en
Feedback
فلیبگ

فلیبگ

Open in Telegram
316
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+2430 days
Posts Archive

گاهی از این می‌ترسم که درونم به جای روح، یک هیولا داشته باشم. اگر بخواهم قلبم را نقاشی کنم، یک زن غارنشین را می‌کشم که گوشت‌های خام از دهانش آویزان است و چماقی در دستش دارد تا تک‌تکِ آدم‌ها را با آن بزند. سفر به انتهای دنیا / جودی لین اندرسون

photo content

«من الکلی‌ام. اسمم کلره و الکلی‌ام.»
«من الکلی‌ام. اسمم کلره و الکلی‌ام.»

حالا دختر شجاع‌تری شده‌م و تنها تلاشم، غمگین‌نبودنه. کل روز رو می‌خندم و با آدما حرف می‌زنم و اون انزوا و شرم نگاهم رو پشت خط چشمم قایم می‌کنم. آدما بهم می‌گن «اجتماعی» و دارم از پس نقشم خوب برمیام. وقت‌هایی که تنها می‌شم آناهیتای قبلی برمی‌گرده و خودکشی تو دستشوییِ همیشه‌کثیفِ دانشکده‌ ادبیات، اونقدرا ایده‌ی خوبی نیست؛ ولی این کافی نیست تا تصورش نکنم. خط چشمم داره تموم می‌شه و برگشتن به اون خونه، نزدیک. فرصت زیادی برای خوشحال‌بودن ندارم و پس بلندتر می‌خندم، اونقدر بلند که صدای گریه‌هامو نشنوم.

photo content

کاش آدما بیشتر مواظبم باشن قبل اینکه بیشتر فرو بپاشم.

photo content

«یکبار گفت موهات تاریکند و خندید.»

نکنه یکی بیاد چشماتو از من بگیره؟

photo content