|جایی همین حوالی
Open in Telegram
247
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
بوسهای بر این سر، شوربختی را پاک میکند،
سرت را میبوسم...
بوسهای بر این چشم، بیخوابی را میبرد،
چشمت را میبوسم...
بوسهای بر این لب، عمیقترین تشنگی را فرومینشاند،
لبت را میبوسم...
بوسهای بر این سر، خاطره را پاک میکند،
سرت را میبوسم...
_مارینا تسوتایوا؛ فارسی محمد مختاری.
نام خود را بگو
تو،
که کاشف ناگهانهای اتفاق بودی.
تو،
که در سقوط صریح آتش
به باغی از نمیدانمهای جهان،
رها بودی.
تو،
که در استعارههای پنهان جهان
که از همه سو مرگ را میبرد،
نور بودی.
دور، اما نبودی.
نام خود را بگو.
وقتی که گفتم نام خود را بگو،
گو زنی از پهنهی اشراق طلوع کرد؛
از عیار خورشید،
از عیار آب،
بینیاز از صفت و تسمیه،
مثل زندگیِ درخت در ارتباط روشنش با فرداها،
با همیشهی عرفان.
شکلِ افتادن شد.
این موج بیشکلِ آفتابِ ظهر،
پیراهنِ درختِ آذرماه، رها،
کنار اجاقِ حرف،
کنار بارِ سنگینِ جهان.
شکلِ افتادن شد.
سایه در سایه،
سیاه،
سیاهِ سیاه.
_شاپور بنیاد
بین اصفهان و شیراز، اصفهان خیلی بیشتر تورو دچار بهت و حیرت میکنه. اما هر آنچه که توی اصفهان هست، گوشه گوشه شیراز پیدا میکنی.
به جز زاینده رود:)
وقتی این کارت پستال را دیدم، دیدم تو در آن نیستی. وقتی این کارت پستال را دیدم، دیدم پشتش نانوشته است؛ پشتش خالی است. فکر کردم بد نیست پشت او هم مانند پشت تو، به کلمات آلوده شود-آخر کلمهها با خود دروغ میآورند؛ آنقدر دروغ گفتهایم که دیگر نمیدانم باید بگویم دروغ آلودگی است یا نه. اما پشت تو که آلودهی کلمات نیست؛ بار سکوت را خموشانه با خود در این غوغا و قیل و قال حمل میکند، تا شاید روزی دوباره آن را بشنویم. در همین آغاز میان ضمیرها گم شدهام-میان «ات» و «اش». آخر میخواستم از پشت تو بنویسم اما از پشت او نوشتم، و گمان میکنم میان این دو نسبتی هست. میان کاغذ و آهن و پوست. اما چرا سه تا شد؟
یادم افتاد بارها از روی تنت گذشتم و نفهمیدم و تنت را حس نکردم. اصلاً نفهمیدم که تو هستی. تن آهنیات که خستهی بار خودروندگانِ همهی این سالها بود. و پوست زیر و زمختات که زخمی رد دایرهها بود. تن سیوچند سالهات که این همه بار را از خود رد کرده و هیچ نگفته. و هیاهوی اطرافت که در این سیوچند سال مدام افزون شدند.
دوباره عکس را نگاه کردم، دیدم اگر تو بودی آبی آسمان را دوپاره میکردی، هرچند اکنون که هستی آبی آسمان خاکستری شده.
این عکس خیابان را از غرب به شرق نشان میدهد. من وقتی عکس را دیدم و یاد تو افتادم یاد وقتی افتادم که همه از شرق به غرب میرفتیم. یادت میآید با هم رفتیم؟ چه شد بیهم شدیم؟ وقتی یاد تو افتادم یاد گفتاری از هایدگر هم افتادم: «ساختن، باشیدن، اندیشیدن». او آنجا از تو سخن گفته بود و اینکه تو آسمان و زمین و خدایان و انسان را گرد هم میآوری. گفتارش پیچیده بود و ذهن من ساده.
دوباره به تو فکر کردم و به هزار و یکی چند صد روز پیش. آن روز چه پر بود. نمیدانم پریروزش پرتر بود یا خود روزش. نمیدانستم سکوت چه توانایی دارد و چه توانی میدهد به آدمها. چرا زود خالی شدیم؟ یادم میآید وقتی بر تنت بودم یا در تنت، هیچ حس نمیکردم بالا هستم. بالادست و پاییندست همه یکی شده بود. و تنها فهمیدم چگونه آدمها -این خودآگاهروندگان—خاموش در خود و در تو تنیدند. و تمام نشدند. و تمام نشدیم.
_مهران مهاجر؛ وقت عکس
چندروز پیش سالگرد چستر بنینگتن بود. و همون روز توی مترو، پلیلیست همیشه روی شافلام، یکی از آهنگهاشو پلی کرد. به تاریکی و سیاهی آهنگ فکر میکردم و به تاریکی و سیاهی روزهایی که همیشه به این آهنگ گوش میکردم و بهم کمک میکرد. و خوشحالم که اون روزها تموم شد. اما بعد به تمام آدمهایی فکر میکنم که هیجوقت نتونستن از این تاریکی عبور کنن. به همهی اونایی که هرچقدر تلاش کردن زورشون نرسید. به چستر که خودش غرق شد ولی خیلیهارو از غرق شدن نجات داد.
When you suffered it all
And your spirit is breaking
You're growing desperate from the fight
Remember your love
And you always will be
This melody will always bring
You right back home
