en
Feedback
شعرو شراب

شعرو شراب

Open in Telegram

من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم

Show more
481
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+230 days
Posts Archive
مادرم می‌گوید: «بی‌خبری، خوش خبری‌ست» روزنامه نمی‌خوانم اخبار را دنبال نمی‌کنم گوش‌هایم را محکم گرفته‌ام و چشم‌هایم را بسته‌ام اما خبرها خبرهای همیشه پلشت و همیشه نامتبرک از درزهای پنجره از زیر در از لوله بخاری از حفره کوچک کنار شومینه خودشان را می‌اندازند وسط زندگیم کجا باید فرار کنم که دست اخبار به امیدِ کوچکِ مأیوسم نرسد؟ #الهه_افشار ♥️🕊

یادش بخیر قصه های مجید و بی بی صبورش اون موقع نمیدونستیم اینجوری به خاکستر میشنیم‌کاش بیشتر اون موقع ها میخندیدیم

تو را از دست دادم جنگجویی ناتوان بودم گمت کردم، غرور بی‌دلیلم کار دستم داد سیاهی خسته کرد اسب سپیدم را زمین خوردم همان آغاز قصه، لشکر دشمن شکستم داد!   هوایت در سرم پیچیده اما پای رفتن نیست کمی نزدیک شو، رویای دور از دست، دختر جان کنارم باشی از تاریکی و سرما نمی‌ترسم صدایم کن، صدایت روشن و گرم است دختر جان…   به هم گفتیم: آخر روزهای خوب می‌آیند ولی فردایمان بهتر نمی‌شد پشت تلقین‌ها دعا خواندیم با چشمان خون‌آلودمان … اما نمی‌خوانند روی بام‌هامان مرغ آمین‌ها   غریبه نیستی، دیگر غم نان نیست، طوفان نیست اگرچه زندگی آسان شده، سخت است خوشبختی خدا را شکر اجاقی هست، سقفی هست، نانی هست بدون بودنت اما چه بدبخت است خوشبختی!   تقلا می‌کنم… شاید کسی پیدا کند من را اگر چه مرگ هم دنبال من دیگر نمی‌گردد پس از تو با من این دیوارها، این کوچه‌ها قهرند صدایت می‌کنم… اما صدایم برنمی‌گردد!   پریشان‌حالی‌ام پشت نقابی کهنه پنهان است تصور کرده بودم شعر درمان است، اما نیست! میان چهره‌ها و رنگ‌ها بی‌هم‌صدا ماندم کجایی عشق … ؟ دیگر چهره‌ی آبیت پیدا نیست!    #حامد_ابراهیم_پور🌾🌾🌾

-2147483648_-210194.webp0.17 KB

آنقدر دیر آمدی تا فصل تابستان ‌گذشت موسم عاشق شدن در ساحل گیلان گذشت بلبل عاشق به شوق وصل تو دیوانه شد فصل زیبای گل و پروانه و بستان‌ گذشت بس که گل در انتظار دیدن رویت نشست عاقبت پژمرد و کم‌کم رونق ریحان گذشت آفتاب تیر شد سرد و خموش و بی‌رمق فصل انگور و ‌می و گرمای تاکستان گذشت کوچ کرد از پشت پستو چلچله تا سالِ بعد ماهِ مرداد و زمانِ چهچهِ مرغان گذشت از غمت افسرده شد شهریور و دیوانه‌وار مثل مجنون سربه‌زیر و خسته و حیران گذشت کاشکی می‌شد دوباره فصل گرم عاشقی حیف همچون سایه‌ای از گوشه‌ی ایوان ‌گذشت صبر کردی عاقبت تا فصل پاییزان رسید قصه‌ی ما ناتمام و بی سر و سامان گذشت #آنجلا_راد🌾🌾🌾

اخ که دلم چقدر برای اون‌موقع ها تنگه

اینکه هنوز پای تو ماندم، گناه نیست عشق است جان من! هوسِ گاه‌گاه نیست تو فکر می‌کنی که وظیفه‌ست، لیکن این- -کاری که می‌کنم -به خدا- اشتباه نیست من معتقد به عشقم و معشوق من تویی هرچند با تو حال دلم روبه‌راه نیست اندوهِ یک جزیره‌ی بی‌رونقم ولی روحم شبیه روح تو بی‌سرپناه نیست شادم که توی دفتر قاضیّ کائنات پرونده‌ام به قدر پشیزی سیاه نیست شیدایی‌ام چو خلعت شاهی‌ست بر تنم این خوش‌ردا مناسب هر پادشاه نیست به برق توی چشمِ غزل‌های من نخند رعدی‌ست عاشقانه که در هر نگاه نیست... #منصور_نارویی🌾🌾🌾

⭐️🌙 📕_ داستان کوتاه شب ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﻧﺎﻟﻬﺎﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ يک ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺣﺶ ﺭا ﭘﺨﺶ می‌کرد. نشاﻥ مى‌داد يک ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺤﻘﻖ تعدادى ﻻﺷﻪ ﻣﺮﻍ ﺭا ﺩﺍﺧﻞ ﺗﻮﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩند ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ‌ﻫﺎﯼ ۱۰-۲۰ ﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺣﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ يک ﺭﻭﺑﺎﻩ آﻣﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ يک ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍز ﻻﺷﻪ‌ﻯ ﻣﺮغ‌ها ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ؛ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﺗﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺍلآﻥ مى‌رود ﻭ ﺑﻘﯿﻪ‌ﻯ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎنش را مى‌آورد... ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ يک ﺭوﺑﺎﺕ ﺟﺮﺛﻘﯿﻞ، ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩند ﻭ آﻭﺭﺩند در ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ مخفى‌اش ﮐﺮﺩند ﻭ ﺑﺎ ﻣﺎﯾﻌﯽ خاص ﺍﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ تا ﺍﺛﺮ ﺑﻮ ﺭا ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ببرند. ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ" ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ همان ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻭ ۷-۸ ﺗﺎ ﺭﻭﺑﺎﻩ ديگر آمدند ﺳﺮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺍﻭﻝ، ﻫﺮچه ﮔﺸﺘﻨﺪ ﻣﺮﻏﻬﺎ ﺭا ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩند؛ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺮﺩند ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ. آن ۷-۸ ﺗﺎ ﺭفتند ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺸﺘﻦ ﮐﺮﺩ. ﺟﺎلب ﺍین ﺑﻮﺩ ﮐﻪ مدام ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ می‌گشت ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ می‌آﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﮐﻪ ﺩاشتند ﺩﻭﺭ مى‌شدند ﻧﮕﺎﻩ می‌کرﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻮ می‌کشید ! محققين ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﯿﻢ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩند ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﺮغ‌ها ﺭا ﺩﻳﺪ. ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮغ‌ها ﺭا ﺑﺎ ﺩﻧﺪاﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. ﺍﯾﻦ ﺗﯿﻢ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ آمدند ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ هماﻥ ﮐﺎﺭ ﺭا ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩند ﻭ ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺑﻪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺳﻮﻡ ﺑﺮﺩﻧﺪ و بوى مرغ‌ها را با اسپرى پاک كردند. ﺭﻭﺑﺎه‌ها ﻭﻗﺘﯽ دوباره ﺭﺳﯿﺪند ﻫﺮچه ﮔﻮﺩﺍﻟﻬﺎ ﺭا گشتند ﻭ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪند، ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﺭا نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩیگر ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ماﻧﺪ.ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ‌ای ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﮏ ﮐﺮﺩند، ﺩﯾﺪند ﮐﺎﻣﻼً ﻣﺮﺩﻩ... ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻻﺷﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮑﯽ ﺑﺮﺩند ﻭ ﮐﻠﯽ آﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﺮﺩند؛ ﺩﯾﺪند ﺩﻗﯿﻘﺎً ﻋﮑﺴﻬﺎ ﻭ آﺯﻣﺎﯾﺸﺎﺕ نشاﻥ مى‌دهد ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻮاﻥ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﯾﮏ ﺷﻮﮎ ﻋﺼﺒﯽ، ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻩ! ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪﮔﺮﯼ ﺩﺭ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ است ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ مى‌كند ﺻﺪﺍﻗﺘﺶ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ، ﺳﮑﺘﻪ می‌زند ﻭ می‌میرد؛ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ می‌میرد... ﻭ ﭼﻘﺪﺭ زیادند کسانی كه می‌آیند ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﺯباﻥ مى‌آورند، ﺑﻌﺪ ﺟﺎلب اين‌كه ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﻭغ‌هایشان آﺷﮑﺎﺭ مى‌شود، ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ می‌روند ﻭ ﺍﺻﻼً ﺧﻢ ﺑﻪ ابرﻭ نمى‌آورند ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺎک‌تر ﺍﯾﻨ‌ﮑﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ، ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ... ﭼﻘﺪﺭ زشت است ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮسد ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺍﺯ او ﺩﺭ ﮐﺮﺍﻣﺖ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﭘﯿﺸﯽ ﺑﮕﯿﺮند.    ‎‌‎‌‌✿⃟🌹♥️    

امشب اینجا باز باران آمد و یادت بخیر پای من در خاطرات رفته بر بادت بخیر راه رفتن زیر باران بی تو سرد است و غریب مانده ام از لحظه های با تو بودن بی نصیب یک زمانی نم نم باران به جانم می نشست بند غم را از دو پایم با وجودت می گسست مثل دختر بچه ی شادی رها از بند غم ؛ خنده های ساده ام را می شمردم مغتنم باز باران بی ترانه بی تو ماندن خوب نیست باقی این راه را با بی کسی ها ، حکم چیست؟ چشم من در امتداد این خیابان مانده است صورتم را گریه های بی امان پوشانده است هر دو دستم را گرفتم روی صورت تا کسی دل نسوزاند برایم از سر دلواپسی گفته بودی هرکجا باران ببارد می رویم شعرهایی دست اول ، نو برایش می شویم کوچه را در انتظارت لایه روبی می کنم در خیالم زیر چترت پایکوبی می کنم نبش کوچه هر که می پیچد به سمتش میدَوم نیستی تو باز انگشت از خجالت می جَوم یک طرف پیراهنم خیس است از باران سرد یک طرف چشمانم از باران اشکم خیسِ درد پشت سیگارم نشسته بغض تازه در کمین تا بکوبد بار دیگر لاشه ام را بر زمین اولین شب ، اولین باران چه زود آخر رسید مستی از سر بی هوای الکلَ ت آنی پرید بی سلامت بادت اینجا من شکستم شیشه را رگ به رگ میشست باران سینهٔ این گیشه را زیر پا جان می دهد شهری پر از تصویر من بی صدا می میرم از یک جنگ سرد تن به تن ماتمی در سینه ی من بی قراری می کند مرده ای بر نعش قلبم سوگواری می کند خاطراتی یخ زده دارم ، که آتش می زند هر دلی را که ز معشوق خودش دل می کَند ؟ از کجاها آمدی دیوانه ام کردی ، نفس؛ را گرفتی و شدی دور از نگاه و دسترس یک قدم دور از تو یعنی مرگِ احساس و شکست سنگ سردی با ترک خوردن به قاب سینه بست بی صدایت برزخی دارم پر از تندیس غم مجمری آتش به روی سینه ای بی متهم شد تو هم یکبار این مدت مرا مرهم کنی با پیامی یا دو خط از غصه هایم کم کنی ای خدا لعنت کند او که تو را از من گرفت تا ابد داغ نبودت را ، دلم گردن گرفت خوش بحال هر که دل دارد ولی دلدار نه! می پرستم عشق را ، بر عاشقی اصرار نه ! رد شدی یک بار اگر روزی از این ماتم سرا یادت آید آن همه احساس من را بی وفا تازه می فهمی چه آمد بر سرم با رفتنت آن همه شب گریه هایم ، آن همه نشنفتنت کم کم از پا اوفتادم گوشه ی این پنجره سال ها رفته است انگار از هزاران خاطره دیگر از این پنجره دستی نمی بینی نشان می خورد این بار محض رفتن از دنیا تکان ذره ذره خشک کردی ریشه ی "گلپونه" را تکه تکه خاک کردی این دل بی دست و پا #افسانه_احمدی_پونه🌾🌾🌾

کاش میشد بغلت کـرد ، وطـن ، ایرانم کاش‌میشد بکِشم‌دست به‌رویت، جانم آه.... انـدوهِ هــزاران تــو ای جانـانم! می‌زند تیشه بـه ریشه‌ام ، رگم ، شریانم درد مثلِ خـوره افتـاده بـه جانم طوری که شبیخون زده باران به دو تا چشمانم وطنم‌خسته‌وخاموش‌و خراب است ای داد آن چنان که ز غمش غرقِ غمم... ویرانم! دردِ نان، سوختنِ سینه‌وجان وجگر است مرگِ سختی ست که آتش زده بر ایمانم درخـورِ قلبِ پُـر از رنجِ وطن کـو شعری نیست نه‌نیست،که‌هی روضه‌ٔغم میخوانم گر چه رنجورم و یک حـالِ پریشان دارم دست از عشقِ تـو هرگز نکِشم... ایرانم!! #فرشته_تشکری خسته نباشید عزیزان سپاس حضور پرمهرتان

سه جا هیچ‌وقت بهش پیام نده: ـ زمانی که تظاهر می‌کنه سرش شلوغه، در حالی که وقتشو با دیگران می‌گذرونه. ـ زمانی که باهات سرد برخورد می‌کنه، در حالی که با بقیه اصلا این‌طور نیست. ـ زمانی که برای جواب دادن به یه پیام ساده ساعت‌ها یا حتی روزها معطلت می‌کنه، ولی جواب دیگرانو خیلی سریع میده. ‌‌‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌ 🥀💔 🔮🖤

به کسی که بهت اهیمت نمیده اهیمت نده خلایق هرچه لایق خودتو باور داشته باش توقع رو از دیگران را به صفر برسان هرکسی روکه تونستی با ادب سکوت کن صبر کن تا روزگار ادبش کنه هر انسانی به اندازه شعور خودش میتونه ارزش خودشو تشخیص بده هرکس که ارزش تورا ندونست راه تو ازش جدا کن و اگر امکانش نبود در ذهنت کم رنگش کن خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم اخرش نوشتم واستون خدا کنه مورد پسندتون شده باش 🔮🖤

چیزی که امروز «غم» می‌بینی، شاید کلیدِ «گشایش» فردا باشد. بانویی فقیر، پارچه‌ای که با خونِ دل ریسیده بود را توسط پرنده‌ای از دست داد. شاید آن لحظه برایش پایانِ دنیا بود؛ اما بی‌خبر بود که همان پارچه‌ی کوچک، قرار است کشتیِ غرق‌گشته‌ای را نجات دهد و ثروتی بیکران را به خانه‌اش بازگرداند. ما اغلب وقتی چیزی را «از دست می‌دهیم»، بی‌تاب می‌شویم و از حکمتِ خدا گله می‌کنیم؛ بی‌خبر از اینکه خداوند گاهی چیزی را از دستمان می‌گیرد، فقط تا راه را برایِ معجزه‌ای بزرگ‌تر هموار کند. «مصلحتِ خدا» همیشه با «چشمِ سر» دیده نمی‌شود؛ بلکه باید آن را با «چشمِ دل» باور کرد. اگر امروز در رنجی، اگر چیزی از کف داده‌ای، صبور باش. شاید آن «از دست دادن»، مقدمه‌یِ همان گشایشی باشد که تمامِ درهایِ بسته را به رویت باز می‌کند. خداوند بهترین‌ها را برایِ بنده‌اش می‌خواهد، حتی در لحظاتی که ما فقط اشک‌هایِ رویِ صورتمان را می‌بینیم. توکل کن، که او دانایِ پنهان‌هاست.

ودقیقا همان است که سهراب سروده است چونکه آزرده شده خاطر او میرود از قلبش که در اندیشه وفکر شاعر عشق حرمت دارد حرمت عشق که شاعر نگهش هست برآن عشق بازیچه ی نفس و هوس پشت نقاب شهوت در درندشت مجازی به بغل کاری وآغوش و به لمس تن نیست که هدف عشق حقیقی همچو فرهاد وشیرین یا که یوسف وزلیخا یاکه مجنون ولیلا ویس ورامین ویاوامق وعذراست او نمیگوید از عشق مجازی که چو مرداب یکی گنداب است دگر امروز کسی بهر کسی دل نمیسوزاند عشق بازیچه ی دست هوس است نه دلی در طپش و نه تنی تبدار است که به عکس سرد سردند ومریضند به غرقاب گناه و خیانت که ره اورد مجازی است برای عشاق عاشقانی که فقط در کلامند عاشق وزمین خورده ی عشقند به هنگام عمل اری اری عشق حرمت دارد حال بردار وجوابش بنویس جات  خالی سهراب که به بینی خیمه شب بازان وادی عشق مجاز عشق را عاشق را وبه دنباله ی آن عزت معشوق را به سر برزخ مسلخ وسر تیرک دار اعدام ذبح حرمت کردند #هادی عندلیب بداهه ♥️🕊 ققنوس🕊♥️

دوستان ایا کلیپها ارسالی رو میبنید؟ با به اشترک گذاری کلیپهای نوستالوژیک علاوه بر کلیپ های شعر مواقید
Anonymous voting

#علی_ایلیا🌾🌾🌾

یادش به‌خیر، دهکده روزی وقار داشت باغی پر از شکوفه‌ی سرخ انار داشت دیوارهای خانه اگر آجری نبود یادش به‌خیر، حوض و حیاط و چنار داشت در کوچه‌های خاکی و بس ‌تنگ روستا هر کودکی برای خود اسب و سوار داشت بهمن دلیل سردی و بدطالعی نبود پاییز هم طراوت فصل بهار داشت جنگل پر از چکاوک و سرو و غزال بود خورشید و شیر و بیرق باافتخار داشت امروز، شهر در قرق بی تفاوتی‌ست ای‌کاش این خرابه‌ی ما شهردار داشت فردی که با شعار عدالت به کاخ رفت با طیف دزد و مفسد و جانی چه کار داشت؟ ما پرگشودگانِ به بن‌بست خورده‌ایم ایران ما همیشه طناب و حصار داشت! شرمنده است از خود و از آشنا و دوست مردی که در بحور غزل  اقتدار داشت #هاشمی_هخا🌾🌾🌾

کجای راهو من باهات نبودم که راهو دادی به یه راه دیگه کجا حرفاتو نشنیده گرفتم که از یه جا شدی همراه دیگه کجا چشمامو از چشات  گرفتم که کردی رنگ دنیامو فراموش کجا به آسمونت دل نبستم که کردی خورشید و آروم خاموش تموم رنجا مو همرام بردم به هر جایی که رد آسمون بود نه من اون لحظه رو یادم نمیره  که با نا باوری  گفتم که اون بود ؟ همون که داره با ستاره میره برای دیدن رنگین کمونا برای دیدن  روزای روشن تو تقدیر زمینا و زمونا هوام داره میره رو به غروبو چشام دارن میشن همرنگ بارون نمی تونم دیگه بازم ببارم رو سقف خاطر دلتنگیامون نه دیگه  حرفی از عشقی نیارین با من که بد جوری دلش  شکاره نمی خوام  دیگه هیچ وق(ت) دل ببازم نمی خوام غم بشه سههم دوباره برای اینکه دستاتو بگیرم به حر ف هیچکسی بها ندادم من اونقد عاشقت بودم که حتی تو رو  به دست  قصه ها ندادم صدا تو باید از سرم بگیرم توی ذهنم پر از ابهام و درده کی می دونه که من چی می گم آخه کی می دونه چقد دنیام سرده #هاجر_ملک_حسینی🌾🌾🌾