Anarchism Perspective . نگر آنارشیسم
Open in Telegram
کانال تلگرام بحث آنارشیستی وبسایت: anarshism.com ایمیل: contact@anarshism.com گروه تلگرام: t.me/+RRUTo6xyoT468fgO کتابخانه شورشی: @Insurrection_Library
Show more607
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+930 days
Posts Archive
بدون ارباب
زانیار
https://www.anarshism.com/fa/no-master-afghanistan/
افغانستان این روزها صحنهی یک نبرد است، اما نه نبرد میان ظلم و آزادی. نبرد میان کسانی که میخواهند بر مردم حکم برانند و کسانی دیگر که میخواهند جای آنها را بگیرند. این را باید صریح گفت، بدون شعار و بدون تعارف: هیچکدام از طرفهای این میدان، نجاتدهندهی مردم نیستند.
طالبان یک حکومت مذهبی و نظامی است که با زور اسلحه بر گردهی مردم سوار شده. زنان را از خانه بیرون نمیگذارد، دختران را از مدرسه محروم کرده، جوانان را در شهرهای مختلف بدون دلیل روشن بازداشت میکند، و هر صدای مخالفی را با شکنجه، ترور یا حبس خاموش میسازد. این ساختار، نه یک اشتباه یا انحراف، بلکه منطق طبیعی هر قدرت متمرکز است: قدرتی که خود را نمایندهی خدا یا ملت یا انقلاب معرفی میکند، همیشه به بهانهی نظم یا شریعت یا امنیت، بدن و زندگی مردم عادی را مصادره میکند.
درگیریهای اخیر بدخشان این را روشنتر نشان داد. جمعهخان فاتح، فرماندهای که خود بخشی از دستگاه طالبان بود، وقتی با مرکز اختلاف پیدا کرد، دست به اسلحه برد. نه برای مردم بدخشان، که برای سهم خودش در قدرت. وقتی هم شکست خورد، تسلیم شد و افرادش خلع سلاح شدند. مردم منطقه در این میان هیچ نقشی نداشتند جز تحمل جنگ، از دست دادن نزدیکانشان، و بعد دیدن اینکه یک فرمانده جای خود را با فرماندهای دیگر عوض کرد. این الگوی همیشگی افغانستان است: جنگ قدرت میان زورمندان، با نام مردم و بر بدن مردم.
از سوی دیگر، نظامیان سابق جمهوریت این روزها رجز میخوانند، خودشان را مقاومتگر و ناجی جا میزنند، حمله میکنند و کشته میشوند یا میکشند. اما یادمان نرود اینها همان کسانی بودند که در دوران جمهوریت، در کنار ناتو و سربازان آمریکایی، بمباران کردند، عملیات شبانه راه انداختند، خانه به خانه گشتند، و مردم بیگناه را کشتند. آنها هم بخشی از یک دستگاه بودند، دستگاهی که با پول و اسلحهی خارجی، به نام دموکراسی و مبارزه با تروریسم، افغانستان را به میدان کشتار تبدیل کرد. حالا که آن دستگاه فروپاشیده، بازماندههای آن خودشان را قهرمان مینامند. اما یک نظامی سابق که زیر پرچم تازهای
اسلحه به دست میگیرد، هنوز نظامی است؛ منطقش هنوز همان منطق فرمانده و فرمانبر، هنوز همان منطق کشتن به نام یک هدف بزرگتر.
اینجاست که باید نکتهی اصلی را گفت: مشکل افغانستان طالبان به تنهایی نیست. مشکل، خود ایدهی حکومتکردن بر دیگران است. هر گروهی که فکر کند حق دارد از بالا برای مردم تصمیم بگیرد، بجنگد، بکشد، سرکوب کند، به اسم دین یا ملت یا آزادی یا امنیت، بازتولیدکنندهی همان رنجی است که مردم هفتاد سال است تحمل میکنند. جمهوری هم ظلم داشت، امارت هم ظلم دارد. تفاوتشان در شکل است، نه در جوهر.
زندانهای طالبان پر است از جوانانی که هیچ اتهام روشنی ندارند. زنانی که حق کار و تحصیل و حتی حضور در خیابان را از دست دادهاند. ترورها و حملات این روزها، چه از سوی طالبان علیه مخالفان داخلیشان مثل فاتح، چه از سوی نظامیان سابق علیه طالبان، همه بخشی از یک چرخهاند: چرخهای که در آن انسانهای عادی، کسانی که نه اسلحه دارند نه قدرت، تنها کسانیاند که واقعا میمیرند، واقعا زندانی میشوند، واقعا گرسنه میمانند.
نگاه آنارشیستی به این وضعیت، نگاهی نیست که بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند. نگاهی است که میپرسد: چرا اصلا باید کسی بر کس دیگر حکومت کند؟ چرا باید تصمیم دربارهی زندگی یک زن در بدخشان یا یک جوان در هرات، در دست یک ملا در قندهار یا یک ژنرال در واشنگتن یا یک فرماندهی سابق در کابل باشد؟ راهحل، جایگزینی یک قدرت با قدرت دیگر نیست. راهحل، از هم پاشاندن خود ایدهای است که میگوید عدهای باید فرمان بدهند و بقیه اطاعت کنند.
این حرف رویاپردازی نیست. در همین جامعهی زخمخورده، مردم هر روز بدون اجازهی هیچ حکومتی زندگی را ادامه میدهند: همسایهها به هم کمک میکنند، معلمان مخفیانه درس میدهند، شبکههای کوچک همبستگی شکل میگیرد. اینها جوانههای همان چیزیاند که آنارشیسم از آن حرف میزند: سازماندهی افقی، بدون فرمانده، بر پایهی نیاز واقعی مردم، نه بر پایهی جاهطلبی یک گروه مسلح.
افغانستان به یک ارباب تازه نیاز ندارد، نه با عمامه، نه با یونیفورم. نیاز دارد که مردمش باور کنند رهایی از پایین میآید، نه از تعویض کسی که در بالا نشسته.
زانیار
بدون ارباب
زانیار
https://www.anarshism.com/fa/no-master-afghanistan/
#آنارشیسم #افغانستان #بدون_ارباب #طالبان
Repost from N/a
#روژاوااین نقد از موضع کسی نوشته شده که کنار رفقای کورد ایستاده، نه بیرون صف. نقد ساختار متمرکز است، نه نقد رفیقی که در آن ساختار جنگیده و کشتهشده. کسی که پانزده هزار رفیقش را از دست داده، به دلسوزی کسی که از دور نگاه میکند نیاز ندارد. به این نیاز دارد که با او صادق باشیم، نه اینکه مراقبش باشیم. صداقت آنارشیستی همین است: نه گفتن حرف حق بیاعتنا به درد کسی، نه فروخوردن حرف از سر ملاحظه. آنارشیست بودن یعنی به هیچ ساختار قدرتی رحم نکنی، حتی وقتی لباس رفاقت و انقلاب پوشیده باشد؛ و همزمان، آدمهایی که در آن ساختار زیستند و جنگیدند و مردند را جدی بگیری، نه اینکه دلت برایشان بسوزد. اگر این متن جایی رفیقی را رنجانده، آن رنجش از بیاعتنایی به خون ریختهشده نیست. برعکس، از این است که آن خون را آنقدر جدی میگیرم که نمیتوانم جلوی بازتولید همان رابطهی فرمانده و فرمانبر (اینبار زیر پرچمی دیگر) ساکت بمانم. رفاقت واقعی، به نظرم، همین امتناع از سکوت است، نه تایید بیچونوچرا... زانیار
Repost from N/a
وقتی رهایی به میز مذاکره میرسدمظلوم عبدی گفت SDF بهعنوان یک تشکیلات نظامی مستقل منحل شده. این جمله را میشود صد جور خواند. رسانههای نزدیک به دمشق آن را تسلیم میخوانند، رسانههای ملیگرای کورد آن را خیانت، و خود عبدی آن را مرحلهای جدید. هیچکدام از این خوانشها اما سوال اصلی را نمیپرسند: اصلا چرا باید سرنوشت آدمهایی که در روژاوا زندگی میکنند، به توافق دو مرد پشت میز (عبدی و شرع) گره بخورد؟ این سوالی است که هیچکدام از دو طرف، نه دولت مرکزی و نه رهبری SDF، تمایلی به پرسیدنش ندارند. چون هر دو، در نهایت، دارند سر یک چیز چانه میزنند: کی صاحب اسلحه، صاحب مالیات، صاحب مرز باشد. این چانهزنی، حتی وقتی به نفع کوردها تمام شود (که به نظر نمیرسد بشود) چیزی را برای کسی که در قامیشلو یا حسکه زندگی میکند عوض نمیکند. او همچنان تابع یک قدرتی خواهد بود که از بالا تصمیم میگیرد، فقط پرچم و زبان فرمان عوض میشود. پانزده هزار کشته، آنطور که در نوشتههای این روزها تکرار میشود، برای (ساختن نهاد) داده شدهاند. اما خود این جمله مشکل دارد. وقتی هدف از یک جنبش مسلح، از ابتدا، ساختن نهاد باشد (ارتش خودی، اداره خودی، پلیس خودی) آن جنبش از روز اول در مسیر تبدیلشدن به یک دولت کوچک بوده، نه در مسیر برانداختن منطق دولت. روژاوا این تناقض را از سالهای اول یدک میکشید: از یک طرف حرف از کنفدرالیسم دموکراتیک و مدیریت خودگردان میزد، از طرف دیگر داشت ارتشی میساخت که باید با آمریکا هماهنگ میشد، با روسیه معامله میکرد، و در نهایت باید سر میز دمشق مینشست. ادغام امروز، شکست ناگهانی یک پروژه نیست؛ نتیجه منطقی مسیری است که از همان اول انتخاب شده بود. تکوشینا آنارشیست (گروه مبارزان آنارشیستی که سالها در کنار یگانهای کورد در روژاوا جنگیدند) از همان دوران هم همین نقد را داشتند، از درون. آنها هیچوقت مدعی نبودند که SDF یا PYD یک ساختار بدون سلسلهمراتب است؛ برعکس، همیشه گفتهاند که در دل این ساختار هم گرایش به سازماندهی سلسلهمراتبی، به فرماندهی از بالا، به منطق نظامی-اداری کلاسیک وجود دارد، و اگر کسی فکر کند صرفا حضور در یک جبهه ضد داعش یا زیر پرچم خودمختاری کافی است تا از این گرایش در امان بماند، دارد خودش را فریب میدهد. موضع آنها همیشه این بوده که رهایی را نمیشود به دیگری (چه دمشق، چه آنکارا، چه رهبری خود کوردها) واگذار کرد؛ چون هر ساختار متمرکز، حتی وقتی به نام انقلاب حرف میزند، بازتولید همان رابطه فرماندهنده و فرمانبر است. از این زاویه، انحلال SDF در ارتش سوریه نه یک نقطهعطف، که فقط یک قدم دیگر در همان مسیر متمرکزسازی است که از قبل هم در جریان بود. نکته دومی که در بحث (تضمین حقوق ملی) گم میشود این است که خود چارچوب ملت-دولت، چیزی است که باید زیر سوال برود، نه فقط اینکه کدام ملت صاحب کدام دولت باشد. وقتی مطالبه این باشد که قدرتی که با خون به دست آمده باید حفظ شود، دارد پذیرفته میشود که مسئله اصلی توزیع قدرت میان ملتهاست، نه ماهیت خود قدرت متمرکز. حتی اگر فردا یک اداره خودمختار کوردی با تضمین بینالمللی هم شکل بگیرد، تا وقتی منطقاش همان منطق دولت (ارتش، مالیات، مرز، انحصار خشونت مشروع) باشد، برای کارگر و دهقان و زن معمولی چیز زیادی عوض نشده. واکنش پژاک به انحلال پکک هم از همین زاویه جالب است. سخنگوی پژاک عجله کرد بگوید این انحلال ربطی به آنها ندارد و آنها یک حزب مستقلاند. این جمله، فارغ از درستی یا نادرستیاش، یک چیز را نشان میدهد: هر جریان، اول به بقای سازمانی خودش فکر میکند، بعد به هر چیز دیگر. تحلیلی که در آمارگی آمده هم همین را با زبان دیگری میگوید، که ترکیه ممکن است پژاک را همانطور فشار ندهد که SDF را داد، چون نگهداشتن پژاک به نفع موازنهای است که ترکیه میخواهد میان جریانهای کورد ایرانی حفظ کند. یعنی حتی بقا یا نابودی یک سازمان کوردی هم، در نهایت، تابع محاسبه قدرتهای منطقهای است، نه اراده مستقل آن سازمان یا خواست مردمی که ادعای نمایندگیشان را دارد. آنچه از دل همه اینها میماند، ساده است: تا وقتی افق سیاسی به (کدام دولت، کدام ارتش، کدام پرچم) محدود بماند، هر نتیجهای (چه ادغام در دمشق، چه حفظ خودمختاری، چه حتی استقلال کامل) آدمهای معمولی را در همان جایگاه سابق نگه میدارد: کسی که باید تن به تصمیم بالا بدهد. چیزی که واقعا تغییر میدهد، نه جابهجایی پرچم بالای ساختمانهای اداری قامیشلو، که از بین رفتن خود نیاز به آن ساختمانهای اداری متمرکز است. این را کسی به کسی هدیه نمیدهد؛ نه شرع، نه عبدی، نه حتی یک تضمین بینالمللی. تنها جایی که میشود شروعش کرد، همان سطح محلی و روزمره است (محله، کمون، مجمع) جایی که تکوشینا آنارشیست هم همیشه رویش تاکید داشت، نه میز مذاکرهای که این روزها همه چشم به آن دوختهاند.
Repost from تاریخ طبقه کارگر
فِرِد که یک انترناسیونالیست انقلابی بود مبارزهی خود را اینگونه شرح داده است: «ما علیه نژادپرستی میجنگیم و بدون نژادپرستی بلکه با همبستگی. ما قرار نیست که با سرمایهداری سیاهپوستان به جنگ سرمایهداری برویم، بلکه با سوسیالیسم این کار را خواهیم کرد.»
او هدف یکی از برنامههای افبیآی بود که در نهایت منجر به این شد که به دست یکی از مامورین افبیآی مسموم شود و بعد هنگاهی که خواب بود به شانهاش شلیک کردند و سپس دو تیر دیگر توسط پلیس شیکاگو و حین حمله به منزل او در سال ۱۹۶۹، در سرش شلیک شد. او تنها ۲۱ سال داشت.
همپتون نقشی کارساز در ایجاد ارتباط میان پلنگها و دیگر سازمانهای طبقهی کارگر متعلق به چینیها، سفید پوستها، پورتوریکوییها و مکزیکیها داشت که خود نام این ارتباطات را ائتلاف رنگینکمانی گذاشته بود.
*Fred Hampton
*Black Panthers
@TarTaKar
Repost from تاریخ طبقه کارگر
#در_چنین_روزی ۳۰ اوت ۱۹۴۸، فرد همپتون* فعال پیشروی گروه پلنگهای سیاه* متولد شد. همپتون نقشی کارساز در ایجاد ارتباط میان پلنگها و دیگر سازمانهای طبقهی کارگر داشت. او نام این ارتباطات را ائتلاف رنگینکمانی گذاشته بود.
«تنها با سوسیالیسم و نه با سرمایهداری سیاهپوستی میتوان با نژادپرستی جنگید.»
@TarTaKar
Repost from N/a
آنچه در دست دارید یک کتاب معمولی نیست؛ که در چارچوب یک سنت نوشته شده باشد. آن را بیشتر بهعنوان یک کتابخانهی دیانای یا یک قیچیِ آهنبر در نظر بگیرید. به عبارت دیگر، بهعنوان دعوتی به شهامت. کتابهای دارای مضمون سیاسی معمولاً هدف روشنی دارند که در قالب جستارهای کوتاه و بهطور مختصر بیان میشوند، طوری که انتظار میرود یا از آن دفاع کنید یا بهشکل بیرحمانهای به آن بتازید. اگر این کتابها موفق باشند، طوری که به ما گفتهاند، نویسندگانشان یا به نفع جناح مشخصی حمایت کسب میکنند یا جناح رقیب را بیاعتبار میسازند. اما ما به چیز دیگری امیدوارم هستیم: اینکه کتاب ما به اندازهی پاسخهایش افقهایی را برای پرسش باز کند.
این کتاب را بیشتر بهعنوان مجموعهای از مشاهدات میدانی در نظر بگیرید که توسط چند نفر انسانشناس نوشته شده است، کسانی که مدارک دانشگاهیشان را سوزاندهاند و میخواهند در جنگل زندگی کنند و از آسمانخراشها بالا بروند.
ما در کنار سرزدن از اینفوشاپهاi زمزمهی فلافلفروشان کنار جاده را نیز ثبت کردهایم، اشعار عاشقانهای در جامهی سیاست نوشتهایم و سیاست را در جامهی اشعار عاشقانه زندگی کردهایم.
Repost from N/a
کتاب آنارشی مردمی نوشته بریگارد جورج کنجکار
Anarchy in the Age of Dinosaurs by the Curious George Brigade
مترجم: رحمان کریمی
ناشر: نگر آنارشیسم
طراح جلد: مهدی سرباز
ویراستار: غفور سیاوش
سال نشر: ۱۴۰۵ هجری شمسی، ۲۰۲۶ میلادی
مشخصات ظاهری: ۱۵۶ صفحه
از سری ترجمههای نشر نگر آنارشیسم
نسخه کامل این کتاب را میتوانید در این لینک دریافت کنید.
آنارشی مردمی
ترجمه رحمان کریمی
https://www.anarshism.com/fa/peoples-anarchy-translate-book/
کتاب آنارشی مردمی نوشته بریگارد جورج کنجکار
Anarchy in the Age of Dinosaurs by the Curious George Brigade
مترجم: رحمان کریمی
ناشر :نگر آنارشیسم
طراح جلد: مهدی سرباز
ویراستار: غفور سیاوش
سال نشر: ۱۴۰۵ هجری شمسی، ۲۰۲۶ میلادی
مشخصات ظاهری: ۱۵۶ صفحه
از سری ترجمههای نشر نگر آنارشیسم
نسخه کامل این کتاب را میتوانید در این لینک دریافت کنید.
***
آنچه در دست دارید یک کتاب معمولی نیست؛ که در چارچوب یک سنت نوشته شده باشد. آن را بیشتر بهعنوان یک کتابخانهی دیانای یا یک قیچیِ آهنبر در نظر بگیرید. به عبارت دیگر، بهعنوان دعوتی به شهامت. کتابهای دارای مضمون سیاسی معمولاً هدف روشنی دارند که در قالب جستارهای کوتاه و بهطور مختصر بیان میشوند، طوری که انتظار میرود یا از آن دفاع کنید یا بهشکل بیرحمانهای به آن بتازید. اگر این کتابها موفق باشند، طوری که به ما گفتهاند، نویسندگانشان یا به نفع جناح مشخصی حمایت کسب میکنند یا جناح رقیب را بیاعتبار میسازند. اما ما به چیز دیگری امیدوارم هستیم: اینکه کتاب ما به اندازهی پاسخهایش افقهایی را برای پرسش باز کند. این کتاب را بیشتر بهعنوان مجموعهای از مشاهدات میدانی در نظر بگیرید که توسط چند نفر انسانشناس نوشته شده است، کسانی که مدارک دانشگاهیشان را سوزاندهاند و میخواهند در جنگل زندگی کنند و از آسمانخراشها بالا بروند. ما در کنار سرزدن از اینفوشاپهاi زمزمهی فلافلفروشان کنار جاده را نیز ثبت کردهایم، اشعار عاشقانهای در جامهی سیاست نوشتهایم و سیاست را در جامهی اشعار عاشقانه زندگی کردهایم. ما آنارشیستهایی هستیم که بذر مقاومتمان را در دل امپراتوری آمریکا کاشتهایم. این همیاری ناچیز ما به جوامع مقاومت است، جوامعی که امیدهایمان را زنده نگه داشته و بلندپروازیهایمان را پرورش دادهاند.
وقتی کتابی را میبندید، دیگر کارتان با آن تمام میشود. میتوانید آن را در فقسهی کتابهایتان دفن کنید یا اینکه، اگر واقعاً با ارزش باشد، به یکی از دوستانتان بدهید.
نگذارید این کتاب در قفسه بپوسد. آن را به کسی هدیه بدهید یا در یک ایستگاه اتوبوس بگذارید تا به دست یک بیگانه بیفتد و یا هم در شبهای سرد از آن برای گرم نگه داشتن خود استفاده کنید. فقط با سوزاندن میتوانید آن را دور بیندازید.
Repost from N/a
آنچه در دست دارید یک کتاب معمولی نیست؛ که در چارچوب یک سنت نوشته شده باشد. آن را بیشتر بهعنوان یک کتابخانهی دیانای یا یک قیچیِ آهنبر در نظر بگیرید. به عبارت دیگر، بهعنوان دعوتی به شهامت. کتابهای دارای مضمون سیاسی معمولاً هدف روشنی دارند که در قالب جستارهای کوتاه و بهطور مختصر بیان میشوند، طوری که انتظار میرود یا از آن دفاع کنید یا بهشکل بیرحمانهای به آن بتازید. اگر این کتابها موفق باشند، طوری که به ما گفتهاند، نویسندگانشان یا به نفع جناح مشخصی حمایت کسب میکنند یا جناح رقیب را بیاعتبار میسازند. اما ما به چیز دیگری امیدوارم هستیم: اینکه کتاب ما به اندازهی پاسخهایش افقهایی را برای پرسش باز کند. این کتاب را بیشتر بهعنوان مجموعهای از مشاهدات میدانی در نظر بگیرید که توسط چند نفر انسانشناس نوشته شده است، کسانی که مدارک دانشگاهیشان را سوزاندهاند و میخواهند در جنگل زندگی کنند و از آسمانخراشها بالا بروند. ما در کنار سرزدن از اینفوشاپهاi زمزمهی فلافلفروشان کنار جاده را نیز ثبت کردهایم، اشعار عاشقانهای در جامهی سیاست نوشتهایم و سیاست را در جامهی اشعار عاشقانه زندگی کردهایم.
Repost from N/a
کتاب آنارشی مردمی نوشته بریگارد جورج کنجکار
Anarchy in the Age of Dinosaurs by the Curious George Brigade
مترجم : رحمان کریمی
ناشر : نگر آنارشیسم
طراح جلد : مهدی سرباز
ویراستار : غفور سیاوش
سال نشر: ۱۴۰۵ هجری شمسی، ۲۰۲۶ میلادی
مشخصات ظاهری : ۱۵۶ صفحه
از سری ترجمههای نشر نگر آنارشیسم
نسخه کامل این کتاب را میتوانید در این لینک دریافت کنید.
آنارشی مردمی
ترجمه رحمان کریمی
https://www.anarshism.com/fa/peoples-anarchy-translate-book/
#آنارشی #آنارشی_پساچپ #آنارشی_مردمی #آنارشیسم #بریگارد_جورج_کنجکاو #کتاب
ترس، اضطراب، ناامیدی، انزوا و احساس بیسرنوشتی، به بخشی از تجربهی روزمره تبدیل میشود. سازمان ملل نیز از افزایش انزوا، اضطراب و فشار روانی، بهویژه در میان زنان و دختران، گزارش داده است.
این نوع خشونت را نمیتوان با شمارش کشتهشدگان اندازه گرفت.
گاهی انسان زنده است، اما آیندهاش از او گرفته شده است.
گاهی کسی در خانه نشسته، اما احساس میکند زندگی از حرکت ایستاده است.
و گاهی یک جامعه بدون آنکه هر روز شاهد جنگ باشد، در درون خود فرسوده میشود.
ترس به عنوان شیوهی زندگی شاید یکی از مهمترین ویژگیهای افغانستان امروز، عادی شدن ترس باشد.
ترس از حرف زدن.
ترس از اعتراض کردن.
ترس از انتقاد.
ترس از نیروهای امنیتی.
ترس از بازداشت.
ترس از طالبان در خیابان.
و برای زنان، ترس از مجموعهای گستردهتر از محدودیتهایی که تقریباً تمام عرصههای زندگی را دربر گرفته است.
وقتی شهروند پیش از بیان یک جمله به این فکر میکند که «آیا گفتن این حرف برایم مشکل ایجاد خواهد کرد؟»، آزادی بیان دیگر فقط یک ماده در قانون نیست؛ بلکه به تجربهای روزمره تبدیل میشود.
در چنین جامعهای، استبداد تنها با زندان و شکنجه عمل نمیکند؛ با ایجاد ترس در ذهن انسانها نیز عمل میکند.
انسانی که دائماً خود را سانسور میکند، پیش از آنکه حکومت او را خاموش کند، خودش سکوت را یاد گرفته است.
تحقیر؛ خشونتی فراتر از ضرب و شتم
یکی از دردناکترین جنبههای زندگی تحت یک نظام استبدادی، تحقیر انسان است.
تحقیر زمانی اتفاق میافتد که شهروند احساس کند ارزش و کرامت او برای صاحبان قدرت اهمیتی ندارد.
این تحقیر ممکن است در یک ایست بازرسی اتفاق بیفتد؛ در برخورد یک مأمور با یک شهروند؛ در بازرسی تلفن یک جوان؛ در برخورد با یک زن در خیابان؛ در پاسخ تحقیرآمیز به یک درخواست ساده؛ یا در این احساس عمومی که شهروند هیچ قدرتی برای اعتراض به رفتار حاکمان ندارد.
در چنین شرایطی، قدرت فقط حکومت نمیکند؛ قدرت خود را در جزئیترین روابط روزمره نیز به رخ میکشد.
به همین دلیل میتوان گفت مسئله افغانستان فقط نبود آزادی نیست؛ مسئله، فرسایش کرامت انسانی است.
این پنج سال، پنج سال زندهگی میلیونها انسان است. پنج سال از زندهگی دخترانی که از آموزش محروم شدند. پنج سال از زندگی زنانی که از کار و جامعه کنار گذاشته شدند. پنج سال از زندگی جوانانی که آیندهای برای خود نمیبینند. پنج سال از زندهگی خانوادههایی که فقیرتر شدند.
پنج سال از زندهگی کسانی که مجبور به مهاجرت شدند. پنج سال از زندهگی انسانهایی که در راه فرار از افغانستان جان باختند. و پنج سال از زندهگی جامعهای که به تدریج یاد گرفت چگونه با ترس، سکوت و ناامیدی زندهگی کند.
اما شاید مهمترین پرسش در پنجمین سال حاکمیت طالبان این نباشد که «چه چیزی بر افغانستان گذشت؟» پرسش مهمتر این است که افغانستان قرار است چه زمانی از این چرخه بیرون بیاید؟
هیچ جامعهای نمیتواند برای همیشه بر محور ترس، خفقان، تحقیر و حذف نیمی از جمعیت خود دوام بیاورد.
جامعه ممکن است برای مدتی سکوت کند؛ اما سکوت الزاماً رضایت نیست.
جامعه ممکن است برای مدتی خود را با شرایط وفق دهد؛ اما سازگاری الزاماً پذیرش نیست و انسان ممکن است برای مدتی امید خود را پنهان کند؛ اما پنهان شدن امید به معنای نابودی آن نیست.
در اخیر اینکه؛ پنج سال حاکمیت طالبان نماد واقعی یک جامعه و مردم رنجور، فقیر و زخمخورده و متلاشی شده است و حاکمیت ظالم، مستبد و زراندوز.
پنج سال زیر سایه استبداد؛ روایت رنج مردم افغانستان
https://www.anarshism.com/fa/five-years-under-shadow-tyranny-afghanistan/
امروز، ۱۵ آگست ۲۰۲۶، پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت و سقوط کابل میگذرد؛ پنج سالی که برای میلیونها انسان در افغانستان نه فقط گذشت زمان، بلکه تجربهای از ترس، محرومیت، فقر و تحقیر بوده است.
پنج سال؛ پنج سال از زندگی یک نسل
شاید هیچ تصویری به اندازهی سرنوشت دخترانی که پنج سال پیش نوجوان بودند، عمق این فاجعه را نشان ندهد.
دختری را تصور کنیم که در آگست ۲۰۲۱ چهارده ساله بود و در صنف هفتم درس میخواند. او احتمالاً رؤیای پزشک شدن، آموزگار شدن، مهندس شدن یا هر شغل دیگری را در سر داشت. امروز، در نوزدهسالگی، به جای آنکه در دانشگاه باشد، مهارتی بیاموزد یا برای ورود به زندهگی مستقل آماده شود، ممکن است سالها از آموزش رسمی دور مانده باشد.
پنج سال در زندگی یک انسان ۱۴ تا ۱۹ ساله، بخش بزرگی از دوران شکلگیری شخصیت، دانش، مهارت و آینده است. این سالها قابل بازگرداندن نیستند.
طبق گزارشهای یونسکو و یونیسف، حدود ۲.۴ میلیون دختر افغان از آموزش متوسطه محروم شدهاند و افغانستان همچنان تنها کشوری است که در آن آموزش متوسطه و عالی برای دختران و زنان ممنوع است.
بنابراین مسئله فقط «بسته بودن مکاتب» نیست؛ مسئله، از دست رفتن یک نسل است. نسلی که میتوانست پزشک، استاد، خبرنگار، مهندس، حقوقدان، اقتصاددان، کارآفرین و نیروی سازندهی افغانستان باشد، اکنون با آیندهای نامعلوم روبهرو است.
زن؛ نخستین هدف نظام سرکوب
در پنج سال گذشته، بدن، لباس، رفتوآمد، آموزش، کار، صدای اجتماعی و حضور عمومی زنان به عرصهای برای اعمال قدرت تبدیل شده است.
محرومیت زنان از آموزش و کار را نمیتوان تنها مجموعهای از محدودیتهای پراکنده دانست. این محدودیتها یک نظام منظم از حذف اجتماعی را شکل دادهاند؛ نظامی که هدف آن بیرون راندن زنان از عرصه عمومی و وابسته کردن آنان به ساختار مردسالار قدرت است.
امروز محدودیتهای زنان از آموزش و اشتغال فراتر رفته و بخشهای مختلف زندهگی عمومی آنان را دربر گرفته است.
سازمانهای حقوق بشری و نهادهای بینالمللی، وضعیت افغانستان را یکی از شدیدترین بحرانهای حقوق زنان در جهان توصیف میکنند، نماد واقعی «آپارتاید جنسیتی» است.
روی دیگر تباهی مردم افغانستان فقر است؛ زندگیای که هر روز سختتر میشود.
رنج افغانستان فقط سیاسی و حقوق بشری نیست. فقر نیز به بخش جداییناپذیر زندهگی روزمره تبدیل شده است.
برای خانوادهای که توان خرید غذای کافی ندارد، آزادی سیاسی ممکن است یک مفهوم دور به نظر برسد؛ اما فقر، گرسنهگی، بیکاری و ناتوانی در پرداخت هزینههای زندگی، واقعیتی است که هر روز با آن روبهرو میشود.
اقتصاد مردم افغانستان در این پنج سال با بحرانهای عمیق، بیکاری، کاهش فرصتهای شغلی و وابستهگی گسترده به کمکهای بشردوستانه روبهرو بوده است. در عین حال، محروم کردن زنان از آموزش و بازار کار فقط یک مسئله حقوق بشری نیست؛ مستقیماً به اقتصاد کشور نیز آسیب میزند.
یونیسف برآورد کرده است که محدودیتهای آموزش و اشتغال زنان، سالانه دستکم حدود ۸۴ میلیون دلار از تولید اقتصادی افغانستان کم میکند.
در چنین شرایطی، مردم فقیرتر میشوند، اما ساختار قدرت همچنان پابرجاست. چون طالبان و نیروهای وابسته به آن با غارت و چپاول منابع معدنی، استخراج معادن و گرفتن مالیات کمرشکن از تاجران و کسبهکاران زراندوزی میکنند، و توسط آن ماشین کشتار و سرکوب خود را فعال نگهداشته اند. _به علاوه آنکه ماهانه میلیونها دالر پول نقد حکومت آمریکا به این گروه پرداخت میشود.
این فقر و فشار سیاسی باعث شده تا برخی مردم که امکان آن رو دارد از کشور فرار کند و راه مهاجرت در پیش گیرند، که این نیز مسیری برای نابودی و رنج مردم گردیده است. انسانهای که درون مرزها، بیابان و جنگلات از گرما یا سرمای شدید میمیرند ویا زیر باتوم و گلوله مرزبانان، قاچاقچیان انسان و گروههای مسلح دزدان جان میدهند، تحقیر میشوند ویا مجبور به باجدهی میشوند.
چنانچه چند روز قبل ۱۹ مسافر در مرز بین ایران و افغانستان به دلیل گرمای شدید و تشنهگی به طور دستهجمعی و به طور فجیعانه جاندادند، که نمادی روشن از رنج یک افغانستانی است.
یکی از عمیقترین آثار پنج سال گذشته شاید چیزی باشد که کمتر در آمارها دیده میشود: بحران روانی و فرسایش امید.
جامعهای که در آن جوان نمیداند فردا چه خواهد شد، دختر نمیداند چه زمانی دوباره میتواند درس بخواند، فارغالتحصیل نمیتواند کار پیدا کند و خانواده نمیداند فرزندش در کشور بماند یا مهاجرت کند، به تدریج با بحران روانی روبهرو میشود.
پنج سال زیر سایه استبداد؛ روایت رنج مردم افغانستان
https://www.anarshism.com/fa/five-years-under-shadow-tyranny-afghanistan/
امروز، ۱۵ آگست ۲۰۲۶، پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت و سقوط کابل میگذرد؛ پنج سالی که برای میلیونها انسان در افغانستان نه فقط گذشت زمان، بلکه تجربهای از ترس، محرومیت، فقر و تحقیر بوده است.
پنج سال؛ پنج سال از زندگی یک نسل
شاید هیچ تصویری به اندازهی سرنوشت دخترانی که پنج سال پیش نوجوان بودند، عمق این فاجعه را نشان ندهد.
دختری را تصور کنیم که در آگست ۲۰۲۱ چهارده ساله بود و در صنف هفتم درس میخواند. او احتمالاً رؤیای پزشک شدن، آموزگار شدن، مهندس شدن یا هر شغل دیگری را در سر داشت. امروز، در نوزدهسالگی، به جای آنکه در دانشگاه باشد، مهارتی بیاموزد یا برای ورود به زندهگی مستقل آماده شود، ممکن است سالها از آموزش رسمی دور مانده باشد.
پنج سال در زندگی یک انسان ۱۴ تا ۱۹ ساله، بخش بزرگی از دوران شکلگیری شخصیت، دانش، مهارت و آینده است. این سالها قابل بازگرداندن نیستند.
طبق گزارشهای یونسکو و یونیسف، حدود ۲.۴ میلیون دختر افغان از آموزش متوسطه محروم شدهاند و افغانستان همچنان تنها کشوری است که در آن آموزش متوسطه و عالی برای دختران و زنان ممنوع است.
بنابراین مسئله فقط «بسته بودن مکاتب» نیست؛ مسئله، از دست رفتن یک نسل است. نسلی که میتوانست پزشک، استاد، خبرنگار، مهندس، حقوقدان، اقتصاددان، کارآفرین و نیروی سازندهی افغانستان باشد، اکنون با آیندهای نامعلوم روبهرو است.
زن؛ نخستین هدف نظام سرکوب
در پنج سال گذشته، بدن، لباس، رفتوآمد، آموزش، کار، صدای اجتماعی و حضور عمومی زنان به عرصهای برای اعمال قدرت تبدیل شده است.
محرومیت زنان از آموزش و کار را نمیتوان تنها مجموعهای از محدودیتهای پراکنده دانست. این محدودیتها یک نظام منظم از حذف اجتماعی را شکل دادهاند؛ نظامی که هدف آن بیرون راندن زنان از عرصه عمومی و وابسته کردن آنان به ساختار مردسالار قدرت است.
امروز محدودیتهای زنان از آموزش و اشتغال فراتر رفته و بخشهای مختلف زندهگی عمومی آنان را دربر گرفته است.
سازمانهای حقوق بشری و نهادهای بینالمللی، وضعیت افغانستان را یکی از شدیدترین بحرانهای حقوق زنان در جهان توصیف میکنند، نماد واقعی «آپارتاید جنسیتی» است.
روی دیگر تباهی مردم افغانستان فقر است؛ زندگیای که هر روز سختتر میشود.
رنج افغانستان فقط سیاسی و حقوق بشری نیست. فقر نیز به بخش جداییناپذیر زندهگی روزمره تبدیل شده است.
برای خانوادهای که توان خرید غذای کافی ندارد، آزادی سیاسی ممکن است یک مفهوم دور به نظر برسد؛ اما فقر، گرسنهگی، بیکاری و ناتوانی در پرداخت هزینههای زندگی، واقعیتی است که هر روز با آن روبهرو میشود.
اقتصاد مردم افغانستان در این پنج سال با بحرانهای عمیق، بیکاری، کاهش فرصتهای شغلی و وابستهگی گسترده به کمکهای بشردوستانه روبهرو بوده است. در عین حال، محروم کردن زنان از آموزش و بازار کار فقط یک مسئله حقوق بشری نیست؛ مستقیماً به اقتصاد کشور نیز آسیب میزند.
یونیسف برآورد کرده است که محدودیتهای آموزش و اشتغال زنان، سالانه دستکم حدود ۸۴ میلیون دلار از تولید اقتصادی افغانستان کم میکند.
در چنین شرایطی، مردم فقیرتر میشوند، اما ساختار قدرت همچنان پابرجاست. چون طالبان و نیروهای وابسته به آن با غارت و چپاول منابع معدنی، استخراج معادن و گرفتن مالیات کمرشکن از تاجران و کسبهکاران زراندوزی میکنند، و توسط آن ماشین کشتار و سرکوب خود را فعال نگهداشته اند. _به علاوه آنکه ماهانه میلیونها دالر پول نقد حکومت آمریکا به این گروه پرداخت میشود.
این فقر و فشار سیاسی باعث شده تا برخی مردم که امکان آن رو دارد از کشور فرار کند و راه مهاجرت در پیش گیرند، که این نیز مسیری برای نابودی و رنج مردم گردیده است. انسانهای که درون مرزها، بیابان و جنگلات از گرما یا سرمای شدید میمیرند ویا زیر باتوم و گلوله مرزبانان، قاچاقچیان انسان و گروههای مسلح دزدان جان میدهند، تحقیر میشوند ویا مجبور به باجدهی میشوند.
چنانچه چند روز قبل ۱۹ مسافر در مرز بین ایران و افغانستان به دلیل گرمای شدید و تشنهگی به طور دستهجمعی و به طور فجیعانه جاندادند، که نمادی روشن از رنج یک افغانستانی است.
یکی از عمیقترین آثار پنج سال گذشته شاید چیزی باشد که کمتر در آمارها دیده میشود: بحران روانی و فرسایش امید.
جامعهای که در آن جوان نمیداند فردا چه خواهد شد، دختر نمیداند چه زمانی دوباره میتواند درس بخواند، فارغالتحصیل نمیتواند کار پیدا کند و خانواده نمیداند فرزندش در کشور بماند یا مهاجرت کند، به تدریج با بحران روانی روبهرو میشود.
ترس، اضطراب، ناامیدی، انزوا و احساس بیسرنوشتی، به بخشی از تجربهی روزمره تبدیل میشود. سازمان ملل نیز از افزایش…
پنج سال زیر سایه استبداد؛ روایت رنج مردم افغانستان
https://www.anarshism.com/fa/five-years-under-shadow-tyranny-afghanistan/
#استبداد #افغانستان #بیکاری #تباهی #طالبان
همین مسئله ارجحیت یافتن جذابیت جنسی زنان نسبت به مهارت و تخصص و سواد و شخصیت آنان خود بخش لاینفک گسترش سکسیسم در جوامع است، اما تبعات چنین چیزی چیست؟ آیا همه رفقای ما اعم از زن و مرد اگر خودشان قربانی چنین دیدگاههایی نشده باشند، آیا ندیدهاند آن زنان و دخترانی را که صرفا بدلیل قبول نکردن الگوهای سکسیستی بارها تجربه نادیده گرفته شدن یا مورد توهین و تمسخر قرار گرفته شدن را داشتهاند؟! آیا همه ما زنان جوانی را ندیدهایم که در محیط کار یا تحصیل بارها مورد سواستفاده قرار گرفتهاند و به آنها برای کسب امتیازات خاصی پیشنهادات جنسی ارائه شده است؟
طبیعی است که عدهای از فضا و همین ضدفرهنگها به راحتی استفاده میکنند تا به خواستههای خود برسند اما قربانیان اصلی ماجرا کسانی هستند که نمیخواهند تن به رذالت بدهند همانهایی که ناچار هستند از محیط مسموم کار یا تحصیل خودشان خارج بشوند و چه بسیار زنان جوانی را که دیدهایم به دلیل همین مسائل از نقطهای به بعد خانهنشینی را انتخاب کردهاند و خود را از بطن جامعه حذف کردهاند.
جامعه و رسانه محل جولان و عادی سازی حامیان سکسیسم شده است، از طنز تا فیلم و سریال و موسیقی سکسیسم همه جا را به عرصه خود بدل کرده است، یک نگاه به سینما و فضای موسیقی ایران و جهان کافیست تا عمق فاجعه نمایان بشود، سینما و موسیقی مدرن ایران و آمریکا هر دو بسیار شبیهاند، فساد اخلاقی و جنسی و اعتیاد در بین هنرمندان هر دو کشور بسیار عادی و همهگیر گشته، و مخصوصا در سینمای به اصطلاح طنز ایرانی آنچه به عنوان طنز ارائه میشود عمدتا عادیسازی سکسیسم و اعتیاد است.
در عرصه موسیقی نیز رپ و سبکهای مختلف نوظهور آن در سطح جهانی و ایران آنچه که به عنوان محتوا ارائه میدهد عادیسازی فحاشی و سکسیسم و اعتیاد و حتی تبهکاری و لمپنیسم است و البته که قابل انکار نیست این سبک موسیقی به شدت بر روی نوجوانان و جوانان تاثیرگذاری دارد، بخش مهمی از دلایل رشد شدید اعتیاد در میان افراد بین ۱۳ سال الی ۲۵ سال جامعه ایرانی همین سبک موسیقی ضدارزش و ضداخلاق بوده است.
تصویری که از زن در این سبک موسیقی ارائه میشود چیزی نیست جز یک موجود خالی از اراده که از نظر ماهیتی تبدیل به اسباببازی جنسی مرد سلطهگر شده و تمام ارزشش در جذابیت سکسیستی خلاصه میشود، و تصویرِ مرد نیز چیزی نیست جز نرینهای لمپن و فحاش که تمام ارزشش در ماشینهای لوکس و موادمخدر و الکل و پول و زرق و برقهای مورد پسند سرمایهداری خلاصه شده است.
سرمایهداری از طریق سکسیسم سعی دارد انسان را به پستترین درجات بکشاند، جامعهای که این ضدارزشها برایش رفته رفته عادیسازی و همهگیر بشود توانایی رسیدن به آزادی و انقلاب را نیز رفته رفته از دست خواهد داد، حیاتِ انسانِ غرق شده در ضدارزشهای سرمایهداری خالی از معنا میشود و انسانی که حیاتش خالی از معنا باشد حتی توانایی تغییر در زیستن شخصی خود را نیز از دست خواهد داد چه برسد به مشارکت در تغییرات اجتماعی و جهانی، چنین انسانی چیزی نیست جز وسیلهای در خدمت سرمایه.
همچنین در رابطه با سلامت و بهداشت جامعه کافی است نگاهی به مطالعات و آمارهای تحقیقاتی مرتبط با رشد شیوع بیماریهای مقاربتی مخصوصا HPV و HIV در سنین ۱۵ الی ۳۰ سال در جامعه جوان ایران بیندازیم و چند عدد و رقم مرتبط را ببینیم تا متوجه بشویم گسترش سکسیسم به چه معناست و تا چه اندازه بر شیوه زیستن و روابط افراد و مخصوصا زنان تأثیرگذاری داشته است.
در مسئله بهداشت روانی جامعه نیز شاهد رشد هولناک افسردگی و اضطراب و خودکشی در سالهای اخیر هستیم و همین مورد نیز در میان زنان بیش از مردان رشد یافته است.زنان جوانی که ناخودآگاهشان همواره زیر بار الگوهای سرمایهداری زیبایی قرار دارد و میخواهند جایگاهی مطابق ارزشهای سکسیستی بدست بیاورند که از قافله رقابتها عقب نمانند حتی در مسئله سلامت روان نیز قربانیان اصلی هستند.
انقلاب در سطح سیاسی و نظامی بسیار سادهتر است تا در سطح فرهنگی و اجتماعی و اگر انقلابی به مرحله اجتماعی و فرهنگی نرسد قطعا به سرعت مسیر انحراف را طی خواهد کرد برای نمونه انقلاب ۱۹۱۷ روسیه. رفقای انقلابی مخصوصا رفقای زن بهتر است در مسیر انقلاب اجتماعی همواره بدون تعارف در حال نقد و روشنگری باشند که مسیر سخت است و طولانی اما امیدوار کننده.
سرنگون باد ارتجاع و سرمایهداری
سرنگون باد دین و دولت و مردسالاری
زنده باد آزادی و برابری و سوسیالیسم
زنان و جامعه سکسیست شده ایران
https://www.anarshism.com/fa/women-iran-sexist-society/
سرمایهداری جهانی از سالهای پس از جنگجهانی دوم شیوههایی مختلف را در جهت گسترش سلطه خود در سرزمینهای مختلف پیشه کرد، البته به درازای تاریخ مسائل جنسی و سکس از اهرمهای کنترل ذهن جمعی و ناخودآگاه جمعی جوامع بوده است برای مثال کارکرد فاحشهخانههایی که در معابد ایشتار قریب ۴ هزار سال پیش ایجاد شده بودند و همان ساختار به تمدنهای طبقاتی کهن دیگر از جمله یونان باستان و مصر باستان و تمدن روم وارد شد. اما جنسیسازی زنان به صورت هدفمند و گسترده در راستای کنترل و تاثیرگذاری بر ناخودآگاه کل جامعه اعم از زن و مرد، پیر و جوان و حتی کودکان مسئلهای است که پس از نیمه دوم قرن بیستم شروع به جهانی شدن کرد. واضح است که بخشی از این مسئله نفوذ سرمایهداری به جریانات فمنیستی بود و تولد پدیدهای ضدارزش که در ادبیات چپ آن را فمنیسم بورژوایی خطاب میکنیم. فمنیسم چپ که از بطن سوسیالیسم و آنارشیسم انقلابی ظهور کرد پیشاهنگ مبارزه برای ایجاد جامعهای برابر و آزادی زنان بود پس سرمایهداری و مردسالاری زمانی که توان سرکوب مستقیم این جریان را نداشتند سریعا به سراغ نفوذ و ایجاد جریانات انحرافی رفتند تا از این طریق مبارزه برای ارزش را با گسترش ضدارزش پشت نقاب یک فمنیسم ساختگی بورژوایی مهار کنند.
اما روند تنها به همین شیوه خلاصه نشد، با گسترش امکانات و تکنولوژی سکسیسم از طریق مجلههای مد و مجلههای پورنوگرافی اولیه شروع به پخش شدن در جهان کرد.
الگوهای زیبایی افراطی، تبلیغات گسترده برای عملهای زیبایی، تولیدات انبوه لوازم آرایشی همه اینها زمانی وجود نداشتند اما امروز همهجا دیده میشوند، عروسکهای «باربی» برای نفوذ با ناخودآگاه کودکان و مدلهای شرکتهایی چون «ویکتوریا سکرت»،«پلی بوی» و امثالهم برای ادامه این روند تسخیر ناخودآگاه در نوجوانان برپا شدند تا در سطح جهانی سلطه الگوهای خود را بسازند.
اما مسئله در ایران گویا با سرعتی بیشتر پیش میرود، تقابل چند دههای ارتجاع دینی حاکم با جامعه ایرانی ناخودآگاه جمعی آن اکثریت مخالف حکومت آخوندی را به سمتی برده است که هرآنچه از زبان و خواست حاکمیت رنگ و بویی داشته باشد را ضدارزش تلقی میکنند و شاید بزرگترین آسیبی که حکومت آخوندی به جامعه ایران وارد کرده است کشتار کلمه باشد، کلماتی مانند «آزادی»،«استقلال»،«شهید» و غیره از معنا و مفهوم حقیقی خود تهی شدند.
اگر حکومت برای منافع خودش در ظاهر به مسئله فلسطین اهمیت میدهد، بخش قابل توجهی از جامعه ایرانی ناخودآگاه به سمت حمایت از اسرائیل و نفرت از فلسطین کشیده میشود، به میزانی که حکومت با قوانین ضدانسانی موسوم به حجاب اجباری با زنان جامعه برخورد بکند به همان میزان گرایش زنان جوان به سمت دیگر که برابر است با فرهنگ سکسیستی سرمایهداری بیشتر خواهد شد.
مسئله در مبارزه با حکومت آخوندی تنها نباید مبارزه علیه ساختار سیاسی و طبقاتی باشد بلکه اساسا احیای ارزشها، روشنگری و نمایان کردن ضدارزشهای سرمایهداری خود بخشی مهم از یک انقلاب اجتماعی است آنهم در جامعهای که بخش قابل توجهی از نسل جوانش به سمت فساد و اعتیاد و معضلات دیگر کشیده شده است با تصور دهنکجی کردن به قوانین دیکتاتوری مرتجع دینی و فاشیست حاکم.
زمانی بود که فحاشی جنسی در سطح جامعه برابر بود با بیادبی و تابو حالا اما شاهد چه چیز هستیم؟ سکسیسم فحاشیهای جنسی را برای دختر و پسر به گفتمانی عادی بدل کرده است و از همه غمانگیزتر زنان جوانی هستند که نمیدانند فحاشی و توهینهای جنسی که مستقیما زن را هدف میگیرند خود بخشی از عادی سازی سلطه قهرآمیز مردان بر زنان است.
دو شخص با یکدیگر درگیر منازعه میشوند و آنچه از فحاشی انجام میدهند درواقع تهدید به تجاوز جنسی علیه زنان خانواده طرف مقابل است و این خود قربانی کردن زنان را برای گرفتن انتقام از دیگری عادی سازی میکند، اما زنان جوان و نوجوانی را میبینیم که برای خندیدن همین گونه فحاشیها را به راحتی انجام میدهند بدون ذرهای فکر کردن به عمق مسئله.
سکسیسم در جامعه ایران در کنار کالایی سازی زنان و پولیسازی روابط عاطفی به سرعت گسترش میابد، در کلام، در رفتارهای شخصی و اجتماعی، در تغذیه و فکر و شیوه زیستن، گرچه گسترش ضدارزشها و ضدفرهنگها تمامیت جامعه را قربانی میسازد اما حقیقت این است که قربانیان اصلی سکسیسم در همه جا زنان هستند، مردان نیز به شیوهای دیگر قربانی خواهند شد اما تفاوت ماهیتی وجود دارد بین شیوه قربانی شدن و آسیب دیدن.
به عنوان مثالی دیگر، تقریبا در رابطه با مشاغل در بیشتر کشورهای تحت سلطه سرمایهداری اگر دو زن برای درخواست یک شغل اقدام بکنند روال معمول چنین است بیش از آنکه تخصص و مهارت ملاک انتخاب شدنشان باشد میزان جذابیت جنسی آنهاست که تعیین میکند کدام یک شغل را تصاحب خواهد کرد.
زنان و جامعه سکسیست شده ایران
https://www.anarshism.com/fa/women-iran-sexist-society/
سرمایهداری جهانی از سالهای پس از جنگجهانی دوم شیوههایی مختلف را در جهت گسترش سلطه خود در سرزمینهای مختلف پیشه کرد، البته به درازای تاریخ مسائل جنسی و سکس از اهرمهای کنترل ذهن جمعی و ناخودآگاه جمعی جوامع بوده است برای مثال کارکرد فاحشهخانههایی که در معابد ایشتار قریب ۴ هزار سال پیش ایجاد شده بودند و همان ساختار به تمدنهای طبقاتی کهن دیگر از جمله یونان باستان و مصر باستان و تمدن روم وارد شد. اما جنسیسازی زنان به صورت هدفمند و گسترده در راستای کنترل و تاثیرگذاری بر ناخودآگاه کل جامعه اعم از زن و مرد، پیر و جوان و حتی کودکان مسئلهای است که پس از نیمه دوم قرن بیستم شروع به جهانی شدن کرد. واضح است که بخشی از این مسئله نفوذ سرمایهداری به جریانات فمنیستی بود و تولد پدیدهای ضدارزش که در ادبیات چپ آن را فمنیسم بورژوایی خطاب میکنیم. فمنیسم چپ که از بطن سوسیالیسم و آنارشیسم انقلابی ظهور کرد پیشاهنگ مبارزه برای ایجاد جامعهای برابر و آزادی زنان بود پس سرمایهداری و مردسالاری زمانی که توان سرکوب مستقیم این جریان را نداشتند سریعا به سراغ نفوذ و ایجاد جریانات انحرافی رفتند تا از این طریق مبارزه برای ارزش را با گسترش ضدارزش پشت نقاب یک فمنیسم ساختگی بورژوایی مهار کنند.
اما روند تنها به همین شیوه خلاصه نشد، با گسترش امکانات و تکنولوژی سکسیسم از طریق مجلههای مد و مجلههای پورنوگرافی اولیه شروع به پخش شدن در جهان کرد.
الگوهای زیبایی افراطی، تبلیغات گسترده برای عملهای زیبایی، تولیدات انبوه لوازم آرایشی همه اینها زمانی وجود نداشتند اما امروز همهجا دیده میشوند، عروسکهای «باربی» برای نفوذ با ناخودآگاه کودکان و مدلهای شرکتهایی چون «ویکتوریا سکرت»،«پلی بوی» و امثالهم برای ادامه این روند تسخیر ناخودآگاه در نوجوانان برپا شدند تا در سطح جهانی سلطه الگوهای خود را بسازند.
اما مسئله در ایران گویا با سرعتی بیشتر پیش میرود، تقابل چند دههای ارتجاع دینی حاکم با جامعه ایرانی ناخودآگاه جمعی آن اکثریت مخالف حکومت آخوندی را به سمتی برده است که هرآنچه از زبان و خواست حاکمیت رنگ و بویی داشته باشد را ضدارزش تلقی میکنند و شاید بزرگترین آسیبی که حکومت آخوندی به جامعه ایران وارد کرده است کشتار کلمه باشد، کلماتی مانند «آزادی»،«استقلال»،«شهید» و غیره از معنا و مفهوم حقیقی خود تهی شدند.
اگر حکومت برای منافع خودش در ظاهر به مسئله فلسطین اهمیت میدهد، بخش قابل توجهی از جامعه ایرانی ناخودآگاه به سمت حمایت از اسرائیل و نفرت از فلسطین کشیده میشود، به میزانی که حکومت با قوانین ضدانسانی موسوم به حجاب اجباری با زنان جامعه برخورد بکند به همان میزان گرایش زنان جوان به سمت دیگر که برابر است با فرهنگ سکسیستی سرمایهداری بیشتر خواهد شد.
مسئله در مبارزه با حکومت آخوندی تنها نباید مبارزه علیه ساختار سیاسی و طبقاتی باشد بلکه اساسا احیای ارزشها، روشنگری و نمایان کردن ضدارزشهای سرمایهداری خود بخشی مهم از یک انقلاب اجتماعی است آنهم در جامعهای که بخش قابل توجهی از نسل جوانش به سمت فساد و اعتیاد و معضلات دیگر کشیده شده است با تصور دهنکجی کردن به قوانین دیکتاتوری مرتجع دینی و فاشیست حاکم.
زمانی بود که فحاشی جنسی در سطح جامعه برابر بود با بیادبی و تابو حالا اما شاهد چه چیز هستیم؟ سکسیسم فحاشیهای جنسی را برای دختر و پسر به گفتمانی عادی بدل کرده است و از همه غمانگیزتر زنان جوانی هستند که نمیدانند فحاشی و توهینهای جنسی که مستقیما زن را هدف میگیرند خود بخشی از عادی سازی سلطه قهرآمیز مردان بر زنان است.
دو شخص با یکدیگر درگیر منازعه میشوند و آنچه از فحاشی انجام میدهند درواقع تهدید به تجاوز جنسی علیه زنان خانواده طرف مقابل است و این خود قربانی کردن زنان را برای گرفتن انتقام از دیگری عادی سازی میکند، اما زنان جوان و نوجوانی را میبینیم که برای خندیدن همین گونه فحاشیها را به راحتی انجام میدهند بدون ذرهای فکر کردن به عمق مسئله.
سکسیسم در جامعه ایران در کنار کالایی سازی زنان و پولیسازی روابط عاطفی به سرعت گسترش میابد، در کلام، در رفتارهای شخصی و اجتماعی، در تغذیه و فکر و شیوه زیستن، گرچه گسترش ضدارزشها و ضدفرهنگها تمامیت جامعه را قربانی میسازد اما حقیقت این است که قربانیان اصلی سکسیسم در همه جا زنان هستند، مردان نیز به شیوهای دیگر قربانی خواهند شد اما تفاوت ماهیتی وجود دارد بین شیوه قربانی شدن و آسیب دیدن.
به عنوان مثالی دیگر، تقریبا در رابطه با مشاغل در بیشتر کشورهای تحت سلطه سرمایهداری اگر دو زن برای درخواست یک شغل اقدام بکنند روال معمول چنین است بیش از آنکه تخصص و مهارت ملاک انتخاب شدنشان باشد میزان جذابیت جنسی آنهاست که تعیین میکند کدام یک شغل را تصاحب…
زنان و جامعه سکسیست شده ایران
https://www.anarshism.com/fa/women-iran-sexist-society/
#ایران #زن_ستیزی #سرمایه_داری #سکسیسم
