دریچه
Open in Telegram
دیوار را من شکستم. سکوت را هم خودم میشکنم. http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-C3zLdJf7iArH
Show more403
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-730 days
Posts Archive
403
تو نیستی و غمت با ما، صفای عهد کهن دارد
بنازم این غم شیرین را که پاس صحبت من دارد
دل، این خراب خراباتی، پر از تلاوت آیاتی
بلند و معجزهوار، اما کجا مجال سخن دارد؟
تو چشمهای غریبت چون، غروب دهکدهای محزون
نگاه منتظرت رنگی، به رنگ غربت من دارد
چو برق گریه ز مژگانت، جوانه زد غم پنهانت
چو آب و آینه چشمانت، چه صادقانه سخن دارد
دل، این شکوفهی خاموشی، در انجماد فراموشی
چو عمر گمشده، تنپوشی ز خاطرات کهن دارد
از این فضای ملالانگیز، بیا پرندهی من بگریز
که ابر فتنه بر این پاییز، خیال خیمهزدن دارد
کجایی ای همه تن پاکی، همیشه جاری افلاکی
که خون راکد این خاکی، نیاز تازهشدن دارد
طلوع پاک نگاهت را، به چشم من بسپار ای رود
به این دو برکهی خوابآلود، که رنگ لای و لجن دارد
چه خون روشنی از یاران، چکیده بر شب بیداران
که برگ برگ گل از باران، ردای گریه به تن دارد
چه مؤمنانه سفر کردی، شهید من که در این شبها
عزای شام غریبان تا سپیده سینهزدن دارد
حضور قاطع پاییزی، ز خون و خاطره لبریزی
چه سرنوشت غمانگیزی، که با تو خواب چمن دارد
درین شبانهی مرگآباد، نرفتمان گل صبح از یاد
صفای چشمهی اشکش باد، دلی که عشق وطن دارد
چه انفجار عظیمی را، شبانه منتظریم آیا
که ازدحام سکوت ما، هزار گونه سخن دارد
- شهرام وفایی
- شعر «گل با ردای باران»، از کتاب: «به شب دوباره سلام!»
403
فکر میکنی نمیدیدم؟ یا حواسم به قدمهای آشنا نبود؟ سلامکردن ساده نیست. با این حال، بسیار سلام کردهام و بسیار هم نکردهام. گاهی قدمهای آشنا را از دست میدهم. قدمها دور میشوند و من به دورها نگاه میکنم. نگاه نرم و غریبم، دنبال چیزی نیست. به خلأ وفادار است. به سلامهای سادهی ابری، در سایههای زودگذر.
403
کافیست به او نگاه کنیم. چه فرقی میکند که به پایش بیفتیم! یا برایش گریه کنیم! یا رد پایش را ببوسیم و او بهجای ما نگاه کند! آنوقت نگاهِ او قلبمان را زخم نمیکند؟ آنوقت خورشید یخ نمیکند؟ ما چشمهای اشکباری داریم. مهآلود نگاه میکنیم و در ردپای بیرحم او محو میشویم و فراموش میکنیم قلبی داشتیم که میخواستیم زخمی نشود. به دردش نمیارزد.
