en
Feedback
فلسفه خوانی

فلسفه خوانی

Open in Telegram

تحلیل و بررسی مکاتب و اندیشه های فلسفی @Hichism0 برای تبلیغ به این آیدی پیام دهید کانالهای پیشنهادی @Philosophy3 فلسفه @Ingmar_Bergman_7 سینما @bookcity5 شهر کتاب @Philosophers2 ادبیات و فلسفه @audio_books4 کتاب صوتی @TvOnline7 سریال خارجی

Show more
فلسفهNetwork:فلسفهIran31 830The category is not specified
9 770
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
+2
‍📺 سریال #فرندز (Friends) 4⃣ فصل 4 - قسمت 13 👁 با کیفیت 720p 🎥 | @TvOnline7

▪️#کنفرانس 📖 موضوع: #محدودیت_زبانم_محدودیت_جهان_من_است ▪️بخش دوم در این جلسه ضمن ادامه مبحث پیشین از ویتگنشتاین، با ذکر مثال
▪️#کنفرانس 📖 موضوع: #محدودیت_زبانم_محدودیت_جهان_من_است ▪️بخش دوم در این جلسه ضمن ادامه مبحث پیشین از ویتگنشتاین، با ذکر مثالهایی به توضیح این مطلب خواهیم پرداخت که چرا به قول جان سرل، اگر نمی توانیم مطلبی را واضح بگوییم، خودمان هم آنرا نفهمیده ایم. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

اگه بخواید یه روز از صفر شروع کنید به یاد گرفتن کدوم گزینه رو انتخاب می‌کنید؟

✅بیست‌وششمین دوره‌ی کارگاه‌های مجازی داستان‌نویسی 👤خصوصی و👥 گروهی 1⃣مبانی نویسندگی (داستان‌نویسی) زاویه‌دید . پلات.  شروع و پایان.  ایده‌یابی. شخصیت‌پردازی.  دیالوگ‌نویسی.  2⃣داستان‌نویسی پیشرفته: صحنه و فضاسازی. تعلیق. انتخاب اسم. انواع ژانر. 🚫مجازی در تلگرام 👤ویرایش کتاب پذیرفته می‌شود. ویراستار درجه یک ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر با ارسال پیام در تلگرام واتس‌اپ این شماره: ۰۹۱۰۹۸۴۶۴۶۶ یا این شناسه: @elahedayat کانال داستان چوبک🫵 @choobakk https://t.me/ChoobakSotiKetabkhane/497 کتاب‌خانه‌ی صوتی چوبک👆 https://t.me/+OF9Zk8iRyWhlM2E8 آرشیو چهارساله‌ی داستان چوبک👆 https://chat.whatsapp.com/CDukZNyRWdkEOnqW2Km0RT چوبک در واتس‌اپ👆

آغاز #محدودیت_زبانم_محدودیت_جهان_من_است

علم با زبان و تفکر ما چه می کند؟ خب همه می دانیم که در گذشته دنیا با این تصور در نظر گرفته می شد که دنیای مادی از چهار عنصر باد، آب، خاک و آتش تشکیل شده است (یعنی اینکه وقتی قدیم صحبت از ماده و جهان مادی می شد این چهار عنصر فوق به ذهن می آمدند و حدود ثغور این مفاهیم و نام ها به این چهارتا ختم می شد.) امروزه می دانیم که مواد از 108 عنصر تشکیل شده اند و خواص آنها و شباهت های خانوادگی آنها در جدول تناوبی مندلیف به ما آموخته می شود. مرز بین مواد امروزه با دقت بیشتری تعیین شده و ما چیزهای زیادی در مورد آنها و اهمیت دقت مرزبندی بین دو عنصر مجاور هم در جدول تناوبی می دانیم. کسی که از کودکی با این روش تحت آموزش قرار می گیرد به نوعی نظام فکری و منطقی اش طوری پرورش می یابد و یا اینکه باید اینگونه اصولا پرورش بیابد که در بقیه نظام فکری اش هم اینگونه باشد. یعنی یک فردی که شیمی خوانده وقتی که به جامعه شناسی و سیاست و فرهنگ هم که می رود بنا به عادت تلاش می کند که چنین مرزبندی مشخصی را در اسامی انضمامی و انتزاعی بیابد. به طور خلاصه روشمندی و متدولوژی خود در علوم طبیعی را ترجیحا در علوم انسانی هم به کار می‌برد. البته این امر پیچیده است و توقع این نیست که در علوم انسانی هم مانند علوم طبیعی واژه ها و گزاره ها براساس واقعیت عینی باشند. با این حال امکان این هست که فرد با چنین نظام منطقی که از پیش در زبان شناسی منطقی و نظام زبانی او وارد شده است، با دقت بیشتری به تفکر و اندیشه بپردازد. پایان I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

فلسفه به ما چه می‌آموزد؟ نقش فلسفه شاید این است که تعیین مرزهای واژه ها (مفاهیم کلی و جزئی) را به چالش می کشد و ما را به تفکر در این باره می پردازد. فلسفه با ایجاد پرسش های گوناگون از چرایی این مرزها در تعیین واژه ها ناخودآگاه به ما می فهماند که این مرزها اینقدر هم که ما تصور می کنیم قطعی نیستند. زن، مرد، خوب، بد، آبرو و بی آبرویی، خیر، شر، عدالت، بی عدالتی همه و همه این واژه ها علیرغم اینکه ظاهرا برای ما تعریف شده هستند، در عمل چندان هم واضح و آشکار نیستند. در واقع بخش مهم فرایند تفکر و تعقل مربوط به تعیین معنا و حدود و ثغور این واژه ها می باشد. حین تفکر ما با گزاره ها طرف هستیم. این گزاره ها به گزاره های بنیادین و اتمی قابل تقسیم هستند و از همین جا هست با تمرکز و تحقیق بر روی اسامی واژه ها تفکر به پیش میرود. نکته مهم این است که ما هنگامی که تفکر می کنیم با خودمان گفتگو و مکالمه داریم. حین این گفتگو از همان زبانی استفاده می کنیم که هنگام گفتگو با دیگران استفاده می کنیم. یعنی در واقع تفکر چیزی شبیه به همان چیزی است که ما حین بحث و گفتگو در گروه انجام می دهیم با این تفاوت که حین گفتگوی درونی (تفکر و اندیشه) امکان این هست که ما با خودمان خیلی مهربان باشیم و سوالات سخت از خودمان نپرسیم یا اینکه خودمان را فریب بدهیم. در حالیکه هنگام گفتگوی بیرونی فرد مقابل بسته به شخصیتش سوالات بیرحمانه ای در مورد مرزهای واژه ها از ما می پرسد و به همین خاطر هم هست که گفتگوی بیرونی و به معرض نقد گذاشتن نظراتمان و بحث و مباحثه بین دیگران هم بخشی از فرایند تفکر و اندیشیدین به حساب می آید. (البته بخش مهمی از فرایند تفکر به علم منطق و روابط منطقی بین گزاره ها و بحث مغالطات و تناقض می پردازد که آن خود یک بحث مفصلی است و منظور این نیست که تمام تفکر مربوط به زبان است)

🚘 اصلاح قیمت دلار و از صبح ریزش شدید قیمت خودرو در بازار....... سایت رسمی خودرو لحظه ای داره قیمت میزنه 👇👇 https://t.me/+h3VlwGL1YZpjMDE0 https://t.me/+h3VlwGL1YZpjMDE0

▪️ارتباط زبان و تفکر چیست؟ از نظر ویتگنشتاین معرفت و زبان در هم تنیده‌اند و بنای معرفت‌شناسی بر زبانشناسی استوار است زیرا اندیشه از واژه ها و نام ها جدا نیست، ما بدون نام ها قادر به فکر کردن نیستیم و در نتیجه فکر کردن راجع به تفکر یعنی فکر کردن راجع به زبان. قضاوت درباره‌ی حدود فهم ما بر اسـاس تحلیـل حد و مرزهای زبان صورت می گیرد. این است که میان فهم و ساختار معناشناسی زبان درهم آمیختگـی دیده میشود. ویتگنشتاین زبان را به عنوان مجموعه گزاره‌ها می‌داند. یک گزاره می تواند از یک یا چندین جمله تشکیل شده باشد. به عبارت دیگر و ساده تر، زبان به گـزاره‌هـا و گـزاره‌هـا نیـز بـه گـزاره‌هـای بنیادین فروکاسته میشود؛ و یک گزاره‌ی بنیادین ترکیـبی از چندین "نام" اسـت (نام: جزئیات و کلیات که قبلا بحث شد). نسبت زبان و تفکر چگونه است؟ گزاره‌ها همان فکر هستند. گزاره‌ها وسیله‌ی انتقـال اندیشه‌اند. ویتگنشتاین تاکید میکند که : "اندیشه عبارت است از گزاره‌ی معنادار". خب کما اینکه دیدیم ما در ابتدایی ترین حالت با نام های جزئی یا عینی یا انضمامی سرو کار داریم. بعدا تعداد زیادی از این نام های جزئی یا عینی را در یک نام قرار می دهیم که "انتزاعی" هستند. این نام ها تعداد زیادی از نام های جزئی را در درون خود جای می دهند و بدین ترتیب طبق مرزبندی تعریف شده توسط ما است که تعیین می کند که کدام نام عینی در نام انتزاعی ما قرار می گیرد یا نه. صحبت بر سر جزئیات و مرزبندی این نام های کلی یا انتزاعی یکی از مهمترین پایه های تفکر و اندیشیدن را تشکیل می دهد. زمانی وقتی انسان می گفت آسمان، منظورش هفت طبقه در آسمان بود و زمین در مرکز این آسمان های هفتگانه. (ای هفت گردون مست تو ....). امروزه وقتی انسان از آسمان صحبت می کند صحبت از یک فضای بسیار عریض و طویلی است که چندین میلیارد سال نوری گسترش دارد و به جای طبقات هفتگانه تعداد اجرام فراوانی در آن قرار دارند. می بینیم که وسعت جهان ما بسته به زبان ما دارد و مرزهای جهان ما در زبان ما قرار دارند و ما هنگام اندیشیدن امروزه مرزی بسیار عریض تر و وطویل تر از گذشته داریم. (بین پرانتز اشاره کنم که اخیرا دکتر حسین محمودی متفکر بزرگ کشورمان انتقاد درستی به دکتر سروش و نظریه رویاهای رسولانه داشت و آن این بود که وقتی شما در چارچوب مذهب صحبت می کنید باید در نظر بگیرید که زبان شما یک زبان دیگری است و هر آنچه امروز از خواب و رویا یا دیگر مسائل درک می کنیم با زمان نزول مذهب تفاوت شدید دارد. یعنی درست است که زبان عربی یا فارسی تقریبا همان زبان گذشته است و ظاهرا قابل فهم است ولی باید در نظر گرفت که مفاهیمی که واژه ها در ذهن روشن میکرده اند همانی نیستند که امروزه در ذهن ما با شنیدن این واژه ها به ذهن می آیند.) بر این اساس شاید بتوان گفت که روشنفکر کسی است که ضمن اینکه مرزهای واژه های مورد استفاده در زبان رو می‌فهمد به این نکته اذعان دارد که این مرزها قابل تغییر هستند و در صورت لزوم آنها را مورد بازشناسی و بازتعریف قرار می‌دهد. مهم این است که این مرزها قطعی نیستند و این فرد ایدئولوژی اندیش است که آنها را ثابت میداند. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

نکته مهم این است که اساسا ما با ابزار زبان است که قادر به اندیشیدن هستیم. یعنی اینکه وقتی در تنهایی خودمان هم درحال اندیشیدن هستیم، به نوعی با خودمان صحبت می کنیم. این صحبت ما با خودمان می شود فکر کردن و اندیشیدن به همین خاطر هم هست که تفکر ما جدای از زبان ما نیست. ما با همان مفاهیمی که با دیگران گفتگو می کنیم در ذهنمان هم با همان ها فکر می کنیم. مرزبندی این نام ها و مفاهیم در ذهن ما همانی است که ما از قبل مشخص کرده ایم و یا می کنیم. ادامه دارد I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

ادامه دارد

خب مشکل از آنجایی تشدید می شود که ما وارد علوم اجتماعی، دین و مذهب و سیاست و یا روانشناسی می شویم. در اینجا گاها به قدری تعریف ها و مرزبندی بین نام های انتزاعی شدید می شود که به هرج و مرج زبانی می انجامد. و مشکل بزرگتر این است که بیشتر ما اصلا و اساسا متوجه نمی شویم که تعریف هر یک از ما از این مفاهیم انتزاعی با شخص دیگر ممکن است که زمین تا آسمان متفاوت باشد. یعنی در عین اینکه هر یک از ما در لفظ مشترک هستیم و از یک واژه استفاده می کنیم در عمل منظورمان چیز دیگر است. درست است که ممکن است که واژه ای که من و شخص بغلی ام استفاده می کنیم، همانند باشند و بخشی از طیف آنها با هم همپوشانی داشته باشد ولی مشکل در اینجا است که گاها دو نفر با هم دست به اقدامی می زنند مشترک، درحالیکه اصلا و در ذهن هدف آنها در محدوده مشترک بین تعاریف آنها از آن واژه نبوده است. مثال: مثلا من به دوستی می گویم که حاضر هستی فلان روز برای تفریح در کنار هم باشیم و با هم تفریح بکنیم؟ او هم موافقت می کند. هنگام تفریح و گشت و گذار در اطراف شهر، دوست من بساط منقل و وافور و به قولی سیخ و سه پایه اش را حاضر می کند. من با نهایت تعجب می گویم که من گفتم که تفریح کنیم و نه اینکه مواد مخدر مصرف بکنیم. او هم در کمال تعجب بیشتر به من می گوید که خب گاهی برای تفریح می شود تریاک مصرف کرد و مصرف تریاک از نظر من اگر دائمی نباشد جزو تفریح به حساب می آید. خب تفریح مفهومی است انتزاعی و مشکل من و دوستم در اینجا چیست؟ مشکل در مرزبندی یک مفهوم انتزاعی بوده است. از نظر من مرز طیف تفریحات باریک تر بوده و مصرف تریاک در داخل تفریح قرار نمی گیرد ولی از نظر او واقعااااا مصرف تریاک امری است تفریحی چرا که گاه و بیگاه انجام می شود و برای تفرج و احساس راحتی از کار روزانه. یا مثلا به سینما یا تئاتر رفتن هم ممکن است از طرف دوست من اصلا تفریح به حساب نیاید و اتفاقا باعث فشار روانی بیشتری بر ذهن انسان باشد و از طرف من جزو تفریح باشد. مسئله مهم این است که حد و مرز مفاهیم انتزاعی نه فقط از یک جامعه به جامعه دیگر بلکه از یک فرد به فرد دیگر هم متفاوت است و این تفاوت گاها باعث مشکلات شدید و زد و خورد نیز می‌گردد. نکته مهم دیگر که معمولا در نظر گرفته نمی شود این است که حد و مرزها و نکات برجسته هر یک از این نام های انتزاعی در گذشت زمان نیز ثابت نمی‌مانند و تغییر می‌کنند. امروزه درست است که ما تقریبا به همان زبانی صحبت می کنیم که هزار سال پیش در ایران صحبت می‌شده است ولی معنی و حدود و ثغور و مرزهای اسامی زبانی به شدت تغییر پیدا کرده اند. به عنوان مثال بعد از مدرنیته اروپایی و عصر روشنگری دیدگاه فکری بشر در مورد انسان عوض شد. تا پیش از این وقتی که ما صحبت از بشر می کردیم، یک مفهومی که در ذهن ما روشن میشد، بسته به جامعه عبارت بود از انسانی که ایمان دارد و اینکه از نظر سلامتی یک انسان کاملا سالمی بوده باشد. این ویژگی ها به عنوان یک "ذات" برای یک انسان در نظر گرفته می شدند و این امر به قدری مهم بود که بسته به جامعه اگر کسی دارای این خصوصیات ذاتی نبود اصلا حق حیات نداشت. ولی طی فرایند مدرنیته تعریف انسان عوض شد که انعکاس آن در قطعنامه جهانی حقوق بشر آمده است. هر انسانی فارغ از نژاد و مذهب و رنگ پوستش حقوق ذاتی دارد در اینجا می بینیم که واقعا تعریف انسان عوض شده است و مرزهایی که واژه "انسان" آنها را در بر میگیرد تغییر یافته است. درحالیکه پیش از آن اگر انسانی داری رنگ پوست سیاه بود، تعریف واقعی انسان را نداشت و مانند یک حیوان از او کار کشیده می شد و از آزادی لازم برخوردار نبود به یاد داریم که وقتی اسپانیایی ها به سرخپوستان رسیدند آنها را کافر دانسته و مستحق مرگ می دانستند. برخی پا را فراتر از این گذاشته و روی پدیده عادت ماهانه زنان آنان دست گذاشتند که اینها اصلا انسان نیستند و می توان آنها را کشت. درست است که این امر یک بهانه بود ولی باید دانست که اگر این امر پذیرش ظاهری نداشت خب قطعا مورد استفاده هم قرار نمی گرفت. منظورم این است که براساس معیارهایی برساخته عده ای را خارج از "انسان" می دانستند و تعریف "انسان" با چیزی که امروزه در ذهن ما است در دوره های مختلف، متفاوت بوده است خب اهمیت زیاد این بحث این است که این مسائل تنها به ارتباط بین انسانها و مکالمه ختم نمی شود نکته مهم این است که اساسا ما با ابزار زبان است که قادر به اندیشیدن هستیم. یعنی اینکه وقتی در تنهایی خودمان هم درحال اندیشیدن هستیم، به نوعی با خودمان صحبت می کنیم. این صحبت ما با خودمان می شود فکر کردن و اندیشیدن به همین خاطر هم هست که تفکر ما جدای از زبان ما نیست. ما با همان مفاهیمی که با دیگران گفتگو می کنیم در ذهنمان هم با همان ها فکر می کنیم. مرزبندی این نام ها و مفاهیم در ذهن ما همانی است که ما از قبل مشخص کرده ایم و یا می کنیم.

خب حالا این بحث پیش می آید که این "نام" جدید و برساخته است، چگونه تعریف می شود؟ یعنی اینکه مرز بین درخت (یک مفهوم انتزاعی) با "نام" های دیگر انتزاعی مانند بوته چیست؟؟ آیا مثلا ما گل سرخ را هم درخت به حساب می آوریم؟ اگر کسی بگوید که شما چرا بوته گوجه فرنگی را درخت به حساب نمی آوریم به او چه می گوییم؟ آیا ما می توانیم مثلا میوه دادن را یک شرط برای تعیین درخت بودن یا نبودن درنظر بگیریم؟ یا اینکه هستند درختانی که میوه (به معنای عرفی کلمه) نمی دهند و بوته هایی که میوه دار هستند. به این پرسش در طول تاریخ به دو گونه پاسخ داده شده است. -اولی دیدگاهی است که سابقه تاریخی بیشتری دارد و معتقد است که ویژگی هایی قطعی و تعیین کننده در بین چهار مورد بالایی هست که مثلا در گوجه فرنگی نیست. مانند دارا بودن یک تنه سخت و محکم. این دیدگاه دارا بودن یک تنه سخت و محکم را "ذات" مفهوم انتزاعی درخت در نظر می گیرد (ذات گرایی یا Essentialism). -دومی دیدگاهی است که قدمت آن چندان زیاد نیست، معتقد است که این ذات، عملا وجود خارجی ندارد و برساخته ذهن ما است (نومینالیسم یا Nominalism). این دیدگاه برای اولین بار به صورت جدی توسط ویلیام اوکامی فیلسوف انگلیسی قرن پانزدهم مطرح شد و بعدها بسط پیدا کرد. یکی از افرادی که به بهترین وجه ممکن این دیدگاه را تشریح کرد، کسی نبود جز لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف اتریشی. او به جای مفهوم ذات گرایی برای مفاهیم انتزاعی، نظریه شباهت های خانوادگی را مطرح کرد. بر این اساس چهار درخت بالایی در یک سری از ویژگی ها با هم شباهت دارند و از اینرو ما آنها را در یک خانواده قرار می دهیم ولی هر یک از اینها ذات خاصی ندارند. یعنی این درست نیست که ما یک ذات برای یک مفهوم انتزاعی در نظر بگیریم. اگر ما ذات در نظر بگیریم، اگر چنانچه در هر جایی وجود این ذات نقض بشود در آنصورت ممکن است بسیاری از اشیاء فیزیکی در خارج از این نام قرار بگیرند. به نظر بسیاری از فیلسوفان و متفکرین نومینالیسم یکی از پایه های تفکر مدرن و مدرنیته است. به طور خلاصه دیدگاه ذات گرا معتقد بود که یک سری ویژگی ها ذاتا وجود دارند که در "نام" های کلی حضور دارد، در حالیکه دیدگاه نومینالیستی معتقد است که این ذات ها، در طبیعت نیستند و این ما هستیم که آنها را اینگونه در نظر گرفته ایم. دیدگاه دوم معتقد است که شباهتهای خانوادگی بین مفاهیم وجود دارد و ما تنها بر اساس شباهت های خانوادگی آنها را برای شناخت بیشتر خودمان در یک دسته قرار می دهیم. به نوعی معنی این دیدگاه دوم این است که هر شیء برای خودش خاص و منحصر به فرد است و این ما هستیم که به خاطر شباهت های موجود از نظر خودمان و نه به خاطر اینکه آنها ذاتی را دارا هستند، در یک دسته قرار می دهیم. خب حالا این سوال پیش می آید که ما مرز هر یک از مفاهیم کلی را چگونه مشخص می کنیم؟ یعنی اینکه محدوده هر یک از مفاهیم انتزاعی را کجا قرار می دهیم و یا باید قرار بدهیم؟ طبیعی است که من وقتی که می گویم "درخت" در ذهن خودم و شما یک تصویری شبیه آن تصویر زیرین چهار درخت بالا روشن می شود و ما قادر به درک درخت می شویم. ولی نکته مهم این است که بالاخره "درخت" یک مرزبندی با موارد مشابه انتزاعی دیگر هم دارد. یعنی تا یک جایی ما چیزی را می توانیم در دسته درخت ها قرار بدهیم و از یک جایی دیگر شیء مورد نظر ممکن است که از محدوده نام "درخت" بیرون بماند. مثلا اگر من بگویم که من یک درخت گوجه فرنگی کاشته ام شما به من خواهید گفت که تو اشتباه میکنی و گوجه فرنگی زیرمجموعه "درخت" قرار نمی گیرد. خب در اینجا گوجه فرنگی تفاوت زیادی داشت و من نباید که گوجه فرنگی را در دسته درخت قرار می دادم. ولی مشکل در اینجا است که در بسیاری از موارد مرز بین مفاهیم و نام های کلی به سختی قابل تعیین است و با دیگر مفاهیم همپوشانی دارد و نمی شود که یک خط و مرز مشخص تعیین کرد. مثلا برخی از گیاهان مانند تاق (مثال) ممکن است که یک تنه کلاسیک چندان محکمی نداشته باشد و نشود که با قطعیت گفت که آیا "درخت" حساب می شود یا نه. و از طرف دیگر شاید بوته هم نتوان به آنها گفت و ... . یا مثلا تعریف حیات و موجود زنده به سختی امکانپذیر است و دانشمندان در ارائه یک تعریف مشخص از موجود زنده مشکل دارند. طبیعی است که مثلا ما انسان و فیل و گل گلایول را موجود زنده به حساب می آوریم ولی تعیین اینکه ویروس هم موجود زنده است یا نه، مشکل داریم. یعنی اینکه مرزبندی مفاهیم انتزاعی با مشکلات بزرگی مواجه است.

در این تصویر چهار درختی که در بالای عکس قرار دارند جزو جزئیات (concrete nouns) هستند و چیزهایی هستند عینی که موجودیتی فیزیکی
در این تصویر چهار درختی که در بالای عکس قرار دارند جزو جزئیات (concrete nouns) هستند و چیزهایی هستند عینی که موجودیتی فیزیکی و قابل لمس دارند. به عنوان مثال در باغی در اطراف کرمان قرار دارند و قابل مشاهده هستند. خب اگر من بخواهم با شما در مورد این درختان صحبت بکنم و بگویم که اصلا و اساسا من در حال صحبت و گفتگو در مورد درخت هستم، چه باید بکنم؟؟ خب ما که نمی توانیم کارمان را رها بکنیم و همگی در باغ اطراف کرمان جمع شویم و در مورد آنها صحبت بکنیم. به همین خاطر و برای اینکه بتوانیم امکان گفتگو را داشته باشیم یک "نام" ابداع و ساخته شده که بتواند مفهومی شبیه این چهار تا درخت را در ذهن ما به خاطر بیاورد. در تصویر پایینی می بینیم که یک چیزی هست که شباهت به هریک از چهار تصویر بالایی دارد ولی دقیقا مانند آنها نیست. این "نام" -درخت- توسط انسانها اختراع شده است و در طبیعت وجود خارجی ندارد. یعنی برخلاف چهار درخت بالایی ما نمی توانیم که در جایی این مفهوم پایینی را در طبیعت بیابیم. این مفهوم برساخته ذهن ما است و چیزی است که جزو کلیات است و انتزاعی. (نام های کلی یا کلیات یا Abstract nouns)

مفاهیمی مانند عدالت، اقتصاد، ارزش، علم، تاریخ، اجداد، تاریخ، شیمی، دیروز، خوبی، فردا و هواپیما، آبرو و .... همه و همه در ذیل تفکر انتزاعی قرار می گیرند. اصولا وقتی که ما متولد می شویم به تدریج به درک مفاهیم عینی و انضمامی نائل می شویم و هر چه که بزرگتر می شویم کم کم انتزاعیات به ما آموخته می شود. یعنی تفکر ما از "انضمامی صرف" به انتزاعی نزدیک می شود و گفته می شود که در نوجوانی به خاطر اینکه مغز ما در اوج "تفکر انتزاعی" قرار می گیرد به شدت ایده آلیست می شود و رویااندیش. یک نوجوان به خاطر اینکه به تازگی با افکار انتزاعی آشنا شده و از این آشنایی ذوق زده است و احساس خوبی دارد، درک آرمانگرایانه خود از مفاهیمی مانند پول، خوشبختی و سعادت و ازدواج و عشق را نگاه نهایی می پندارد و اصرار به درستی آنها دارد. بعدا و به مرور انسان با فاصله گرفتن از دوره نوجوانی با واقعیات و عینیات بیشتری آشنا می شود و با آنها درگیری پیدا میکند و کم کم در دهه چهل زندگی تعادل بهتری بین افکار انتزاعی و انضمامی در ذهن او برقرار می شود. خب این انتزاعیات چگونه درذهن ما شکل می گیرند؟ شاید سوال بهتر این باشد که این مفاهیم انتزاعی اصلا چرا باید که ایجاد بشوند؟ پاسخ این است که اگر مفاهیم انتزاعی نباشند ما تنها قادر به صحبت در مورد چیزهایی هستیم که در مقابل ما و قابل حس یا مشاهده هستند. مثلا در مورد خودروی پارک شده در مقابل ما در خیابان، می توانیم صحبت بکنیم ولی اگر بخواهیم بگوییم که "من ماشین لازم دارم" نمی توانیم که آنرا به دیگری منتقل بکنیم. حال سوال مهم در اینجا این است که این مفاهیم انتزاعی چگونه تعریف و توسط مغز ما بازشناسی می‌شوند؟ بدین منظور من دوباره از تصویری که قبلا هم آنرا استفاده کردم، بهره گیری میکنم.

کنفرانس امشب در مورد تفسیر یک ایده از طرف لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف شهیر اتریشی است در مورد زبان و مرزهای جهان ما. این جمله از ویتگشنتاین بیان کننده ایده مطرح شده توسط او است: محدودیت زبان من، محدودیت جهان من است. من تلاش خواهم کرد که با زدن مثال های مختلف و بیان برخی مسائل دیگر به تفسیر این ایده بپردازم. بخش هایی از این کنفرانس قبلا در کنفرانس نومینالیسم مطرح شده و بحث امروز ما در واقع به نوعی مکمل آن بحث می باشد. معمولا زبان تنها وسیله ارتباط بین انسانها تصور می شود درحالیکه دیدگاه جدید که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم جا افتاد این است که زبان کارکرد مهمتری هم دارد و آن این است که زبان اساسا اندیشیدن را میسر می سازد و بدون زبان نمی توان که فکر کرد. این چیزی است که در این جلسه با ذکر مقدمه ای مورد بررسی قرار خواهد گرفت. اگر به یاد داشته باشید در بحث نومینالیسم روی این بحث کردیم که اصولا "نام" ها، به دو دسته کلیات و جزئیات تقسیم می شوند. - 🔸نام های جزئی یا جزئیات ناظر به یک مورد مشخص و عینی هستند و به عبارت دیگر فقط دارای یک مصداق هستند و نمی‌توان برای آنها چند مورد ذکر کرد. مثلا حسین حسینی (یک فرد مشخص است)، تهران، خلیج فارس کره ماه و خورشید. 🔸 کلیات ناظر به یک شیء یا فرد خاص نیستند و مفاهیمی هستند که بر بیش از یک "مصداق"، صادق هستند و تعداد زیادی رو در بر دارند. مانند انسان، شهر، خلیج، قمر، هواپیما، گیاه و حیوان. از اینرو خورشید یک مفهوم جزئی است ولی ستاره یک مفهوم کلی است. جزئی تنها به یک مصداق اشاره دارند و کلیات دارای مصادیق فراوانی هستند. بدین‌ترتیب مثلا خودرو یک مفهوم کلی است درحالیکه خودروی با پلاک شهربانی (ایکس) که متعلق به من است و کاملا مشخص و متمایز است یک مفهوم جزئی است. درخت یک نام کلی است و در روی کره زمین بی نهایت مصداق دارد ولی درخت خرمالویی که در حیاط منزل ما وجود دارد، یک مفهوم جزئی است. انسان مفهوم کلی است ولی افلاطون یک مفهوم جزئی است. در مورد تفاوت انسان با حیوان گفته می شود که انسان تنها موجودی است که متوجه مفهوم کلیات می شود، در حالیکه حیوانات تنها مفاهیم جزئی را درک میکنند. مثلا انسان مفهوم پدر و مادر یا والدین که یک مفهوم کلی است را درک میکند ولی یک فیل در بهترین حالت تنها مادر خودش را که مفهومی جزئی است را می‌فهمد و درک مفهومی کلی به نام "مادر" در حد توان ذهنی یک روباه یا مرغ یا خروس نیست. در ادامه باید گفت که ما در عالم می توانیم که دو نوع تفکر و اندیشه را داشته باشیم. - در حالیکه در بحث، موضوع مورد گفتگوی ما یک مفهوم جزئی است، این تفکر، "تفکر انضمامی" نامیده می شود. به عنوان مثال خودروی من روشن نمی شود و با مکانیک باطری ساز درحال بحث در مورد شارژ دینام یا آفتامات آن صحبت میکنیم و آنها را مورد تست قرار میدهیم، به تفکر انضمامی مشغول هستیم. - وقتی موضوع مورد بحث ما یک مفهوم کلی است، این نوع تفکر، "تفکر انتزاعی" نامیده می‌شود. در این حالت ما مثلا در یک کلاس درس نشسته ایم و به این موضوع می پردازیم که "انسان" یا "حیوان" چگونه موجودی هستند به گفتگو در مورد کلیات مشغول هستیم و سوژه ما کلیات هست و بنابراین تفکر ما انتزاعی است. خب سوال مهم این است که آیا ما می توانیم فقط تفکر انضمامی داشته باشیم؟ و انتزاعیات را به کنار بنهیم؟؟ پاسخ این است که خیر. در اینصورت اساسا زبان ما قاصر خواهد بود و ذهنی که توان درک انتزاعیات و مفاهیم کلی را نداشته باشد، ذهنی کم توان است و مانند دیگر حیوانات خواهد بود. به طور کلی انسان بدون کلیات و تفکر انتزاعی اساسا قادر به فکر کردن و اندیشیدن نخواهد بود. تصور بر این است که حیواناتی مانند شامپانزه هم درک بسیار ضعیفی از انتزاعیات دارند. خب بعد از این نقش زبان در تفکر و اندیشه آشکارتر می‌شود. نظر غالب در دنیای اندیشه این است که ما اساسا بدون بخش انتزاعیات زبان، اینطور نیست که فقط قادر به مکالمه نباشیم. بلکه نکته مهم این است که ما بدون انتزاعیات حتی قادر به تفکر هم نیستیم. یعنی اگر فرض کنیم که ما در یک جامعه ای زندگی کنیم که همه کر و لال باشند و زبانی وجود نداشته باشد، اساسا ذهن ما قادر به درک و فهم چندانی نخواهد بود و ما نمی توانیم که فکر بکنیم. احتمالا یک زبان اشاره بین مردم برای بیان برخی نیازها مانند خواستن غذا و آب و یا اعلام خطر شکل می گیرد. این چیزی است که در بین برخی از حیوانات وجود دارد و آنها مثلا برای اعلام خطر علائمی دارند که هر دو آنها را متوجه می شوند. این زبان ساده که فقط جزئیات و عینیات را درک می کند، فقط قادر به تفکر انضمامی است. یعنی تفکری کاملا "سطحی" در مورد چیزهایی امکانپذیر است که در جلوی چشمان ما هستند، قابل رویت بوده و یا در دستان ما قرار دارند و نه بیشتر.

▪️#کنفرانس 📖 موضوع: #محدودیت_زبانم_محدودیت_جهان_من_است ▪️در این کنفرانس در مورد این عبارت #لودویگ_ویتگنشتاین فیلسوف اتریشی ب
▪️#کنفرانس 📖 موضوع: #محدودیت_زبانم_محدودیت_جهان_من_است ▪️در این کنفرانس در مورد این عبارت #لودویگ_ویتگنشتاین فیلسوف اتریشی بحث خواهیم کرد. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️ این بینش #کانتی؛ که آنچه برای ما ممکن است از روی نحوه ی ساخته شدن ما مشخص می‌شود، باید در مورد همه‌ی چیزها از یک ریگ گرفته تا یک فیل صادق باشد. ریگ نمی‌تواند بیاموزد که از دست من کلوچه بگیرد، و یک کودک نمی‌تواند با فیل بیخ دیواری بازی کند. امکانات فعالیت یا استفاده‌ای که پیش روی هر چیزی هستند بی‌نهایت محدوداند، و در مورد همه چیز از یک اتم گرفته تا یک کهکشان، این که این امکانات چه هستند بر حسب این مشخص می‌شود که آن چیز چیست. در اصطلاح شناسی لاتین محبوب شوپنهاور، Posse (امکان) ما از esse (هستی) ما مشخص می‌شود. حال برای هیچ چیز ممکن نیست که بدون این که چیزی باشد وجود داشته باشد؛ اما این که آن چیز چه چیزی است بی درنگ و پیشاپیش دامنه ی کامل امکانات پیش روی آن را مشخص می‌کند. به این دلیل است که #شوپنهاور به این عقیده ی یهودی - مسیحی که خدا ما را آفریده و به ما اراده ای آزاد بخشید به دیده ی تحقیر می‌نگرد و می گوید این تناقض آلود است. اگر انسان ها کاملا و مطلقا مخلوق یک ارادهی شخصی ِ دیگر باشند، آنگاه افق دید و حدود و همه‌ی تمایلات خوب و بد آنها، و در واقع همه‌ی امکاناتشان، توسط آن دیگری و به طرقی شکل گرفته است که کل ماهیت و دنیای آنها را مشخص می کند. دامنه ی حرکت ما چنان باریک و تنگ تنظیم شده که هیچ انسان منفردی حتی آزاد نیست انتخاب کند که چه نوع انسانی باشد. من نمی توانم انتخاب کنم که یک آهنگساز بزرگ باشم یا یک راننده ی ماهر و یا حتی یک قهرمان معمولی دوِ سرعت؛ نمی‌توانم انتخاب کنم که یک سیاه آفریقایی باشم با یک انگلیسی ویکتوریایی؛ حتی نمی‌توانم انتخاب کنم که دو اینچ بلندتر از آنچه هستم، یا کک مکی باشم. من آن چیزی هستم که هستم، آن هم به طریقی که از آغاز بر تقریبا همه‌ی امکانات بشری حاکم است و تنها اندک چیزی برایم باقی می‌گذارد و در حقیقت، به نظر شوپنهاور، اصلا چیزی باقی نمی‌گذارد. 👤 #برایان_مگی 📚 #فلسفه‌_شوپنهاور ■ متافیزیک شخص join us : | کانال فلسفه @Philosophy3..

Repost from فلسفه
📍درسگفتار «خداناباوری: استدلال‌های فیلسوفان تحلیلی علیه وجود خداوند» 🖍️جلسهٔ سوم: قدرت خدا و ارادهٔ آزاد بشر در این جلسه، به رابطهٔ تناقض‌آمیز میان قدرت خدا (و مشیت الهی) و آزادی بشر (ارادهٔ آزاد) می‌پردازیم. اگر خدا همه‌کارتوان و علت همه‌چیز در جهان باشد، آنگاه انسانها ارادهٔ آزاد ندارند، اگر انسانها ارادهٔ آزاد داشته باشند قدرت خدا محدود است (چرا که کنترلی بر تصمیمات و اعمال بشر ندارد). اگر خدا علت همه‌چیز است و علت اعمال انسان است، آنگاه خدا مولف گناهان بشر و شروری است که انسانها مرتکب می‌شوند. اگر خدا بپذیرد که قدرت خود را محدود کند و به انسانها ارادهٔ آزاد بدهد، او ریسک کرده و مجدداً مسئول (و لو غیرمستقیم) گناهان و شروری است که انسانها مرتکب می‌شوند. @philosopherin برای تماشای ویدیوی جلسهٔ اول، روی لینک زیر کلیک کنید👇 https://www.youtube.com/watch?v=MdDc2eU6FLo&t=257s

🚘 قیمت خودرو از صبح امروز در حال کاهش شدید... سایت رسمی خودرو داره لحظه ای قیمت میزنه 👇👇👇👇 https://t.me/+k3OTlMCXAJJjYjJk https://t.me/+k3OTlMCXAJJjYjJk