Anarchism Perspective . نگر آنارشیسم
Open in Telegram
کانال تلگرام بحث آنارشیستی وبسایت: anarshism.com ایمیل: contact@anarshism.com گروه تلگرام: t.me/+RRUTo6xyoT468fgO کتابخانه شورشی: @Insurrection_Library
Show more607
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+930 days
Posts Archive
مسئله، تصرف قدرت نیست.
شاید تراژدی بیشتر انقلابها این بوده که درست در لحظۀ شکست حاکم قدیمی، آرزوی حاکمشدن انقلابیون آغاز شده است.
کاخ را میگیرند. وزارتخانه را میگیرند. رادیو را میگیرند. ارتش را «مردمی» میکنند.
پلیس را «انقلابی» میکنند. زندان را برای «ضدانقلاب» نگه میدارند و کمی بعد میفهمیم فقط لباس نگهبان عوض شده است.
آنارشی میخواهد چرخه را در همان نقطه قطع کند.
نه تسخیر دستگاه بلکه بیمصرفکردن دستگاه. نه دولت کارگری. نه دولت ملی. نه دولت سکولار. نه دولت فمینیستی. نه دولت سبز.
هیچ دولت رهاییبخشی وجود ندارد، چون فرمانروایی و رهایی دو جهت مخالفاند.
نه شاه، نه رهبر، نه رئیسجمهور، نه پیشاهنگ.
یک سال گذشته بار دیگر نشان داد که زندگی در ایران میان چند پروژه برای مالکیت آینده تقسیم شده است.
جمهوری اسلامی میگوید آینده متعلق به نظام است.
سلطنتطلب میگوید متعلق به ملت و پادشاه.
جمهوریخواه میگوید متعلق به دولت قانون.
قدرتهای خارجی میگویند متعلق به موازنۀ امنیتی منطقه.
سرمایه میگوید متعلق به بازار آینده.
چپ دولتگرا میگوید متعلق به انقلاب آینده و پاسخ به گمان ما باید این باشد:
آینده ملک و دارای هیچکس نیست.
نه خامنهای. نه پهلوی. نه رئیسجمهور منتخب. نه فرمانده. نه سرمایهدار. نه حزب. نه ملت. نه تاریخ.
زندگی غنیمت هیچ پروژهای نیست.
زن بدنش را پس میگیرد. کارگر زمانش را. کودک آیندهاش را. کوییر میلش را. مهاجر حرکتش را. زندانی زندگیاش را. کورد و بلوچ و عرب و ترک و دیگر اتنیکها حق خودسامانیشان را. زمین آبش را. حیوان زندگیاش را و فرد خودش را.
نه برای ساختن ایران بزرگتر.
نه برای ایران قدرتمندتر. نه برای پرچم زیباتر. نه برای دولت مدرنتر بلکه برای چیزی خطرناکتر از هر انقلاب دولتی:
زندگیای که دیگر ارباب نمیخواهد.
اگر شبحی در ایران مرداد ۱۴۰۵ پرسه میزند، شبح یک دولت تازه نیست.
شبح امکان انسانهایی است که فهمیدهاند برای زندگیکردن لازم نیست کسی بر آنان حکومت کند.
انسانهایی که حاضر نیستند برای خدا، شاه، رهبر، وطن، بازار، حزب، امنیت، تمامیت ارضی یا آیندۀ باشکوه قربانی شوند.
انسانهایی که بهجای انتخاب زندانبان بعدی میپرسند چرا اصلاً زندان وجود دارد.
بهجای انتخاب فرمانروا میپرسند چرا فرمانروایی وجود دارد.
بهجای تصرف حاکمیت فهمیدهاند که چه منطق خشونت سیستماتیک در پس آن است و این شاید رادیکالترین امکان زمانه باشد:
نه اصلاح قدرت. نه تصرف قدرت. نه انتقال قدرت بلکه پایاندادن به مناسباتی که قدرتِ جدا از زندگی را تولید میکنند.
نه دولت بهتر. نه شاه بهتر. نه رهبر بهتر. نه مرز بهتر. نه زندان بهتر. نه سرمایهداری بهتر.
هیچ اربابی. هیچ رعیتی. هیچ زندگیای در مالکیت دیگری.
گندم
مرداد ۱۴۰۵
شورش پیش از هر چیز یعنی:
رئیس، رئیس من نیست فقط چون مالک شرکت است. پدر مالک کودک نیست. شوهر مالک زن نیست. پلیس صاحب خیابان نیست. معلم صاحب دانشآموز نیست. مرزبان صاحب حرکت انسان نیست. روحانی صاحب اخلاق نیست. قاضی صاحب سالهای زندگی نیست. دولت صاحب جامعه نیست و انقلابی حرفهای نیز صاحب انقلاب نیست.
شورش یعنی بیرونآمدن از نقشهایی که قدرت برایمان نوشته است: کارگر مطیع. زن مطیع. شهروند مطیع. فرزند مطیع. دانشآموز مطیع.
سرباز مطیع. رأیدهنده. فرد مطیع.
شورش یعنی گفتنِ این که این نقش را بازی نمیکنم.
پس پس از جمهوری اسلامی چه کسی حکومت کند؟
هیچکس.
پرسش را همینجا متوقف کنید.
«چه کسی باید بعداً حکومت کند؟» همان پرسشی است که ما را دوباره به نقطۀ آغاز میرساند.
شاه؟ رئیسجمهور؟ مجلس مؤسسان؟ دولت موقت؟جبهۀ ملی؟ ائتلاف سکولار؟ حزب کارگران؟ شورای انقلاب؟
اگر همهٔ این گزینهها در نهایت دستگاهی بسازند که حق نهایی فرماندادن دارد، اختلافشان بر سر مدیریت سلطه است.
افق آنارشیستی نقشۀ یک دولت ایدهآل نیست. شبکهای از خودگردانیهاست. اجتماعات داوطلبانهای که میتوانند به هم بپیوندند و جدا شوند. محلههایی که دربارۀ زندگی خود تصمیم میگیرند.
محیطهای کار خودگردان. انجمنهای داوطلبانه. اشتراک منابع. شبکههای مراقبت. فدراسیونهای آزاد. تصمیمگیریهای مستقیم.
و مهمتر از همه:
خودسازماندهیهایی که نتوانند خود را به قدرتی دائمی و جدا از مردم تبدیل کنند.
در این افق حتی «انقلاب» هم مقدس نیست. رادیکالبودن یعنی حتی انقلاب را نیز بت نکنیم. اگر انقلاب از «فرد» بخواهد ساکت شود چون «شرایط حساس است»، همان دولت در حال تولد است.
اگر انقلاب زندان موقت بسازد، پلیس موقت بسازد، سانسور موقت ایجاد کند و اطاعت موقت بخواهد، تاریخ بارها نشان داده «موقت» چقدر سریع دائمی میشود.
هیچ انقلاب آیندهای حق ندارد بگوید:
«فعلاً آزادی را کنار بگذارید تا بعداً آزاد شوید.»
آزادیای که باید تا فردای پیروزی به تعویق بیفتد، معمولاً هرگز نمیآید.
شاید رادیکالترین موضع امروز همین باشد:
ما فقط جمهوری اسلامی را نمیخواهیم سرنگونشده ببینیم. ما میخواهیم منطقی که جمهوری اسلامی را ممکن میکند از مشروعیت بیفتد: اطاعت. رهبری. مرکز. پدرسالاری. مرز. ملت. مالکیت انباشتی. پلیس. زندان. ارتش. کار اجباری. توسعۀ استخراجی و این ایده که بعضی انسانها حق دارند زندگی دیگران را اداره کنند.
در برابر اپوزیسیونی؟ که مرتب وعده میدهد که ایران را «دوباره قدرتمند» کند. آنارشیستهذ ایران قدرتمند نمیخواهند. انسانهایی آزاد میخواهند.
قدرت دولت تقریباً همیشه به معنای افزایش قدرت دستگاه بر زندگی است: ارتش قدرتمندتر. پلیس کارآمدتر. اقتصاد رقابتیتر. مرز کنترلشدهتر. سرمایۀ بزرگتر. دولت دیجیتالتر. دستگاه اطلاعاتی پیشرفتهتر.
چرا باید این را آزادی بنامیم؟
ما ایرانی نمیخواهیم که قدرت منطقهای باشد.
ما جغرافیایی میخواهیم که انسانهایش مجبور نباشند برای رقابت دولتها بمیرند.
اگر «ایران» نام رابطههای زندۀ میان مردم، زبانها، خاطرهها، غذاها، کوهها، رودها، دوستیها و تاریخهای متکثر باشد، نیازی به ارتش برای حفظشدن ندارد.
اما اگر ایران نهادی است که برای بقای خود سربازگیری میکند، زندان میسازد، مرز میبندد و از مردم خون میخواهد، آن ایران چیزی نیست که باید نجات داده شود.
هیچ نقشهای ارزش خون یک انسان را ندارد.
هیچ پرچمی ارزش زندانیشدن یک زن را ندارد.
هیچ تمامیت ارضیای ارزش سرکوب یک اجتماع را ندارد.
هیچ رشد اقتصادیای ارزش خشکشدن یک رود را ندارد.
هیچ امنیتی ارزش تبدیل جامعه به پادگان را ندارد.
مسئله فقط این نیست که سرمایهدار سهم زیادی برمیدارد. مسئله این است که تمام زندگی به ساعت کار، بهرهوری، رزومه، درآمد و تولید تبدیل شده است. کارگر کارخانه استثمار میشود اما زن خانهدار هم. پرستار هم. معلم هم. پیک موتوری هم. مهاجر هم.
تنفروش هم و حتی بیکار هم یعنی حتی انسانی که صرفاً حاضر نیست تمام عمرش را برای «اقتصاد» بفروشد.
پساچپ باید جرئت کند بگوید:
ما فقط دستمزد بیشتر نمیخواهیم، زمانمان را میخواهیم پس بگیریم.
نمیخواهیم مدیر بهتری بر کارخانه داشته باشیم.
میخواهیم این پرسش را مطرح کنیم که چرا زندگی باید اساساً حول کارخانه، اداره، رقابت و تولید بیپایان سازمان یابد.
در آبان ۱۴۰۴، بحران آب تهران و بسیاری از نقاط کشور به مرحلهای رسید که حتی مقامهای حکومتی از کوچ از مرکز؟ و سناریوهای عجیب سخن گفتند. سدها تخلیه شدند. چاهها عمیقتر شدند. زمین نشست کرد. گرمای تابستان ۱۴۰۴ در برخی مناطق از ۵۰ درجه عبور کرد. برق قطع شد و دستگاه توسعه همچنان از «رشد» حرف زد. اما مسئله فقط مدیریت بد آب نیست.
مسئله خود مفهوم «منبع» طبیعی است.
وقتی تمدنی کوه را «ذخیرۀ معدنی» میبیند، رود را «منبع آب»، جنگل را «چوب»، حیوان را «پروتئین» و انسان را «سرمایۀ انسانی»، ویرانی اتفاقی اصلاً نیست. کاملاً منطقی است.
دولت و سرمایه اختلاف بنیادی بر سر این ندارند.
هر دو جهان را موجودی انبارگونه میخواهند که باید اندازهگیری، استخراج، قیمتگذاری و اداره شود.
آنارشیسم سبز میگوید: رودخانه کالا نیست. کوه انبار نیست. زمین کارخانه نیست. حیوان ماشین پروتئین نیست و انسان واحد تولید ناخالص داخلی نیست.
بحران محیطزیستی ایران با «وزیر سبزتر» حل نمیشود.
باید تمدنی که رشد بیپایان را در سیارهای محدود ممکن تصور میکند مورد حمله قرار گیرد.
در سال ۱۴۰۴، شمار اعدامها بار دیگر افزایش یافت. اعدام؛ از لحظاتی که دولت حقیقت خود را اعتراف میکند. بعد از اعتراضات دی و سپس جنگ اسفند ۱۴۰۴ نیز اتهامهای امنیتی، محاکمههای شتابزده و بازداشتهای وسیع ادامه پیدا کردند.
تا اوایل اردیبهشت ۱۴۰۵ نیز گزارشهای متعددی از هزاران هزاران بازداشت امنیتی و اعدامهای مرتبط با پروندههای سیاسی منتشر شده بود.
اما مخالفت آنارشیستی با اعدام فقط این نیست که «جمهوری اسلامی آدمهای بیگناه را اعدام میکند». حتی اگر فرد محکوم مرتکب جنایتی هولناک شده باشد، دولت نباید صاحب زندگی باشد.
اعدام لحظهای است که دولت تمام زبان حقوقی خود را کنار میزند و میگوید:
من تعیین میکنم چه کسی حق نفسکشیدن دارد.
دولت در چوبۀدار خالصترین شکل خود را نشان میدهد. خودش «بحران» است و بعد افراد متأثر از بحران را «قربانی» میکند.
اپوزیسیون؟ لیبرال اغلب از «استقلال قوه قضائیه» سخن میگوید.
اما آنارشیسم باید سؤال خطرناکتری مطرح کند:
چرا جامعه اساساً زندان را طبیعی فرض کرده است؟
آیا پاسخ به خشونت باید حبس انسان در اتاقهای بتنی برای سالها باشد؟
آیا دولت آینده، فقط چون بر فرض محال زندانبانانش شکنجه نمیکنند، حق دارد آزادی فرد را مصادره کند؟
همان پرسشهایی که دربارۀ اعدام مطرح میشود دربارۀ زندان نیز باقی است:
چه کسی/کسانی و چگونه به چه نهادی و چرا حق داده که سالهای زندگی دیگری را تصاحب کند؟
هدف نمیتواند فقط زندان انسانیتر باشد.
افق رادیکال باید به سوی جامعهای حرکت کند که مجازات، انتقام و حذف را با اشکال ترمیمی، مراقبتی و غیرمتمرکز مواجهه با آسیب جایگزین کند.
چپ ایرانی هم همچنان هنوز گرفتار بیماری تاریخی «رهبری» است.
هر فعالیت و شورشی که آغاز میشود، عدهای فوری میپرسند:
رهبریاش کیست؟ چه برنامهای دارند؟
همچنان تشنۀ ستاد و سخنگویند و میخواهند ببینند چه کسی قدرت را تحویل خواهد گرفت.
این پرسشها نه نشانۀ بلوغ سیاسی، بلکه نشانۀ ناتوانی از تصورِ خردهسیاستهای بدونِ فرماندهاند.
چپ دولتی جامعه را مادۀ خامی میداند که باید توسط روشنفکر سازمان یابد.
اما پساچپ میگوید:
ما نیازی به چوپان انقلابی نداریم. سازمانیافتگی لازم است؛ اما سازمان نباید به موجودیتی مستقل و بالاتر از اعضایش تبدیل شود: مجمع. شورا. کمون. تعاونی. شبکۀ همیاری. شبکههای فمینیستی. اجتماعات محلی. پیوندهای افقی. همه و همه میتوانند خودسازمانیافته باشند بیآنکه کمیتۀ مرکزی شکل بگیرد.
خودسازماندهی بدون فرمانده. هماهنگی بدون حاکم. همبستگی بدون اطاعت. چیزی خارج از طبیعت انسان نیست.
آنارشیسم را عمداً به «عاشقان خشونت» تقلیل دادهاند، زیرا تصور شورش بهمثابۀ امتناع عمومی از فرمانبرداری برای قدرت خطرناکتر از هر کلیشهای است.
تصویر تقریباً کاریکاتوری بود:
نظامی که مشروعیت بنیانگذاران خود را از نفی سلطنت میگرفت، قدرت را از پدر به پسر منتقل کرد.
اما پاسخ رادیکال به این مضحکه، بازگرداندن خاندان قبلی نیست.
خامنهای پسر پاسخ خامنهای پدر نیست اما پهلوی پسر هم پاسخ پهلوی پدر نیست. این خانواده یا آن خانواده اساساً ارتباطی با مسئله ندارد. خودِ تخت مسئله است. خودِ وجود سلسلهمراتب و به تبع آن رأس. خودِ ساختاری که میلیونها نفر را زیر یک مرکز فرمان جمع میکند. مشکل این نیست که چه کسی تاج دارد. مشکل تاج است. مشکل این نیست که چه کسی رهبر است. مشکل قائد/رهبر/لیدر/مدیر/مراد/پیشوا سیاسی بهمثابۀ حق فرماندادن است.
اپوزیسیون؟ دولتگرا مرتب میپرسد:
«چه کسی بعد از جمهوری اسلامی کشور را اداره خواهد کرد؟»
همین پرسش نشان میدهد هنوز هیچ چیز نفهمیده است.
چرا باید این جغرافیا توسط کسی اداره شود؟
چرا میلیونها انسان باید منتظر باشند فرد، مجلس، حزب، شاه، رئیسجمهور یا دولت موقت دیگری برایشان تصمیم بگیرد؟
حتی اگر فردا ۸۰ درصد جمعیت خواهان پادشاه باشند، آن ۸۰ درصد چه حقی دارند برای ۲۰ درصد دیگر ارباب انتخاب کنند؟
رأی اکثریت جادو نیست.
صندوق رأی فرمانبرداری را اخلاقی نمیکند.
اگر ده میلیون نفر رأی دهند که بدن من، زبان من یا شیوۀ زندگی من باید تابع قانون آنان باشد، تعداد رأیها سلطه را به آزادی تبدیل نمیکند.
دموکراسی اگر فقط به معنای حق اکثریت برای حکومت باشد، هنوز حکومت است.
آنارشیسم حق فرد و جماعت را تا آنجا جدی میگیرد که حتی «مردم» را نیز نمیپرستد.
مردم هم اگر تبدیل به بت شوند، میتوانند جلاد باشند.
یکی از مقدسترین گاوهای سیاست ایرانی «تمامیت ارضی» است.
کافی است کسی از خودمختاری کوردستان، بلوچستان، خوزستان یا دیگر مناطق سخن بگوید تا از جمهوری اسلامی تا بخشی از سلطنتطلبان و جمهوریخواهان ناگهان در یک سنگر قرار گیرند:
«ایران تجزیه نشود!»
اما ایران متعلق به چه کسی است؟
چه کسی سند مالکیت بلوچستان را امضا کرده؟
چه کسی تصمیم گرفته کوردستان باید تا ابد بخشی از واحد سیاسی مشخصی باشد؟
چرا مرزی که ارتشها، شاهان، قراردادها و جنگها ساختهاند باید مقدستر از خواست مردمان بومی زندۀ آن مناطق باشد؟
«تمامیت ارضی» در زبان دولت یعنی:
این زمین مال ماست.
انسانهای روی آن نیز باید تابع مرکز ما باشند.
پسااستعمارگرایی اگر جدی باشد، باید جسارت شکستن همین تقدس را داشته باشد.
نه برای ساختن پنج دولتملت کوچکتر با پنج ارتش و پنج مرز تازه.
بلکه برای امکان شبکههایی از خودگردانی، کنفدراسیون آزاد، جداییهای داوطلبانه و پیوندهای داوطلبانه. نه ایران یکپارچه به زور. نه کوردستان یکپارچه به زور. نه هیچ ملت مقدسی. نه هیچ مرز مقدسی.
هیچ خاکی حق مالکیت بر انسان ندارد.
یکی از عمیقترین اشکال استعمار داخلی در ایران آن چیزی است که معمولاً حتی نامگذاری نمیشود. فارسی «زبان قومی» محسوب نمیشود؛ زبان «عادی» است. تهران «منطقه» نیست؛ مرکز است.فرهنگ مرکز «محلی» نیست؛ ملی است و دیگران تبدیل میشوند به «اقوام».
این همان ترفند کلاسیک قدرت است:
مرکز خودش را بینام میکند تا طبیعی به نظر برسد.
آنارشیسم پسااستعماری باید حق تکثر زبانها، تاریخها، جغرافیاها و شیوههای زندگی را به رسمیت بشناسد بدون آنکه همه را دوباره زیر پرچم دولتهای ملی کوچکتری زندانی کند.
هدف جایگزینی تهران با اربیل یا زاهدان بهعنوان مرکز فرماندهی تازه نیست.
هدف نابودی امتیاز مرکز بودن است.
افغان «مهمان» نیست؛ هیچکس برای زندگیکردن به اجازۀ دولت نیاز ندارد.
افغانهای ساکن ایران بارها به نخستین قربانیان بحران امنیتی و اقتصادی تبدیل شدهاند.
وقتی کار ارزان لازم است، مهاجر «نیروی کار» است. وقتی جامعه عصبانی است، تبدیل به «عامل بحران» میشود.
وقتی حکومت دنبال دشمن داخلی میگردد، افغانها تبدیل به «اتباع مشکوک» میشوند.
اما آنارشیسم نمیتواند به عبارتهایی مانند «رفتار انسانیتر با مهاجران قانونی» رضایت بدهد.
خود مفهوم «انسان غیرقانونی» باید نابود شود.
چطور ممکن است انسانی صرفاً بهدلیل عبور از خطی خیالی بر روی نقشه غیرقانونی شود؟
زمین پیش از پاسپورت وجود داشته. حرکت پیش از مرزبانی وجود داشته. زندگی پیش از دولت وجود داشته.
هیچ انسانی غیرقانونی نیست؛ این مرز که وجه مشخصی از خشونت قانونیشده است.
چپ سنتی در این جغرافیا هم همچنان رهایی را با «قدرت کارگر» پیوند میزند. اما حتی کار را نیز نباید مقدس کرد. چرا باید ارزش انسان به میزان تولیدش سنجیده شود؟ چرا باید آرمان ما «شغل برای همه» باشد اگر شغل به معنای فروش بخش اعظم بیداری انسان به مالک یا سازمان باشد؟
در جریان سرکوب دیماه ۱۴۰۴، اینترنت به یکی از میدانهای اصلی اقتدار تبدیل شد. قطع گستردۀ ارتباطات نشان داد که اینترنت در ایران صرفاً فضایی آزاد نیست که دولت گاهی آن را مختل میکند.
خودِ زیرساخت بخشی از معماری حاکمیت است.
دولت امروز فقط ساختمان وزارتخانه و کلانتری نیست. دولت سیمکارت است. پایگاه داده است. دوربین است. سامانۀ تشخیص چهره است. شمارۀ ملی است. حساب بانکی است. پروندۀ اداری است. گیت مرزی است. وضعیت خدمت سربازی است. کدپستی است. آنتن تلفن همراه است. دولت مدرن انسان را فقط با باتوم کنترل نمیکند؛ او را قابلخواندن، قابلردیابی، قابلشمردن و قابلطبقهبندی میکند. پس رهایی نمیتواند فقط تصرف ساختمان دولت باشد. باید توان دولت برای تبدیل زندگی به دادۀ قابلمدیریت نیز زیر سؤال برود.
در سال ۱۴۰۴، همزمان با آشکارترشدن نافرمانی زنان در برابر حجاب اجباری، حکومت در برخی نقاط ناچار شد سطحی از عقبنشینی عملی را تحمل کند؛ در همان حال سرکوب سیاسی، بازداشت و اعدام ادامه یافت.
این تضاد ظاهری نیست.
دولت میتواند چند سانتیمتر مو را موقتاً تحمل کند، اگر همچنان اصل بنیادی پابرجا بماند:
اینکه بدن باید موضوع قانونگذاری باشد.
آنارکوفمینیسم باید حتی از بخش قابل توجهی از اپوزیسیون «زن، زندگی، آزادی» نیز عبور کند.
زن آزاد نمیشود تا مادر سربازان دولت آینده باشد. زن آزاد نمیشود تا تصویر تبلیغاتی «ایران مدرن» شود. کوییر آزاد نمیشود تا دولت جدید بتواند در رسانههای غربی مدال تحمل بگیرد.
آزادی بدن یعنی:
هیچ دولت، ملت، دین، خانواده، حزب، شوهر، پدر، انقلاب، اکثریت، امر انتزاعی یا اخلاقی مالک بدن نیست.
نه جمهوری اسلامی حق دارد حجاب تحمیل کند. نه جمهوری سکولار حق دارد جنسیت را تعریف کند. نه خانواده حق دارد رابطه را تحمیل کند. نه جامعه حق دارد میل را داوری کند. نه ملت حق دارد رحم زنان را کارخانۀ بازتولید جمعیت ملی بداند.
«بدن من، امر من» اگر تا پایان منطقیاش پیش برده شود، اساساً شعاری ضدحکومتی است. من سوخت آرمانهای شما نیستم.
تقریباً تمام ایدئولوژیهای سیاسی یک چیز از فرد میخواهند:
قربانیشدن.
دین میگوید خودت را برای خدا قربانی کن. ناسیونالیسم برای وطن. فاشیسم برای ملت. چپ دولتگرا برای تاریخ. لیبرالیسم برای اقتصاد. سرمایه برای رشد. خانواده برای آبرو. ارتش برای مرز. انقلاب برای پیروزی نهایی.
آنارکو-اگوییسم یک ناسزا به همۀ این بتهاست:
من ملک شما نیستم.
«ایران» اگر از من بخواهد بمیرم، شبحی است که میخواهد بدن واقعی مرا ببلعد. «ملت» اگر بخواهد زبانم را خاموش کند، دشمن من است. «انقلاب» اگر از من اطاعت بخواهد، دولت آیندهای است که هنوز یونیفرمش را نپوشیده. «طبقه» اگر فردیت مرا نابود کند، تبدیل به کلیسا شده است.
هیچ انتزاعی بر زندگی واقعی تقدم ندارد. نه خاک مقدس است. نه پرچم. نه خون. نه تاریخ. نه قوم. نه حزب. نه شهادت.
تنها زندگیهای واقعی وجود دارند؛ انسانهایی که میتوانند آزادانه با هم پیوند بسازند و آزادانه از پیوند خارج شوند.
در ۲۳ خرداد تا ۳ تیر ۱۴۰۴ جنگ به اصطلاح دوازدهروزۀ میان حکومتهای ایران و اسرائیل، منطقه را وارد مرحلهای تازه کرد.
پس از آن، جمهوری اسلامی بار دیگر «امنیت ملی» را به مجوزی برای تشدید سرکوب داخلی تبدیل کرد. طی ماههای بعد، دهها هزار نفر بازداشت شدند و افغانها، کوردها، بلوچها و اقلیتهای دینی در معرض فشار امنیتی مضاعف قرار گرفتند.
اما پاسخ آنارشیستی نمیتواند در اردوگاه مقابل دولت ایران جا بگیرد.
دشمن دشمن ما الزاماً دوست ما نیست. بمب اسرائیلی آزادی حمل نمیکند. موشک آمریکایی فمینیسم نیست. ارتش هیچ دولتی برای آزادی مردمی که بر آنان بمب میریزد نمیجنگد و جمهوری اسلامی نیز صرفاً چون دشمن واشنگتن است، «ضدامپریالیست» نمیشود. دولتی که کورد، بلوچ، زن، کارگر، کوییر، زندانی و مهاجر را سرکوب میکند، با چند شعار ضدآمریکایی ناگهان رهاییبخش نمیشود. آن «ضدامپریالیسمی» که برای مخالفت با آمریکا مجبور است جلاد محلی را تطهیر کند، چیزی جز ملیگرایی اردوگاهی با واژگان چپ نیست. همزمان آن اپوزیسیونی که برای سقوط جمهوری اسلامی حاضر است تبدیلشدن شهرها به میدان بمباران را توجیه کند، آزادیخواه نیست. فقط ارباب خارجی دیگری انتخاب کرده است.
ما مجبور نیستیم میان دو ماشین مرگ یکی را انتخاب کنیم.
نه جمهوری اسلامی. نه اسرائیل. نه امپرالیسم دینی یا جغرافیایی. نه جنگ میان دولتها بر روی بدن مردم.
با حملات گستردۀ آمریکا و اسرائیل در ۹ اسفند ۱۴۰۴، جنگ وارد مرحلهای تازه شد و علی خامنهای کشته شد. پس از آن، در اسفند ۱۴۰۴، مجتبی خامنهای در سازوکار جانشینی جمهوری اسلامی به رأس قدرت رسید؛ انتقالی که نقش سپاه در آن تعیینکننده بود.
پاسخ شفاف و صریح از مردم عامه به مردم عامه: افق آنارشیستی، پیرامون مسائل جغرافیای ایران، در یکسال اخیر و آیندۀ این جغرافیا چه میگوید؟
(از زندگی علیه ایران تا ایرانِ علیه منطق حاکمیت)
https://www.anarshism.com/fa/clear-straightforward-answers-anarchist-horizon-iran/
یک سال گذشته را نباید فقط بهعنوان «بحران جمهوری اسلامی» خواند. این تعبیر تعبیر بینهایت محافظهکارانه است.
آنچه از مرداد ۱۴۰۴ تا مرداد ۱۴۰۵ در این جغرافیا رخ داده، نه فقط بحران یک رژیم، بلکه آشکارشدن پوسیدگی تمام دستگاههایی است که زندگی را به چیزی برای ادارهشدن تبدیل کردهاند: دولت، ملت، سرمایه، خانوادۀ پدرسالار، ارتش، مرز، مالکیت، توسعه، پلیس، زندان، مرکز و نمایندگی سیاسی.
مسئله فقط این نیست که چه کسانی بر ایران حکومت میکنند. مسئله این است که چرا اصلاً باید چیزی به نام «ایران» همچون شخصیتی مقدس بالای سر میلیونها انسان قرار گیرد و از آنان مطالبۀ اطاعت، مالیات، سربازی، مرگ، سکوت و فداکاری کند.
جمهوری اسلامی میگوید برای اسلام بمیر. سلطنتطلب میگوید برای ایران بمیر. ناسیونالیست جمهوریخواه میگوید برای تمامیت ارضی بمیر. چپ دولتگرا میگوید برای انقلاب و طبقه بمیر. سرمایه میگوید عمرت را بفروش تا زنده بمانی.
اما آنارشی میپرسد: چرا باید برای هیچکدامتان بمیریم؟
ایران نه زندان آخوندها، بلکه زندان منطق حکومت است.
بزرگترین دروغ اپوزیسیون(؟) این است که جمهوری اسلامی را استثنایی هیولایی معرفی میکند که اگر حذف شود، گویا «سیاست عادی» آغاز خواهد شد.
اما جمهوری اسلامی موجودی بیرون از منطق سیاست عادی دولت نیست.
دقیقاً برعکس؛ جمهوری اسلامی نسخهای عریان و تئوکراتیک از همان چیزی است که دولت در بنیاد خود انجام میدهد:
جمعیت را ثبت میکند. مرز میسازد. حق رفتوآمد را کنترل میکند. مالیات میگیرد. ارتش میسازد. زندان میسازد. قانون تعریف میکند. مالکیت را تضمین میکند. زبان رسمی تعیین میکند. مرکز را بر حاشیه مسلط میکند. بدنها را طبقهبندی میکند و در نهایت برای خود حق کشتن قائل میشود.
تفاوت جمهوری اسلامی با دولت «متمدن غربی» نه در ماهیت، بلکه در درجه، تکنیک و میزان عریانبودن سلطه است. به همین دلیل شعار «ایران آزاد» بهخودیخود هیچ معنای رهاییبخشی ندارد.
ایران آزاد برای چه کسی؟ آزاد از چه؟ و آزاد برای انجام چه کاری؟
اگر فردای جمهوری اسلامی دوباره یک دولت مرکزی قدرتمند، ارتش ملی، پلیس ملی، زندان ملی، سرمایهداران ملی، مرز مقدس و دستگاه امنیتی تازه داشته باشیم، چه چیزی واقعاً آزاد شده است؟ نام زندان؟ رنگ پرچم؟ عنوان زندانبان؟
از ماههای پایانی ۱۴۰۴، فشار اقتصادی دوباره به نقطهی انفجار نزدیک شد. ریال طی سال ۱۴۰۴ بخش بزرگی از ارزش خود را از دست داد. تورم رسمی در آذر و دی به سطوح بالایی رسید و در روزهای آغازین بهمن ۱۴۰۴ نرخ بازار آزاد دلار حوالی یکونیم میلیون ریال معامله میشد.
اعتراضهایی که در ۷ دی ۱۴۰۴ از بازار و فشار معیشتی آغاز شده بودند، به دانشگاهها و شهرهای متعدد گسترش یافتند و بهسرعت از خواستههای اقتصادی فراتر رفتند.
این لحظه مهم است.
دولت تا زمانی احساس امنیت میکند که مردم چیزی از دولت مطالبه کنند. دستمزد بیشتر. قیمت کمتر. وزیر بهتر. انتخابات آزادتر. یارانۀ بیشتر. قانون بهتر. اما لحظۀ خطرناک برای اقتدار زمانی آغاز میشود که سؤال عوض شود:
نه «دولت چه باید بکند؟»
بلکه:
چرا دولت باید دربارۀ زندگی ما تصمیم بگیرد؟
شورش دقیقاً از این تغییر پرسش آغاز میشود. شورش پیش از آنکه خیابان باشد، شکستن یک باور است:
این باور که فرماندادن بعضی انسانها به بعضی دیگر امری طبیعی است.
سرکوب گستردۀ ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ دوباره چیزی را آشکار کرد که تمام دولتها ترجیح میدهند پشت زبان قانون پنهان کنند:
قانون نهایتاً بر امکان اعمال زور تکیه دارد. پشت قاضی، زندانبان ایستاده است. پشت مالیات، مصادره. پشت مرز، سرباز. پشت «نظم عمومی»، پلیس و پشت حاکمیت، امکان کشتن.
گزارشهای حقوق بشری از کشتار وسیع معترضان و رهگذران سخن گفتند. تا ۱ بهمن ۱۴۰۴ هزاران هزار مرگ مرتبط با اعتراضات گزارش و بخش جدی از آنها راستیآزمایی شده بود.
اما شمار قربانیان، هر اندازه هولناک، نباید ما را از مسئلهی بنیادیتر غافل کند: دولت فقط انسانها را نکشت. دولت بار دیگر اعلام کرد که خود را مالک نهایی فضا، بدن و زندگی میداند. وقتی حاکم میگوید «امنیت»، اغلب باید پرسید: امنیت چه کسی از چه کسی؟ امنیت حکومت از جامعه؟ امنیت مالکیت از گرسنگان؟ امنیت مردسالاری از زنان؟ امنیت مرکز از حاشیه؟ امنیت مرز از انسانهایی که اجازه نگرفتهاند تا جابهجا شوند؟
پاسخ شفاف و صریح از مردم عامه به مردم عامه: افق آنارشیستی، پیرامون مسائل جغرافیای ایران، در یکسال اخیر و آیندۀ این جغرافیا چه میگوید؟
(از زندگی علیه ایران تا ایرانِ علیه منطق حاکمیت)
https://www.anarshism.com/fa/clear-straightforward-answers-anarchist-horizon-iran/
یک سال گذشته را نباید فقط بهعنوان «بحران جمهوری اسلامی» خواند. این تعبیر تعبیر بینهایت محافظهکارانه است.
آنچه از مرداد ۱۴۰۴ تا مرداد ۱۴۰۵ در این جغرافیا رخ داده، نه فقط بحران یک رژیم، بلکه آشکارشدن پوسیدگی تمام دستگاههایی است که زندگی را به چیزی برای ادارهشدن تبدیل کردهاند: دولت، ملت، سرمایه، خانوادۀ پدرسالار، ارتش، مرز، مالکیت، توسعه، پلیس، زندان، مرکز و نمایندگی سیاسی.
مسئله فقط این نیست که چه کسانی بر ایران حکومت میکنند. مسئله این است که چرا اصلاً باید چیزی به نام «ایران» همچون شخصیتی مقدس بالای سر میلیونها انسان قرار گیرد و از آنان مطالبۀ اطاعت، مالیات، سربازی، مرگ، سکوت و فداکاری کند.
جمهوری اسلامی میگوید برای اسلام بمیر. سلطنتطلب میگوید برای ایران بمیر. ناسیونالیست جمهوریخواه میگوید برای تمامیت ارضی بمیر. چپ دولتگرا میگوید برای انقلاب و طبقه بمیر. سرمایه میگوید عمرت را بفروش تا زنده بمانی.
اما آنارشی میپرسد: چرا باید برای هیچکدامتان بمیریم؟
ایران نه زندان آخوندها، بلکه زندان منطق حکومت است.
بزرگترین دروغ اپوزیسیون(؟) این است که جمهوری اسلامی را استثنایی هیولایی معرفی میکند که اگر حذف شود، گویا «سیاست عادی» آغاز خواهد شد.
اما جمهوری اسلامی موجودی بیرون از منطق سیاست عادی دولت نیست.
دقیقاً برعکس؛ جمهوری اسلامی نسخهای عریان و تئوکراتیک از همان چیزی است که دولت در بنیاد خود انجام میدهد:
جمعیت را ثبت میکند. مرز میسازد. حق رفتوآمد را کنترل میکند. مالیات میگیرد. ارتش میسازد. زندان میسازد. قانون تعریف میکند. مالکیت را تضمین میکند. زبان رسمی تعیین میکند. مرکز را بر حاشیه مسلط میکند. بدنها را طبقهبندی میکند و در نهایت برای خود حق کشتن قائل میشود.
تفاوت جمهوری اسلامی با دولت «متمدن غربی» نه در ماهیت، بلکه در درجه، تکنیک و میزان عریانبودن سلطه است. به همین دلیل شعار «ایران آزاد» بهخودیخود هیچ معنای رهاییبخشی ندارد.
ایران آزاد برای چه کسی؟ آزاد از چه؟ و آزاد برای انجام چه کاری؟
اگر فردای جمهوری اسلامی دوباره یک دولت مرکزی قدرتمند، ارتش ملی، پلیس ملی، زندان ملی، سرمایهداران ملی، مرز مقدس و دستگاه امنیتی تازه داشته باشیم، چه چیزی واقعاً آزاد شده است؟ نام زندان؟ رنگ پرچم؟ عنوان زندانبان؟
از ماههای پایانی ۱۴۰۴، فشار اقتصادی دوباره به نقطهی انفجار نزدیک شد. ریال طی سال ۱۴۰۴ بخش بزرگی از ارزش خود را از دست داد. تورم رسمی در آذر و دی به سطوح بالایی رسید و در روزهای آغازین بهمن ۱۴۰۴ نرخ بازار آزاد دلار حوالی یکونیم میلیون ریال معامله میشد.
اعتراضهایی که در ۷ دی ۱۴۰۴ از بازار و فشار معیشتی آغاز شده بودند، به دانشگاهها و شهرهای متعدد گسترش یافتند و بهسرعت از خواستههای اقتصادی فراتر رفتند.
این لحظه مهم است.
دولت تا زمانی احساس امنیت میکند که مردم چیزی از دولت مطالبه کنند. دستمزد بیشتر. قیمت کمتر. وزیر بهتر. انتخابات آزادتر. یارانۀ بیشتر. قانون بهتر. اما لحظۀ خطرناک برای اقتدار زمانی آغاز میشود که سؤال عوض شود:
نه «دولت چه باید بکند؟»
بلکه:
چرا دولت باید دربارۀ زندگی ما تصمیم بگیرد؟
شورش دقیقاً از این تغییر پرسش آغاز میشود. شورش پیش از آنکه خیابان باشد، شکستن یک باور است:
این باور که فرماندادن بعضی انسانها به بعضی دیگر امری طبیعی است.
سرکوب گستردۀ ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ دوباره چیزی را آشکار کرد که تمام دولتها ترجیح میدهند پشت زبان قانون پنهان کنند:
قانون نهایتاً بر امکان اعمال زور تکیه دارد. پشت قاضی، زندانبان ایستاده است. پشت مالیات، مصادره. پشت مرز، سرباز. پشت «نظم عمومی»، پلیس و پشت حاکمیت، امکان کشتن.
گزارشهای حقوق بشری از کشتار وسیع معترضان و رهگذران سخن گفتند. تا ۱ بهمن ۱۴۰۴ هزاران هزار مرگ مرتبط با اعتراضات گزارش و بخش جدی از آنها راستیآزمایی شده بود.
اما شمار قربانیان، هر اندازه هولناک، نباید ما را از مسئلهی بنیادیتر غافل کند: دولت فقط انسانها را نکشت. دولت بار دیگر اعلام کرد که خود را مالک نهایی فضا، بدن و زندگی میداند. وقتی حاکم میگوید «امنیت»، اغلب باید پرسید: امنیت چه کسی از چه کسی؟ امنیت حکومت از جامعه؟ امنیت مالکیت از گرسنگان؟ امنیت مردسالاری از زنان؟ امنیت مرکز از حاشیه؟ امنیت مرز از انسانهایی که اجازه نگرفتهاند تا جابهجا شوند؟
در جریان سرکوب دیماه ۱۴۰۴، اینترنت به یکی از میدانهای اصلی اقتدار تبدیل شد. قطع گستردۀ ارتباطات نشان داد که اینترنت در ایران صرفاً فضایی آزاد…
پاسخ شفاف و صریح از مردم عامه به مردم عامه: افق آنارشیستی، پیرامون مسائل جغرافیای ایران، در یکسال اخیر و آیندۀ این جغرافیا چه میگوید؟
(از زندگی علیه ایران تا ایرانِ علیه منطق حاکمیت)
https://www.anarshism.com/fa/clear-straightforward-answers-anarchist-horizon-iran/
#آنارشی #آنارشی_پساچپ #آنارشیسم #آنارشیسم_سبز #آنارکوایگوئیسم #آنارکوفمینیسم #ایران #جنگ
ماکس اشتيرنر کارگران را گروهی کلیدی و تعیینکننده در جامعه میدانست که شباهت زیادی به «خانه به دوشان فكری»، یا همان هنرمندان و نویسندگان، دارند از آن جهت که میتوانند نظم مسلط را به چالش بکشند. در سیستمی که کارگران نا-آدمیانی هستند که در هیچ معادلهای به حساب نمیآیند، این طبقه پتانسیل آن را دارد که به مختصات سوژهی خودآئینی که اشتیرنر آن را «هیچ خلاق» مینامید، نزدیک شود. نزد اشتیرنر آزادی برای کارگران فقط در صورتی فرا میرسد که آنها همچون هنرمندانی که کلیشههای زیباییشناختی را میشکنند، نگرش آگوئیستی «خانه به دوش» را پذیرا شوند و خود را از رسوم اجتماعی و اخلاقی که آنها را به زیر یوغ نظمی استثمارگر در میآورد، خلاص کنند. به بیان دیگر، انقلاب حقیقی از نگرش اگوئیستی فرد فرد کارگران آغاز میشود و کارگرانی که فردیت خود را بازیافتهاند، دیگر زنجیرهای نظم سیستم استثمار و سرکوب را تحمل نخواهند کرد. همین که چنین نبردی برای درهمشکستن نظم سرکوبگر و شکوفایی سیستمی نو بدون نهادهای سرکوبگر و بدون حکومت/دولت آغاز شود، گستردگی طبقهی کارگر میتواند کار را یکسره کند.
یک مه، روز جهانی کارگر گرامی.
#سوفسطاییگری
All of this must change, and the only way to achieve this goal is to eradicate the ideology of superiority, ownership, and domination of humans over nature and other living beings. This ideology of human superiority is one of the sources of misery and suffering for billions of people and animals. If we refuse to justify and follow this ideology today, we will have a tomorrow in an equal and free society, that is, an anarchist society.
Aryanam
Why Anarchists should stand up for Animals?
https://www.anarshism.com/why-anarchists-standup-for-animals-en/
We humans today have a fundamental problem: the idea that "we" are free and just in exercising authority and exploiting "non-human beings."
This "ideology" is a fundamental factor in authoritarian thinking from "capitalism" to "patriarchy" and "racism" and all kinds of authoritarian systems. In all of these hierarchical systems, there is a group of people in society who, in one way or another, are deemed either "not fully human," "not of the true human race," or "degenerate humans." In the aforementioned discourse, the excuses used to justify it are not as important as the rejection or removal of "humanity" itself. But why does "humanity" have such a characteristic and importance? Because without it, people are placed in a similar position to animals, and then we allow ourselves to treat them in the same horrible way that animals experience from us every day.
In patriarchy, “children” are not considered fully human until adulthood and are in a class between commodity and human. “Girls and women” are not considered “real and complete human beings” even after adulthood and only change ownership from one man owner to another.
In racism, other humans are seen as “non-humans” or “humans of the wrong lineage”. In Iranian mythology, we even called the indigenous people of the region from whom we learned writing and calligraphy during the mythological king Tahmuras (or Tahmures) period “demons” and fought and enslaved them. Interestingly, Tahmuras means "Great/Strong Kidnapper/abductor," who is known for his contribution to the domestication of dogs and goats. This fact makes the parallels between the two issues more apparent.
Preventing the "degeneration" and "regression" of humans towards animals is one of the fundamental motives of fascist ideology, and thousands of similar cases are rooted in this ideology.
In Iranian mythology, two different stories deal with how people who were initially vegetarians eventually became cannibals by eating meat and other animal products: the myth of Mashya and Mashyana and the myth of Zahāk. It started with eating animal eggs and milk, then fish, then birds, then red meat, and finally human flesh.
Another myth worth mentioning is that of Fereydun in Iranian and Indian legends. In this myth, it repeatedly refers to his struggle to free cows from captivity and sacrificial rituals. To atone for the sin of Jamshid, another mythological king who sacrificed animals, especially cows, for his own immortality and his religious rule, Fereydun symbolically carried a calf on his shoulders up and down the mountains every day from its birth to death. Fereydun also defeated Zahāk with a club fashioned from the head of that ox. These myths appear to have long-lasting ripples within ancient Iranic societies. The starting and main motivation of Zoroaster's religious movement was the abolition of animal sacrifice, and fasting within Zoroastrian societies was and is actually a custom of voluntarily refusing to eat meat, at least for a short period of time. The cult of Mani and Mazdak also promoted vegetarianism and condemned the killing of animals for food and entertainment.
This shows that this issue was a prominent and radical one even in ancient times.
Regarding domestication and pets, the relationships we have with other living beings can be mutually beneficial, nurturing, and respectful, or they can be abusive or exploitative. If we approach the animals we have chosen as domesticated or pets based on the idea that they are “not like other animals” or “they are one of the good animals,” this is an exploitative and racist idea that we also see regularly among humans in our stratified societies.
In fact, by the brutality that humans impose on other animals, we belittle and humiliate our relationships with them.
Why Anarchists should stand up for Animals?
Aryanam
https://www.anarshism.com/why-anarchists-standup-for-animals-en/
We humans today have a fundamental problem: the idea that “we” are free and just in exercising authority and exploiting “non-human beings.”
This “ideology” is a fundamental factor in authoritarian thinking from “capitalism” to “patriarchy” and “racism” and all kinds of authoritarian systems. In all of these hierarchical systems, there is a group of people in society who, in one way or another, are deemed either “not fully human,” “not of the true human race,” or “degenerate humans.” In the aforementioned discourse, the excuses used to justify it are not as important as the rejection or removal of “humanity” itself. But why does “humanity” have such a characteristic and importance? Because without it, people are placed in a similar position to animals, and then we allow ourselves to treat them in the same horrible way that animals experience from us every day.
In patriarchy, “children” are not considered fully human until adulthood and are in a class between commodity and human. “Girls and women” are not considered “real and complete human beings” even after adulthood and only change ownership from one man owner to another.
In racism, other humans are seen as “non-humans” or “humans of the wrong lineage”. In Iranian mythology, we even called the indigenous people of the region from whom we learned writing and calligraphy during the mythological king Tahmuras (or Tahmures) period “demons” and fought and enslaved them. Interestingly, Tahmuras means “Great/Strong Kidnapper/abductor,” who is known for his contribution to the domestication of dogs and goats. This fact makes the parallels between the two issues more apparent.
Preventing the “degeneration” and “regression” of humans towards animals is one of the fundamental motives of fascist ideology, and thousands of similar cases are rooted in this ideology.
In Iranian mythology, two different stories deal with how people who were initially vegetarians eventually became cannibals by eating meat and other animal products: the myth of Mashya and Mashyana and the myth of Zahāk. It started with eating animal eggs and milk, then fish, then birds, then red meat, and finally human flesh.
Another myth worth mentioning is that of Fereydun in Iranian and Indian legends. In this myth, it repeatedly refers to his struggle to free cows from captivity and sacrificial rituals. To atone for the sin of Jamshid, another mythological king who sacrificed animals, especially cows, for his own immortality and his religious rule, Fereydun symbolically carried a calf on his shoulders up and down the mountains every day from its birth to death. Fereydun also defeated Zahāk with a club fashioned from the head of that ox. These myths appear to have long-lasting ripples within ancient Iranic societies. The starting and main motivation of Zoroaster’s religious movement was the abolition of animal sacrifice, and fasting within Zoroastrian societies was and is actually a custom of voluntarily refusing to eat meat, at least for a short period of time. The cult of Mani and Mazdak also promoted vegetarianism and condemned the killing of animals for food and entertainment.
This shows that this issue was a prominent and radical one even in ancient times.
Regarding domestication and pets, the relationships we have with other living beings can be mutually beneficial, nurturing, and respectful, or they can be abusive or exploitative. If we approach the animals we have chosen as domesticated or pets based on the idea that they are “not like other animals” or “they are one of the good animals,” this is an exploitative and racist idea that we also see regularly among humans in our stratified societies.
In fact, by the brutality that humans impose on other animals, we belittle and humiliate our relationships with them.
All of this must change, and the only way to achieve this goal is to eradicate the ideology of superiority, ownership, and domination of humans over nature…
Why Anarchists should stand up for Animals?
Aryanam
https://www.anarshism.com/why-anarchists-standup-for-animals-en/
#Anarchism #Anarchy #Animal_Liberation #Mythology #Vegan #Veganism
چرا آنارشیستها باید به دفاع از حیوانات برخیزند؟
آریانام
https://www.anarshism.com/fa/why-anarchists-standup-for-animals/
ما آدمیان امروزی یک مشکل اساسی داریم و این مشکل وجود تفکری است که «ما» «آدمیان» مختار و صحیح به اعمال اقتدار و استثمار «جانداران غیر انسان» هستیم.
این «ایدئولوژی» عامل اساسی در تفکر اقتدارگرایانه از «سرمایهداری» گرفته تا «مردسالاری» و «نژادپرستی» و انواع سیستمهای اقتدارگرا است. در همه این سیستمهای سلسلهمراتبی، گروهی از افراد در جامعه وجود دارند که به نوعی یا «کاملاً انسان نیستند»، «از نژاد واقعی انسان نیستند» یا «انسانهای پسرفته» تلقی میشوند. در گفتمان مذکور، بهانههایی که برای توجیه آن استفاده میشود به اندازه رد یا ربودگی خود «انسانیت» مهم نیست. اما چرا «انسانیت» چنین ویژگی و اهمیتی دارد؟ زیرا بدون آن، افراد در موقعیتی مشابه حیوانات قرار میگیرند و سپس به خودمان اجازه میدهیم با آنها به همان شیوه وحشتناکی که حیوانات هر روز از ما تجربه میکنند، رفتار کنیم.
در مردسالاری، «کودکان» تا بزرگسالی کاملاً انسان محسوب نمیشوند و در طبقهای بین کالا و انسان قرار میگیرند. «دختران و زنان» حتی پس از بزرگسالی «انسانهای واقعی و کامل» محسوب نمیشوند و تنها از یک صاحب به صاحب دیگر، تغییر مالکیت میدهند.
در نژادپرستی، سایر انسانها به عنوان «غیرانسان» یا «انسانهایی از تبار نادرست» دیده میشوند. در اساطیر ایرانی، ما حتی مردم بومی منطقه را که از آنها در دوران پادشاه اساطیری تهمورث (یا طهمورث) خط و خوشنویسی آموختیم، «دیو» مینامیدیم و با آنها میجنگیدیم و آنها را به بردگی میگرفتیم. جالب اینجاست که تهمورث به معنای «آدمربا/رباینده بزرگ/قوی» است که به خاطر سهمش در اهلی کردن سگها و بزها شناخته میشود. این واقعیت، شباهتهای بین این دو موضوع را آشکارتر میکند.
جلوگیری از «انحطاط» و «پسرفت» انسانها نسبت به حیوانات یکی از انگیزههای اساسی ایدئولوژی فاشیستی است و هزاران مورد مشابه ریشه در این ایدئولوژی دارد.
در اساطیر ایرانی، دو داستان متفاوت به چگونگی تبدیل شدن افرادی در ابتدا گیاهخوار به آدمخواری با خوردن گوشت و سایر فرآوردهای حیوانات میپردازند: اسطوره مشیه و مشیانه و اسطوره ضحاک. این روند با خوردن تخم و شیر حیوانات، سپس ماهی، پرندگان، گوشت قرمز آغاز و در نهایت به خوردن گوشت انسان کشید.
اسطوره دیگری که شایان ذکر است، اسطوره فریدون در افسانههای ایرانی و هندی است. در این اسطورهها، بارها به مبارزه فریدون برای آزاد کردن گاوها از اسارت و آیینهای قربانی اشاره میشود. فریدون برای پسدادن گناه جمشید، پادشاه اسطورهای دیگری که حیوانات، به ویژه گاوها، را برای جاودانگی خود و حکومت مذهبیاش قربانی میکرد، به طور نمادین هر روز از بدو تولد تا مرگ، گوسالهای را بر دوش خود بالا و پایین کوهها حمل میکرد. فریدون همچنین ضحاک را با گرزی که از سر آن گاو ساخته شده بود، شکست داد. به نظر میرسد این اسطورهها تأثیرهای طولانی مدتی در جوامع باستانی ایرانی دارند. انگیزه آغازین و اصلی جنبش مذهبی زرتشت، لغو قربانی کردن حیوانات بود و روزه گرفتن در جوامع زرتشتی در واقع رسم امتناع داوطلبانه از خوردن گوشت، حداقل برای مدت کوتاهی، بوده و هست. فرقه مانی و مزدک نیز گیاهخواری را ترویج میکردند و کشتن حیوانات برای غذا و سرگرمی را محکوم میکردند.
این نشان میدهد که این موضوع حتی در دوران باستان نیز برجسته و رادیکال بوده است.
در مورد اهلی کردن و حیوانات خانگی، روابطی که ما با سایر موجودات زنده داریم میتواند متقابلاً سودمند، پرورشدهنده و محترمانه باشد، یا میتواند سوءاستفاده یا استثمارگرانه باشد. اگر با حیواناتی که به عنوان اهلی یا حیوانات خانگی انتخاب کردهایم، بر اساس این ایده که آنها “مانند سایر حیوانات نیستند” یا “آنها یکی از حیوانات خوب هستند” برخورد کنیم، این یک ایده استثمارگرانه و نژادپرستانه است که ما مرتباً در بین انسانها در جوامع طبقاتی خود نیز میبینیم.
در واقع، با وحشیگری که انسانها بر سایر حیوانات اعمال میکنند، روابط خود را با آنها تحقیر و کوچک میکنیم.
همه اینها باید تغییر کند و تنها راه رسیدن به این هدف، ریشهکن کردن ایدئولوژی برتری، مالکیت و سلطه انسان بر طبیعت و سایر موجودات زنده است. این ایدئولوژی برتری انسان یکی از منابع بدبختی و رنج میلیاردها انسان و حیوان است. اگر امروز از توجیه و پیروی از این ایدئولوژی خودداری کنیم، فردایی در یک جامعه برابر و آزاد، یعنی یک جامعه آنارشیستی، خواهیم داشت.
آریانام
چرا آنارشیستها باید به دفاع از حیوانات برخیزند؟
آریانام
https://www.anarshism.com/fa/why-anarchists-standup-for-animals/
#آنارشیسم #ایدئولوژی #حیوانات #سرمایه_داری #گیاه_خواری #مردسالاری #نژادپرستی
زندگی را نمیتوان از دولت طلب کرد
در برابر دستگاه اعدام، درخواست شفقت از همان قدرتی که خود را صاحب جان مردم میداند احمقانه است. توقف اعدام و شکنجه نیازمند شبکههایی مستقل از دولت است: شبکههای ثبت و انتشار اطلاعات، حمایت از خانوادهها، دفاع حقوقی، پشتیبانی از زندانیان، اعتصاب، نافرمانی مدنی و همکاری داوطلبانه میان کسانی که نفع مشترکشان پایان دادن به ماشین مرگ است.
چنین همبستگیای نباید فرد را بار دیگر در یک هویت جمعی حل کند. هدف آن قربانی کردن انسان برای آرمانی تازه نیست؛ هدف، افزایش توان هر فرد برای دفاع از زندگی خود و دیگرانی است که آزادانه با او همراه شدهاند.
پس از جنگ چهلروزه، مسئله فقط این نیست که حکومت چند نفر را اعدام کرده یا چند نفر در بازداشتگاهها شکنجه شدهاند. مسئله همواره مطرح این است که آیا جامعه خواهد پذیرفت که قدرتهای سیاسی خود را باز هم مالک زندگی فرد بدانند یا نه؟
وضعیت جنگی در داخل تا زمانی ادامه خواهد داشت که قدرتی بتواند مخالف، معترض یا فرد نامطلوبی؟ را دشمنانگاری کند.
پایان واقعی جنگ نه با امضای آتشبس، بلکه با پایان دادن به حق ادعایی قدرت برای تصرف بدن و گرفتن زندگی انسانها آغاز میشود.
آزاد کیانی
قوانین و ساختارهای ملی و بینالمللی خودشان مشکلاند. مسئله بسیار سادهتر است: هیچ انسانی نمیتواند بر بدن انسان دیگری حق مالکیت پیدا کند.
«امنیت» چه کسی؟
قدرت سیاسی همیشه خشونت خود را به نام یک موجود انتزاعی توجیه میکند: ملت، نظام، امنیت، وحدت، تاریخ یا مصلحت عمومی. اما هیچکدام از این واژهها بدن ندارند. درد نمیکشند، خفه نمیشوند، ماهها در سلول انفرادی نمیمانند و صبح اعدام نمیشوند.
آنکه درد میکشد، فرد مشخص است.
وقتی گفته میشود فرد باید برای «امنیت کشور» قربانی شود، باید پرسید این امنیت دقیقاً امنیت چه کسی است. امنیت زندانیای که در معرض شکنجه است؟ امنیت خانوادهای که از محل نگهداری فرزندش بیخبر مانده؟ امنیت کارگری که به دلیل اعتراض بازداشت شده؟ یا امنیت نهادی که میخواهد بدون پاسخگویی فرمان براند؟
امنیتی که برای حفظ خود به جسد، شکنجه و اعتراف اجباری نیاز دارد، چگونه امنیتی است؟
جواب مشخص است: امنیت صاحبان قدرت در برابر جامعه است.
در چنین ساختاری، اصطلاح «مصلحت عمومی» به ابزاری برای ناپدیدکردن فرد تبدیل میشود. انسان زنده با نام، خواسته، ترس و زندگی خاص خود کنار زده میشود و جای او را یک برچسب میگیرد: مجرم، اغتشاشگر، جاسوس، محارب یا تهدید امنیتی. پس از این تبدیل، آزاردادن او آسانتر میشود، زیرا دستگاه ادعا میکند دیگر با یک انسان روبهرو نیست، بلکه با یک «خطر» مواجه است.
نخستین گام مقاومت، بازگرداندن فرد به جای برچسب است.
عادیسازی اعدام، خطرناکتر از کشتار صنعتی حاکمیت در دیماه.
گسترش اعدام فقط با صدور احکام بیشتر رخ نمیدهد. اعدام زمانی تثبیت میشود که جامعه به خبر آن عادت کند؛ وقتی نامها به اعداد تبدیل شوند و هر مرگ تنها چند ساعت در شبکههای اجتماعی گردش کند.
قدرت از فراموشی تغذیه میکند. میکوشد فاصلهٔ میان اعدامها را آنقدر کوتاه کند که امکان سوگواری، واکنش و سازمانیابی از میان برود. هر پرونده پیش از آنکه فهمیده شود، زیر پروندهٔ بعدی دفن میشود.
این شتاب تصادفی نیست. تکرار خشونت حساسیت را فرسوده میکند. آنچه نخست تکاندهنده است، پس از مدتی به «خبر روزمره» تبدیل میشود. دقیقاً در همین لحظه است که اعدام از یک اقدام استثنایی به فناوری دائمی حکومت بدل میشود.
وظیفهٔ رسانه فقط اعلام تعداد اعدامها نیست. رسانه باید در برابر تبدیل انسان به عدد مقاومت کند: نامها را ثبت کند، تناقضهای پروندهها را نشان دهد، ادعاهای رسمی را بازتولید نکند و زبان دستگاه قضایی را بهعنوان حقیقت بیطرف نپذیرد.
عبارتهایی مانند «اجرای حکم»، «مجازات جاسوسان» یا «برخورد قاطع» خشونت را پنهان میکنند. واقعیت عریانتر است: انسانی در اختیار حکومت کشته شده است؛ انسانی دیگر زیر فشار وادار به اعتراف احباری شده است؛ خانوادهای از آخرین ملاقات یا محل دفن عزیزش محروم مانده است.
چرخۀ واقعی خشونت: جایگزین یک قدرت با قدرت دیگر
دولتی خارجی که شهرها را بمباران میکند، نمیتواند آزادیبخش مردمی باشد که همزمان قربانی سرکوب داخلیاند و همچنین مخالفت با حملهٔ خارجی نمیتواند و نباید به سکوت در برابر زندان، شکنجه و اعدام داخلی منجر شود.
اجبار، با تغییر پرچم ماهیت خود را از دست نمیدهد.
آزادی به معنای انتخاب میان موشک خارجی و چوبهٔ دار داخلی نیست. هر دو بر یک فرض مشترک بنا شدهاند: اینکه زندگی افراد میتواند وسیلهٔ تحقق هدفی بزرگتر و والاتر باشد.
رد این فرض، نقطهٔ آغاز هر «سیاست رهاییبخش» است. هیچ آرمان، دولت، ملت، دین، انقلاب یا امنیتی حق ندارد انسان را به وسیله تبدیل کند. فرد متعلق به هیچ کل انتزاعی نیست. بدن او میدان اعمال حاکمیت دیگران نیست.
نگاهی آنارکوایگوئیستی به دلایل افزایش گستردۀ بازداشت، شکنجه و اعدام پس از جنگ چهلروزه
https://www.anarshism.com/fa/anarchoegoist-perspective-to-forty-days-war-iran/
جنگ چهلروزه پایان یافت، اما دستگاهی که در سایهٔ جنگ گستردهتر شد، با اصطلاح آتشبس متوقف نشد. بازداشت، بازجویی، شکنجه، دادگاههای حتی مخالف قوانین خود جمهوری اسلامی و اعدام ادامه یافتند. آنچه قرار بود «اقدام اضطراری در شرایط جنگی» معرفی شود، بهتدریج شکل یک نظم عادی به خود گرفته است: نظمی که در آن دولت خود را مالک جان، بدن، سکوت و حتی حافظهٔ انسانها میداند.
حکومت ایران با استناد به «شرایط جنگی»، دامنهٔ بازداشتهای خودسرانه، پروندهسازیهای امنیتی و اعدامهای سیاسی را گسترش داده است. کار به جایی رسیده که حتی تشکیلات مضحک سازمان عفو بینالملل در ماه مه اعلام کرده است که مقامهای جمهوری اسلامی از پوشش جنگ برای تشدید سرکوب مخالفان، تسریع دادرسیهای بهشدت ناعادلانه، صدور احکام سنگین و اجرای اعدامهای سیاسی استفاده کردهاند.
اعدام و شکنجه، هنگامی که بهطور پیوسته، سازمانیافته و همراه با زبان رسمی امنیت به کار گرفته میشوند، دیگر انحراف از نظم نیستند؛ معنای حقیقی نظام/حاکمیت از منظر آنارشیسم هستند.
جنگ خارجی، مجوز جنگ داخلی!
حملهٔ نظامی خارجی جنایت علیه کسانی است که هیچ نقشی در تصمیمگیری برای جنگ نداشتهاند. بمباران یک شهر، همانقدر تعرض به زندگی افراد است که شکنجهٔ زندانیان در اتاق بازجویی. هیچکدام را نمیتوان با پرچم، مرز، امنیت ملی یا انتقام تاریخی تطهیر کرد.
اما حکومت میکوشد میان این دو خشونت رابطهای جعلی بسازد: چون دشمن خارجی حمله کرده است، پس دولت داخلی باید اختیار بیشتری برای بازداشت، شکنجه و کشتن داشته باشد. در این منطق، هر پرسش به «همراهی با دشمن»، هر اعتراض به «اخلال در امنیت» و هر ارتباط ناشناخته به «جاسوسی» تبدیل میشود.
این استدلال باید از اساس رد شود. حملهٔ یک دولت خارجی نه مالکیت دولت داخلی بر شهروندان را افزایش میدهد و نه حق انسان بر بدن خود را معلق میکند. جنگ نمیتواند به هیچ دستگاهی اجازه دهد که فرد را به مادهٔ خام امنیت تبدیل کند.
نه هواپیمای مهاجم مالک بدن انسان است، نه بازجو، نه قاضی، نه دادستان و نه نهادی که خود را نمایندهٔ ملت، تاریخ، دین یا انقلاب میخواند.
اعدام؛ نمایش تاریخی مالکیت دولت بر زندگی.
اعدام پیش از آنکه مجازات باشد، اعلام مالکیت است. دولت با اجرای حکم مرگ میگوید زندگی فرد تا زمانی معتبر است که قدرت سیاسی ادامهٔ آن را مجاز بداند.
دادگاه، حکم و آییننامه تنها پوشش اداری این ادعا هستند. در نهایت، انسانی غیرمسلح، محصور و فاقد امکان مقاومت را به اتاق مرگ میبرند و میکشند. هیچ واژهٔ حقوقی نمیتواند ماهیت این عمل را تغییر دهد.
نهتنها اعدام نمایش عریان خشونت سیستماتیک سلسلهمراتب قدرت است. بلکه این اعدامها در بدترین فضای ممکن از نظر شرایط قوانین جنایتکارانۀ خود رژیم صورت میگیرد. تا جایی که آمارهای هیچ ارتباط حداقلی و غیرمستقیمی با واقعیت ندارند.
اما مسئله فقط تعداد نیست. حتی یک اعدام نیز نشان میدهد که قدرت سیاسی برای خود حق کشتن انسانی را قائل است که کاملاً در اختیارش قرار دارد. افزایش تعداد، فقط این ادعا را آشکارتر و گستاخانهتر میکند.
این موج نیز از خلأ آغاز نشده است. بر اساس آمارهای عفو بینالملل، که حقیقتاً ارتباط معناداری با واقعیت جاری ندارد، دستکم ۲۱۵۹ نفر در سال ۲۰۲۵ در ایران اعدام شدند؛ بیش از دو برابر رقم ثبتشده در سال پیش از آن. بنابراین جنگ چهلروزه نه آغاز خشونت دولتی، بلکه فرصتی برای تشدید دستگاهی بود که از قبل با سرعتی کمسابقه در حال کشتن بود.
شکنجه برای کشف حقیقت!
توجیه رسمی شکنجه معمولاً بر ضرورت «کشف حقیقت» بنا میشود. اما شکنجه ابزار کشف حقیقت نیست؛ ابزار فشار برای بازتولید روایتی است که بازجو از پیش تعیین کرده است.
بدن زیر فشار، آنچه را حقیقت دارد لزوماً نمیگوید؛ آنچه را که شکنجهگر میخواهد میگوید. اعتراف اجباری نه مدرک جرم، بلکه سند اعمال قدرت شکنجهگر بر بدن زندانی است.
وقتی خواب، درمان، تماس با خانواده و دسترسی به وکیل از فرد گرفته میشود، وقتی تهدید جنسی، ضربوشتم، حبس انفرادی یا تهدید اعضای خانواده به کار میرود، هدف تنها کسب اطلاعات نیست. هدف شکستن تصور فرد از مالکیت بر خویشتن است. دستگاه امنیتی میخواهد زندانی بپذیرد که بدن، زمان، کلمات و خاطراتش دیگر متعلق به خودش نیستند.
نهادهای «حقوق بشری؟» با گزارشهای مکرر شکنجه و بدرفتاری در ایران و از صدور احکام مرگ علیه معترضان «ابراز نگرانی میکنند!». کارشناسان «تأکید میکنند!» که ممنوعیت شکنجه و ناپدیدسازی قهری از قواعد بنیادین حقوق بینالملل است و انسان غیرسفیدپوست همچنان دستمایه ترحم و شفقت و تحقیر سیاستمداران غربی باقی میماند.
نگاهی آنارکوایگوئیستی به دلایل افزایش گستردۀ بازداشت، شکنجه و اعدام پس از جنگ چهلروزه
https://www.anarshism.com/fa/anarchoegoist-perspective-to-forty-days-war-iran/
جنگ چهلروزه پایان یافت، اما دستگاهی که در سایهٔ جنگ گستردهتر شد، با اصطلاح آتشبس متوقف نشد. بازداشت، بازجویی، شکنجه، دادگاههای حتی مخالف قوانین خود جمهوری اسلامی و اعدام ادامه یافتند. آنچه قرار بود «اقدام اضطراری در شرایط جنگی» معرفی شود، بهتدریج شکل یک نظم عادی به خود گرفته است: نظمی که در آن دولت خود را مالک جان، بدن، سکوت و حتی حافظهٔ انسانها میداند.
حکومت ایران با استناد به «شرایط جنگی»، دامنهٔ بازداشتهای خودسرانه، پروندهسازیهای امنیتی و اعدامهای سیاسی را گسترش داده است. کار به جایی رسیده که حتی تشکیلات مضحک سازمان عفو بینالملل در ماه مه اعلام کرده است که مقامهای جمهوری اسلامی از پوشش جنگ برای تشدید سرکوب مخالفان، تسریع دادرسیهای بهشدت ناعادلانه، صدور احکام سنگین و اجرای اعدامهای سیاسی استفاده کردهاند.
اعدام و شکنجه، هنگامی که بهطور پیوسته، سازمانیافته و همراه با زبان رسمی امنیت به کار گرفته میشوند، دیگر انحراف از نظم نیستند؛ معنای حقیقی نظام/حاکمیت از منظر آنارشیسم هستند.
جنگ خارجی، مجوز جنگ داخلی!
حملهٔ نظامی خارجی جنایت علیه کسانی است که هیچ نقشی در تصمیمگیری برای جنگ نداشتهاند. بمباران یک شهر، همانقدر تعرض به زندگی افراد است که شکنجهٔ زندانیان در اتاق بازجویی. هیچکدام را نمیتوان با پرچم، مرز، امنیت ملی یا انتقام تاریخی تطهیر کرد.
اما حکومت میکوشد میان این دو خشونت رابطهای جعلی بسازد: چون دشمن خارجی حمله کرده است، پس دولت داخلی باید اختیار بیشتری برای بازداشت، شکنجه و کشتن داشته باشد. در این منطق، هر پرسش به «همراهی با دشمن»، هر اعتراض به «اخلال در امنیت» و هر ارتباط ناشناخته به «جاسوسی» تبدیل میشود.
این استدلال باید از اساس رد شود. حملهٔ یک دولت خارجی نه مالکیت دولت داخلی بر شهروندان را افزایش میدهد و نه حق انسان بر بدن خود را معلق میکند. جنگ نمیتواند به هیچ دستگاهی اجازه دهد که فرد را به مادهٔ خام امنیت تبدیل کند.
نه هواپیمای مهاجم مالک بدن انسان است، نه بازجو، نه قاضی، نه دادستان و نه نهادی که خود را نمایندهٔ ملت، تاریخ، دین یا انقلاب میخواند.
اعدام؛ نمایش تاریخی مالکیت دولت بر زندگی.
اعدام پیش از آنکه مجازات باشد، اعلام مالکیت است. دولت با اجرای حکم مرگ میگوید زندگی فرد تا زمانی معتبر است که قدرت سیاسی ادامهٔ آن را مجاز بداند.
دادگاه، حکم و آییننامه تنها پوشش اداری این ادعا هستند. در نهایت، انسانی غیرمسلح، محصور و فاقد امکان مقاومت را به اتاق مرگ میبرند و میکشند. هیچ واژهٔ حقوقی نمیتواند ماهیت این عمل را تغییر دهد.
نهتنها اعدام نمایش عریان خشونت سیستماتیک سلسلهمراتب قدرت است. بلکه این اعدامها در بدترین فضای ممکن از نظر شرایط قوانین جنایتکارانۀ خود رژیم صورت میگیرد. تا جایی که آمارهای هیچ ارتباط حداقلی و غیرمستقیمی با واقعیت ندارند.
اما مسئله فقط تعداد نیست. حتی یک اعدام نیز نشان میدهد که قدرت سیاسی برای خود حق کشتن انسانی را قائل است که کاملاً در اختیارش قرار دارد. افزایش تعداد، فقط این ادعا را آشکارتر و گستاخانهتر میکند.
این موج نیز از خلأ آغاز نشده است. بر اساس آمارهای عفو بینالملل، که حقیقتاً ارتباط معناداری با واقعیت جاری ندارد، دستکم ۲۱۵۹ نفر در سال ۲۰۲۵ در ایران اعدام شدند؛ بیش از دو برابر رقم ثبتشده در سال پیش از آن. بنابراین جنگ چهلروزه نه آغاز خشونت دولتی، بلکه فرصتی برای تشدید دستگاهی بود که از قبل با سرعتی کمسابقه در حال کشتن بود.
شکنجه برای کشف حقیقت!
توجیه رسمی شکنجه معمولاً بر ضرورت «کشف حقیقت» بنا میشود. اما شکنجه ابزار کشف حقیقت نیست؛ ابزار فشار برای بازتولید روایتی است که بازجو از پیش تعیین کرده است.
بدن زیر فشار، آنچه را حقیقت دارد لزوماً نمیگوید؛ آنچه را که شکنجهگر میخواهد میگوید. اعتراف اجباری نه مدرک جرم، بلکه سند اعمال قدرت شکنجهگر بر بدن زندانی است.
وقتی خواب، درمان، تماس با خانواده و دسترسی به وکیل از فرد گرفته میشود، وقتی تهدید جنسی، ضربوشتم، حبس انفرادی یا تهدید اعضای خانواده به کار میرود، هدف تنها کسب اطلاعات نیست. هدف شکستن تصور فرد از مالکیت بر خویشتن است. دستگاه امنیتی میخواهد زندانی بپذیرد که بدن، زمان، کلمات و خاطراتش دیگر متعلق به خودش نیستند.
نهادهای «حقوق بشری؟» با گزارشهای مکرر شکنجه و بدرفتاری در ایران و از صدور احکام مرگ علیه معترضان «ابراز نگرانی میکنند!». کارشناسان «تأکید میکنند!» که ممنوعیت شکنجه و ناپدیدسازی قهری از قواعد بنیادین حقوق بینالملل است و انسان غیرسفیدپوست همچنان دستمایه ترحم و شفقت و تحقیر…
نگاهی آنارکوایگوئیستی به دلایل افزایش گستردۀ بازداشت، شکنجه و اعدام پس از جنگ چهلروزه
https://www.anarshism.com/fa/anarchoegoist-perspective-to-forty-days-war-iran/
#آنارشیسم #آنارکوایگوئیسم #ایران #جنگ #جنگ_چهل_روزه
