالطه‌ی لحن بیان، مغالطه‌‌ی تقسیم و مغالطه‌ی ترکیب. امروزه صدها مغالطه شناسایی و معرفی شده‌اند. البته، عمر خطاهای شناختی و مغالطه‌ها برابر است با عمر انسان و زبان. داستان نمادین آدم و حوا و ماجرای رانده شدنشان از بهشت این واقعیت را تایید می‌کند. این داستان مصداق خطای شناختی واکنش یا مقاومت است. خطای شناختی مقاومت پدیده‌ای روان‌شناختی‌ست که در آن افراد نسبت به چیزی که آزادی انتخاب و اقتدارشان را محدود می‌کند مقاومت نشان می‌دهند و برخلاف آنچه توصیه می‌شود عمل می‌کنند. مغالطه‌ها و خطاهای شناختی همه‌جا و در هر زمان حضور دارند و فراگیرند، و هر روز بیش‌تر و پیچیده‌تر می‌شوند؛ هرچه جهان و تفکر انسان پیچیده‌تر می‌شود، مغالطه‌ها و خطاهای شناختی جدیدتری شکل می‌گیرند. برای مثال، بعد از ابداع گوگل در سال ۱۹۹۸ اثر گوگل و سندروم‌های مجازی شکل گرفتند. اثر گوگل که به آن فراموشی دیجیتال می‌گویند یعنی تمایل انسان به فراموش کردن اطلاعاتی که به‌راحتی از طریق استفاده از موتورهای جستجوی اینترنتی مانند گوگل در دسترس است. ✅ در اینجا می‌خواهم با ذکر ۱۰ دلیل به این سوال پاسخ دهم که چرا تعداد خطای شناختی و مغالطه‌ها به لحاظ تئوری نامحدودند. ۱. قابلیت‌های ذهن انسان محدود اما ترکیب‌پذیرند؛ الگوسازی، باورسازی، ساده‌سازی، معناسازی، علیت‌سازی، مفروض‌سازی و توهم‌سازی از جمله قابلیت‌های ذهن انسان هستند که در بی‌نهایت موقعیت می‌توانند با هم ترکیب شوند و و به طور نامحدود خطا شکل دهند. ۲. ذهن انسان می‌تواند خطاهای شناختی را با هم ترکیب کند و هزاران خطا را در موقعیت‌های گوناگون شکل دهد. برای مثال، از ترکیب خطاهای توجه، تمرکز، تایید، استقراء و توهم الگوسازی خطاهای شناختی توهم همبستگی و برجستگی شکل می‌گیرند. ۳. خطاهای شناختی در مواجهه‌ی ذهن انسان با جهان پدید می‌آیند. ازآنجاکه ذهن انسان محدود است و جهان نامحدود، در تعامل بین دو پدیده‌ی محدود و نامحدود به طور بالقوه بی‌نهایت خطا شکل می‌گیرد. بنابراین، منشا خطاهای شناختی فقط ذهن انسان نیست؛ خطاهای شناختی از تعامل بین ذهن انسان و جهان پدید می‌آیند. چون جهان بی‌نهایت است با بی‌نهایت احتمال و معلول که مدام در حال تغییرند، این وضعیت ‌می‌تواند امکان بی‌نهایت خطا را فراهم کند. ۴. ذهن انسان قادر است بی‌نهایت میان‌بر ذهنی بسازد. این میان‌برها زمینه‌ی خطای شناختی را فراهم می‌کنند. ۵. ذهن انسان برای بقا تکامل یافته است، نه یافتن حقیقت. مغز انسان به دستگاه حقیقت‌یاب مجهز نیست، بلکه حقیقت را می‌سازد. برای دستیابی به این هدف به هر خطاهایی متوسل می‌شود. ۶. مغالطه‌های «توسل به ــــــــ» نامحدودند؛ شما می‌توانید در استدلال به هر چیزی متوسل شوید. ۷. زبان قابلیت تولید بی‌نهایت جمله را دارد. هر بازی زبانی می‌تواند یک مغالطه‌ی جدید بسازد‌. ۸. خطاهای شناختی و مغالطه‌ها محصول ذهن فریبکار، آشفتگی‌های زبان و پیچیدگی‌ جهان است.‌ از ترکیب ذهن فریبکار، آشفتگی‌های زبان و پیچیدگی جهان ‌بی‌نهایت خطا شکل می‌گیرد. ۹. تاکنون ۱۳۲ نوع احساس در انسان شناسایی شده است. هر یک از این احساسات می‌تواند منشا مغالطه‌ها باشد. از ترکیب این احساسات هم هزاران احساس جدید شکل می‌گیرد که هر کدام می‌تواند منشأ یک مغالطه باشد. برای مثال، از ترکیب ترحم و ترس احساس جدیدی شکل می‌گیرد. از این احساس مغالطه‌ی جدید شکل می‌گیرد. ۱۰. در معنای خنثای آن، سوگیری یعنی «تمایل و گرایش انسان به یک چیز». از آنجا که گرایش‌ها و تمایلات انسان‌ها نامحدوند و هر فردی به سمت‌وسویی تمایل دارد، امکان شکل‌گیری بی‌نهایت سوگیری فراهم می‌شود. خلاصه، هرچند مغالطه‌ها و خطاهای شناختی‌ای که تاکنون شناسایی و نام‌گذاری شده‌اند محدودند، به لحاظ تئوری تعدادشان نامحدود است. اما مسئله‌ی اساسی این است که انسان در مواجهه با این همه خطا باید به ابزاری مجهز شود تا بتواند تاثیر پیامدهایشان را کاهش دهد. این ابزار «تفکر نقادانه» است. @wikifallacy

۱۷۰ خطای شناختی.pdf1.83 MB

۱۶۰ خطای شناختی.pdf1.83 MB

📄 سندروم دارکوب: هنر حرف نزدن The Woodpecker Syndrome: The Art of Not Talking 📝 محمدرضا سلیمیچگونه با زبان تند‌وتیز روابطمان را تهی می‌‌کنیم؟ دارکوب‌ها پرندگانی هستند که با ضربه‌ زدن‌های پی‌درپی تنه‌ی درختان را سوراخ و از طریق زبان چسبناکشان حشرات درون آنها را شکار می‌کنند. این پدیده به نوعی در رفتار ما انسان‌ها نیز مشاهده می‌شود که به آن «سندروم دارکوب» می‌گویند. در گفت‌وگوهای یک‌طرفه و سمی زمانی که بی‌وقفه حرف‌های تند و تیز می‌زنیم، مدام نصیحت می‌کنیم و به خودمان هم حق می‌دهیم؛ «سندروم دارکوب» اتفاق می‌افتد. زمانی که به دارکوب تبدیل می‌شویم، با نوک تیز زبانمان مدام به سر کسی می‌کوبیم تا به مغزش راه بیابیم، بدون اینکه به دردی که ایجاد می‌کنیم توجه داشته باشیم. اینجاست که به اهمیت «هنر حرف نزدن» پی می‌بریم. سندروم دارکوب نوعی خطای شناختی‌ست که در آن فرد روی افکار و ایده‌هایش پافشاری می‌کند. در این حالت تقابل مخرب شکل می‌گیرد. به گفته‌ی نادیا پرسون، روانشناس دانشگاه شیکاگو، این حالت زمانی بروز می‌کند که فرد حاضر نیست کوتاه بیاید و همین باعث می‌شود وارد چرخه‌ای از بحث‌های مخرب و سمی شود که در آن حرف‌هایش بارها و بارها تکرار می‌کند، بدون هیچ پیشرفت و موفقیتی. این سبک از ارتباط درنهایت چرخه‌ی مخرب ایجاد می‌کند که در آن هیچ‌کس برنده نیست. صرفاً ایده‌ها بی‌وقفه تکرار می‌شوند، و نه نتها هیچ مشکلی را حل نمی‌کنند، بلکه مشکل بزرگ‌تر می‌شود و رابطه خراب‌تر و خالی‌تر. درنهایت، افراد خسته می‌شوند و از یکدیگر فاصله می‌گیرند. ❓چگونه «سندروم دارکوب» را تشخیص دهیم؟ ۱. فردِِ یک‌دنده چنان به حرفش می‌چسبد که انگار زندگی‌اش به آن وابسته است. ۲. هیچ دلیل یا مدرکی حتی اگر خلاف ادعایش را اثبات کند نمی‌پذیرد. ۳. یک موضوع را بارها و بارها تکرار می‌کند؛ انگار مانند دارکوب می‌خواهد با تکرار، سخنش را در ذهن طرف مقابل فرو کند. ۴. کوتاه نمی‌آید و از کوچک‌ترین فرصت استفاده می‌کند تا دوباره همان بحث تکراری را شروع کند. ۵. حساسیتش نسبت به طرف مقابل کم می‌شود؛ بنابراین، هم ارتباطش را از دست می‌دهد و هم نمی‌تواند حرفش را با توجه به واکنش‌ طرف مقابل تنظیم کند. واقعیت این است که ترکیبی از نیت‌های خوب اما تحریف‌شده، حس حق‌به‌جانب‌بودن، خشم و تکرار هرگز ارتباط سالم ایجاد نمی‌کند. دارکوب‌ها پافشاری می‌کنند، انتقاد می‌کنند و بر دیدگاه‌شان اصرار می‌ورزند. آن‌ها دیگران را مقصر می‌دانند، گوش نمی‌دهند و با اشتیاق همان حرف را مدام تکرار می‌کنند، چون هدفشان گفت‌وگو نیست؛ هدفشان برنده‌شدن در بحث به هر قیمتی‌ست. این کار باعث می‌شود اعتماد و امید برای ایجاد ارتباط سالم از بین برود. ❓افراد وقتی هدفِ «دارکوب‌ها» قرار می‌گیرند چه احساسی دارند؟ کسانی که با فرد مبتلا به سندروم دارکوب ارتباط دارند معمولاً به‌شدت ناامید و درمانده می‌شوند. ابتدا تلاش می‌کنند با دلایل و شواهد دیدگاهشان را روشن کنند؛ اما وقتی می‌بینند فایده‌ای ندارد، معمولاً از نظر احساسی خسته می‌شوند و فاصله می‌گیرند و با سکوت و بی‌تفاوتی از خودشان محافظت می‌کنند. این افراد اغلب احساس می‌کنند در یک بن‌بست گیر کرده‌اند و حتی ممکن است دچار افسردگی و درماندگی آموخته‌شده شوند؛ یعنی کم‌کم تسلیم می‌شوند و برای جلوگیری از تنش سخنان طرف مقابل را می‌پذیرند، حتی اگر با آن مخالف باشند یا آن سخنان اصلاً منطقی نباشد. ❓چگونه از «سندروم دارکوب» اجتناب کنیم؟ همه‌ی ما ممکن است کم‌وبیش به سندروم دارکوب مبتلا شویم. زمانی که بیش‌ازحد به ایده‌هایمان می‌چسبیم و «برنده‌شدن» از «گفت‌وگوکردن» مهم‌تر می‌شود، دچار سندروم دارکوب شده‌ایم. برای برطرف کردن این حالت باید بدانیم که مهم‌ترین هدف رسیدن به راه‌حل است، نه ادامه‌دادن بحث. زمانی که حل مسئله را بر بحث‌کردن ترجیح می‌دهیم، مسیر منطقی‌تری را طی می‌کنیم و آماده‌ می‌شویم که ایده‌های درست دیگران را هم بپذیریم. لازم است بدانیم گاهی برای «پیشرفت» باید «عقب‌نشینی» کنیم. اگر کسی بیش‌ازحد یک‌دنده است و نمی‌توان گفت‌وگو را پیش برد، بهتر است بحث را ادامه ندهیم. زمانی که موضوع مهم نیست، لازم نیست بر درستی ادعایمان اصرار کنیم. گاهی «رابطه داشتن» مهم‌تر از «حق داشتن» است. ✅ اگر می‌خواهید تغییر ایجاد کنید؛ در زمان مناسب و به شیوه‌ای مناسب حرف مناسب بزنید. ✅ تئودور روزولت، رئیس جمهور فقید آمریکا، می‌گوید: هیچ‌کس به سخنان و دانش شما اهمیت نمی‌دهد، مگر اینکه بفهمد شما هم به سخنان و دانش او اهمیت می‌دهید. ✅ اگر می‌خواهید روابطتان تهی و توخالی نشود، با زبان تند و نیش‌دار با دیگران سخن نگویید. 📚 منابع: 1. https://www.familybridgesusa.org/blog/woodpecker-syndrome-how-not-talk-your-spouse 2. https://psychology-spot.com/woodpecker-syndrome/ https://t.me/wikifallacy

📄 «من حق دارم عقیده‌ی خودم را داشته باشم.» I am entitled to my opinion. 📝 محمدرضا سلیمی «من حق دارم عقیده‌ی خودم را داشته باشم» نوعی مغالطه است که در آن فرد حقِ داشتنِ عقیده را با درست بودنِ آن عقیده اشتباه می‌گیرد. مغالطهٔ «من حق دارم عقیده‌ی خودم را داشته باشم» یعنی استفاده از حقِ داشتنِ عقیده برای توجیه یک باور غلط. این حق، درست بودنِ عقیده را تضمین نمی‌کند. وقتی فردی در استدلال به‌جای ارائه‌ی دلایل منطقی می‌گوید: «خب این عقیده‌ و نظر من است و حق دارم این‌طور فکر کنم.» مرتکب این مغالطه شده است. ❓مشکل اصلی کجاست؟ حق داشتنِ عقیده و نظر جایگزین دلیل نمی‌شود. در یک گفت‌وگوی منطقی، وقتی دو طرف دربارهٔ یک موضوع قابل سنجش (مانند تاریخ، علم، آمار، واقعیت‌های تجربی) بحث می‌کنند، گفتنِ «این نظر من است» پاسخ منطقی نیست. ❓این مغالطه چگونه کار می‌کند در این مغالطه فرد به‌جای اینکه ادعای خودش با دلایل و شواهد درست اثبات کند. می‌گوید: «من حق دارم نظرم را بگویم، بنابراین، حرفم درست است.» ✅ مثال: الف: زمین گرد است. ب: خیر، زمین مسطح است. الف: چه دلیلی داری؟ ب: این نظر من است؛ بنابراین، حق دارم نظر خودم را بیان کنم. در اینجا «ب» حق دارد نظر داشته باشد، اما حق ندارد واقعیت را نادیده بگیرد یا بدون دلیل ادعای نادرست خود را درست جا بزند. ✅ا ین مغالطه باعث می‌شود باورهای غلط با واقعیت یکسان به نظر برسند. آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

Daniel Patrick: «You are entitled to your opinion. But you are not entitled to your own facts.» دنیل پاتریک: «شما حق داری عقیده‌ی خودت را داشته باشی، اما حق نداری واقعیت خودت را بسازی.» به بیان دیگر، شما حق نداری عقیده‌‌ات را جایگزین واقعیت کنی. @wikifallacy

خطاهای شناختی نیروهای نامرئی‌‌ای هستند که علیه تفکر نقادانه توطئه می‌کنند. آنها باورها و پیش‌فرض‌هایمان را تحریک می‌کنند تا بدون تعقل واکنش نشان دهیم و به‌جای آگاهانه زیستن ناخودآگاه زندگی کنیم. زمانی که به طور ناخودآگاه زندگی می‌کنیم، نمی‌توانیم اوضاع را کنترل کنیم؛ تصمیم‌هایی می‌گیریم که غیر قابل برگشت‌اند. ممکن است در این حالت به اهداف کوتاه مدت خود دست یابیم، اما در درازمدت قطعاً شکست می‌خوریم. آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

📄 عقلانیت محدود Bounded Rationality 📝 محمدرضا سلیمی چرا انسان‌ها همیشه عقلانی رفتار نمی‌کنند؟ قبل از اینکه هربرت سایمون - جامعه‌شناس، روان‌شناس و اقتصاددان آمریکایی - نظریه‌ی «عقلانیت محدود» را مطرح کند، اقتصاددانان کلاسیک تصور می‌کردند عقلانیت انسان نامحدود است؛ یعنی در تصمیم‌گیری‌ها همه‌ی اطلاعات لازم، مهم و مناسب را در اختیار دارد، همه‌ی گزینه‌ها را می‌داند، تمام اطلاعات را به طور کامل پردازش می‌کند، پیامدهای هر گزینه را درست و دقیق پیش‌بینی می‌کند و درنهایت بهترین گزینه‌ی ممکن را انتخاب می‌کند‌. اما هربرت سایمون در سال ۱۹۵۵ ادعا کرد که این تصور غیر واقعی، غیر ممکن و ساده‌انگارانه است. انسان در دنیای واقعی نه به همه‌ی اطلاعات دسترسی دارد، نه ذهنش می‌تواند تمام اطلاعات را به طور کامل پردازش کند و نه زمان کافی برای پردازش اطلاعات در اختیار دارد. بنابراین، او نظریه‌ی عقلانیت محدود را مطرح کرد. عقلانیت محدود یعنی اینکه انسان در تصمیم‌گیری عقلانی رفتار می‌کند، اما با محدودیت‌هایی هم مواجه است. درواقع، انسان به اندازه‌ی ظرفیت ذهنش و در محدوده‌ی زمانی خاص عقلانی تصمیم می‌گیرد. به‌ عبارت‌ دیگر، انسان سعی می‌کند عقلانی عمل کند، اما در چارچوب محدودیت‌ها. ✅ سایمون سه نوع محدودیت را برای عقلانیت انسان برشمرد. ۱. محدودیت اطلاعات: ما به همه‌ی اطلاعات لازم برای تصمیم‌گیری دسترسی نداریم. ۲. محدودیت شناختی: ذهن ما توان پردازش تمام اطلاعات موجود را ندارد؛ توجه، تمرکز، شناخت و تحلیل ما محدود است. ۳. محدودیت زمان: ما زمان نامحدودی را برای تحلیل و ارزیابی همه گزینه‌ها در اختیار نداریم؛ از این رو، از میان‌برهای ذهنی استفاده می‌کنیم‌. سایمون علاوه بر «عقلانیت محدود» مفهوم «کفایت و رضایت‌مندی» را هم مطرح کرد. او می‌گفت که انسان‌ها به‌جای اینکه بهترین گزینه را انتخاب کنند، گزینه‌ای را انتخاب می‌کنند که به اندازه‌ی کافی برایشان رضایت‌بخش است. برای مثال، فرض کنید رضا می‌خواهد در شیراز خانه بخرد. از دیدگاه اقتصاد کلاسیک او باید تمام خانه‌های موجود در شیراز را درست بررسی کند، همه‌ی ویژگی‌هایشان را دقیق مقایسه کند، قیمت هر خانه را با یک مدل دقیق محاسبه کند و درنهایت بهترین گزینه‌ی ممکن را انتخاب کند؛ یعنی خانه‌ای بخرد که حداکثر رضایت او را در برابر حداقل هزینه‌ای که می‌کند تامین کند. اما این کار در عمل امکان‌پذیر نیست و هیچ‌کس نمی‌تواند چنین کاری را انجام دهد. بنابراین، رضا ابتدا چند معیار مهم و محدود را در ذهنش در نظر می‌گیرد: قیمت، متراژ، موقعیت و نوسازبودن؛ سپس شروع می‌کند به جست‌وجو کردن و درنهایت پس از دیدن ۱۰ تا ۱۵ خانه یکی را که با معیارهایش سازگار است می‌خرد. ممکن است انتخاب رضا ایده‌آل نباشد، اما به اندازه‌ی کافی رضایت‌ او را جلب می‌کند. عقلانیت محدود به ما می‌آموزد که انسان به طور ایده‌آل عقلانی رفتار نمی‌کند، اما می‌تواند در چارچوب محدودیت‌ها خردمندانه تصمیم بگیرد. همچنین، عقلانیت محدود به ما می‌آموزد که تصمیم‌های بزرگ مانند ازدواج، انتخاب شغل، خرید خانه و مهاجرت در چهارچوب محدودیت‌های شناختی، زمانی و اطلاعاتی گرفته می‌شود. بنابراین، اگر مسیر تصمیم‌گیری را عقلانی و منطقی طی کنیم، در آینده کمتر پشیمان می‌شویم و کمتر افسوس انتخاب‌های گذشته را می‌خوریم. عقلانیت محدود یکی از مفاهیم بسیار مهم در اقتصاد رفتاری‌ست. اقتصاد رفتاری از پیوند علم اقتصاد و روان‌شناسی شناختی متولد شده است. اقتصاد رفتاری به این سوال مهم و اساسی پاسخ می‌دهد که چرا انسان‌ها همیشه عاقلانه رفتار نمی‌کنند. در اقتصاد کلاسیک تصور می‌شد که انسان موجودی کاملاً عاقل و منطقی‌ست؛ یعنی سود و زیانش را دقیق محاسبه می‌کند و بهترین تصمیم ممکن را می‌گیرد. اما در واقعیت انسان موجودی احساسی، عجول و تنبل است و به‌شدت تحت تاثیر دیگران قرار می‌گیرد. اقتصاد رفتاری یعنی درک رفتار واقعی انسان در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی با در نظر گرفتن احساسات، عادت‌ها، محدودیت‌ها و خطاهای شناختی. «خطاهای شناختی» که دانیل کانمن و آموس تورسکی در سال ۱۹۷۲ معرفی کردند و «عقلانیت محدود» که هربرت سایمون در سال ۱۹۵۵ مطرح کرد دو مفهوم مهم در اقتصاد رفتاری‌ست که فهم درست، دقیق و عمیق آنها برای تصمیم‌گیری لازم است. آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

📄 پارادُکس قدرت The Paradox of Power 📝 محمدرضا سلیمی پارادکس قدرت یکی از شگفت‌انگیزترین و واقعی‌ترین پارادوکس‌های زندگی اجتماعی و سیاسی‌ست. به زبان ساده، پارادکس قدرت یعنی قدرت با فضیلت به‌دست می‌آید، اما با همان قدرت فضیلت از بین می‌رود. به‌عبارت‌دیگر، پارادوکس قدرت می‌گوید: انسان‌ها معمولاً با مهربانی، همکاری، اعتماد و همدلی به قدرت می‌رسند، اما وقتی به قدرت دست می‌یابند، همان ویژگی‌ها را از دست می‌دهند. درنتیجه، قدرتشان را نیز از دست خواهند داد. دَچِر کِلْتنِر روان‌شناس اجتماعی دانشگاه برکلی برای نخستین‌بار مفهوم پارادکس قدرت را در کتاب معروفش پارادوکس قدرت: چگونه نفوذ به‌دست می‌آوریم و از دست می‌دهیم معرفی کرد و آن را شرح داد. او با بررسی صدها رهبر، مدیر، سیاستمدار و گروه اجتماعی نشان داد که قدرت واقعی در ابتدا از رفتارهای اجتماعیِ مثبت مانند همدلی، گوش دادن و عدالت‌ورزی سرچشمه می‌گیرد؛ اما وقتی فرد به قدرت می‌رسد، مغز او دچار تغییرات شیمیایی می‌شود و فعالیت بخش همدلی کاهش می‌یابد. بنابراین، او دیگر درد، ترس یا نیاز دیگران را به‌خوبی حس نمی‌کند. درنتیجه، فرد خودخواه‌تر، بی‌توجه‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شود. همین باعث می‌شود نفوذش فروبپاشد؛ یعنی همان چیزی که به او قدرت داده بود، حالا قدرتش را نابود می‌کند. دَچِر کِلْتنِر در کتاب پادکس قدرت می‌گوید: «ما به خاطر بهترین ویژگی‌های انسانی‌مان به قدرت می‌رسیم و در جهان تأثیر می‌گذاریم، اما به‌خاطر بدترین ویژگی‌های‌مان قدرتمان را از دست می‌دهیم.» ✅ چند مثال: ۱. سیاستمداری که با شعار عدالت به قدرت می‌رسد، اما پس از مدتی خود به بی‌عدالتی دچار می‌شود. ۲. فردی که با مهربانی و همدلی مدیر می‌شود؛ اما وقتی مدیر شد، از موضع بالا کارمندانش را تحقیر می‌کند. ۳. ازدواج از طریق قدرت عشق صورت می‌گیرد، اما بعد از مدتی قدرت ازدواج عشق را به نفرت تبدیل می‌کند. قدرت زمانی پایدار است که برمبنای خدمت، همدلی و مهربانی مدام بنا شود، نه سلطه‌جویی و برتری‌طلبی. وقتی قدرت از همدلی جدا می‌شود، خودش را می‌بلعد. خلاصه، پارادوکس قدرت می‌گوید هرچه بیش‌تر برای حفظ قدرت تلاش کنید، زودتر آن را از دست خواهید داد. 📚منبع: The Power Paradox: How We Gain and Lose Influence آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

🐇 اثر خرگوش The Rabbit Effect 📝 محمدرضا سلیمی اثر خرگوش به پدیده‌ای گفته می‌شود که در آن رفتار محبت‌آمیز با موجودات زنده تأ
🐇 اثر خرگوش The Rabbit Effect 📝 محمدرضا سلیمی اثر خرگوش به پدیده‌ای گفته می‌شود که در آن رفتار محبت‌آمیز با موجودات زنده تأثیر مستقیم بر سلامت جسمیِ آنها دارد. این اثر بر پایه‌ی یک پژوهش واقعی علمی‌ست و بعدها به نمادی از تأثیر روابط انسانی و عشق بر بدن و سیستم ایمنی تبدیل شد. «سلامت جسم فقط به تغذیه و ورزش وابسته نیست؛ بلکه به مهربانی، پیوند انسانی و احساس تعلق نیز بستگی دارد.» اثر خرگوش در تربیت کودکان و حیوانات خانگی نشان می‌دهد که مهربانی و محبت واقعی اثر زیستی دارد، نه فقط اخلاقی. آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

🦁 مغالطه‌ی «سهم شیر» The Lion’s Share Fallacy 📝 محمدرضا سلیمی مغالطه‌ی سهم شیر یکی از مغالطه‌های اخلاقی در استدلال است که از داستان معروف «ایزوپ» گرفته شده است. داستان از این قرار است که شیری با گورخری به شکار می‌روند. شیر هنگام شکار از قدرت خود و گورخر از لگدهای خود استفاده می‌کند. پس از شکار، شیر آن را به چهار قسمت مساوی تقسیم می‌کند. سپس به گورخر می‌گوید: «اولین سهم را برای این برمی‌دارم که سلطان جنگل هستم؛ دومین سهم را هم برای این برمی‌دارم که در شکار مشارکت کرده‌ام؛ سومین سهم را به این دلیل برمی‌دارم که تقسیم‌کننده هستم. اگر جرئت داری، سهم چهارم را بردار!» این داستان به مغالطه‌ی «سهم شیر» اشاره می‌کند. مغالطه‌ی سهم شیر زمانی اتفاق می‌افتد که فرد یا گروهی به‌ناحق و با استدلال‌های به‌ظاهر موجه صرفاً به دلیل داشتن قدرت، مقام، نفوذ یا جایگاه خاص بخش عمده یا تمام منافع، منابع یا امتیازات را برای خود مطالبه می‌کند. ساختار مغالطه: «چون قوی‌ترم، باید سهم بیش‌تری بردارم.» برای مثال، در سیاست گروهی ادعا می‌کنند چون ما قوی‌تریم، باید تمام مناصب مهم را در دست بگیریم. این استدلال بر پایه‌ی تمامیت‌خواهی‌ست، نه عدالت یا صلاحیت. درواقع، این استدلال توجیهی‌ست برای سلطه‌جویی، نه تقسیم عادلانه‌ی قدرت. مغالطه‌ی سهم شیر قدرت را با حقانیت اشتباه می‌گیرد. آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

🐑 مغالطه‌ی گوسفند The Sheep Fallacy 📝 محمدرضا سلیمیچرا گوسفندان سفید بیش‌تر از گوسفندان سیاه علف می‌خورند؟ مغالطه‌ی گوسفند زمانی اتفاق می‌افتد که در مقایسه‌ی دو گروه ــ برای مثال گوسفندان سفید و سیاه ــ تفاوت اندازه‌ی دو گروه را نادیده می‌گیریم. برای مثال، فرض کنید می‌خواهیم شیوع یک بیماری را در دو گروه از افراد مقایسه کنیم: گروه «الف» راست‌دست‌اند و گروه «ب» چپ‌دست. فرض کنید در گروه راست‌دست ۱۰ نفر به بیماری مبتلا شده‌اند و در گروه چپ‌دست ۱ نفر. در نگاه اول ممکن است نتیجه بگیریم که چپ‌دست بودن نوعی ایمنی در برابر بیماری ایجاد می‌کند. وقتی متوجه شدیم که گروه «الف» ۱۰۰ نفرند و گروه «ب» فقط ۱۰ نفر. در این حالت می‌فهمیم که راست‌دست یا چپ‌دست بودن تأثیری در ابتلا به بیماری ندارد. بنابراین، اگر در نتیجه‌گیری استدلال تفاوت تعداد دو گروه را نادیده بگیریم و به اشتباه فکر کنیم چپ‌دست بودن نوعی ایمنی در برابر بیماری ایجاد می‌کند، مرتکب مغالطه‌ی گوسفند شده‌ایم. حال می‌توانید به این سوال پاسخ دهید که چرا در یک گله گوسفندان سفید بیش‌تر از گوسفندان سیاه علف می‌خورند؟ آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

📄 احساس نقادانه Critical Feeling ✍ نویسنده: رولف رِبِر¹ 📝 ترجمه: محمدرضا سلیمیچگونه می‌توانید از احساسات خود برای بهتر کردن زندگی‌تان استفاده کنید؟ چگونه معلمان می‌توانند در دانش‌آموزان شور و اشتیاق ایجاد کنند؟ برای نواختن یک ساز یا ساختن یک کاردستی چه چیزی لازم است؟ چطور می‌توانیم از ترس یا خشم بی‌دلیل رها شویم؟ چگونه می‌توان با یک بیماری مزمن کنار آمد؟ چه چیزی عشق را زنده نگه می‌دارد؟ تمام این سوال‌ها به «احساس نقادانه» مرتبط‌اند. به‌طور دقیق‌تر، این سوال‌ها می‌پرسند چگونه می‌توانیم احساسات مطلوب را ایجاد و حفظ کنیم، احساسات نامطلوب را تغییر دهیم یا از احساسات برای کسب آگاهی و رسیدن به نتایج بهتر استفاده کنیم. «احساس نقادانه» یعنی استفاده‌ی راهبردی از احساسات برای بهبود زندگی و روابط. این مفهوم از مفهوم شناخته‌شده‌ی «تفکر نقادانه» گرفته شده است؛ تفکر نقادانه یعنی استفاده از ظرفیت‌های استدلال برای رسیدن به بهترین نتایج ممکن. ❓چرا تفکر نقادانه به‌تنهایی کافی نیست؟ اول اینکه احساسات همه‌جا حضور دارند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که هر عمل دیدن، شنیدن یا اندیشیدن با نوعی احساس همراه است. احساس نکردن امکان‌پذیر نیست. بنابراین، به‌جای سرکوب احساسات ــ همان‌طور که برخی از طرفداران تفکر نقادانه پیشنهاد می‌کنند ــ باید احساسات را جدی بگیریم و بکوشیم آنها را در فرایند بهبود زندگی خود دخالت دهیم. دوم اینکه احساسات اغلب بجا و درست هستند. البته، احساسات نابجا هم وجود دارند، مانند خشم بی‌دلیل یا ترس غیرمنطقی. با این حال، احساسات اطلاعاتی را درباره‌ی آنچه برایمان مهم است به ما می‌دهند. سرکوب احساسات پیامدهایی در پی دارد: استرس را افزایش و منابع شناختی‌مان را کاهش می‌دهد. احساسات سرکوب‌شده دیر یا زود دوباره باز می‌گردند. این پیامدها نشان می‌دهند که برای مدیریت احساسات به روش‌های پیچیده‌تر و هوشمندانه‌تری نیاز داریم. سوم اینکه هرچند تفکر نقادانه در جست‌وجوی حقیقت قوی عمل می‌کند، وقتی پای ارزش‌های زیبایی‌شناختی یا اخلاقی به میان می‌آید ناتوان می‌شود. برای آفرینش و درک زیبایی به سلیقه‌ای لطیف و پرورده نیاز داریم، و برای عمل درست در موقعیت‌های مختلف به قطب‌نمای اخلاقی نیازمندیم که بتواند به طور طبیعی ما را به واکنش درست هدایت کند. ازآنجاکه اجرای چنین ارزش‌هایی با احساس درآمیخته است، تفکر نقادانه به‌تنهایی کافی نیست؛ ما به احساس نقادانه نیز نیاز داریم. ایده‌ی «احساس نقادانه» ریشه در اندیشه‌های کهن چین دارد. کنفوسیوس بر این باور بود که باید هدایت انسان را از سرشت طبیعی او آغاز کنیم. به همین ترتیب، ما نیز باید احساسات خود را بشناسیم و بررسی کنیم که آیا با موقعیت هماهنگ و مناسب‌اند یا نه. سپس، آنها را در مسیر درست پرورش دهیم. البته، انسان‌ها همیشه از احساسات خود برای بهبود زندگی‌شان استفاده کرده‌اند، اما کنفوسیوس از نخستین اندیشمندانی بود که این شیوه را به‌صورت مکتوب بیان کرد. آنچه تاکنون کمبودش احساس می‌شد روش‌هایی‌ست که پشتوانه‌ی علمی و شواهد تجربی داشته باشند. هرچند میان «احساس نقادانه» و برخی رویکردهای موجود در روان‌شناسی شباهت‌هایی وجود دارد، احساس نقادانه مفهومی تازه و فراتر از آنهاست. «احساس نقادانه» با «هوش هیجانی» همسان نیست. هوش هیجانی یعنی توانایی دور زدن احساسات نامطلوب و درک احساسات دیگران. درحالی‌که هوش هیجانی بر ویژگی‌های پایدار شخصیت تمرکز دارد، احساس نقادانه بر انجام کار درست در موقعیت خاص تأکید می‌کند. به‌علاوه، هوش هیجانی فقط به «هیجان‌ها» محدود می‌شود؛ اما احساس نقادانه علاوه بر هیجان‌ها، «حالت‌های خلقی»، «سلیقه‌ها»، «وضعیت‌ بدنی» و حتی «احساسات فراشناختی» را نیز دربرمی‌گیرد ــ احساساتی مانند حس درستی یا آشنایی. به همین دلیل، احساس نقادانه گستره‌ای بسیار وسیع‌تر از هوش هیجانی دارد. احساس نقادانه توضیح می‌دهد که چگونه مهارت‌ها را بیاموزیم، سلیقه‌مان را سامان دهیم یا چگونه جذابیت آیین‌ها و مراسم مذهبی را افزایش دهیم. در نهایت، هوش هیجانی توجه چندانی به ارزش‌ها ندارد، اما احساس نقادانه در بطن رفتارها، هنجارها و ارزش‌های جامعه شکل می‌گیرد. خلاصه، هوش هیجانی چیزی‌ست که «داریم»، اما احساس نقادانه چیزی‌ست که «انجام می‌دهیم». به همین شکل، احساس نقادانه با مفاهیمی مانند «شایستگی‌های هیجانی»، «روان‌شناسی مثبت‌گرا» یا «ذهن‌آگاهی» هم‌پوشانی دارد، اما دقیقاً معادل هیچ‌کدام از آنها نیست. ۱. رولف رِبِر نویسنده‌ی کتاب Critical Feeling: How to Use Feeling Strategically و استاد روان‌شناختی در دانشگاه اسلو نروژ است. 📚 منبع: What Is Critical Feeling? | Psychology Today https://share.google/quB6DEzgJdtR3SOKw

سلام دوستان سخنرانی شروع شد. http://meet.google.com/xxh-wboe-fwy

سخنرانی در گوگل‌میت موضوع: از تفکر تا تعقل: تفکر منطقی چگونه شکل می‌گیرد؟ From Thinking to Reasoning: How is Logical Thinking formed? سخنران: محمدرضا سلیمی 🗓 زمان: دوشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۴ 🕗 ساعت: ۸ شب به وقت تهران اگر تفکر را به دریای خروشان و متلاطم تشبیه کنیم، تعقل مانند کشتی‌ای است که در آن احساس آرامش و امنیت می‌کنیم. می‌توانیم تعقل را به قطب‌نمای تفکر نیز تشبیه کنیم که در بیابان برهوت و در دل تاریکی شب مسیر درست را به ما نشان می‌دهد. ✅ در این سخنرانی ابتدا چند مفهوم پایه را تعریف می‌کنیم. سپس، نحوه‌ی شکل‌گیری تفکر منطقی را شرح می‌دهیم: ۱. از احساس تا توجه ۲. از توجه تا ادراک ۳.‌ از ادراک تا استنباط ۴. از استنباط تا استدلال ۵. از استدلال تا اقدام (تصمیم‌گیری) در هر مرحله ممکن است مغز مرتکب خطاهایی شود که به این خطاها نیز اشاره می‌کنیم. همچنین، نقش تفکر نقادانه را در مقابله با این خطاها شرح می‌دهیم. لینک ورود به جلسه 👇 meet.google.com/xxh-wboe-fwy ساعت ورود: ۷:۵۵ شب آموزش تفکر نقادانه https://t.me/wikifallacy

پاسخ به یک سوال: آیا آگاهی از خطاهای شناختی باعث می‌شود از آنها اجتناب کنیم؟ 🖌 پاسخ: خیر. برای اجتناب از خطاهای شناختی آگاهی شرط لازم است، اما کافی نیست. آگاهی از خطاهای شناختی مانند این است که بدانید «خیابان لغزنده است». اما دانستن به‌خودی‌خود جلو سُر خوردن شما را نمی‌گیرد، مگر اینکه مسیرتان را تغییر دهید یا گام‌هایتان را با احتیاط بردارید. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که حتی محققان خطایی شناختی مانند دانیل کانمن نیز در زندگی روزمره دچار همان خطاهایی شناخته‌اند که درباره‌شان تحقیق کرده‌اند. ❓چرا آگاهی کافی نیست؟ ۱. سیستم ۱ مغز (تفکر سریع) خودکار و ناخودآگاه است. بیش‌ترین خطاهای شناختی از سیستم ۱ نشئت می‌گیرند؛ حتی وقتی می‌دانیم خطا می‌کنیم، مغز ما با سرعت بالا همان مسیر خطا (خیابان لغزنده) را طی می‌کند. ۲. احساسات، هیجانات، منافع شخصی، فشارهای اجتماعی، سیاست و اعتقادات اغلب آگاهی منطقی ما را کنار می‌زنند. ۳. مغز ما‌ مدام با محدودیت‌‌های شناختی، کمبود زمان، اطلاعات و توجه مواجه است.‌ ازاین‌رو، از میان‌برهای ذهنی استفاده می‌کند. میان‌برهای ذهنی منشا بسیاری از خطاهای شناختی‌ست. بنابراین، با توجه‌ به این عوامل و عوامل دیگر آگاهی از خطاهای شناختی سبب نمی‌شود که ما از آنها دوری کنیم. آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

📄 توهم تفکر The illusion of thinking 📝 محمدرضا سلیمی توهم تفکر نوعی خطای شناختی‌ست که در آن فرد گمان می‌کند دارد فکر می‌کند، درحالی‌که دارد باورها، الگوها و کلیشه‌های ذهنی خود را بازگو و بازتولید می‌کند.‌ درواقع، توهم تفکر نوعی فعالیت ذهنی‌ست بدون تفکر درست و منطقی. در توهم تفکر ذهن فعال است، حتی ممکن است بیش‌فعال باشد؛ اما مسیر منطقی را طی نمی‌کند، بلکه در مسیر توجیه و دفاع از باورهایش است.‌ به‌عبارت‌دیگر، در توهم تفکر فرد باورهایش را تکرار می‌کند، به‌جای اینکه درباره‌ی آنها تردید کند، و بدون اینکه به درک تازه‌ای از حقیقت برسد احساس رضایت می‌کند. ممکن است فرد در توهم تفکر از اصطلاحات پیچیده و نقل قول‌ها هم استفاده کند، اما این صرفاً بازی زبانی‌ست‌. درواقع، او دارد از طریق مفاهیم پیچیده و نقل‌قول‌ها خودش را فریب می‌دهد. لازم به ذکر است که توهم تفکر و تفکر خرافاتی هم مفاهیم و اصطلاحات خاص خودشان را دارند؛ این مفاهیم و اصطلاحات فریب‌دهنده‌اند، چون مانند مفاهیم و اصطلاحات علمی و منطقی عمل می‌کنند. توهم تفکر مادر دیگر توهمات شناختی مانند توهم دانایی، توهم توجه، توهم حقیقت، توهم فهم، توهم مهارت، توهم خودبرزگ‌بینی، توهم عمق تبیین، توهم کنترل، توهم شفافیت، توهم بینش نامتقارن و توهم منطق است. آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

📄 تفکر غایت‌مند Teleological Thinking محمدرضا سلیمی آیا فکر می‌کنید: «باران می‌بارد تا گیاهان رشد کنند؟ خورشید می‌تابد تا زمین را گرم کند؟ بلایای طبیعی مانند سیل، زلزله، طوفان، صاعقه و آتش‌فشان روی می‌دهند تا بشر را امتحان کنند؟ بال‌ پرندگان به وجود آمده‌اند تا پرندگان پرواز کنند؟ کوه‌ها به وجود آمده‌اند تا انسان از آنها معدن استخراج کند؟» اگر این‌طور فکر می‌کنید، شما غایت‌مندانه می‌اندیشید. تفکر غایت‌مند شیوه‌ای از اندیشیدن است که در آن پدیده‌ها و رویدادها را براساس غایت یا کارکرد نهایی‌شان توضیح می‌دهد، نه براساس علت فیزیکی یا فرایند واقعی‌شان. درواقع، در تفکر غایت‌مند ذهن انسان پدیده‌ها و رویدادها را به‌صورت هدفمند تبیین می‌کند، حتی اگر هیچ هدف واقعی و عینی پشت آنها نباشد. به‌بیان‌دیگر، در این نوع تفکر ما تصور می‌کنیم که یک رویداد به‌خاطر رویداد دیگری اتفاق می‌افتد، در حالی که ممکن است آن رویداد صرفاً حاصل فرایند طبیعی یا تصادفی باشد. از دل تفکر غایت‌مند «مغالطه‌ی غایت‌مند»¹ شکل می‌گیرد. مغالطه‌ی غایت‌مند زمانی اتفاق می‌افتد که فرد علت یا دلیل یک پدیده را هدف یا غایت نهایی آن پدیده تبیین می‌کند. درواقع، فرد استدلال می‌کند که این پدیده برای «چه چیزی» اتفاق افتاده است، نه اینکه «چگونه» اتفاق افتاده است. در این مغالطه، نتیجه‌ی استدلال به‌عنوان هدف اولیه‌ی رویداد تصور می‌شود. برای مثال، زمانی که زنی به شوهرش می‌گوید: «من با تو ازدواج کرده‌ام تا مرا خوشبخت کنی»، آن فرد در دام مغالطه‌ی غایت‌مند افتاده است. البته، تفکر غایت‌مند می‌تواند به زندگی‌مان معنا بخشد و روابط عاطفی‌مان را محکم کند، اما اگر افراط صورت گیرد، باعث سرد شدن روابط عاطفی می‌شود. درواقع، اگر این نوع تفکر به زندگی‌ معنا بخشد می‌تواند موثر و سازنده باشد، اما اگر با توقعات نابجا و بیش‌ازحد همراه باشد و به تفکر غیرمنطقی متنهی شود، سبب تعارض و دلخوری می‌شود. خلاصه، در زندگی تفکر غایت‌مند مانند شمشیر دولبه عمل می‌کند: اگر همراه با معنابخشی باشد، مانند چسب عاطفی عمل می‌کند. اما اگر با انتظار بیش‌ازحد و اجبار توام باشد، منزجرکننده است. 1. Teleological Fallacy آموزش تفکر نقادانه @wikifallacy

«دُژفَرنود» چیست؟ مغالطه واژه‌‌ای عربی‌ست؛ معادل آن در فارسی دُژفَرنود است. «دُژفَرنود» یعنی فریب، نیرنگ و به اشتباه انداختن بدون اینکه مخاطب یا خودمان از آن آگاه باشیم. در فارسی پیشوند «دُژ-» به معنی بد و زشت است، مانند دژخیم. «-خیم» یعنی خوی و خلق‌. بنابراین، دژخیم یعنی بداخلاق. «فرنود» یعنی «دلیل» و «برهان». دژفرنود یعنی دلیل و برهان بد. @wikifallacy

به لحاظ تئوری و به طور بالقوه تعداد مغالطه‌ها نامتناهی است، به ویژه زمانی که مرز بین خطاهای شناختی و مغالطه‌ها محو می‌شود.