شعرو شراب
Open in Telegram
481
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+230 days
Posts Archive
481
ودقیقا همان است که
سهراب سروده است
چونکه آزرده شده خاطر او
میرود از قلبش
که در اندیشه وفکر شاعر
عشق حرمت دارد
حرمت عشق که شاعر
نگهش هست برآن
عشق بازیچه ی نفس و
هوس پشت نقاب شهوت
در درندشت مجازی
به بغل کاری وآغوش و
به لمس تن نیست
که هدف عشق حقیقی
همچو فرهاد وشیرین
یا که یوسف وزلیخا
یاکه مجنون ولیلا
ویس ورامین
ویاوامق وعذراست
او نمیگوید از عشق مجازی
که چو مرداب
یکی گنداب است
دگر امروز کسی بهر کسی
دل نمیسوزاند
عشق بازیچه ی دست هوس است
نه دلی در طپش و
نه تنی تبدار است
که به عکس
سرد سردند ومریضند
به غرقاب گناه
و خیانت
که ره اورد مجازی است
برای عشاق
عاشقانی که فقط در کلامند عاشق
وزمین خورده ی عشقند
به هنگام عمل
اری اری عشق حرمت دارد
حال بردار وجوابش بنویس
جات خالی سهراب که به بینی
خیمه شب بازان وادی عشق مجاز
عشق را عاشق را وبه دنباله ی آن
عزت معشوق را
به سر برزخ مسلخ
وسر تیرک دار اعدام
ذبح حرمت کردند
#هادی عندلیب
بداهه
♥️🕊 ققنوس🕊♥️
481
دوستان ایا کلیپها ارسالی رو میبنید؟ با به اشترک گذاری کلیپهای نوستالوژیک علاوه بر کلیپ های شعر مواقید
481
یادش بهخیر، دهکده روزی وقار داشت
باغی پر از شکوفهی سرخ انار داشت
دیوارهای خانه اگر آجری نبود
یادش بهخیر، حوض و حیاط و چنار داشت
در کوچههای خاکی و بس تنگ روستا
هر کودکی برای خود اسب و سوار داشت
بهمن دلیل سردی و بدطالعی نبود
پاییز هم طراوت فصل بهار داشت
جنگل پر از چکاوک و سرو و غزال بود
خورشید و شیر و بیرق باافتخار داشت
امروز، شهر در قرق بی تفاوتیست
ایکاش این خرابهی ما شهردار داشت
فردی که با شعار عدالت به کاخ رفت
با طیف دزد و مفسد و جانی چه کار داشت؟
ما پرگشودگانِ به بنبست خوردهایم
ایران ما همیشه طناب و حصار داشت!
شرمنده است از خود و از آشنا و دوست
مردی که در بحور غزل اقتدار داشت
#هاشمی_هخا🌾🌾🌾
481
کجای راهو من باهات نبودم
که راهو دادی به یه راه دیگه
کجا حرفاتو نشنیده گرفتم
که از یه جا شدی همراه دیگه
کجا چشمامو از چشات گرفتم
که کردی رنگ دنیامو فراموش
کجا به آسمونت دل نبستم
که کردی خورشید و آروم خاموش
تموم رنجا مو همرام بردم
به هر جایی که رد آسمون بود
نه من اون لحظه رو یادم نمیره
که با نا باوری گفتم که اون بود ؟
همون که داره با ستاره میره
برای دیدن رنگین کمونا
برای دیدن روزای روشن
تو تقدیر زمینا و زمونا
هوام داره میره رو به غروبو
چشام دارن میشن همرنگ بارون
نمی تونم دیگه بازم ببارم
رو سقف خاطر دلتنگیامون
نه دیگه حرفی از عشقی نیارین
با من که بد جوری دلش شکاره
نمی خوام دیگه هیچ وق(ت) دل ببازم
نمی خوام غم بشه سههم دوباره
برای اینکه دستاتو بگیرم
به حر ف هیچکسی بها ندادم
من اونقد عاشقت بودم که حتی
تو رو به دست قصه ها ندادم
صدا تو باید از سرم بگیرم
توی ذهنم پر از ابهام و درده
کی می دونه که من چی می گم آخه
کی می دونه چقد دنیام سرده
#هاجر_ملک_حسینی🌾🌾🌾
481
من ﺧـــﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾـی ﭘﺮﻭﺍنه
ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ
ﺑﻪ ﺑﯽ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﯾﮏ ﭘﺪﺭوﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﻮﺍﻟﯽﺳﺖ
ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ قلب من و تو..
👌🌺🍃
481
این روزها بازار نمک نشناس ها از سفرهی دل شما رنگینتر و داغ تر است .!
یک کلاغ را
چهل نمیکنند دیگر!
با همان یک کلاغ،
چهل هزار جَدتان را جلوی چشمانتان چنان میآورند،
چنان میخوابانند،
چنان میمیرانند ،
که حتی بخاطر نمیآورید
کدام جَدِ مادری، و کدام جَدِ پدریتان بود ؟!
پس هر کجا رسیدین
سفرهی دلتان را پهن نکنید!
481
مِنّت ایزد را که از لطف خدای مُستعان
عالم افسرده شد از باد نوروزی جوان
روی در بُرج شرف آورد خورشید مُنیر
حوت از بهر بشارت گشت سر تا پا زبان
#صائب_تبریزی
سلامی چو بوی خوش آشنایی
پگاهتون نیک 🍃💞
481
#فاضل نظری در مورد رابطه یه آدم عاشق با یه آدم عاقل یه غزل داره که میگه: شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست که آنچه در سرِ من نیست، بیم رسوایی ست چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند؟ همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست اگر خیال تماشاست در سرت، بشتاب که آبشارم و افتادنم تماشایی ست شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست کنون اگرچه کویرم هنوز در سرِ من صدای پر زدن مرغ های دریایی ست
481
دوام بیاور، ای دل...
اندوهت مرا کشت.
دوام بیاور، زیرا تو را بسیار رنجاندهاند؛
و تو در آن زمان، فقط و فقط گریستی،
اشکهایت را همچون مرواریدهایی گرانبها
در صندوق دلت پنهان کردی
و در انزوای تنهایی،
از تمام آن مرواریدها
گردنبندی ساختی برای دلت.
دوام بیاور، ای دل،
به خاطر چشمهایی
که شبهای بیخوابی را
با یاد دیدارهای ناممکن معامله کردند.
دوام بیاور، ای دل؛
آنگاه که صدای ترک خوردنت را
ذرهذره خواهند شنید،
مراقب باش
تیزیِ تکههای شکستهی قلبت
دستانت را،
همچون قلبت،
خونین نکند.
دوام بیاور، ای دل،
چرا که بندبند وجودت را
به یغما بردهاند
و تو در این معرکه
تنها ماندهای.
دوام بیاور...
دوام بیاور...
چرا که سهم تو از این دل،
هیچ است؛
و در پیِ هیچ دویدن نیز
سرانجامی جز هیچ ندارد.
پس قدم در راهی بگذار
که بازگشتی برایش نیست؛
جایی دور از هیاهوی خاطره،
دور از چشمهایی که هنوز
در انتظار دیداری ناممکناند؛
و در سکوتی آرام
چنان غرق شو
که حتی صدای شکستن دلت
دیگر به گوش خودت هم نرسد.
✍#افسون
481
شاعری می گفت از داغ دلش،
در جوانی بوی پیران می دهد...
عاشقی از یاد برده بس که عشق،
دل به هر کس مفت و ارزان می دهد...
نانِوا از جوش شیرین سود بُرد،
کوهکن در کوه ها جان می دهد...
خود به چشم خویش دیدم کودکی،
جان برای لقمه ای نان می دهد...
از قضا دیدم سگی بر توله شیر،
مادری می کرد و پستان می دهد...
من نمی دانم خدا از بهر چه،
اشرفیت را به انسان می دهد...
ما شرافت را کجا گم کرده ایم ؟
بر جفاهامان که فرمان می دهد ؟
در دلم من از خدا هم شاکی ام،
از چه دنیا بوی زندان می دهد ؟
یاوه پس گفتند در ضرب المثل،
هر کسی دندان دهد نان می دهد ؟ ...
🖤🥀
481
من آن یخم که از آتش گذشت و آب نشد
دعای یک لب مستم که مستجاب نشد
من آن گلم که در آتش دمید و پرپر شد
به شکل اشک در آمد ولی گلاب نشد
نه گل که خوشهی انگور گور خود شدهای
که رویشاخه دلش خونشد و شراب نشد
پیامبری که به شوق رسالتی ابدی
درون غار فنا گشت و انتخاب نشد
نه من که بال هزاران چومن بهخون غلطید
ولی بنای قفس در جهان خراب نشد
هزار پرتو نور از هزار سو نیزه
به شب زدند و جهان غرق آفتاب نشد
بهخواب رفت جهان آنچنان که تا به ابد
صدای هیچ خروسی حریف خواب نشد
غلامرضا_طریقی
🖤🥀
481
اسیر عشق شدن ، نقش روی آب شدن
اسیر مرگ ، معمّای بی جواب شدن
و فکر کرد به تقدیر بهتری ، مثلاً :
برای خودکشی شاعری طناب شدن
و یا توسط این بیت های بازیگوش
برای گفتن یک شعر انتخاب شدن
غزل سرودن و در گوش آسمان خواندن
غزل سرودن و با عشق بی حساب شدن
و سرنوشت بدی داشتن ، چه می دانم
برای کشتن یک شورشی خشاب شدن
خبر نداشت که پایان سرنوشتش بود
گدای پیر خیابان انقلاب شدن !
¨
غزل شکسته رها شد ، دو رکعتی مانده
به عاشقانه ترین شعر این کتاب شدن
برای کفر پی یک بهانه می گردم
دعا نمی کنم از ترس مستجاب شدن
❃سعیدآذری
🖤🥀
481
دست بر سینهی غزل زده است
توی فنجان قهوهام مَردی
گفته بودم که دوستت دارم
گفته بودی که برنمیگردی
در سرم مثل رودخانهی خشک
حسرتت هست و آسمانت نیست
مصریان خواب پیرهن دیدند
گفتمت وقت کاروانت نیست!
دست در دست دیگری رفتی
رفتنت را نظاره میکردم
رفتنت را نظارهتر کردم
کفنم را قواره میکردم
گفته بودم که بی تو میمیرم
نقشِ بازندگی نکردم من
مثل ماهی درون یک تنگم
زندهام زندگی نکردم من
دلخوشم با هوایِ مشترکی
که من و تو در آن نفس بکشیم
سیب و گندم ، گناه پشت گناه
دورمان هر دو یک قفس بکشیم
سایهم روی سایه ات بخَزَد
دختری مست بودنت باشد
وطنم چارچوب بازویت
وتنم وصله ی تنت باشد
در سرم مثل خواب میگذرد
شاعری پیشهی محالات است
نیستی و هنوز میخندم
من دلم خوش به اینخیالات است
#زهرا_شفیعی🌾🌾🌾
481
Repost from شعرو شراب
این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــرِ چشمآبیِ گیسویطلایی
طناز و سیهچشــم، چو معشوقۀ من نیست
آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت
هرگز به دلانگیـــــزیِ ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کَلگری و نیس و پکن نیست
در دامنِ بحر خزر و ساحــــل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویــــز شمیران
عطری است که در نافۀ آهوی خُتن نیست
آوارهام و خسته و سرگشته و حیران
هر جا که رَوَم، هیچ کجا خانۀ من نیست
آوارگی و خانهبهدوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هر کس که زَنَد طعنه به ایرانی و ایران
بیشبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بُوَد دامنۀ آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
این کوه بلند است، ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست، ولی رود تجن نیست
این شهر عظیم است، ولی شهرِ غریب است
این خانه قشنگ است، ولی خانۀ من نیست.
#خسرو فرشیدورد
🖤🥀
481
این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــرِ چشمآبیِ گیسویطلایی
طناز و سیهچشــم، چو معشوقۀ من نیست
آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت
هرگز به دلانگیـــــزیِ ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کَلگری و نیس و پکن نیست
در دامنِ بحر خزر و ساحــــل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویــــز شمیران
عطری است که در نافۀ آهوی خُتن نیست
آوارهام و خسته و سرگشته و حیران
هر جا که رَوَم، هیچ کجا خانۀ من نیست
آوارگی و خانهبهدوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هر کس که زَنَد طعنه به ایرانی و ایران
بیشبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بُوَد دامنۀ آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
این کوه بلند است، ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست، ولی رود تجن نیست
این شهر عظیم است، ولی شهرِ غریب است
این خانه قشنگ است، ولی خانۀ من نیست.
#خسرو فرشیدورد
🖤🥀
