میدوری ☘️
Open in Telegram
میدوری یه واژه ژاپنیه، به معنای سبز ! هشتگهای زیر شمارو به دل قصههای روزمره میبره. #نور_عزیز #وقتناهاره #وقتشامه #خواب_دیدم #خواهرم_گفت #احب_یدیک #رخنمایی پیام به من : @goliMessage_bot
Show more207
Subscribers
+124 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
207
نمیخواستم امروز آشپزی کنم ولی مامانم داره میره آب درمانی، ببینم میتونم خواهرمو گول بزنم آشپزی کنه 😁.
207
✅شام پختم.
✅از کلاس زبان پیاده برگشتم و ۵۰۰۰ قدم رو تیک زدم.
✅ناخنامم کوتاه کردم و لاک قرمز زدم.
❌بایدیه تلفن میزدم بعد حس تحقیر بهم دست داد گریه کردم و عروس و برادرم یهو اومدن بالا و نشستیم دور هم و گریهم جمع شد🙄😅
✅منیزیم خوردم.
207
وقتی یه دستورپخت دارین که کار میکنه دست به اندازهها نزنید، به چت حیبیتی هم اعتماد نکنید.
207
Repost from N/a
اینکه درموردش حرف نمیزنم به این معنی نیست که بهش فکر نمیکنم یا تموم شده.
207
اگه کتابای امریکن انگلیش فایل میخونید توی یوتیوب بنویسید:
انگلیسی به عمو سامان و بعد توی قسمت پلی لیست کتابتون رو پیدا کنید و از تدریس پر جزئیاتش لذت ببرید.
من با خوندن کتاب فایل ۲ باهاش تونستم نمره دوم کلاسمون توی امتحان فاینال کتاب بشم و این درحالیه که بقیه یکسال کلاسای حضوریشو رفته بودن.
#آموزشی
207
تصمیم گرفتم مثل خیلی سال پیش که هرکاری میکردم و هرچی به ذهنم میرسید رو اینجا مینوشتم. بازم همینکار رو بکنم. از شهریور 1401 دیگه اونجوری نتونستم روزانههای بی اهمیت رو ثبت کنم. و اگه اینکار رو نکنم انگار بقیه نوشتنها رو هم یادم میره
207
مامان بابام گاهی حرکاتی میزنن که حتی اگه فرسخها دورتر هم میبودم میتونست اعصابم رو خرد کنه، و این فکر باعث میشه راحتتر با بیپولی و خونه موندنم کنار بیام.
اما خب اینقدر خودم سمن دارم که به این یاسمنها نمیرسم و فقط یه مقدار غبار غم و ناامیدی روی شونههامو سنگینتر میکنه، نه اینکه بتونه مثل سابق عصبانیم کنه.
علیالحساب باید امروز speaking تمرین کنم. ناخنامو برای عروسی که پسفردا دعوتیم درست کنم. با برادر یاور هماهنگ کنم برای فرستادن خریدای زیتون و اینا به خونهشون (یاور که اینجا نیست همش داره این کارای لجستیکی رو پوشش میده طفلی😄)، ناهار درست کنم. برای یه کاری رزومه بدم و بعد بیام اینجا براتون حرف بزنم.
207
مردم از صبح اینقدر وسیله جابجا کردم و کار کردم.
واقعا سبک کار کردن منو مامانم اونقدر با هم فرق داره که گاهی من میخوام کمکش کنم، اینجوری شل و پت میشم.
به من بود هنوز ۴۰ درصد کار پیش رفته بود.
207
بالاخره اتاق خودم بعد از ۱۱ روز.
خونهی کم وسیله خلوت خودمون.
خونه داییم در مقایسه با پنج سال پیش که با الی رفتیم انگار از یک اتوبوس خط واحد به یک اتوبوس پاکستانی تبدیل شده بود. شلوووغ، رنگارنگ، پر وسیله.
207
از وقتی اومدیم سعی کردم وقتایی که خونهم زبانمو بخونم. ولی لامصب هوای شمال فقط چشم آدمو سنگین میکنه. ولی خواهرم مثل بنز میخونه. ثابت قدمی این بچه رو اگه داشتم، تا قلب اروپا میرفتم.
207
داشتم میگفتم دووم آوردی سحر، چهارشنبه دایی اینا میرن.
که مامان و بابام اومدن بالاسرم که یعنی تو نمیای شماللللل؟؟؟؟
هیچی دیگه پس از ۴۸ ساعت مقاومت الان دارم چمدون میچینم.
منو و مامانم و خواهرم با دایی و زندایی.
برای ساعت ۴ عصر بلیط گرفتیم بریم لاهیجان.
هیچ ذوقی ندارم😕
207
مشکوک نیس این بلاگرهای اینستاگرام همه با هم زیکورپا زدن لاغر شن؟
حس میکنم مثل سرمهای اردینری تهش میگن یه آغازادهای واردش کرده بوده موج تبلیغاتش گستره بود.
