لُجّه
Open in Telegram
شب است و غریق است و دریا است و ناکجای دریا و بر غریق موجی میخروشد و بر آن موج، موجی حائل است. ظلمات بر ظلمات طبق افکنده است و دست غریق را از ظل و تنهایی کسی یارای دیدن نیست ... ارتباط: @Choum_ghizilichi
Show more333
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+430 days
Posts Archive
333
Repost from لُجّه
•
•
~~~
آن شب خانه خالی بود و گرسنه بودم و پولی در بساط نداشتم. تهبطری جامانده از مهمانی چند شب قبل را بالا کشیدم و کنار رودخانه رفتم و مثل کارتنخواب فیلم پیش از طلوع به زوجهایی که در من تحرکی ایجاد میکردند پیشنهاد کردم برایشان شعر یا چیزی بنویسم و آنها هر چقدر خواستند به من بدهند. پنج زوج پذیرفتند و دو سه تا مسخرهم کردند. از آن پنج تا هم دو تا بعد از نوشتهها دستم انداختند. از بقیه پول یک ساندویچ کوکو درآمد.
حالا بیشتر از قبل دارم به کولی بودن فکر میکنم.
333
از خشکی ساقهها
به برگهاش ریخته بود
و سایه را هر جا که جستجو میکرد
به خودش بازمیگشت
گرداگرد خودش،
شیارهای باریک.
تهران
مهر۰۲
333
•
•
~~~
چیزهای عجیبی یاد آدم میماند و میآید، مثلاً از صبح نمیدانم چرا یادم افتاده هوشنگ گلشیری یک جایی گفته یا نوشته بود(نقل به مضمون) که: «خبر بد را شبهنگام نباید به کسی داد، چون آن آدم تا صبح باید این بار اندوه را تنهایی بهدوش بکشد.»
333
من برای بادی که از کوهستانها میوزد میمیرم
برای باد میمیرم
برای باد میمیرم
من برای قامت معشوقهام میمیرم
من سالهاست که ندیدمش
آنها که او را دیدهاند، آه محبوب من، من برای چشمانشان میمیرم
میایستم؛ نمیتوانم بیایم، نمیتوانم بیایم، نمیتوانم بیایم
لبریزم؛ نمیتوانم بِگِریَم، نمیتوانم بگریم، نمیتوانم بگریم
رودها آب نمیآوردند، آب نمیآورند
خبری از تو نمیآورند...
لابد قلب تو یخ زده است....
@Liszt0maniaa
333
•
•
~~~
پروژهی هاروارد بر زنان قاجار آرشیو درخشانی از اسناد و عکسهاست. روزها میشود در آن ولچرخید، پژوهید، دید، خواند، خیالید (از خودم در کردم این ترکیب را) و ...
333
دیشب تو خواب چیزی دیدم مثال تصاویر پشتهمی که میگن دم مرگ میاد سراغ آدم. لحظههای عشقورزی، دعواها، مهمونیها، خندهها، دوستام، محبوبهام، مستطیل سبز چمن فوتبال و شوق گل زدن، خوابیدن تو خیابونای اصفهان، سرگردونی تو خیابونای نیمهشب تهران، تجاوز ارشدهای یگان پادگان به منشی یگان (سهنفری ساعت پنج صبح)، رها شدن دست مادر، رها شدن دست معشوق، تجاوز، بچههای برادرم، تصویرهای مادرم تو تودهی مشکی چادر که مثل سد همه جا جلوم بود، خونه بیدآباد، کرمان (مثل حس پیداکردن گل سرخی تو یه ناکجا)، سکس، گریه، لحظهی خردشده ویولونم، جنب شدن تو بازداشتگاه اواخر نوجوونی، تجاوز دو تا سرباز به رفیقت با کتکزدن با میله، دادگاهها، کتک زدن متجاوز تو پاسگاه، اولین تجربهی ارضا شدن، بسیج و کلاس قرآن زوری، میز فرمانده بسیج و تخت چرک کثافتش کنار اون میز و و و...
از دیشب سنگینم، نمیتونم خودم رو جمع کنم، با بدنم غریبهم، چشماندازم حباب ثانیههاست که بترکه و سیگار و گریه و...
