316
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+2430 days
Posts Archive
316
باهات حرف نمیزنم چون دارم از خودم فرار میکنم. نوشتن از بعضی چیزا مث فروبردن سر تو توالته و من هنوز چیزی جز عشقهای هدررفته و دردهای تکراری ندارم که بگم. پس هرروز میشینم جلوی دانشکده ادبیات و حتی گریه هم نمیکنم. برای هیچچیز گریه نمیکنم و اشکریختن جلوی آدما یه گناه کبیرهست.
316
ما نباید جایی بمونیم که میشکنیم. من نمیدونم چرا راحت میشکنم. میشه اینو هم انداخت تقصیر بابا؟
316
دوماهه اسفار کاتبان رو شروع میکنم و میرسم به اونجاش که نوشته «عمق گور حتماً بایستی به اندازهی قد آدمی باشد و لحد به جانب قبله و جسد زن را بایستی به یک نوبت در قبر گذارد.» و میبندمش.
316
گریز از گذشته بیهودهست و من همون دختر بیچارهی قبلم. مهم نیست که چیزها دارن خوب پیش میرن، بهرحال زخمها سر وا میکنن. از آدما سیگار میگیرم و توی مترو گریه میکنم. آنا کارینا میگفت «آدمای توی مترو غمگین بنظر میان» و حالا من جزوشونم.
316
من اون جوجهی زشت غمگینم که تازه از تخم دراومده و این جوجهی زشت غمگین رو که حتی بلد نیست از یه خیابون رد شه، با آدمها حرف بزنه و تو مترو گریه نکنه رو نمیخوام. نمیخوام. نمیخوام و میندازمش جلو گربهها.
316
دارم میام روی آب و از برگشتن به عمق میترسم. کل روزو میرقصم و انگار برگشتم به شونزدهسالگی. میگه باید خودمو رها کنم و نوجوون باشم. جوونی، اغواگری و شادی. اما بیشتر از همه عشق لازم دارم. هرروز میخندم و میگم «مث سگ افسردهام»
مامان جواب میده «بنظر نمیاد»
از همهی آدمها عقبم. غم از همهچیز عقب نگهم داشته و به قول آلفردِ نمایشنامهی آیلف کوچولو، غم آدم رو شرور و زشت میکنه.
اما حالا وقتی بابا مشت میکوبه تو صورت مامان، گریه نمیکنم. نمیتونم. در اتاق رو میبندم و منتظر میمونم صدای جیغ تموم شه. بعد جوری رفتار میکنم که انگار هیچی نشده. مامان برای صدمینبار میگه «اگه یهروز منو کشت، نبخشیا!» و من برای بار هزارم بهش پروندهی ماریان بکمایر رو یادآوری میکنم که تو دادگاه به قاتل دخترش شلیک کرد. با دستای خودش و اونم هفتبار.
