641
Subscribers
-124 hours
-27 days
-2730 days
Posts Archive
641
امروز یه داستانی که اصلا یادم نبود اتفاقی سر یه بحثی همسایمون یادم آورد.
کلاس سوم دبستان بودم مدرسهای که میرفتم رو باسازی میکردن مجبور شدیم بریم یه مدرسه دورتر.
چون مهمان محسوب میشدیم تو مدرسه جدید شیفت عصر رو داده بودن به ما.
یکسری از روزها مامان بابام یادشون میرفت بیان دنبالم یا حالا دیرتر میومدن بعد من جلو در منتظر میموندم یه روز یه دختره هم مونده بود باهام و واقعا خیلی زیاد دیر شده بود ساعت ۵ تعطیل میشدیم ساعت نزدیکای ۶ بود بابای دختره با موتور اومد دنبالش بهش گفتم عمو مسیرت کجاست؟ گفت فلان جا گفتم منم میتونی ببری تا مغازه بابام سر راهت؟ گفت اره با دخترش سوار شدیم بریم نصفه راه بابام اومد و یهو چشمش خورد بهم و صدام کرد و وسط خیابون پیاده شدم باهاش رفتم خونه.
میگفت تو از همون بچگی بلد بودی چجوری نجات پیدا کنی اون سر دنیا هم با کلی بدبختی ولت کنن صحیح و سالم برمیگردی.
جالب بود🧝🏽♀️🎀
641
بغل خونمون یه مسجد هست هر مراسم ختمی که اینجا گرفته میشه واقعا از لحاظ روانی بهم میریزم روضهای که میخونن آزارم میده جز این ده شب که احساس میکنم سرتاسر آرامشه
641
اطرافیانم هیچوقت نفهمیدن که وقتی بابت رفتارشون ازشون توضیح میخوام بخاطر اینه که دوستشون دارم، و میخوام تو زندگیم نگهشون دارم، وگرنه که گوربابای هرکی هرکاری که کرد.
641
یه موضوعی که ۲ سال پیش میگفتم و بقیه میگفتن نه امکان نداره توهم نزن، زنده باد اکسپلور اینستا که با لایکای طرف ثابتش کرد🥷🏽🌸🎀
