en
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Open in Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Show more
2 828
Subscribers
+124 hours
-167 days
-6230 days
Posts Archive
Mohsen Chavoshi - Mariz Hali (320).mp39.16 MB

#part89 ماوا_قند نیست که مرضه، زهرماره. این رو گفت و از توی پلاستیک کوچیکی که کنارش بود جسم تیره سیاهی خارج کرد و گذاشت دهنش و روش چای خورد. ماوا_تریاک میخوای غزل؟ سرمو به چپ و راست تکون دادم که گفت؛ _بیا یکم بزن، زخمات خوب میشه. حور_لازم نیست، خودت بخور. اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو انداختم پایین. داشتم به حرف هیوا فکر میکردم. منظورش از اینکه بدبختش کردم چی بود؟ حور کنارم نشست و به شونه های لختم که احتمالا کبود یا سرخ بودن خیره شد و پماد توی دستش رو گرفت سمتم. لبم کج شد و پماد رو ازش گرفتم. _این احمق چش بود؟ ماوا_توی ترکه. شوهرشم میخواد بچه رو ازش بگیره. حالش خوب نیست. حور_نه که خیلیم براش مادری میکنه. همون بهتر که ازش بگیرتش. ماوا_خفه شو تخم جن. بچشه. حور_حسش الکیه‌. مگه نه از خداشه بمیره از دستش راحت شه. این رو گفت و به پسر بچه لختی که روی زمین بازی میکرد خیره شد. از روی زمین بلند شدم و رفتم سمت اتاق هیوا. حال بدش، اینکه میخواستن بچش رو ازش بگیرن و یا ترک کردن شیشه اصلا برام مهم نبود. فقط میخواستم بدونم منظورش از اینکه من بدبختش کردم چیه. درو باز کردم که صدای فریادش رو شنیدم اما توجهی نکردم و رفتم تو. شورتش رو از روی زمین برداشت و بهم خیره شد. موهای سوخته شده و موج دار قهوه ایش ریخته بود توی صورتش و با چشمای خیسش نگاهم میکرد. کل بدنش سرخ بود و جای خراش ناخناش افتاده بود روش. معلوم بود که از صبح تا شب خودش رو میخارونه، مثل همه‌ی معتاد های دیگه. سعی کردم نگاهم نره پایین چون اصلا دلم نمیخواست دوباره بره همه جارو پر کنه که من همجنسگرام. اما خب با اون وجود باز هم چیزی نبود که چشم ادم بهش نخوره. هیوا_هنوز گورتو گم نکردی؟ سرم رو کج کردم و گفتم؛ _اگر بدبختت کرده باشم حقت بوده و دستم درد نکنه و ایشالا فدام بشی ولی من کی اینکارو کردم که الکی دهنتو باز میکنی چرت و پرت بلغور میکنی؟ اب دماغش رو کشید بالا و اشکش رو پاک کرد. خیلی برام عجیب بود که از اون هیوای قبلی هیچی باقی نمونده بود. دیوانه بودن ماوا، معتاد شدنش به شیشه، ازدواج ناموفقش، عموی عوضی و فرصت طلبش و از همه مهمتر بی پولی و فقر ازش یه ادم دیگه ساخته بود. گاهی واقعا براش ناراحت میشدم، اما اکثر این بلاهایی که سرش اومد تقصیر خودش بود. هیوا_تو من رو به این وضع انداختی دیگه، به خاطر تو من شوهر کردم. الان این تخم سگ برای همین توی دامن منه و حتی بهم نمیدنش. ابروهام پرید بالا و سرتا پاش رو از نظر گذروندم. شورتش رو کرد پاش و موهاش رو که به صورتش چسبیده بود زد کنار و خم شد تا از لای دسته لباس ها سوتینش رو‌ پیدا کنه. اخمام رقت توی هم و اب دهنم رو قورت دادم. داشتم فکر میکردم که ایا حرفش منطقیه یا نه.. _این چرت و پرتو از کجات اوردی؟ اومد سمتم که برای اینکه بهم نخوره رفتم عقب. اصلا دلم نمیخواست لمسش کنم یا همچین چیزی، حتی به خاطر دعوا. هیوا_به خاطر کاری که تو باهام کردی! _کدوم کار؟ هیوا_یادت نمیاد همجنسباز احمق؟ پوزخندی زدم و نگاهم رو به دیوار دوختم. _خواهشا چرت و پرت نگو حوصله ندارم، من هیچ کار جدی ای با تو نکردم همش بچه بازی بود و هیچ اسیبی بهت نزد. هیوا_ولی اون پدربزرگ احمقت فهمید! برای اینکه شر من رو کم کنه دادم به پسر یکی از اشناهاش. چشمام تا اخر گشاد شد و سر جام خشک شدم. حالا حس میکردم که سوزش و درد پوست کمر و شکمم رو بیشتر حس میکنم. هیوا اتفاق اونروز رو میگفت. همون روزی که من با چوب کلی کتک خوردم و ابوهادی فهمیده بود چیکار کردیم. اب دهنم رو قورت دادم که چشماش رو ریز کرد و اومد‌ جلو. هیوا_چیشد یادت اومد؟ شاید معتاد و احمق و‌ تن لش باشم اما اون چیزا رو یادم نمیره. _تازه امروز یادت اومده؟ اینهمه سال حرف نزدی. درضمن خودت میخواستی، من که مجبورت نکرده بودم. حالا میفهمیدم موضوع سکس نداشتن من و نزدیک نشدنم به ادما، چه دختر و چه پسر چقدر برای ابوهادی مهمه. به طوری که بخواد یه دختر 15 ساله رو فقط به خاطر کنجکاوی و غریزه شوهر بده! هیوا_ولی چرا تورو شوهر نداد و اینکارو با من کرد؟ شاید چون تو به من دست زده بودی؟ چیزی نگفتم و نگاهم رو به پنجره دوختم. واقعا حالم داشت از خودم به هم میخورد. هیوا_و تو هیچ تنبیه نشدی. _من مثل سگ کتک خوردم! هیوا_فوقش یک ساعت کتک خوردی، من چی بگم که هفت ساله پام گیره؟ شونمو انداختم بالا و چیزی نگفتم. _کاریه که شده، هرچیم بوده فقط من انجام ندادم خودتم خواستی. هیوا_خب پس توهم الان بخواه چون میخوام کاری کنم تورو هم شوهر بده! تا بفهمی که چه حسی داره وقتی با کسی زندگی کنی که حالت ازش به هم میخوره. هولم داد سمت دیوار که محکم باهاش برخورد کردم و کمرم درد گرفت. از دیروز تاحالا این چندمین باری بود که چنین درد غیر قابل تحملی رو حس میکردم. حس میکردم که رگ کمرم گرفت و حتی نمیتونستم تکون بخورم.

#part88 سعی میکرد کاملا اروم و بی سروصدا چیزی رو از پشت گونی سبزمینی خارج کنه. گربه از درخت روی دیوار پرید و صدایی مثل خرخر از خودش خارج کرد. دختر با ترس برگشت سمتش و با دیدن گربه سیاهی که چشم های سبز برقناکش رو بهش دوخته بود نفس عمیقی کشید. دوباره برگشت سرجاش و کاملا بی صدا به جست و جو پشت کیسه ها پرداخت. بلاخره انگار چیزی که دنبالش بود رو پیدا کرد چون دستش رو کشید عقب و از روی زمین بلند شد. کیسه زرشکی رنگ کوچیکی دستش بود که میشد جسم کوچیکی رو توش دید. بند هاشو باز کرد و صورتش جمع شد. انگار که چیز بدبویی اون تو باشه. کیسه رو بست و لای کش شلوارش گذاشتش و خیلی اروم رفت سمت در خونه. مثل همیشه قفل بود و هیچکس نمیتونست داخل و خارج بشه. ناچارا از روی در بالا رفت و وقتی مطمئن شد کسی اون اطراف نیست پرید پایین. توی این ساعت از شب و توی چنین محله‌ای، پیدا کردن یه سگ ولگرد زیاد سخت نبود و میشد از پارس هاشون اونارو تشخیص داد. البته کمی شک داشت که یه سگ دلش بخواد لاشه گندیده یه گنجشک رو بخوره، اما اگه لازم بود دهنش رو باز میکرد و به زور فروش میکرد توی حلقش. خیابون کاملا تاریک و خلوت بود و هر لحظه دعا میکرد کسی پیدا نشه تا اذیتش کنه. هرچی جلوتر میرفت، صدای زوزه سگ‌ها بیشتر میشدن و بیشتر از دید خارج میشد. کسی انگار از دور داشت راه رفتنش رو تماشا میکرد. چشم هایی تنگ شده و بیخواب که روی پنجره سایه مینداختن. کسی چه میدونست که واقعین یا نه.. حالا میشد وجود باد سردی رو حس کرد و انگار کسی بهش پیوست. چشم سفیدی که زیر یه پلک بزرگ مخفی شده بود. انگار اون چهارتا برق وجود زخمیش رو میسوزوندن و ترس غریبی رو به جونش مینداختن. چندین بار اطرافش رو از نظر گذروند و برگشت عقب تا مطمئن بشه کسی به تماشاش ننشسته اما کاملا بی فایده بود. توی سیاهی شب، حتی اثیری ترین موجودات هم دیده نمیشدن. دوتا از برق ها قط شد و صدای خرخر پژواک ارومی ایجاد کرد. همون صدای عجیب توی گوش‌هاش پیچید که میگفت؛ _اون میدونه.. پوزخندی روی لب‌هاش نشست. لب های چروکیده و بی رنگی که جز ناسزا چیزی برای گفتن نداشتن. چیزی توی لیوان فلزی ریخت و به تصویرش خیره شد. لب‌هاش به خنده باز شدن. _اون فقط سردرگمش میکنه.. تا سه روز دیگه همه چیز تموم میشه. دیگه از شرش خلاص میشم. سکوت برقرار شد و انگار دما چند درجه بالا رفت. حتی از فاصله چند متری هم میشد گرمای اون لبخند رو حس کرد. ... هیوا_این تن لش باز اینجا چی میخواد؟ نفس عمیقی کشیدم و سرمو کردم زیر بالشت تا صدای نحس خودش و بچه حرومزاده احمقش رو نشنوم. هیوا_چیشده باز اون پیرمرد از خونه پرتت کرد بیرون؟ اخمام رفت توی هم. با اینکه خواب بودم اما یه لحظه به این فکر کردم که کی تاحالا از خونه پرتم کرده بود بیرون که این دومیش باشه. کاش واقعا اینکارو میکرد، اونوقت دیگه هیچی از خدا نمیخواستم. همیشه فقط تنبیه میشدم تا نرم بیرون. اهمیتی به حرفش ندادم و تلاش کردم توی اون صدای جیغ و گریه بخوابم. کم کم سروصدای ماوا، حور و هیوا به جیغ جیغای بچه اضافه شد. پوفی کشیدم و نشستم سر جام که با نگاه خیره هیوا روبه رو شدم. _احمق چرا اینطوری نگاه میکنی؟ شالش رو از سرش در اورد و روی زمین روبه روم نشست. دوباره همون دامن نارنجی و سبز مسخره‌ش تنش بود. فکر کنم تنها لباس مهمونیش بود. یا شاید هم میخواست توش پرورش قارچ و زیگیل جاودانه راه بندازه. هیوا_چون وقتی ما نیستیم همش پلاسی اینجا. چشم هاش رو ریز کرد و به حور و بعد من نگاه کرد. حیوا_شما دوتا یه غلطی میکنید. از حرفش خندم گرفت. اگر خودش یه کاری میکرد من هیچوقت حتی بهش فکر هم نمیکردم. حور واقعا مثل دوستم بود، از اون گذشته فقط 14 سالش بود. حور_غزل دیشب حالش خوب نبود، با ابوهادی دعواش شده بود اومد اینجا. ظرف خالی غذا رو برداشت و نگاه گذرایی به من انداخت و با سری پایین افتاده رفت سمت اشپزخونه. هیوا همچنان داشت مشکوکانه نگاهم میکرد و ماوا درحالی که سیگار میکشید میخندید. ماوا_مگه از نون تو میخوره؟ هیوا_به هرحال خوشم نمیاد اینجا بیاد هی. ما خودمون به زور یچیزی میخوریم. پوزخندم پررنگ تر شد. _جات خالی دیشب جیگر گوسفند کباب کردیم خوردیم با شراب انگور خیلی چسبید. حور_منظورت همون نون و چایه؟ _اره رو شیشه بودم اشتباهش گرفتم با چنجه. ماوا_یادمه حور بچه بود چیزی نداشتیم بهش بدم چای و نون میخورد. خیلی دوست داشت. حور_دوست نداشتم مجبور بودم. خندیدم و گفتم؛ _از سر تا پاتون ثروت میریزه. هیوا_مطمئنا اگه تو بدبختمون نمیکردی همین اتفاق هم میوفتاد. این رو گفت و زیر سیگاری ماوا رو شوت کرد و خیلی محکم سیگارش رو از دستش گرفت و رفت سمت اتاق. ماوا همچنان میخندید و حور اومد بیرون تا خاکستر های نیمه روشن رو خاموش کنه. _بنظرم این تو سرش غده قندی چیزی داره، قطش کنید براش.

وایب این پارت؛ 🧌🧳🦉

#part87 وسط راه بودم که تصمیم گرفتم دست به لباساش نزنم چون اگر ازش زیگیل میگرفتم زندگیم از همینی که بود افتضاح تر میشد. یه رکابی از حور برداشتم و به زور کردم تنم. زخم هام هنوز هم کمی درد میکردن و میسوختن اما هرچی بیشتر میگذشت و قرص بیشتر اثر میکرد کمتر حسشون میکردم. نگاهی گذرا از توی اینه به خودم انداختم و پاکت سیگار روی کمد رو برداشتم و رفتم بیرون. بالشتم رو انداختم کنار دیوار و نشستم روی زمین. دوست داشتم به بدبختی هام فکر کنم اما اصلا حوصله‌شون رو نداشتم. نمیتونستم تمرکز کنم و فقط افکار عجیب و غریب توی ذهنم میومد. چشمام انگار هر لحظه میخواست بره.. به دود سیگار خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. حور همچنان داشت با بچه ور میرفت و مثل اینکه اصلا متوجه من نبود. البته هرازگاهی برمیگشت و نگاهی بهم مینداخت و بعد دوباره مشغول غذا دادن بهش میشد. فکر کنم داشت از همون نون و چای مسخره شیرین بهش میداد. _صدای ونگ ونگ احمقانش رو خفه کن. سیگار رو بدون اینکه ازش کشیده باشم خاموش کردم و دراز کشیدم روی زمین. طولی نکشید که چشمام بسته شد و خوابم برد. ... اسمون از هرشب تیره تر بود. اخرین جمعه شهریور بود و هوا بوی پاییز میداد. با اینکه شب بود، اما اسفالت و کف زمین همچنان از نور خورشیدی که چندساعت پیش به خواب رفته بود داغ بودن. شهر، به خصوص قسمت‌هایی پایینی و خطرناکش به خواب فرو رفته بود و هیچکس جز باد نفس نمیکشید. سقف یکی از خونه های اجری و اسیب پذیر، زیر تاریکی بیش از حد شب مچاله شده بود و نبض میزد. نبضی ضعیف و تیره که حالا انگار از زمین کنده شده بود و از جایی غیر از اون خونه خون رو به رگ‌ها میرسوند. از زیر داخلی ترین لایه‌های خاکی مرطوب و چسبناک. با وجود تمام تاریکی‌ای که به اون خونه کوچیک کهنه تحمیل میشد، ماه پا توی شب چهاردهم گذاشته بود و به اندازه یه قرص کامل از کینه و شگون شکل گرفته بود. انقدر تلخ که حتی میشد طرح های تیره درونش رو با چشم دید. شب جمعه بود و این هفته کذایی بلاخره به پایان میرسید. حداقل باد سعی میکرد تمام درد و خون این چندروز رو با ضربه از سر و بدن اون خونه جدا کنه. اما قسمتی بود که حتی طوفان هم، تیرگی درونش رو نمیبرد. چراغی روشن شد و توجه تمام روح های گرسنه اطراف رو به خودش جذب کرد. اگر دقت میکردی، میتونستی پژواک ظریفی از ضربه های پیاپی رو بشنوی. کسی اروم روی زمین داغ و رسوا قدم برمیداشت. میشد نرمی قدم‌های اون استخون‌های ظریف رو به خوبی لمس کرد. انگار که کسی روی روح ادمی مرده، به نرم ترین حالت ممکن باله برقصه. جایی از شب رفته رفته پا به روشنی میزاشت. در خونه اروم باز شد و دختری نیمه هوشیار ازش خارج شد. نگاهی به اطرافش کرد و هوای ازاد و الوده رو نفس کشید. انگار تحمل امشب براش زیادی سنگین بود. زخم‌های داغ و تازش رو روی تنش حس میکرد، اما انگار دردشون به جایی غیر از تنش چنگ مینداخت. اگر قرار بود به صورت غزل، لای یکی از دفتر های مولانا نوشته بشه، قطعا جملاتی از شمس میبود. جایی که معشوقش خیره به چشم‌های قهوه‌ای به رنگ تنه کهنسال ترین درخت کنار و نخل از او میپرسید؛ "پس زخم‌هامان چه؟" سپس تمام ان ناهمواری های دردمند را لمس میکرد. دست کم چندثانیه گذشت تا بتواند تسکین ان درد سرتق و نیمه هوشیار را حس کند. دست عاشقش را گرفت، لاله گوش کنجکاو و ظریفش را بوسید و اورا با گفتن "نور از لای همین زخم‌ها وارد میشود" ترک کرد. تنها گذاشتنش کمی مرگ‌الود تلقی شد، اما هرچه بیشتر زخم میخورد، بیشتر درد میکشید و میپوسید و از هم میشکافت نور بیشتری ساطع میکرد. دست کم میتوانست شمسش را، همان خورشید همیشه تابان تمام شب های نارفیق را از لای نی های خیزران پیدا کند. یا در قونیه، یا سمرقند، و یا درخت نخلی در گرمترین نقطه خوزستان. دقایقی گذشت تا تمام ان هوای نیمه گرم و نسبتا تازه ریه های به اغما رفته نیمه جانش رو بیداری ببخشه. نبض پوسیدش دوباره پا گرفت و حالا میشد قوی تر شدنش رو حس کرد. کاش اروم میگرفت، کاش خفه میشد، کاش میمرد! اگر خاموشی میگرفت، توجه تمام اون موجودات بدشگون را به خود جلب نمیکرد. پا روی پله ها گذاشت و اروم حرکت کرد، حالا هرچه نرم تر قدم برمیداشت، رقصش کم تر شیشه خورده‌هارا پودر میکرد. زیاد نرفته بود که پاش لیز خورد و بقیه پله هارو با تن کوفته و دردمندش طی کرد. قبل از اینکه ناله کنه، یا اواز زجه سر بده دستش رو روی دهنش گذاشت و چشماش رو محکم بست. انگار باید اروم تر روی ان همه تیغ حرکت میکرد. باید رام تر میبود تا روحشان را از زیر دستش بیرون نکشند. باید خود را به مرگ و بی وجودی میزد. استخوان‌هاش، تمام ان پودر هایی که به زور کنار هم نگه داشته شده بودند، خرد شدنشان را حس میکرد. شاید سرنوشتش همین بود. باید از زمین و زمان میخورد. بلاخره بلند شد، بدون اینکه لباس کهنه‌ش رو بتکونه به سمت باغچه دوید.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/Elahenashenas/128140 اره همون دیگه خوشم نمیاد 😐😂

۱۹ نفر مونده فقط

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/Elahenashenas/128078 ن داداش

زندگی زیباست اما، به جان کندنش نمی‌ارزد.
+1
زندگی زیباست اما، به جان کندنش نمی‌ارزد.

photo content
+1

چه فرقی میکند که مرگ از کدام طرف می‌آید، مهم این است که هر لحظه جان سپردنش بوی تورا میدهد.

من یلدام، شب دور از خورشید.

چنلو بکنید 200 فردا ویدیورو میزارم، به یکی از چندنفری که جوین شه هم فال رایگان هدیه میدم.

عشق تو جایی میان نوشته‌های قدیمی هنوز زندست، حتی اگر من سالها پیش فراموشت کرده باشم.

طوری کنارم بخواب که ردت مثل بالشت روی تنم بمونه.