𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 827
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-3930 days
Posts Archive
2 828
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
رفتم #بین_پاهاش سرمو بردم پایین تر از رون هاش شروع کردم به #لیس👅زدن.
از زانو تا #بهش*تش رو #لی*سیدم ، دهمنو گذاشتم رو #تپ❌ل*ش و زبونمو میکشیدم روش ...
#ناله های فریال بلند شده بود و من رو بیشتر #حش⛓ری میکرد.
شکمشو آورده بود بالا و با دستاش سرمو به سمت نا♨️ز🔥ش فشار میداد!بدجوری داغ کرده بود وسالار کل🍆ف*تم رو مالیدم به آب #به*ش*تش..
_زود باش #جرم بده دارم میمیرم...
خیمه زدم رو تنش و لبامو همزمان رو لباش نگه داشتم و پاهاشو بالا کشیدم.خیس کرده بود و زود آل*💦تم رو تو سوراخ باس🍑نش تنظیم کردم و آروم فرو کردم توش....🔞
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
2 828
Repost from N/a
#شوهرم یه تیکه مرغ پخته شده رو برداشت و جلوی ما تکون داد.
من و #سگ_همسایه برای گرفتنش له له میزدیم و فرشاد اون و به طرف مون پرت می کرد.
کاملا معلوم بود که از بازی و #تحقیر من لذت میبره چون باز #التش سفت شده و شلوارش باد کرده بود.
یکم که گذشت فرشاد با صدای بلند خندید و گفت:
-جانی برات سیخ کرده توله
خوب واسش جن_دگی🍑 کردی که اونجوری تحریک شد
https://t.me/romanasir https://t.me/romanasir https://t.me/romanasir
جلوی شوهرش زیر سگ همسایه ارضا میشه🙈💦
2 828
Repost from N/a
#قسمت_واقعی_رمان👅
#پارت1_سرچ_کن🔥❌
کلاهک #مرد_ونگیشو اروم رو چاک #بهشتم مالید و با خماری چکی رو #سینههام زد و گازی ازشون گرفت.📛
با #شهوت آه بلندی کشیدم و خودمو روی تخت تکون دادم. چکی رو #سینه هام زد و #مردونگیشو دم سوراخ #باسنم گذاشت و تفی رو کلاهکش انداخت.
_صدات در نیاد جا باز کنه!💦🔞
لنگامو رو #شونش انداخت و با فشار محکمی تموم سالار #کلفتشو تو سوراخم خیس #ک_صم فرو کرد...
_اروم تر مهراب....جر خوردم لعنتی...💢
#مردونگیش از سوراخم #تنگم لیز خورد و بیرون اومد. خم شد و نگاهی به #سوراخ #نبض دارم انداخت.🍑♨️
سرشو خم کرد و زبونشو روی ک_صم کشید که جیغی از شهوت کشیدم. سرشو گرفتم و به بهشت تپلم فشار دادم.
با دست دیگش نوک سینه هامو توی دستاش گرفت و محکم کشیدشون. با زبونش توی سوراخم تلمبه میزد....👅🚫💯
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
2 828
Repost from N/a
#پاپی_لند
#پارت_۸۳
#سگ_همسایه تند تند توی ک💦س پر آبم تلمبه میزد و صدای شالاپ شلوپش بیشتر تحریکم میکرد.
یکم که گذشت شوهرم #ک_🔞رش رو از توی شلوار در آورد و گفت:
-با اینکه تازه آبم اومده ولی این توله باز کمرم و پر کرده
بیا اینجا واسم بخور تا سهم ویتامین امروزت و بدم بیشتر #حشری بشی
الهام به سختی لای پاهاي فرشاد نشست و با التماس گفت:
-ارباب ،ساک بزنم بعدش میذارید #ارضا شم؟
التماس میکنم
-بهت گفتم فقط سالی یبار
اونم اگه ازت راضی باشم
چرا یکار میکنی که حرفم و دوبار تکرار کنم؟
-ببخشید...اشتباه کردم
-همین امروز چند بار به غلط کردن افتادی؟
الهام با شرمندگی کیر فرشاد و بین دستاش گرفت و شروع کرد به لیسیدن:
-پاهات و باز کن ،اینقدر بهم فشار نده
فکر میکنی اینجوری میتونی ارضا شی #جنده؟
الهام پاهاش رو باز کرد و من از شدت تحقیر برای بار دوم ارضا شدم.
#سگ_همسایه کمرش از شوهرم سفت تر بود.
وقتی ارضا شدم فرشاد با کف پا صورتم رو نوازش کرد:
-توله ی نازم
هر چند بار خواستی میتونی زیر اون سگ نر ارضا شی
https://t.me/romanasir https://t.me/romanasir https://t.me/romanasir
جلوی شوهرش زیر سگ همسایه ارضا میشه🙈💦
2 828
Repost from 随便看看
دختری که لیتل برادر شوهرش میشه دور از چشم شوهرش هر شب میره پیش برادر شوهرش و...💦🔥🍑
نگاهی به داداش کردم دیدم خوابیده به سمت اتاق خوابش رفتم که دیدم زن داداش هم خوابیده دامنشو بالا زدمو شروع کردم به مالوندن #پایینتنش 💦💋
https://t.me/+Ba5--VHw2RAzYzJk
https://t.me/+Ba5--VHw2RAzYzJk
دو تا داداشا با هم دختره رو ...🍑💦🍌
2 828
Repost from N/a
گــــــــایــــــ♨️ــــدنـــــــس🔞
دو #مستر_خشن⛓ که #عاشق🏳🌈 همدیگه میشن و بعد از کلی #سختی💔 به همدیگه میرسن ولی اتفاقی میفته که باعث میشه از هم جدا شن و به فکر #انتقام🔪 از همدیگه بیفتن
#عشق_بین_دو_مستر🔞♨️
https://t.me/+R6Ewu5fdPqoxODMx
2 828
Repost from 随便看看
#رمان_تموم_شده😳🥰
: آهــــــــه اردلان.....
کوبید تو دهنم و دیکـ*ـش و بیشتر فرو کرد توم 🍆🥥💦💦💦
: خفه شو بگو ددی ..آه..لعنتی ..تنگ عوضی 💦🔥🍓
لبهاش و به گوشم چسبوند و شروع کرد به لیس زدن تمام نقطه های گردنم 🍌💦
: اومـــم..د...دی 💦🔥
لبهاش ایندفع به گونه ام چسبید و دیــ*کش و توی کونــ*ــم لرزوند 🔥💦🍋🍆
: جـــنده ی اردلان جونم بگو چی میخای 🍌💧💦
دستهام و پایین بردم و مردنگی کوچولوم و توی دستم فشردم
سعی کردم خجالت و کنار بزارم و با گونه های سرخ خاهش کردم
: د..ددی لطفا ..لطفا ..میخام.میخام ارضا شم 💦💦💦💦💦💦💦💦
با حرفم دیگه معطل نکرد دو طرف کمرم و گرفت و با حرکت های تند و مرگباری خودش و بهم کوبوند ..💦🍆💦🍌💦
لیتلی که زیر ددیش جر میخوره 🍌💦🔥
پسری که با زور لیتل اقا زاده میشه💦🔥🍆
https://t.me/+Ba5--VHw2RAzYzJk
https://t.me/+Ba5--VHw2RAzYzJk
2 828
مستری که یه مستر دیگه رو اسلیو خودش میکنه و هرروز کلی زجرش میده...💦😈⛓
#two_master_in_love🏳️🌈❤️
فشاری به آلتش وارد کردم وبا تمسخر گفتم:
-فکرشو بکن کارمندای شرکتت بفهمن رئیسشون چیزی جز یه سگ بی ارزش که کنترل معمول ترین چیزای زندگیشو هم نداره،نیست.
یا #اسلیوایی که خودشونو بهت میچسبونن متوجه بشن اربابشون برای ارضا شدن به من التماس میکنه.
ازش فاصله گرفتم و #قلاده شو کشیدم.
سرشو به ت*خ*مام فشردم و دستی به آلتم کشیدم:-#بیضه هامو ببوس کودی.
دارم بهت لطف میکنم و اجازه میدم زبون بی ارزشتو بهشون بزنی.
بهم اثبات کن لیاقتشو داری.بدو کودی.
‼️⚠️رابطۀ اجباری⚠️‼️
🔞فول صکصی🔞
https://t.me/joinchat/s11TsyclINdkYWZh
2 828
#maslakh
#part249
یکم دیگه قدم زدیم و برگشتیم به رستوران.
رفتم نشستم سر جام و بدون حرف به میز خیره شدم.
غذاهامونو جمع کرده بودن و دوتا قلیون روی میز بود.
مسیحا_عه غذاهارو چرا بردن.
دایان_شما که رفتین خاله بازی، گفتم لابد غذا نمیخورین دیگه.
مسیحا_من گشنم بودد!
دایان_من هنوز نفخ دارما.
مسیحا_خب چیکار کنم؟
دایان_باد خوردی تاحالا؟
مسیحا_زهر مار، بیمزه.
دایان خندید و گفت؛
_شوخی میکنم تو تاج سر مایی، الماس و پروانه میدم بخوری.
بیا بالا مسی، بیا ببین چه قلیونیه.
ملیکا_لازم نکرده بکشه، مگه نمیدونی قلیون بهش نمیسازه.
مسیحا_کی گفته بهم نمیسازه.
ملیکا_یادت نیست اونسری کشیدی حالت بد شد؟
مسیحا_اونموقع فرق داشت، شکمم خالی بود بعد تازه بیدار شده بودم.
نشست کنارم و تکیه داد به تخت.
دایان شیلنگ قلیونو گرفت سمتم و گفت؛
_بیا بکش.
شیلنگو ازش گرفتم و بعد از چندتا پک دادمش به مسیحا.
دایان به نظر میومد حالش بهتر شده باشه.
دایان_چه خبر از سامیار؟
_خوبه.
دایان_چیکار میکنه؟
خیلی وقته ندیدمش.
_درگیر کارای دانشگاهشه.
ملیکا_درگیر کارای دانشگاه یا ادمای دانشگاه؟
_منظورت از ادمای دانشگاه ماریاست؟
ملیکا_اره.
_اونم جزو ادما حساب میکنن مگه؟
میدونستم که این حرفم زیاده رویه و همه ادمایی که اینجا نشستن دوست ماریان و ممکنه ناراحت بشن اما نتونستم خودم رو کنترل کنم که این حرف رو نزنم.
ملیکا_چرا چرت و پرت میگی عزیزم؟
شونمو انداختم بالا و چیزی نگفتم.
دایان قلیونو از مسیحا گرفت و داد دستم و گفت؛
_تورو خدا بیا بکش ساکت باش یه کاری ندی دستمون.
_چیکار؟
دایان_چمیدونم جنگی چیزی راه بندازی..
چیزی نگفتم و مشغول کشیدن قلیونم شدم.
حدود نیم ساعت دیگه موندیم و تصمیم گرفتیم برگردیم.
دایان_اینو نگاه شبیه شوهر خاله خدانیامرزم شده.
وقتی تریاک نمیکشید همینشکلی میشد.
به مسیحا خیره شدم.
رنگش کمی سفید شده بود و عرق کرده بود.
ملیکا_گفتم بهش نمیسازه.
_خوبی؟
مسیحا_اره.
از روی تخت بلند شد و کفشاشو پوشید.
ملیکا_مسیح اینطوری رانندگی نکنیا بزار یکم حالت خوب بشه بعد.
مسیحا_باشه.
از دایان و ملیکا خدافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین مسیحا.
داشتیم راه میرفتیم که مسیحا یهو خواست بیوفته.
سریع رفتم سمتش و گرفتمش که گفت؛
_نمیخواد، خوبم.
_کجات خوبی بچه داری میمیری.
سرشو به علامت نه تکون داد و در ماشینو باز کرد.
مسیحا_چرا نمیشینی.
_من خودم میرم.
مسیحا_چه کاریه خب من میرسونمت.
میدونستم که اهل تعارف نیست و حقیقتا منم نبودم پس درو باز کردم و نشستم توش.
مسیحا در صندوقو باز کرد و یه ادامس خورد و یکیشم داد به من و کمی بعد ماشینو روشن کرد و راه افتاد.
به بیرون خیره شدم و به اهنگی که پخش میشد گوش کردم.
رفت و تنها شدم توو شبا با خودم
دلهره دارم و از خودم بی خودم
اونکه دیر اومد و زود به قلبم نشست
رفت و بارفتنش قلب من رو شکست
انگاری قسمته فاصله از همو
هرجای میری برو ول نکن دستمو
نزار باور کنم رفتنت حقمه
نزار دور شم از خودم از خدا از همه
دستمو ول نکن که زمین می خورم
تو بری از همه آدما می برم
تو خودت خوب می دونی که آرامشی
باید با من بمونی به هر خواهشی
2 828
احمد به ایدا میگفت مثل خون در رگ های من.
من میگویم مثل رگ هایی که درد در ان جاریست؛
چه میکشید این تن بیمار همراه و بدون وجود تو.
2 828
Repost from N/a
#گییی #گی #گی_لاو 🤤💋🏳🌈
#جلوی_تمام_بچع های کلاس از زیر ماسک لباشو بوس کردم 🤌🏼💦 بردمش جلوی پنجره خمش کردم #از_روی_شلوار میم*الیدم روی کونش🍆😮💨
-#اخخخ تو داری منو #زجر_میدی 🥵❤️🔥 دستمو رو دی*کش گذاشتم #فشار_خیلی_محکمی دادم آه غلیظی کشید موهاشو کشیدم #دندونام_رو_محکم توی گردنش فرو کردم 🧛🏻♂🥀
خوناشامی که عاشق ی پسر گرگینه میشه و تو مدرسهههههه .... 😱🔞🔞🔞🔞🩸🩸🚷
https://t.me/joinchat/Vsl4SFrUtLcE3svY
https://t.me/joinchat/Vsl4SFrUtLcE3svY
2 828
Repost from N/a
#عموش_بکارتش_رو_میگیره_بگاش_میده🔞🚼
#شورتمو دراورد دستی به #کـ...ص سفید و تازه #شیو شده ام کشید خیس #خیس بود هرچه زودتر #یه کـ...ر #کلفت میخواست🔥
_#میخوای ب... گامت اره ک...صت داره #له له میزنه💦👅
#انگشتمو کردم تو دهنم خوب #خیسش کردم بردم سمت #چو.چو.لم باهاش ور رفتم
_#بمال خودتو #میخوام این #ک...ص ابدارتو #جر بده میخوام #بکارتتو بگیرم♨️🔞🍓
_#لعنتی ت...خم هام درد میکنه
_منو #بکن عمو همیشه هر #دقیقه هر ساعت هر #شب 🚼💦
#پاهامو از هم باز کرد انداخت رو شونه هاش #تفی به سر ک...رش زد روی #ک...صم بالا پایین کرد یهو #کلشو کرد تو ک...ص #تنگم⛔️👅
_اههههههههه #پاره شدم اروم خیلی #کلفته
_شتتتتتت #لعنتی برادرزاده ی به این تنگی #داشتم و نمیدونستم🩸🔞
ازم #کشید بیرون دوباره کرد تو #پاهامو جف کرد ایندفعه #محکم تر از قبل کرد توم
_میخوام #جوری بگامت که با فکر کردن به #سک...سمون جق بزنی هر روز بیا پیشم #التماس کنی #عمو منو بکن🔥🍒
https://t.me/+n9cdGqxr63JlMjg8
2 828
#maslakh
#part248
_چرا مگه چیکار کردم!؟
غذام تموم شده میخوام برم قدم بزنم.
پوفی کشید و چیزی نگفت.
کفشامو پوشیدم و از رستوران خارج شدم.
نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم خیره شدم.
دلم نمیخواست ادم قهر قهرویی بنظر بیام یا از اونایی باشم که تا تقی به توقی میخوره ناراحت میشن اما خب نتونستم اونجا بمونم.
حس میکنم که مسیحا بهم دروغ گفته و واقعا هم همینطوره.
به من گفته بود که توی خونست و حوصله نداره بره بیرون ولی خونه ملیکا بود.
اونم از ظهر!
یعنی اینطور نبوده که بعد تماس من ملیکا زنگ زده باشه و راضیش کرده باشه که بره پیشش.
البته مشکل من این نبود که رفته بود پیشش، اون ازاد بود که هرجا میخواد بره.
مشکلم این بود که چرا به من دروغ گفته.
البته چندان هم از اینکه رفته بود پیش ملیکا خوشحال نبودم.
اگه دست من بود که اصلا دوست نداشتم همو ببینن اما این واقعا زیاده روی بود.
به هرحال اونم ادم بود و حق داشت خودش تصمیم بگیره که کیارو ببینه.
اما حق نداشت به من دروغ بگه..
حالا نمیدونستم به اون موجودی که توی دستشویی دیده بودم فکر کنم یا به مسیحا..
کنار دریاچه ایستادم و به اردکایی که توش بودن خیره شدم.
خیلی اروم شنا میکردن و بعضیاشون هم توی خشکی ایستاده بودن و دمشونو تکون میدادن.
یسریاشون هم غذاهایی که مردم براشون مینداختن رو میخوردن.
_رستا..
برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.
مسیحا بود که پشت سرم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد.
_هوم.
مسیحا_ازم ناراحتی؟
_اره.
مسیحا_چرا، مگه چیکار کردم؟
دیدن دوستم جرمه؟
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_دیدن دوستت جرم نیست اما دروغ گفتن به رلت جرمه.
تو اونروز به من گفتی خونه ای و حوصله نداری بیای بیرون درصورتی که خونه ملیکا بودی.
چرا به من نگفتی؟
مسیحا_دوتا دلیل داشت.
اول اینکه ملیکا خودش گفت بهت نگم اونجام، دوم اینکه نمیخواستم برات سوظن پیش بیاد یا ناراحت بشی.
درضمن واسه جشن و شادی و اینا که نرفتم، مامان بابای ملیکا میخوان جدا بشن ملیکاهم ناراحت بود رفتم پیشش که احساس تنهایی نکنه.
_فقط همین؟
مسیحا_همین.
به چشماش که توی تاریکی مشکی رنگ دیده میشدن زل زدم.
حالا کمی شک کرده بودم.
_از ظهر تا صبح پیشش بودی که احساس تنهایی نکنه؟
مسیحا_اره.
_چیکارا کردین؟
مسیحا_حرف زدیم، فیلم دیدیم، غذا پختیم..
نفس عمیقی کشیدم.
انتظار که نداشتم اگه کاری کرده بودن بهم بگه.
حالا انگار یکم داشتم زیاده روی میکردم، با این سین جیم ها به جایی نمیرسیدم.
فقط الکی هردومون رو ناراحت میکردم.
سرم رو تکون دادم و گفتم؛
_خیل خب، ولی لطفا اگه دفعه دیگه رفتی پیشش به دلایل الکی ازم قایمش نکن.
مسیحا_باشه.
دستامو کردم توی جیبم و شروع کردم به راه رفتن.
اروم کنار هم قدم برمیداشتیم و به دریاچه و اردکهای توش نگاه میکردیم.
ذهنم حسابی مشغول بود.
مسیحایی که به قول ملیکا اصلا اهل تعهد نیست با بنفیتش توی یه خونه بودن و هیچکاری نکردن؟
اونم برای چندین ساعت؟
اصلا باورم نمیشه.
_مسیحا.
مسیحا_جانم..
میدونستم که گفتنش نتیجه ای نداره و فقط باعث ناراحتی هردومون میشه و اوقاتمون رو تلخ میکنه اما نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم که بیانش نکنم.
_مطمئنی کاری نکردید؟
دوتامون ایستادیم.
نفس عمیقی کشید و اونورو نگاه کرد.
دست به سینه بهش خیره شدم.
با اخم گفت؛
_الان تو شک داری که یه وقت نکرده باشمش؟
شونمو انداختم بالا و گفتم؛
_اره.
با صدای بلند گفت؛
_تو یه ذره اعتماد به من داری رستا؟
فقط یه ذره.
با صدای بلند گفتم؛
_سر من داد نزن.
مسیحا_جواب منو بده!
_با وجود دروغ گفتنت انتظار چه اعتمادی داری؟ ها؟
مسیحا_د اخه لامصب من که دلیلمو برات توضیح دادم.
نمیفهمی نه؟
دندونامو روی هم فشردم و بهش خیره شدم.
از اینکه کسی سرم داد بزنه متنفر بودم.
پشتمو کردم بهش و حرکت کردم که گفت؛
_کجا میری.
بی توجه بهش به راهم ادامه دادم که دستمو از پشت گرفت و کشید.
برگشتم سمتش و گفتم؛
_مسیحا اصلا حوصلتو ندارم.
دستشو اورد بالا و گفت؛
_خیل خب باشه، حق با توعه.
نباید داد میزدم ببخشید.
یه لحظه عصبی شدم.
ببین عزیزم..
نفس عمیقی کشید.
معلوم بود که به زور خشمش رو کنترل کرده.
مسیحا_من بهت قول دادم که خیانتی درکار نیست.
و قولای من قوله، اینو میتونی از هرکسی که دلت خواست بپرسی.
مطمئن باش که هیچوقت قولم رو نمیشکنم.
_خوبه؟
سرمو تکون دادم که گفت؛
_خوبه.
لطفا دیگه از دستم ناراحت نباش مگه نه میرم ملیکارو پاره میکنم.
_خب چرا اینکارو نمیکنی؟
مسیحا_اگه ازم ناراحت باشی میکنم.
_ناراحتم.
مسیحا_لوس نشو دیگه تا نکردمت.
خندیدم و پشتمو کردم بهش.
مسیحا_بچه پررو.
