en
Feedback
افکار و دغدغه ها (حمید آسوده)

افکار و دغدغه ها (حمید آسوده)

Open in Telegram

در این زمانه بی هیاهوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست در صورت علاقه می توانید نظرات خود را به آی دی زیر بفرستید: @asoudehhamid

Show more
Iran668 340The category is not specified
156
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
با مجازی شدن سیستم آموزشی مدارس در ایران، یک شاخ کرگدن زیبا هم بر سر شترگاوپلنگ نظام آموزشی ایران سبز شد. مسئله آموزش مجازی مختص ایران نیست. اما مسائلی مانند عدم دسترسی به اینترنت، عدم امکان تهیه تلفن هوشمند یا تبلت و کامپیوتر ماجرا را ‏اینجا و به ویژه در استان‌های محرومی مانند کردستان بغرنج کرده است. مدارس دولتی امکان پرداخت قبوض برق و گاز خودشان را هم ندارند. برای مثال بخشی از حقوق ماهیانه کادر و معلمان مدرسه قاضی کوثر سقز هر ماه صرف هزینه‌های درمانی و معیشتی دانش اموزان می‌شود. ‏از طرف دیگر دوری بچه‌ها از یک‌دیگر، محدودیت‌ها به خاطر بیماری، تجربه‌ی مرگ نزدیکان و عدم امکان سوگواری به شیوه سابق، تبعات جبران ناپذیری برای کودکان دارد. در این میان این تبعات برای آن دسته از کودکان که به تمامی ارتباطشان با مدرسه قطع شده پررنگ‌تر خواهد بود. ‏از زمستان گذشته وبا تعطیلی مدارس هرکس در حد توان خود سعی کرد کمکی به بهبود شرایط بکند.بعضی از مدارس فایل‌های آموزشی را به صورتCDبه خانواده‌ها تحویل می‌دادند تا با دستگاه پخش و تلوزیون فیلم‌های آموزشی را ببینند. جمع دیگری از همکاران با هرینه خودشان جزوه‌های مکتوبی تکثیر می‌کردند. ‏ما از همان اوائل با پولی که توسط دوستان و همکاران و نیکوکاران جمع‌آوری می‌شد شروع به خرید تلفن‌های هوشمند کردیم. اولین تلفنی که تهیه کردیم samsung core a بود که به قیمت ۱۷۳۰ خریداری شد. قیمت‌ها بالا رفت و همین ساده‌ترین نوع گوشی شد حدود سه میلیون و خورده‌ای. ‏شروع کردیم به دنبال گوشی‌های دست دوم گشتن که البته چندین بار به مشکل خوردیم. مسئله‌ی مالکیت تلفن، مشکلات نرم افزاری و سخت افزاری عملا ما را بر این داشت که به دنبال تلفن‌های ارزان اما نو بگردیم. از طرفی تلفن یا تبلت نو مزیت‌های دیگری هم داشت؛ ‏تقریبا و تحقیقا هیچ کدام از بچه‌هایی که گوشی‌ها یا تبلت‌ها را تحویل می‌گرفتند پیش‌تر هدیه‌ای مشابه دریافت نکرده بودند. بچه‌ها خیلی خوشحال می‌شدند و ای کاش می‌دانستید این حجم از شادی در قلب هر کدام از آن‌ها چه اندازه حیات سخت، تلخ و تاریک‌شان را روشن می‌کرد. ‏از طرف دیگر تلفن‌ها را تحویل مدرسه می‌دادیم و اغلب خودمان با بچه‌ها روبه‌رو نمی‌شدیم. شخصا روی این موضوع تاکید داشتم. فکر می‌کردم که گرفتن هدیه‌ای از این دست برای بچه‌ها از جانب «مدرسه» ممکن است این تصور را در ایشان ایجاد کند که «کسان دیگری هم هستند که مرا فراموش نکرده‌اند» و این کسان‌ دیگر ساکن جایی هستند که چهار تا در و‌دیوار هم دارد. شاید روزی روزگاری مدرسه به یکی از گزینه‌هایی تبدیل شد که خواستند از آن‌کمک بگیرند. اگرچه قبول دارم که بسیاری از مدارس خالی از حتی یک نیروی دلسوز و شفیق برای بچه‌ها‌ست. اما همه جا هم این‌طور نیست. ‏در برخی از مدارس معلمان، مدیران، معاونان و مشاورانی هستند که مراقب دانش‌آموزان هستند و بچه‌ها همیشه می‌توانند به ایشان پناه ببرند. به هر روی، فرایند خرید تلفن‌ها ادامه پیدا کرد. تا این که دوست خوبم سمیه فرید توانست از طریق دوستان و آشنایان در بازار موبایل ‏یک تبلت با قیمت مناسب‌تری تهیه کند. Lenovo e7 که با توجه به وضعیت بازار بین ۲۳۰۰ تا ۲۷۰۰ قیمت دارد. اما همین عدد هم در بیشتر از درآمد ماهیانه بسیاری از خانواده‌هایی‌ست که دو یا سه دانش آموز دارند. ‏حدود دو هفته دیگر امتحانات مدارس به صورت مجازی آغاز خواهد شد. ما در سقز دانش آموزانی داریم که به واسطه نداشتن تلفن هوشمند یا تبلت عملا از تحصیل بازمانده‌اند. ما هم دیگر ته کشیده‌ایم. به هر کسی که می‌توانستیم گفتیم، از هر کسی که شد کمک گرفته‌ایم. ‏این درخواست، این خواهش شما را مکلف به انجام هیچ کاری نمی‌کند. اما اگر تمایل دارید شاد‌ترین لحظه‌ی عمر یک کودک را رقم بزنید، و به اوکمک کنید تا از تحصیل بازنماند‌ و در خرید تبلتها سهیم باشید، خودتان بخرید، پول بفرستید ما تهیه کنیم یا هر پیشنهاد دیگری، لطفا به من پیام بدهید. @LifeBeforeUs

https://www.instagram.com/p/CFH7aLNHopR/?igshid=d1fyz1fvg0q4 قرآن در برابر معاندان کتاب جدید جناب آقای رضا رهنما که در برابر کتاب دکتر سها نوشته شده است. این کتاب به بررسی تمامی انتقادات مطرح شده درباره قرآن پرداخته است و الحق جناب رهنما به خوبی از پس این کار مهم برآمده است

یک دغدغه جدید! نوشتن خوب است و باید نوشت. اما چه چیزی می تواند یک موضوع مناسب برای نوشتن باشد؟ گاهی برای دل خودت هم که شده باید بنویسی. حالا یک خاطره یا یک احساس شخصی هم می تواند کافی باشد تا قلم در دست بگیری. برای دیگران نوشتن اما داستان دیگری است. دوست داری چیزی را بنویسی که دیگران ننوشته اند. وقتی دردها و غمهای بشر به دست دیگران نوشته شده است، آن هم بسیار زیباتر از آنچه در توان قلم تو است، خوب آن موقع خواندن ارجحیت دارد و باید کتابها و نوشته های خوب را خواند و به دیگران معرفی کرد. دردهایی همیشه هست و خواهد بود. کسانی که از درد ظلم و تبعیض نوشته اند جاودانه می شوند. بعضی نوشتن ها هم البته متناسب با حوادث روز جامعه است. آنقدر حوادث تلخ هست که می توان روزانه دهها صفحه نوشت، این مشکلات را نیز بسیاری نوشته اند و می نویسند و بحثهای بسیاری هر روز درباره آنها انجام می شود. وقتی کار خاصی از دستت بر نمی آید ترجیح می دهی ساکت بنشینی و تنها جریان اخبار را نظاره گر باشی. مشکلات خود را با گرفتاری های مردم کشورت که مقایسه می کنی، شرم می کنی که بخواهی از خودت حرف بزنی. فقر و بیکاری و تحریم و سیل و زلزله و بیماری واگیردار و فهرستی طولانی از گرفتاریهایی که انگار تمام شدنی نیست باعث می شود تا سکوت را ترجیح دهی. اما آدمیزاد اگر حرف نزد، اگر همه چیز را در خودش بریزد، اگر همه اش خودخوری کند که دیوانه می شود! درست است که نباید از دردهای جامعه غافل شد و لازم است به سهم خود قدمی هرچند کوچک در راه حل مشکلات برداشت اما بعضی وقتها آدم باید از مشکلات خودش نیز بگوید. اگر هم کاری از دست کسی برنیاید، با گفتن آن لااقل خود را سبک کرده است. اما حالا دغدغه جدید این روزهایم چیست که این مطلب را نوشته ام؟ چند روزی است که گویا فرد یا افرادی ناشناس به دنبال هک کردن گوشی و اکانت واتس آپ من هستند. حالا چرا؟ خدا می داند! از پیغام های نرم افزارها و کدهای درخواست شده و ارسالی معلوم است که طرف ماجرا خیلی هم پیگیر است! این ماجرا باعث شد به یاد شهریور و مهرماه سال گذشته بیافتم که گرفتاری هایی برایم درست کردند که هنوز حل نشده است و هنوز هم برایم مسجل نشده است که باعث و بانی آن ماجرا چه شخص یا اشخاصی بوده اند که حتی جرات معرفی خود را نداشتند. آن حوادث هم با تلاش برای نفوذ به گوشی همراه و برنامه های آن شروع شده بود. البته آن زمان اصلا موضوع را جدی نگرفته بودم زیرا به پیامهای نامربوط و غیرمحترمانه افراد ناشناس در فضای مجازی عادت داشتم و حالا هم تاثیر این مزاحمتها را در برابر اخبار بدی که این روزها می شنوم ناچیز می دانم اما برایم این سوال مطرح است که چه کرده ام که افرادی اینچنین از دستم شکار هستند و چه درد و ناراحتی در وجودشان هست که اینگونه پیگیر هستند؟ واقعا کار مهمتری ندارند؟ این دنیا تا کجا شگفتی و غافلگیری دارد و عاقبت ما چه خواهد شد؟ شانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۸ حمید آسوده https://t.me/hamidasoudeh

اندیشه تخریب اندیشه اصلاح سید مقداد نبوی رضوی مهمان برنامه "چراغ مطالعه" مورخ بیست و سوم آبان 98 بود تا به عنوان نگارنده کتاب "اندیشه اصلاح دین در ایران " به سوالات مجری برنامه پاسخ دهد. اینکه چرا باید برنامه ای در صدا و سیما در مورد این کتاب ساخته شود و نویسنده آن عقاید خود را مطرح کند، سوالی است که تهیه کنندگان آن برنامه جوابش را می دانند و از آنجا که معتقد به آزادی بیان هستم ایرادی هم در رسانه ای شدن افکار جناب نبوی ندارم اما امیدوارم روزی برسد که منتقدان ایشان هم به همان اندازه بلندگو و امکانات در اختیار داشته باشند تا امثال ایشان نتوانند به راحتی یک طرفه به قاضی بروند و راضی برگردند! به همین مناسبت تصمیم گرفتم در این باره مطلبی بنویسم. در فایل پیوست می توانید این نوشته را بخوانید. https://t.me/hamidasoudeh

چرا باید نوشت؟ دلایل مختلفی برای نوشتن وجود دارد. یکی می نویسد تا دیگران را آگاه کند و موضوع این آگاهی می تواند علم یا تاریخ یا حتی یک تجربه و احساس شخصی باشد. یکی به خاطر دفاع از باورهایش نویسنده می شود. یکی برای تفریح و سرگرمی می نویسد. یکی به جهت موافقت و دیگری در جهت مخالفت با یک جریان اجتماعی و سیاسی به میدان می آید. یکی هم حوادث روز باعث می شود قلم به دست گیرد. یکی هم شاید مجبور است برای یک لقمه نان بنویسد. دلایل بسیار دیگری را می توان ذکر کرد اما سوال اینجا است که ما چرا باید بنویسیم؟ در مورد حوادث تلخ این روزها و مشکلات مملکت چه می توان نوشت که دیگران ننوشته باشند و چه حرفی می توان زد که دیگران نگفته اند؟ سیل و زلزله و حوادث ناگوار آنقدر عادی شده اند که صحبت درباره آنها به ابتذال کشیده شده است و انگار هر روز ورود غمی دیگر را به انتظار نشسته ایم. هیچ مصیبتی غیرمترقبه نیست و گرفتاری های دیگران در چشم های بهت زده ما داستانی بی اهمیت است که توجهی بر نمی انگیزد. حالا نگویم همه اما اکثریت مردم سرگرم گرفتاری خود هستند و نگران گرفتاری های بعدی که در راه است. شاید بگویید آنکه واکنش نشان نمی دهد با مرده تفاوتی ندارد و حداقل واکنش هر فرد جامعه گفتن و نوشتن درباره حقیقت است. باید نوشت که مصیبت عادی نشود. باید نوشت که سکه دروغ به جای حقیقت قلب نشود. باید حرف درست دیگران را تکرار کرد و اگر کسی دروغ گفت او را رسوا نمود. باید به حوادث جوامع بشری حساسیت نشان داد. باید، باید، باید... حرف شما درست اما فراموش نکنیم اگر کسی سکوت کند هم بر او ملامتی نیست که شاید سرمای زمستان روزگار گوشه گیرش کرده باشد. تنها دلیلی که نمی توان زیر سوال برد نوشتن برای خود است. ما باید بنویسیم که زندگی یادمان نرود. شادی ها و غمها را باید نوشت. بیم و امید و شور و اضطراب فراموش می شود و دلتنگی غریب روزگار برای آدمی می ماند. باید نوشت تا بعدها انکار نشویم. آدمیزاد خودش را هم انکار می کند چه برسد به دیگران! لازم نیست برای دیگران بنویسیم یا حتما نوشته های خود را منتشر کنیم. همین قدر که حس و حال خودمان را درست توضیح داده باشیم کافی است تا در آینده شناخت و قضاوت بهتری از خودمان داشته باشیم. آری، آدم حداقل باید برای خودش بنویسد! این روزها حالم به گونه ای است که خواندن را به نوشتن ترجیح می دهم. دوستی گله داشت که وقت خود را به مطالعه تاریخ و نوشتن درباره امثال شیخ هادی نجم آبادی گذرانده ای و حالا چه وقت منتشر کردن اینگونه نوشته ها است؟ پاسخ من این است که حرفهای دیگر را دیگران نوشته اند و مردم نیز می خوانند. من اول از همه برای خودم می خوانم و می نویسم و البته امیدوارم این ناچیز نوشته هایم مقبول نظر صاحب نظران قرار گیرد. علاوه بر این اگر نوشته ای همسو با دغدغه هایم باشد آنرا نیز بازنشر می دهم اما این زمستان و سوز آن را فراموش نکنید که انسان ها را به کز کردن در کنج کتابخانه ها تشویق می کنند. ۲۷ دی ماه ۱۳۹۸ https://t.me/hamidasoudeh

از بس که ملول از دل دلمرده ی خویشم هم خسته ی بیگانه ، هم آزرده ی خویشم این گریه ی مستانه ی من بی سببی نیست ابر چمن تشنه و پژمرده ی خویشم گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت من نوحه سرای گل افسرده ی خویشم شادم که دگر دل نگراید سوی شادی تا داد غمش ره به سراپرده ی خویشم پی کرد فلک مرکب آمالم و در دل خون موج زد از بخت بد آورده ی خویشم ای قافله! بدرود ، سفر خوش ، به سلامت من همسفر مرکب پی کرده ی خویشم بینم چو به تاراج رود کوه زر از خلق دل خوش نشود همچو گل از خرده ی خویشم گویند که « امید و چه نومید! » ندانند من مرثیه گوی وطن مرده ی خویشم مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید؟ پرورده ی این باغ ، نه پرورده ی خویشم مهدی اخوان ثالث

بلوغ ناامیدی ! برای هر انسان می توان بلوغ های گوناگونی را در نظر گرفت. مثلا بلوغ جسمی، بلوغ عقلی و فکری، بلوغ اجتماعی... از نظر من یک بلوغ هم هست به نام بلوغ ناامیدی! ناامیدی از اصلاح بسیاری از آن چیزهایی که فکر می کردی می توانی آنها را تغییر دهی. این بلوغ برای بسیاری از افراد تحصیل کرده و حتی پرمشغله هم روی می دهد. البته معنی آن افسردگی و ناامیدی از زندگی نیست. بلکه آنقدر بالغ می گردی که بتوانی محدودیتهای خود را بشناسی و بپذیری. شاید بگویید اینکه خود قسمتی از همان بلوغ عقلی است! اما به نظر من درگیری احساسات و عواطف انسان با این مرحله زندگی شایسته نامی جداگانه است. شروع این بلوغ برای من گویا در آستانه چهل سالگی است. این نتیجه را از کجا گرفتم؟ از صدای باران پشت پنجره و این غروب دلگیر و تکرار این بیت از سایه که مدام با صدای شجریان در ذهنم تداعی می شود: گذشت عمر و به دل عشوه مي‎خريم هنوز كه هست در پی شام سياه صبح سپيد https://t.me/hamidasoudeh

وقتی نمی توان کمک کرد! -بخش دوم در بخش قبل وعده دادم تا درباره یک ماجرایی واقعی بنویسم. حدود سال 1390 یا 1391 در مدرسه ای ریاضی تدریس می کردم. مستخدم مدرسه جوانی بود شهرستانی با لهجه ای شیرین که مسولیت پذیر و کوشا بود و در کارهای مختلف می شد روی او حساب کرد. چند روز پیدایش نبود و چون کاری با او داشتم سراغش را از دفتر مدرسه گرفتم. گفتند چند روزی مرخصی است. ماجرا گذشت تا دوست ما از مرخصی برگشت. هنوز حال و احوالش را نپرسیده بودم که خودش شروع کرد به تعریف کردن ماجرایش. گویا یک شب در هنگام عبور از کنار عابر بانک محل یک نفر با ظاهری موجه از او درخواست می کند تا اجازه دهد از کارت بانکی وی برای دریافت پول استفاده کند. بهانه اش این بوده که سقف برداشت کارتم تمام شده است و حسابی گرفتار هستم و خواهش می کنم اجازه دهید پول را به حساب شما کارت به کارت کنم و از کارت شما برداشت کنیم. این بنده خدا هم به خیال خودش خواسته بود کمک کند و همکاری می کند و آن شب می گذرد. چند روز بعد ماموران آگاهی به سراغ او می روند که همکارش در کلاه برداری و سرقت را معرفی کند! مدتی بازجویی می شود و در نهایت زمانی که دیگر از آزاد شدن ناامید شده بود یک مامور آگاهی کارکشته پیدا می شود که تشخیص می دهد این بنده خدا واقعا این کاره نیست و رهایش می کنند و البته به اندازه مبلغی که به حسابش واریز شده بود و او برای سارقان برداشت کرده بود، تاوان می دهد تا رضایت شاکی را به دست آورد و خلاصه چند روزی این ماجرا گرفتارش کرده بود. از این ماجرا هم نتیجه گرفته بود که من دیگر غلط بکنم بخواهم به کسی کمک کنم! واقعیت این است که باید کمک کرد اما به روش درست و به افرادی که واقعا نیاز دارند نه افرادی شیاد و کلاه بردار. می دانم این حرفها بدیهی به نظر می رسد اما واقعیت این است که از شنیدن کلاه برداری های تکراری و پیش پا افتاده متحیر می مانم که چه تعداد آدم ساده دیگر در معرض این خطرات هستند و چقدر احتیاج به اطلاع رسانی وجود دارد. هنوز هم گاه می شنویم مسافرانی که سعی داشته اند در حمل بار اضافه دیگران در فرودگاه به آنان کمک کنند با اتهام حمل مواد مخدر روبرو شده اند و گاه چنین افرادی سالیان طولانی در زندان ها باقی می مانند تا راهی برای آزادیشان فراهم گردد. آدم که قرار نیست برای ثواب کردن کباب شود! از این مثال ها فراوان است و شاید ساده ترین نکته برای پیش گیری از گرفتار شدن این است که دقت کنیم کاری را انجام ندهیم که تمایز هویت ما با شخص کمک گیرنده در آن مشخص نباشد. یعنی کاری نکنیم که خطای دیگران به حساب ما نوشته شود. تازه این نکته بعد از آن است که از واقعی بودن نیاز شخص سوال کننده مطمئن باشیم و بدانیم که از راه درست و موثری می توانیم به او کمک کنیم. https://t.me/hamidasoudeh

وقتی نمی توان کمک کرد! -بخش اول از عابر بانک پول گرفتم و در کیفم گذاشتم. هنوز از عابر بانک فاصله نگرفته بودم که متوجه خانم مسن و محترمی شدم که در کنار دستگاه و به فاصله حدود یک متری ایستاده بود. گفت: پسرم می شود برای من هم پول بگیری? گفتم : خواهش می کنم. بعد کارتش را گرفتم و خواستم وارد دستگاه کنم که متوجه شدم خودش اصلا جلوتر نمی آید. یادم افتاد شنیده بودم که در هنگام کمک به افراد مسن یا بی سواد باید خودشان در جلوی دستگاه خودپرداز ایستاده باشند تا چهره صاحب اصلی کارت معلوم شود و اگر خدای نکرده کارت دزدی باشد، دوربین خودپرداز تصویر شما را به عنوان سارق ضبط نکند و به خاطر کمک به دیگران برای شما مشکلی ایجاد نشود و به اصطلاح به خاطر ثواب کردن کباب نشوید! بنابراین به آن خانم گفتم: لطفا خودتان بیایید جلوی دستگاه رمز را بزنید. جواب داد که من اگر بلد بودم که خودم انجام می دادم. گفتم: رمز را بفرمایید من وارد می کنم. فقط شما جلوی دستگاه بایستید که دوربین خودپرداز تصویر شما را هم بگیرد. اما او جلو نیامد و گفت: اشکال نداره! کارت رو می دهم یک نفر دیگر انجام دهد! دست شما درد نکنه! کارت را به او برگرداندم و بدون آنکه چیزی بگویم از آنجا دور شدم و در راه با خود فکر می کردم که این خانم کارش مشکوک بود یا من نتوانستم منظورم را به درستی به او بفهمانم?! این اتفاق مرا یاد ماجرایی واقعی انداخت که در نوشته ای دیگر آنرا تعریف خواهم کرد. https://t.me/hamidasoudeh

ماجرای کاربر هتاک و بیعت با یزید! -بخش دوم در اصل این حدیث تردید های جدی وجود دارد و حتی متن آن نیز توسط خود علمای شیعه نقد شده است از جمله ایرادات اصلی اینکه ميان مورّخين مسلم است كه يزيد پس از اينكه بخلافت رسيد هيچ گاه بمكه و مدينه نرفت، و در نتيجه چنين اتفاقى ميان او و امام چهارم عليه السّلام رخ نداده است. (برای توضیحات بیشتر به ترجمه هاشم رسولى محلاتى مراجعه شود.) اصلاً آن مرد قرشی اصل و نسب دار چه کسی بود که حسب خود را از بنی امیّه مهم تر می دانست؟ و اگر چنین کسی به دستور یزید کشته شده است چرا در تاریخ اثری از این ماجرا نیست؟ به هرصورت از راه مماشات با دین ستیزان این متن را از آنها می پذیریم تا ببینیم چه می گویند. ابتدا ادعاهای کاربر هتاک را مرور کنیم: 1- حضرت سجاد (ع) بدون هیچ کینه ای با یزید بیعت کرده است. 2- خود را برده جنسی یزید اعلان نموده است!! 3- به پدرش و آل علی پشت کرده است! این ادعاها پاسخ های ساده زیر را دارد: 1- درباره ادعای اول یعنی بیعت با یزید باید گفت ورود کاروان اسرا به شام و ماجراهای بعدی و مخالفت اهل بیت با حکومت اموی چیزی نیست که بتوان آنرا کتمان کرد و نگاهی ساده به صحیفه سجادیه حال و هوای امام سجاد (ع) را در آن دوران سخت نشان می دهد. پس ادعای نداشتن هیچ کینه‌ای از یزید بسیار جاهلانه یا مغرضانه است و البته اصل ماجرای بیعت کردن هم از نظر تاریخی ثابت نشده است. 2- اینکه علی ابن الحسین (ع) بگوید أَنَا عَبْدٌ مُكْرَهٌ حرف نادرستی نیست یعنی بنده ای هستم که مجبور به گفتن سخنی شده است و به هیچ وجه بنده یزید بودن در آن نیست چه رسد به برده جنسی! در قرآن بیگناه بودن کسانی که مجبور به گفتن سخنی شده اند مطرح شده است ( إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ -النحل آية 106) در اینجا نیز گوینده با زیرکی خود را بنده خدا معرفی کرده است که راه گریزی ندارد و به یزید می گوید اگر می خواهی مرا نگه دار و اگر می خواهی بفروش و یزید نیز پاسخ داده است: اين براى تو بهتر شد كه هم خونت را حفظ كردى و هم از شرف و مقام تو چيزى كاسته نشد. حالا جایی که یزید نیز گفتن این سخن را کسر شأن آن حضرت ندانسته است دین ستیز ما مدعی اثبات مقام بردگی جنسی می شود!! تازه همه اینها در حالتی درست است که اصل حدیث را پذیرفته باشیم! 3- ادعای سوم این منتقدین بی انصاف آن است که علی ابن الحسین به پدرش و آل علی پشت کرده است! زیرا آنها قیام و شهادت را انتخاب کرده اند اما او با یزیدیان بیعت کرده است. از نگاه عقلی و اخلاقی آن کسی که قدرتی برای مبارزه با ظالم ندارد معذور است و آنکه برای رسوا کردن ظالمان جانفشانی می کند حتی اگر کارش در کوتاه مدت نتیجه ندهد مورد احترام خواهد بود. از نگاه شرعی و اسلامی نیز هر دو روش مورد تایید است و بسته به شرایط مکلف می تواند هر کدام را که درست می بیند، انتخاب کند. امام حسین (ع) با فدا کردن جان خود و نزدیکانش مشروعیت حکومت اموی را زیر سوال برد و ظالمان زمان خود را رسوا کرد و حضرت سجاد (ع) به پرورش شاگردان و زنده نگه داشتن مکتب اقدام کرد. جالب است که زید ابن علی فرزند همین امام سجاد است که در برابر امویان قیام می کند و همین مطلب نشان می دهد که هر دو روش در آموزه های اهل بیت تداوم پیدا کرده است. واقعا اینگونه ایرادات چه محلی از اعراب دارند و مقصود این دین ستیزان چیست؟ جای افسوس فراوان دارد که این افراد با ادعای براندازی و مبارزه سیاسی به باورهای مردم حمله می کنند و نفرت پراکنی را روشی برای پیشبرد اهداف خود یافته اند. چه بسیار افراد کم اطلاع و ناراضی از شرایط کشور که فریب آنها را می خورند و فکر می کنند این دروغ گویان دلسوز کشور ایران و مردم این سرزمین هستند. آنچه واقعا جای نگرانی دارد واکنش های مخاطبین است که در پایین نوشته های این افراد به صورت نظرات موافقان و حتی برخی مخالفان آنها همراه بدترین توهینات و شنیع ترین کلمات دیده می شود که نشانگر سقوط اخلاقی و بی انصافی جمع کثیری از افراد در فضای مجازی است. این وضعیت تا کجا ادامه دارد و چه باید کرد؟ https://t.me/hamidasoudeh

ماجرای کاربر هتاک و بیعت با یزید! -بخش اول کاربری در توییتر به نام "یار دبستانی" چندی است به شهرت رسیده است. در گذشته بعضی مطالب توهین آمیزش را درباره دین اسلام و شخصیت های مذهبی دیده بودم. حرفهایش تکرار ادعاهای دین ستیزانی بود که تنها نفرت و دشمنی را در جامعه منتشر می کنند و ادعای مبارزه سیاسی و براندازی را با دین ستیزی گره می زنند. متاسفانه بعد از آنکه خانم نوشین جعفری بازداشت شد و او را صاحب این نام کاربری معرفی کردند خودبخود توجه ها به این کاربر افزایش یافت و شگفت انگیز این بود که از اینکه او را هتاک معرفی کنند ناراضی بود و می گفت من منتقد هستم! بنده جایی برایش چنین نوشتم که: جالب اینجا است که شما هر کلمه زشتی که استفاده کنی اسمش میشه نقد اما اگر کسی بهت بگه هتاک اون وقت توهین حساب میشه! طبعاً به این نظر من پاسخی نداد و ماجرا گذشت تا اینکه مطلبی از این کاربر درباره حضرت سجاد (ع) دیدم که به معنای واقعی هتاکی و وهن آمیز بودن نوشته هایش را نشان می داد و تصمیم گرفتم به آن جواب دهم. به ویژه که این ادعا به صورت های مختلف در سایت های دین ستیز مطرح شده است. اصل توییت مزبور چنین است: آخوندا این رو ازتون مخفی میکنن اما من بهتون میگم! بعد از #عاشورا، سجاد بدون هیچ کینه‌ای با یزید “بیعت” کرد و طی یه جمله تاریخی گفت: من غلام(برده‌ی جنسی) یزید هستم، اگر می‌خواهد من را نگه دارد یا بفروشد! [الکافی/ج۸/ص۲۳۵] یعنی نطفه سجاد هم مشکل داشت که به حسین و آل‌علی پشت کرد؟! در ابتدا اصل روایت مورد اشاره و ترجمه آنرا ببینیم: ابن محبوب عن ابي ايوب عن بريد بن معاويه قال سمعت ابا جعفر ع يقول : إِنَ‏ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ دَخَلَ‏ اَلْمَدِينَةَ وَ هُوَ يُرِيدُ اَلْحَجَّ فَبَعَثَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ‏ قُرَيْشٍ‏ فَأَتَاهُ فَقَالَ لَهُ‏ يَزِيدُ أَ تُقِرُّ لِي أَنَّكَ عَبْدٌ لِي إِنْ شِئْتُ بِعْتُكَ وَ إِنْ شِئْتُ اِسْتَرْقَيْتُكَ فَقَالَ لَهُ اَلرَّجُلُ وَ اَللَّهِ يَا يَزِيدُ مَا أَنْتَ بِأَكْرَمَ مِنِّي فِي‏ قُرَيْشٍ‏ حَسَباً وَ لاَ كَانَ أَبُوكَ أَفْضَلَ مِنْ أَبِي فِي‏ اَلْجَاهِلِيَّةِ وَ اَلْإِسْلاَمِ‏ وَ مَا أَنْتَ بِأَفْضَلَ مِنِّي فِي اَلدِّينِ وَ لاَ بِخَيْرٍ مِنِّي فَكَيْفَ أُقِرُّ لَكَ بِمَا سَأَلْتَ فَقَالَ لَهُ‏ يَزِيدُ إِنْ لَمْ تُقِرَّ لِي وَ اَللَّهِ قَتَلْتُكَ فَقَالَ لَهُ اَلرَّجُلُ لَيْسَ قَتْلُكَ إِيَّايَ بِأَعْظَمَ مِنْ قَتْلِكَ‏ اَلْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ ع‏ اِبْنَ‏ رَسُولِ اَللَّهِ ص‏ فَأَمَرَ بِهِ فَقُتِلَ حَدِيثُ‏ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ ع‏ مَعَ‏ يَزِيدَ لَعَنَهُ اَللَّهُ ثُمَّ أَرْسَلَ إِلَى‏ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ ع‏ فَقَالَ لَهُ مِثْلَ مَقَالَتِهِ لِلْقُرَشِيِّ فَقَالَ لَهُ‏ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ ع‏ أَ رَأَيْتَ إِنْ لَمْ أُقِرَّ لَكَ أَ لَيْسَ تَقْتُلُنِي كَمَا قَتَلْتَ اَلرَّجُلَ بِالْأَمْسِ فَقَالَ لَهُ‏ يَزِيدُ لَعَنَهُ اَللَّهُ بَلَى فَقَالَ لَهُ‏ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ ع‏ قَدْ أَقْرَرْتُ لَكَ بِمَا سَأَلْتَ أَنَا عَبْدٌ مُكْرَهٌ فَإِنْ شِئْتَ فَأَمْسِكْ وَ إِنْ شِئْتَ فَبِعْ فَقَالَ لَهُ‏ يَزِيدُ لَعَنَهُ اَللَّهُ أَوْلَى لَكَ‏ حَقَنْتَ دَمَكَ وَ لَمْ يَنْقُصْكَ ذَلِكَ مِنْ شَرَفِكَ‏ (الكافي، جلد ۸، كِتَابُ الرَّوْضَة، ش ۳۱۳) ترجمه : بريد گويد: شنيدم از امام باقر عليه السّلام كه ميفرمود: همانا يزيد بن معاويه براى رفتن بحج بمدينه آمد و در آنجا بنزد مردى از قريش فرستاد و چون بنزدش آمد بدو گفت: آيا تو اقرار ميكنى كه بنده منى كه اگر بخواهم تو را بفروشم و گر نه بصورت بردگى خويش درآورم؟ آن مرد گفت: بخدا اى يزيد در ميان قريش نه تو در حسب از من گرامی ترى و نه پدرت در زمان جاهليت و نه در اسلام از پدر من برتر بوده، و نه تو خود در دين و مذهب از من برتر و بهترى، پس من چگونه چنين اقرارى براى تو بكنم؟ يزيد گفت: اگر چنين اعترافى نكنى بخدا قسم تو را ميكشم! آن مرد گفت: كشتن من بدست تو بالاتر از كشتن حسين بن على عليهما السّلام فرزند رسول خدا (ص) نيست! يزيد دستور داد آن مرد را كشتند. سپس بنزد حضرت على بن الحسين عليهما السّلام فرستاد و مانند همان سخنى كه بمرد قرشى گفته بود بآن حضرت نيز اظهار كرد، حضرت على بن الحسين عليهما السّلام فرمود: آيا چنان است كه اگر من چنين اعترافى براى تو نكنم مانند مرد ديروزى مرا نخواهى كشت؟ يزيد لعنة اللَّه عليه گفت: چرا. حضرت فرمود: در چنين وضعى من بدان چه تو خواهى اقرار ميكنم، و من بنده‏ اى هستم كه دچار زور و اكراه شده‏ ام (و از ترس جان چنين اقرارى ميكنم) اكنون چنانچه خواهى نگهدار و چنانچه خواهى بفروش! يزيد لعنة اللَّه گفت: اين براى تو بهتر شد كه هم خونت را حفظ كردى و هم از شرف و مقام تو چيزى كاسته نشد. (ترجمه هاشم رسولى محلاتى) https://t.me/hamidasoudeh

🔵 صدایت شنیده می‌شود 🌷 سخنی با دوست نازنین: جناب بابایی https://t.me/rezababaei43/1252 صدا، تارهای صوتی نیست، صدا آن است که از کلام تان جاری می‌شود و می‌پیچد در ذهن و ضمیر کسانی که دردمندانه می‌زیند. آنان که در پی آوار حقیقت‌اند، در جستجوی کلامی هستند که از اعماق درون و وجودی بر می‌خیزد و آشکارا انگشت بر مسئله‌هایی می‌گذارد که جان‌های پریشان از شنیدنش کمی آرام می‌گیرد. صدایی که پرسش‌های بنیادین و دغدغه‌هایی متعالی را به رخ زندگی خواب زده می‌کشد. دوست عزیز، نوایی که از بودن‌تان به گوش می‌رسد، طعم صداقت و رنگ حقیقت دارد، چیزی از جنس لطافت و پاکی. شرابی که از خمخانه‌ی هستی بر جان بی قرار هدیه می‌شود. ما به صدای جسورانه و گفتار صمیمانه‌تان نیاز داریم. به واژگانی که در پس و پشت آن، منفعت و سودی شخصی رژه نرود. کلامی خالص که دردی را التیام بخشد، راهی را باز کند و نوری را بر این ظلمت‌کده بتاباند. صدای قلم‌تان و آواز کلماتی را که انعکاس رنج جامعه است، دست کم نگیرید. آبی است روان که تشنه‌ای را سیراب و دلی را امیدوار می‌کند. آن چه می‌نویسید ترجمان دردها و شرح پریشانی مردمانی است که برای زیستن‌شان، هزینه‌ای گزاف می‌پردازند. و برای اخلاقی زیستن‌شان چه بارِ گران و دشواری را بر دوش می‌کشند. دوست رنج کشیده‌ام ✔️ آوازه‌ی قلم‌تان در کویرِ تب‌ کرده‌ی سیاست، به گوش رسیده و می‌رسد. مشتاقان، ترا می‌خوانند و به خود می‌گویند: هنوز کسانی هستند که درد را می‌فهمند و شجاعتِ گفتن از لبان خشک زندگی را از دست نداده‌اند. سلامت دوباره‌تان را آرزو می کنیم. اطمینان داریم بهبودی کامل خواهید یافت. ✍️ علی زمانیان - ..98/07/02 @kherade_montaghed

پچ‌پچ‌کنان معلوم نیست چه بلایی بر سر تارهای صوتی من آمده است. پنج ماه است که صدا ندارم؛ مگر صدایی که گویی از ته چاه می‌آید. دلگیر نیستم؛ صدایی که به گوشی نرسد، همان بهتر که در ته چاه افتد. کدام گوش، صدای ما را شنید که امروز حسرت روزهای ناطق را بخورم. ما همیشه صامت بودیم؛ حتی آنگاه که فریاد می‌کشیدیم. یاد چاپلین به خیر که بدون صدا هم می‌خنداند؛ اما فریادهای ما نه کسی را هراسان کرد و نه کسی را به فکر واداشت. قطار گوش‌های بسته، ایستگاه به ایستگاه تا آخرین ریل توهم تاخت و امروز ماییم و فردایی که به آن نمی‌اندیشیم؛ ماییم و دره‌های هولناک سرنوشت. اما در خواب دیده‌ام که صدای من بازمی‌گردد؛ هرچند در روزهایی که من نیستم؛ هرچند در حلقوم مردان و زنانی که هنوز به دنیا نیامده‌اند یا اکنون در گوشه‌ای نشسته‌اند و تسبیح استخاره می‌گردانند. آن روزهای صدادار دیگر در پی گوشی نیست که لاله بگشاید و بشنود. در آن روزگاران نزدیک، هر کس به اندازۀ وزنی که بر روزی زمین دارد، صدایی خواهد داشت و جایی در این سرزمین پهناور. در خواب دیده‌ام که صدای مشروطه تازه از راه می‌رسد و در گوش‌ها می‌پیچد. امروز مرا صدایی جز پچ‌پچ نیست. پچ‌پچ‌کنان می‌گویم که صدای فردا را امروز بشنوید. رضا بابایی ۹۸/۷/۲

▫️ کودکان و نوجوانان در این کشور اجازه ندارند رانندگی کنند ▪️ کودکان و نوجوانان در این کشور اجازه ندارند حساب بانکی افتتاح کنند ▫️کودکان و نوجوانان در این کشور اجازه ندارند در مدرسه غیبت کنند و در صورت غیبت حتما باید والدین شان به مدرسه بروند و توضیح دهند. توضیح خود آنان مورد قبول مدیر مدرسه نیست. ▪️طبق قانون کودکان و نوجوانان اجازه کار و کسب درآمد ندارند و در این صورت کودک کار تلقی می شوند که آسیبی اجتماعی است. ▪️طبق قانون، سوپرمارکت ها نباید به کودکان و نوجوانان سیگار بفروشند و در صورت مشاهده بازخواست خواهند شد. ▪️طبق هنجارهای اجتماعی کودکان و نوجوانان در این کشور مجاز نیستند از داروخانه ها کاندوم بخرند! و بسیار کارهای دیگر که کودکان و نوجوانان به دلیل سن کم اجازه آنرا ندارند. 🔺ولی کودکان و نوجوانان در این کشور اجازه دارند خانواده تشکیل دهند! اجازه دارند ازدواج کنند! اجازه دارند با مردی که چند یا چندین سال از آنها بزرگتر است همخوابه شوند و « سکس» داشته باشند! ▪️و در نهایت آنکه کودکان و نوجوانان در حالی که توضیح شان برای غیبت در مدرسه مورد قبول مدیر مدرسه نیست خودشان اجازه دارند ازدواج کنند و پدر یا مادر شوند! و نکته جالب تر آنکه: ▪️ از طرفی به کودکان و نوجوانان اجازه ازدواج می دهند و از طرف دیگر آموزش و پرورش محافظه کار این کشور از آموزش اولیه مسائل جنسی به همان کودکان و نوجوانان اجتناب می کند و برای عدم ارائه آن توجیهات دینی می آورد. ▪️و صدا و سیمای محافظه کار این کشور یکی از مسائل اجتماعی امریکا را بارداری نوجوانان در آن کشور می داند!! و با تکیه بر همین شواهد می گوید که آن جامعه در حال فروپاشی است. 🔺ارزش و شأن خانواده در کشور ما در همین حد است. دکتر فردین علیخواه|جامعه شناس ✅ارسال نظر: @alikhahfardin ✅کانال نویسنده: @fardinalikhah

ساختن مدرسه علمیه، آری یا خیر؟ به اسم مدرسه علمیه، کاخ ساختند! ... از کجا آوردی ساختی؟ جمله فوق، جمله یک منتقد طرفدار براندازی حکومت جمهوری اسلامی نیست بلکه اعتراض یک روحانی بلندمرتبه کشور به ریاست سابق قوه قضاییه است! حقیقت ماجرا در این دعوا و اختلاف هرچه باشد، مساله ای است که احتمالا به زودی در سایه اخبار دیگر فراموش می شود اما آنچه جای توجه دارد حسّاسیت افکار عمومی به ماجرای بودجه هایی است که به عنوان تبلیغات مذهبی و ساخت حوزه های علمیه دینی هزینه می گردد. شاید علت اصلی بازتاب گسترده چنین اخباری افزایش همین حسّاسیت افکار عمومی است. مدتها است در فضای مجازی نسبت به بودجه حوزه های علمیه و نحوه هزینه کرد آن، نظرات منتقدین منتشر شده و کمتر دیده می شود کسی به دنبال اقناع افکار عمومی یا شفاف سازی در این موارد برآید. شاید به خاطر حسّاسیت موضوع است که بسیاری از پرداختن به این موضوع حذر می کنند تا مبادا از خط قرمزی عبور کنند و البته من مدتی بود که دوست داشتم در این باره مطلبی بنویسم از نگاهی دیگر و وضعیت امروز را با روش عملی شیخ هادی نجم آبادی مقایسه نمایم. پیش از این درباره زمین خاکی کنار منزل شیخ هادی نجم آبادی که به عنوان کلاس درس و مدرسه از آن استفاده می شد، صحبت کرده ام و نظرم را درباره آنکه چرا شیخ هادی مسجد و مدرسه ای در آنجا نساخت را توضیح داده ام. خلاصه ماجرا آن است که در حدود 130 سال پیش بعد از آنکه میرزا عیسی وزیر وصیت می کند تا ثلث اموالش توسط شیخ هادی در مصارف خیریه هزینه و وقف گردد، شیخ هادی مسجد و مدرسه علمیه خود در محله سنگلج که حدود سی سال در آنجا ریاست شرعیه داشت را به دیگران واگذار می کند و به محله حسن آباد می رود. در خانه ای واقع در زمین های میرزا عیسی وزیر ساکن می شود و در کنار همین منزل بر روی زمین خاکی به گفتگو به مردم و پاسخ به سوالهای آنها می پردازد. اموال میرزا عیسی وزیر را صرف ساخت چند حمام و بیمارستان و مدرسه به شیوه مدرن می نماید و آن زمین خاکی که محل درس و بحث او بود تا آخر عمر شیخ خاکی می ماند. مطالعه آن دوره تاریخی می تواند به ما کمک کند تا تصویری تقریبی از دغدغه های شیخ هادی به دست آوریم. بحران بهداشت و شیوع بیماری وبا، عدم دسترسی به آب سالم و مخالفت عوام با هرچیز جدیدی چون مدارس جدید و حمام های جدید و پزشکی جدید در جامعه که اجازه ایجاد تغییر به دلسوزان را نمی داد اهمیت نقش روحانی پیشرویی چون شیخ هادی را نشان می دهد. البته این را هم بگویم که شاید اگر عمر شیخ کفاف می داد بعد از اتمام پروژه های خیریه خود نسبت به ساخت مسجد یا مدرسه علمیه درهمان زمین خاکی نیز اقدام می کرد اما آنچه جای توجه دارد اولویت بندی شیخ هادی است. حالا ارتباط داستان زندگی شیخ هادی با بحث ساخت مدرسه علمیه در کجا است؟ نکته مهم اولویت بندی نیازهای جامعه، دیدگاه مسئولین و نگاه افکار عمومی به این ماجرا است. زمانی که مردم در فشار اقتصادی هستند و معضل بیکاری و فقر را به چشم می بینند. از نظام آموزشی و درمانی راضی نیستند و از ترافیک و آلودگی هوا و عدم اختصاص بودجه مناسب جهت حل مشکلات محیط زیست گله مند هستند، شنیدن خبر اینکه یک حوزه علمیه ساخته می شود که به کاخ تشبیه شده است، چه تاثیری بر افکار عمومی خواهد داشت؟ یک واکنش طبیعی منتقدین به این معضل، ایده افراط گرایانه حذف بودجه تمام نهادهای مذهبی است. اما این نگاه هم با واقعیت های کشور ما تطبیق ندارد و لازم است طرفداران این نگاه توجه کنند که حتی در جوامع غربی بودجه نهادهای مذهبی وجود دارد و مثلا در بسیاری از کشورها بر طبق قانون افراد مذهبی قسمتی از مالیات سالیانه خود را جهت کمک به اماکن مذهبی مورد تایید خود تخصیص می دهند و دولتها نیز با این امر مخالفتی ندارند. قصدم مقایسه کارکرد مذهب در جوامع غربی با وضعیت فعلی ما نیست که در این زمینه حرف بسیار است. اصل حرف در اینجا است که نباید نهادهای مذهبی در تقابل با نیازهای اولیه جامعه قرار بگیرند که این کار هم ظلم به مردم است و هم ظلم به مذهب. در این باره بسیار می توان سخن گفت که من تنها در حد بیان دغدغه ای ساده در این مورد نوشته ام و بهتر است این بحث به اهل آن واگذار شود که چه درصدی از بودجه کشور و چگونه می تواند صرف مسایل مذهبی شود. 27 مرداد ماه 1398 https://t.me/hamidasoudeh

‍ ‍ «مدرسه‌سازی و مدرسه‌سوزی» اگر کشور و ملتی بخواهند از خواب بیدار شوند و برای رفع عقب‌ماندگی حرکت کنند، گام نخست چیست؟ پاسخ ساده است: «تربیت نیروی انسانی». پرسش بعدی این است: «مهم‌ترین و اساسی‌ترین اقدام برای تربیت نیروی انسانی چیست؟» باز هم پاسخ ساده است: «نظام آموزش و پرورش» ــ به زبانی استعاری: «مدرسه‌سازی». مدرسه‌سازی گام نخست برای تحول ملت و کشور است. از این رو، کسانی که در تاریخ عصر جدید ایران مدرسه‌سازی را ترویج کردند، «معماران معنوی» ایران بودند. در این مورد، خوشبختانه، بسیاری نام میرزا حسن رشدیه، پایه‌گذار مدارس نوین در ایران را شنیده‌اند. ستاره‌ای تابناک در تاریخ ایران. حسن رشدیه روحانی‌زاده بود و خیال داشت روحانی شود. اما مقاله‌ای در روزنامۀ «اختر» ناگهان منقلبش کرد. در آن مقاله خواند: در اروپا از هر هزار تن، ده نفر بی‌سواد است و در ایران از هر هزار تن، ده نفر باسواد است. این جمله روح و روان رشدیۀ جوان را برآشفت. درس روحانیت را رها کرد، به بیروت رفت، دو سال در مدرسه‌ای فرانسوی اصول آموزشی مدرن را فراگرفت و با سری پرشور به خیال این افتاد مدارسی به سبک جدید برای ایرانیان بنا نهد. اما مگر می‌شود سپاهیان نیرومند مکتب‌داران قدیم را از میدان به در کرد! رشدیه، یک‌تنه، با دست خالی، به جنگ این سپاه رفت. ابتدا در قفقاز مدرسه‌ای بنا نهاد و اتفاقاً ناصرالدین شاه در بازگشت از سفر اروپا آن مدرسه را دید و پسندید. سپس به تبریز آمد. سال‌های نخست فعالیت رشدیه در تبریز حیرت‌انگیز است! سال‌های سال مدرسه ساخت و مدرسه‌اش را خراب کردند، مدرسه ساخت و مدرسه‌اش را خراب کردند... او دائم به مشهد می‌گریخت، آب که از آسیاب می‌افتاد برمی‌گشت و مدرسه‌ای جدید می‌ساخت و دوباره کهنه‌پرستان با تحریک طلاب یا اوباش مدرسه‌اش را ویران می‌کردند. در مشهد پایش را شکستند و در تبریز به پایش گلوله زدند... و چه ارادۀ سترگی داشت این مرد، این مرد... اما در این لحظه، ستارۀ تابناک دیگری وارد صحنه می‌شود، دولتمردی بی‌نظیر که متأسفانه ایرانی‌ها او را چندان نمی‌شناسند: «میرزا علیخان امین‌الدوله» (۱۸۴۳-۱۹۰۴)؛ نام این مرد را فراموش نکنید و با اندیشه و کارنامۀ درخشانش آشنا شوید (در نوشتاری دیگر دربارۀ او صحبت خواهم کرد). در میان رجال قاجار، مردان نیک و بلندنظر هم بودند، شاید سرآمد همۀ آن‌ها همین امین‌الدوله بود. مظفرالدین‌شاه هم به رغم سستی‌های گاه‌وبی‌گاهش آنقدر دلسوز بود که پس از رسیدن به سلطنت، همین امین‌الدوله را به عنوان صدراعظم ایران منصوب کرد. امین‌الدوله دو سال صدراعظم بود، اما رقیبی کارکشته، حیله‌گر و پرنفوذ داشت: «امین‌السلطان»، کسی که از حمایت روس‌ها و بخش بزرگی از علما برخوردار بود. بازگردیم به «قصۀ مدرسه»... اواخر دورۀ ناصری، امین‌الدوله به عنوان پیشکار تبریز منصوب شد. یکی از مهم‌ترین خدماتش در تبریز این بود که به حامی قدرتمند حسن رشدیه تبدیل شد. رشدیه، مغموم و رنجیده، به قفقاز رفته بود. امین‌الدوله او را بازگرداند و مدرسه‌ای با شکوه به سبک جدید ساختند. به زودی ناصر‌الدین شاه ترور شد و مظفرالدین‌شاه از تبریز رهسپار تهران شد. امین‌الدوله هم به تهران رفت، اما رشدیه را هم با خود برد تا ایدۀ مدرسه را در تهران پیاده کنند. اینک همان مردی که در کوچه‌ پس‌کوچه‌های تبریز و مشهد، از کهنه‌پرستان کتک و گلوله خورده بود، در تهران بود و صدراعظم کشور بزرگ‌ترین حامی‌اش بود. رشدیه پیروز شده بود، به لطف دولتمردی دلسوز و دانا... وقتی این دو مرد به تهران آمدند، ایدۀ «مدرسه‌سازی» به پیروزی رسید. رشدیه و امین‌الدوله سال ۱۲۷۵ شمسی به تهران آمدند. تنها ۴ سال بعد، ۲۱ مدرسه در ایران دایر شده بود، ۱۷ دبستان در تهران و ۴ دبستان در تبریز، مشهد، رشت و بوشهر. امین‌الدوله دشمنان پرشماری داشت، در رأسشان امین‌السلطان و میرزا حسن آشتیانی. آشتیانی از پرنفوذترین روحانیان تهران، هم‌اوست که زمانی از بازیگران اصلی ماجرای تحریم تنباکو بود. او و بسیاری دیگر اصلاحات امین‌الدوله را نمی‌پسندیدند و چنان عرصه را بر این دولتمرد اصلاحگر بستند تا کناره‌گیری کرد. اما در این‌جا نیز نمونۀ دیگری از «الگوهای مدرن‌سازی یا تجدد» را می‌بینیم. فردی پیشرو که ایده‌های غربی را وارد می‌کند (حسن رشدیه) و یک مقام دولتی قاجار (امین‌الدوله). یک پای ثابت ایده‌های مدرن‌سازی در ایران برخی از رجال قاجار بودند؛ پای دیگر ایرانیان پیشرو یا اقلیت‌های خارجیِ ساکن ایران یا مستشاران غربی بودند. در این باره همچنین بنگرید به پستی که دربارۀ ورود سینما به ایران است: https://t.me/tarikhandishi/1197 در پیوست، کتاب زندگینامۀ میرزا حسن رشدیه را می‌توانید بخوانید. مهدی تدینی #رشدیه، #امین_الدوله، #تجدید، #قاجار @tarikhandishi

مدتی قبل که مشغول تحقیق درباره شیخ هادی نجم آبادی بودم یکی از موارد جالب ارتباط شیخ هادی و همکاری او با میرزا حسن رشدیه در راه اندازی مدارس جدید بود. اکنون کتاب زندیگنامه میرزا حسن رشدیه بر روی اینترنت منتشر شده است و احتمالا برای علاقه مندان به تاریخ تحولات فرهنگی کشور بسیار خواندنی و جذاب خواهد بود. فایل را از کانال اصلی منتشر کننده آن بخوانید 👇👇👇

خطری به نام امید واهی! همیشه امید داشتن خوب نیست. البته درست است که گفته اند انسان به امید زنده است اما نمی شود اسم هر وهم و خیالی را هم امید گذاشت! با گذشت زمان کارها خودش درست خواهد شد... اینکه فلانی حالا حواسش نبود بعد خودش جبران می کند... قول داده است دیگر تکرار نکند... ظالم خودش پشیمان یا خسته می شود و دست از ظلم برخواهد داشت... یک کشور خارجی می آید مشکلات ما را حل می کند! ... ما ولش کنیم خدا خودش کارها را درست خواهد کرد... ... این مثالها را می توانید تا صدها صفحه ادامه دهید. از اینگونه توجیهات و توهمات کم نمی شنویم. تنها نتیجه این امیدهای واهی بی عملی است و اینکه آدمها دلشان را خوش کنند که کارها خودبخود درست خواهد شد و دیگر لازم نیست کاری انجام دهند. اگر واقعا می خواهیم درباره مشکلات خود کاری انجام دهیم ابتدا باید از تصورات واهی خود قطع امید کنیم. حتی اگر بپذیریم به یک بیماری بدون علاج دچار هستیم باز بهتر از آن است که با امیدی واهی به یک زندگی بیهوده و تهی از تلاش ادامه دهیم. https://t.me/hamidasoudeh

مقاله ای درخور توجه در مورد زندگی و آثار شریعت سنگلجی https://t.me/hamidasoudeh

سو تفاهم در کوچه تهمتن تهمتن نام کوچه ای است درست چسبیده به پمپ بنزین سهروردی که البته از سمت خیابان سهروردی ورود ممنوع است. دیروز بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۹۸ حدود ساعت هفت و نیم بعدازظهر به دنبال جای پارک وارد این کوچه شدم. در میانه کوچه دو اتومبیل از روبرو خلاف می آمدند و با توجه به باریک بودن کوچه من هم ناچار بودم راه بدهم که بروند. خودروی اول خودش رفت روی پل ورودی یک ساختمان و راه داد اما دومی که از قضا خودروی سمند نیروی انتطامی بود به سختی و آینه به آینه و به آهستگی از کنار من رد شد. در کنار راننده که احتمالا سرباز وظیفه به نظر می آمد، یک جناب سرهنگ نشسته بود که وقتی پنجره های دو خودرو به هم نزدیک شد گفتگوی کوتاه زیر را با من داشت: + آقا داری ورود ممنوع می آیی ها!? - نه جناب سرهنگ شما خودتون دارید خلاف می آیید. + ا ا ا ما داریم خلاف می آییم?? - بله قربان! تابلو سر کوچه رو ببینید! از کنار هم که رد شدیم در آینه دیدم که خودرو متوقف شد و جناب سرهنگ از خودرو پیاده شد و شماره پلاک مرا نوشت. تا ماشین را پارک کنم و به سمت خودرو پلیس بروم جناب سرهنگ سوار خودرو شد و با اینکه دید به سمت آنها می روم صدای مرا که گفتم صبر کنید! نشنیده گرفت و رفت. فاصله زیادی هم نداشتیم و تنها کاری که در آن لحظه به عقلم رسید آن بود که از پلاک خودرو پلیس و تابلو سر کوچه فیلم بگیرم که بعدها بیخودی مجبور به پرداخت جریمه ای نادرست نگردم. کوچه کوتاه بود و خودرو پلیس هم به آهستگی حرکت می کرد و تقریبا همزمان به سرکوچه رسیدیم شاید هم در آینه متوجه تلاش من برای فیلم گرفتن شده بودند. به هر صورت جناب سرهنگ سرش را از پنجره بیرون آورد و تابلو را دید. بعد در حالی که خودرو به سمت راست می پیچید بلند گفتم آقا تابلو رو دیدید? اما آنها رویشان را آن طرف کردند و رفتند. توقع من در آن لحظه این بود که جناب سرهنگ پیاده شود و بگوید بله اقا حق با شما بود و بفرمایید بروید! من هم پلاک شما را جایی اعلان نمی کنم. اما بعد این فکر به ذهنم رسید که احتمالا جناب سرهنگ نگران ضبط و انتشار تصویرش توسط یک راننده سمج بوده است که از حرکت خودروی پلیس در جهت خلاف مسیر درست فیلم گرفته است و حالا اگر از خودرو پیاده شود تصویرش در فصای مجازی دست به دست خواهد شد و برایش مشکل ایجاد خواهد کرد. امیدوارم جناب سرهنگ متوجه اشتباهش شده باشد و شماره خودروی مرا به عنوان یک خلاف کار جایی اعلان نکند و برایم مشکلی ایجاد نکند و ای کاش می توانستم به ایشان بگویم که بنده هم هیچ علاقه ای ندارم که برای ایشان مشکلی ایجاد کنم. وقتی سوتفاهم پیش می آید ممکن است نگرانی دو طرف متفاوت باشد. قرار نیست از حق و حقوق خود عقب بنشینیم اما مدارا با کسی که اشتباه را مرتکب شده است می تواند جبران ماجرا را آسان تر نماید. https://t.me/hamidasoudeh