مُخَبَّط
Open in Telegram
مُخَبَّط به معنی دیوانه ، مجنون ، تباه ارتباط: @yas_mahgrogh
Show moreIran77 437The category is not specified
2 796
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-2930 days
Posts Archive
2 796
زمستان به تنم می کوبد..
کابوس هایم را قدم میزنم، این حقیقی ترین خوابگردی ممکن است،
حضرت زندگی اسم های زیادی در دایره المعارف ذهن منفعل من دارد.
از این بامداد کمی عبور که میکنم تاریکی به غایت افکارم می شود، آنچنان که به پلک هایم بی اعتماد می شوم...
حال که کفر به تمام ارزش های زندگانی را دین خود برگزیده ام باید تو را با عقل دل باور کنم، در این دقایق که تمرکزم از زیپ کاپشنم فراتر نمی رود محیای پوشیدن آغوش تو شوم!
این ضجه های پلید آخر شب من حتی چرت این اتاق را متزلزل کرده است.
پناهی ندارم....کمکی نیست...حمایتی نمی بینم..
خیلی وقت است حتی ترانه هارا گوش نمی دهم و فقط پخش می شوند مانند تصاویر تکراری که آن هارا گذران زندگی می نامند،
از قضا که زندگی به ما فرصتِ کردن نداد، پاهای خسته ای که قوت رفتن نداد و نیمه گمشده ای که جفت دیگری شد و به ما فرصت گشتن نداد!
زمستان به تنم می کوبد
شاید اگر از طایفه ی سرما نبودم در عصر دل انگیز بهاری تورا از دشت یاسمن می چیدم...اگر...اگر این گریبان تاریک تنها پناه من نبود تورا در یکی از این شب ها می دیدم..شاید بامداد را بدون مستی دور می زدم و به سوی تو شلیک می شدم،
اگر فقط لحظه ای از این کابوس لایتناهی می پریدم و در رویای تو بیدار می شدم...زمستان را بدرود می گفتم و شهامت شکفتن در بهار لبخند تورا پیدا می کردم!
@mokhabat | مخبط
2 796
راز و رمز انقلاب ناگهانی عقلانیت نسبی در حکومت دیکتاتوری پوچی ذهن من در حقیقت آن سرکشی های جرقه گونه روی دیگر وجود من بود، مانند قلدری های یک نوجوان برای والدین خود...
زمانیکه در تصویر لاغر و مغموم حاضر در آینه سنگکوب می شدم و برای آنچه حق من نبود بازخواستش می کردم و در اثنای سردرگمی های دوران بلوغ، هیولای بیگانه ای با آنچه خود می دانستم در پشت پلک هایم..پشت پتو..پشت درب اتاقم...پشت خودآگاهم متولد شد!
یک انگل بالقوه ی مادر زادی که گویی از رکابی تنم به من نزدیک تر بود، انگلی که نه هضم می شد و نه دفع..نه رد می شد و نه کشف! منتظر لغزشی بود تا بالفعل شود.
اما هرگز نمی توانست خودی نشان دهد تا من در خانه پدری و همراه خانواده ام زندگی می کردم، آن نوع از تکرار شوندگی بی نقص روز ها در خلال عمر که همه چیز حتمی و قابل پیش بینی بود، آن جا حقیقتا یک کاکتوس هم روحیه ی رشد نداشت.
به خودم گفتم سامان از این سیاهچاله ی روزها در زیر سقف خانه که نامش زندگی است فرار کن، وقتی می دانی کلمه زندگی را پدرت همیشه به کنایه می زند، مانند روزهایی که در کودکی برای هرچه گریه می کردم می گفت:
《بزار پسرم هر وقت پولدار شدیم برات میخرم》
من که حالا هجده سال تنفس کرده بودم آنقدر قدرت سوزاندن فسفر داشتم که متوجه باشم در چنین اتمسفری "کردن" هیچ معنایی ندارد و فقط "خواستن" شکل میگیرد و حتی ماهی های قرمز خانه که یک هفته ای مهمان ما بودن فهمیده اند خواستن در این مکان اجابت نمی شود و آن روزِ پولدار شدن در پدر من صدق نخواهد کرد.
پس داخل حمام زیر دوش آب داغ وقتی مویرگ های مغزم متورم شده بودند و تصمیم های بزرگ من را یکی یکی می گرفتن دریافتم می بایست رفت.. ! چنان رفتنی که گویی هرگز نبوده ای یا چنان فراموش شدنی که انگار سنگ قبری هستی که ماه ها کسی بر رویت آبی نریخته است.
پیش نیاز تحصیلات آکادمیک شرایط مناسب بود که فقط در اطرافیانم آن را دیده بودم اما در حالیکه نیمی از دوستان و همکلاسی هایم در زندان و نیمی ولگرد شده بودند، دانشگاه نمی توانست مقصد بدتری باشد.
عزم را جزم کردم، با چمدانی زشت وارد رابطه عاطفی طولانی مدت شدم، زمانیکه بلیط اتوبوس را برای سه روز بعد رزرو کردم تلنگری به من فهماند برای نخستین بار در عمرم آینده فرصت معنا گرفتن پیدا کرده، حتی اگر سه روز باشد و بی اهمیت..
در گیر و دار اغمای تغییر، نیمی از سالهای زندگی مادرم را داخل چمدان گذاشتم و زیپ آن را بستم، گفتنش در حال حاضر مانند آن است که برای شکم سفره شده از چاقوی تیز چیزی تعریف کنم.
پشت شیشه اتوبوس عادی نارنجی رنگ که وظیفه داشت از کرج تنها اطلاعات صفحه اول یک شناسنامه را پست پیشتاز کند کز کرده بودم، والا که دل غافل نمی دانست هر آنچه از من در ظلمت نادانی تشعشع کرد، هر آنچه نگاه من به صورتم در آینده شد، هر آنچه پشت و پناه زن و فرزندانم در رینگ زندگی شد آنجا منتظر یک پیکر تنبل و سختی نکشیده بود تا سریع تر از شلیک یک نوترون در آن ادغام شود!
[برشی از کتاب یاس مغروق]
@mokhabat | مخبط
2 796
نوشته هایم
گرد و غبار زمان مدفونشان کرده است، آنقدر که حضرت سعدی روز گذشته بر آن ها نماز میت خواند..
اما هنوز کلماتی با درد انباشته در ذهن لقاح جنینی را میسازند که قرار نیست هرگز پا به عرصه وجود بگذارد، حقیقتا خود بنده نیز نامه ای به والدین عزیز نداده بودم و این وجود است که پا به عرصه ما نهاده!
نمی توانم دعا کنم و خدا را در حال خاراندن تخم هایش تصور نکنم، این گریه های آخر شب نیز هزینه بلیط ورود این باغ وحش است، این بوزینه ها نمی خواهند ادا را تمام کنند؟
این همزیستی شیطانی با جماعت مقلد و متکبر چیزی جز نقطه سر خط تمدن نیست، امروز تنها ترینم..
امروز بی ربط ترینم
آه ای شیخ اجل ابراهیمی نیست تراوشات ذهن من را گلستان کند،
می دانم کمابیش انسانی در اطرافت می چریده...که تو شیخ شدی و من پیک!
و من حیف
حیف پای راه نیست...حیف راه و چاه نیست..حیف شیخ که ادبیاتم مانند گذشته پا به ماه نیست!
این سیاه کردن ها ویرگول خط زمانیِ بی انصافی است که با سرعت ده ماخ شب و روز را به هم می رساند و در چشم به هم زدنی از این روزمرگی، عصر دلگیر پاییزی می سازد...گمانم عمر دارد وجود من را مصرف میکند، همین من را بی انگیزه کرده، شاید کمی حوصله ارزانی چشم ها و دستانم میشد تاج سلطنت نثر ایران را از سعدی می گرفتم...شاید این کوه استعداد پشت دوده ی سیگار های جوانی محو نمی شد.
بدرود خط افق این شهر بی طلوع...دیگر اهمیتی نمی دهم چشمانم خیره به چه منظره ای باشند وقتی پشت خلیج اشک هایم همه قایق های کاغذی ام غرق شده اند.
تمام لحظه های سرکوب را...افکار مردود را...دقایق مغموم را..حقایق منفور و پاهای مجبور را پشت لذت چند جرعه الکل سوخت دادم..در آخرین پیچ منتهی به پذیرش تمام راه را فدای فرار در سقوط کردم...فردایش را با یک خزر عسل، شیرین نمی توان کرد،
حداقل من آنقدر ابله نبودم که شادی را با این عیش های شبانه و مست ترانه اشتباه بگیرم...!
مرد باش ساموئل
مرد باش مردک
مرد باش آبله
مرد باش بی شرف
مرد باش و بپذیر...نه برای آنکه در این گرداب فضولات انسانی حل شوی...برای آنکه بدانی این چرخش را میل سکون نباشد!
شبی مست شراب در رویا محضر شیخ اجل رسیدم، بدو گفتم این مبارک دریوزگی را پیش که برم از بهر تفسیر؟
گلستان ها در سر دارم شیخ تا راوی این جنبندگی باشم
فرمود: کفایت نکند
گفتم: توشه قبر برم این هارا؟
فرمود: چندان بطالت نکند
گفتم: نیت خرسندی حضرت دوست کنم
فرمود: اجابت نکند
گفتم: مارا چه رازی است در این بندگی کم سجده ی پر قنوت؟
فرمود: صد ز این هدایت نکند! گر انسان روح خود را عبادت نکند..
گفتم: مرگ است پایان این دَوران دیوانه ی دوران
فرمود: دیر نباشد گر نور حق لحظه ای عنایت نکند..
پریدم..صبح شد...روح مستفیض گشته به تشک خیس عرق شلیک شد، کابوس زندگی واقعی تر از رویای شبانه جلوه می کند آنقدر که می توانیم آن را زندگی کنیم.
چنان که حضرت سعدی فرمودند اگر این بیانات و مرقومات را با خود راهی گور کنم چندان عمل باطلی نباشد اگر آزاده ای را از گور تعلقات دنیا نجات ندهد..شاید هزاران سال بعد جوانی به نیت زیرخاکی آن ها را پیدا کند و در نظرش گنج جلوه کند..شاید چون شیخ هم معتقد است افکارم هم مانند خودم فانی هستند!
فانی باشد حتی اگر انقلابی کند، که انقلاب با وقوع خود، خود به خود هیچ می شود...گلایه ای نیست کمی اگر فقط کمی دگرگون کند، با همه شعار هایش، حتی اگر با کج سلیقگی عوام سرکوب و روانه انفرادی تاریخ شود....
@mokhabat | مخبط
