Forever Young 🍊
Open in Telegram
از شمالِ ایران تا شمالِ انگلیس :> اینجا هیچوقت پیر نمیشیم، چون ماهارو هروقت از آب بگیرن تازهایم! The free soul and life of mine ^^ Believer ✞ من رو مهمونِ کلماتت کن: http://t.me/HidenChat_Bot?start=955251799
Show more346
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
خانم هتلدار (؟)/کارمندهتل قبل اینکه کلید اتاقرو ازم بگیره، بم گفت:"خانم شما بوی خیلی خوبی میدین" 😭✨💕
میخواستم بگم، خانم من اردکم. همهش حمومام 🪿
+1
و اما امروز و در راهِ رفتن به کارلایل بودن
عکسهارو موقعی که توی قطار بودم، ثبت کردم
+1
دوتا عکس از روز آخر کلاس (جمعه قبل از شروع تعطیلاتمون)
جمعه خیلی بهم خوش گذشت ♡
کلروز رو تمرین داشتیم و چیزی که باعث شد، جمعه برام قشنگ بشه یادآوریِ این بود که 'قرار نیست من همیشه بهترینِ جمع یا بهترینِ خودم باشم' ولی خب این نباید روم تاثیری داشته باشه چون یه فردایی هست همیشه که نوبت منم میشه!
روز پنجشنبه یه مینی اجرا داشتیم، توی اجرا، من باید نقش یه بچهرو بازی میکردم.
دفعهی آخر، توی نقش یه ویراستار/ادیتور خیلی تعریف شنیدم و تقریبا همه توجهشون جلب شده بود به نقشم.
ولی اینبار یه چیز خیلی معمولی بود. نقش بچه برلی همه 'همممم... آها ..خب خوبه' بود. بدون هیچ چیز خاص و متفاوتی دربارهش.
و پنجشنبه خیلی ناخودآگاه انرژی و انگیزهم کم شد.
ولی جمعه از راه رسید و یهبار دیگه بوم بوووم بوووم کُلی حسوحال خوب زد توی صورتم تا به خودم بیام!
+1
دوتا عکس از روز آخر کلاس (جمعه قبل از شروع تعطیلاتمون)
جمعه خیلی بهم خوش گذشت ♡
کلروز رو تمرین داشتیم و چیزی که باعث شد، جمعه برام قشنگ بشه یادآوریِ این بود که 'قرار نیست من همیشه بهترینِ جمع یا بهترینِ خودم باشم' ولی خب این نباید روم تاثیری داشته باشه چون یه فردایی هست همیشه که نوبت منم میشه!
روز پنجشنبه یه مینی اجرا داشتیم، توی اجرا، من باید نقش یه بچهرو بازی میکردم.
دفعهی آخر، توی نقش یه ویراستار/ادیتور خیلی تعریف شنیدم و تقریبا همه توجهشون جلب شده بود به نقشم.
ولی اینبار یه چیز خیلی معمولی بود. نقش بچه برلی همه 'همممم... آها ..خب خوبه' بود. بدون هیچ چیز خاص و متفاوتی دربارهش.
و پنجشنبه خیلی ناخودآگاه انرژی و انگیزهم کم شد.
ولی جمعه از راه رسید و یهبار دیگه بوم بوووم بوووم کُلی حسوحال خوب زد توی صورتم تا به خودم بیام!
+1
دوتا عکس از روز آخر کلاس (جمعه قبل از شروع تعطیلاتمون)
جمعه خیلی بهم خوش گذشت ♡
کلروز رو تمرین داشتیم و چیزی که باعث شد، جمعه برام قشنگ بشه یادآوریِ این بود که 'قرار نیست من همیشه بهترینِ جمع یا بهترینِ خودم باشم' ولی خب این نباید روم تاثیری داشته باشه چون یه فردایی هست همیشه که نوبت منم میشه!
روز پنجشنبه یه مینی اجرا داشتیم، توی اجرا، من باید نقش یه بچهرو بازی میکردم.
دفعهی آخر، توی نقش یه ویراستار/ادیتور خیلی تعریف شنیدم و تقریبا همه توجهشون جلب شده بود به نقشم.
ولی اینبار یه چیز خیلی معمولی بود. نقش بچه برلی همه 'همممم... آها ..خب خوبه' بود. بدون هیچ چیز خاص و متفاوتی دربارهش.
و پنجشنبه خیلی ناخودآگاه انرژی و انگیزهم کم شد.
ولی جمعه از راه رسید و یهبار دیگه بوم بوووم بوووم کُلی حسوحال خوب زد توی صورتم تا به خودم بیام!
+1
دوتا عکس از روز آخر کلاس (جمعه قبل از شروع تعطیلاتمون)
جمعه خیلی بهم خوش گذشت ♡
کلروز رو تمرین داشتیم و چیزی که باعث شد، جمعه برام قشنگ بشه یادآوریِ این بود که 'قرار نیست من همیشه بهترینِ جمع یا بهترینِ خودم باشم' ولی خب این نباید روم تاثیری داشته باشه چون یه فردایی هست همیشه که نوبت منم میشه!
روز پنجشنبه یه مینی اجرا داشتیم، توی اجرا، من باید نقش یه بچهرو بازی میکردم.
دفعهی آخر، توی نقش یه ویراستار/ادیتور خیلی تعریف شنیدم و تقریبا همه توجهشون جلب شده بود به نقشم.
ولی اینبار یه چیز خیلی معمولی بود. نقش بچه برلی همه 'همممم... آها ..خب خوبه' بود. بدون هیچ چیز خاص و متفاوتی دربارهش.
و پنجشنبه خیلی ناخودآگاه انرژی و انگیزهم کم شد.
ولی جمعه از راه رسید و یهبار دیگه بوم بوووم بوووم کُلی حسوحال خوب زد توی صورتم تا به خودم بیام!
یعنی الان جدای اینکه باید course workام رو تموم بکنم، بعدش باید روی این متنه کار بکنم و بعدشم از اینجا برگردم لیورپول، اودیشن بدم و باز برگردم اینجا و فردا صبحش برم سمت کارلایل👀
پ.ن: این هفته مثلا یک هفتهی تعطیلی و استراحتمون بود ☺️😭😂
لنکستر (خونهی سارا) به کارلایل نزدیکتره نسبتا و خیالم راحت بود که خب.. از همینجا میرم.
و یه ایمیل دریافت کردم که روز پنجشنبه توی لیورپول اودیشن دارم 😁😂 یه متن هم فرستادن گفتن روی این متن کار بکن بیا 🤝
دیروز موفق شدم حدود ۵ ساعت کار بکنم روش.
و قرار گذاشتم با خودم که بعداز تحویل این پروژه، یه حالی به خودم بدم و برای هالویین برم 'کارلایل' (جاییکه اوایل که اومدم انگلیس زندگی میکردم توش)
آفرین! مرسی از اطلاع رسانی 😭😂
امروز هموقتی سرحال شدم تا شب و احتمال خیلی زیاد فردا هم یه ۷..۸ ساعتی
و البته چندساعت هم چهارشنبه باید روش وقت بذارم که نهایتا چهارشنبه شب بفرستمش واسه استادهام ✨😭
نانآ به 'قبولی' و 'خیلی خوب' نه... به 'عالی' نیاز داره اینبار ♡
نه چون همیشه خرخون بوده (چون نبوده)، چون باید به خودش نشون بده که هرچی میخواد... میشه! باید بشه خب ♡
یجوری اینجا پست میذارم انگار زندگیم همش بیرون رفتن و ایناس
انگار نه انگار تمام هفتهی صبحش سرکلاس بودم، عصرش باموی گوجهای جلو لپتاپ داشتم Course work مینوشتم!
به روزی ۱۰ ساعت هم میرسید 😭😭
+1
دیشب با سارا بیرون بودیم ♡
از اونجایی که دوباره لنکسترم، به ایشون پیام دادم بعد دو هفته که :"بیرونی امشب؟"
و اوشونم گفت که سرکاره و ولی میتونه توی زمان استراحت نیم ساعتهش بیاد و یهسر منرو ببینه.
برای کمتر از ده دقیقه دیدیم همدیگهرو وسط خیابونی که تمام بارها هستن.
اومد و گفت:"اومدم که بهت reassurance بدم که بدونی دوست داشتم باشم ولی نمیتونم"
خوشگلیش باعث میشه آدم چشم درد بگیره 😭😂
ولی یه چیزی اون وسط کمه!
انگار یه چیزیش سرجاش نیست.
🤔
+1
دیشب با لوک و یکی دیگه از همکلاسیهام –دیوید– برای این پروژه رفتیم.
پروژهی پارکِ جیغ، که توی یه بیمارستان متروکه اجرا میشه ♡
جالبه بدونید این عکسها عمدی گرفته نشدن، داشتم از گوشیم به عنوان آینه استفاده میکردم و وقتی برگشتم خونه دیدم اینهارو دستم خورده و گرفتم 😭😁
