en
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Open in Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Show more
2 829
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3830 days
Posts Archive
لیتلشون‌ حامله شده حالا میخوان بهش بفهمونن که چجوری حامله شده🥺😂🍼 🫃🏳‍🌈🫃🏳‍🌈🫃🏳‍🌈🫃 ددی آرشن نشست کنارم: پسرم ببین دوتا خط روی این #دستگاهه چیزی نمیاد تو #ذهنت الان؟ 🍼👼🏻🍼👼🏼🍼👼🏽🍼 شکل #مساوی بود: مساویه ددی؟ ددی گایار کلافه گفت: نههه ینی تو #حامله‌ای.. #جیغ کشیدم: ولی من دود*ول دارمممم🍆 https://t.me/+EPgknBlGB-I0ZjA0 لیتل خنگی که باور نمیکنه حامله‌س😂🤍 🫃🏳‍🌈🫃🏳‍🌈🫃🏳‍🌈🫃

روی میز ناهاخوری #بف-اکش میده🔞❗️ حرکات #دستمو رو نقطه حساسش بیشتر کردم -اهههه...ددییی +جونم نفسم -دارم...دارم یه #طوری....اهههههه🥵 دستم رو کامل تا #مچ دستم داخلش کردم که صدای #جیغش بلند شد، پاهاش می لرزید. هم زمان با دست دیگم می #مالوندمش تا تحریک بشه و دستم رو داخل تکون می دادم، پاهاش جمع شدن و لرزش بدنش بیشتر شد دستم رو #محکم تر تکون دادم که با فشاری #آبش بیرون ریخت! 💦 ده بار می. کنتش! 📛 https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk

کاندوم سایز ددیش رو برمیداره😂🔞 https://t.me/+EPgknBlGB-I0ZjA0 🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑 #کاند*وم اندازه #سایز پای من بود روی پاهام کشیدمش و روی #فرش لیز خوردم🎈😂 حالا که منو نمیبری پارک منم پارک رو میارم خونه...🏃‍♂🚥 با شنیدن #جیغ ددی #آرشن ددی #گایار هم اومد تو پذیرایی و با دیدن #من....🗣🏃 🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑 https://t.me/+EPgknBlGB-I0ZjA0 رمان آیاز من رو نخوندی هنوز؟😬🤦‍♀

رمان بزرگسالان🍆🍓💦 دارای صحنه های باز سک*سی🔞🍭 نمی دونم چرا حس می کردم اون دخترک خواب روی تخت نبات کوچولوی منه ولی فیسش اون نبود به طرفش رفتم ک یکی از کارگرا گف +ارباب این دختره مست کرده حواستون باشه لباستونو کثیف نکنه سری براش تکون دادم دلم لک زده بود واسه بدن نرمو داغ نبات هی بهش نزدیک میشدم هی بیشتر جذبم می کرد درو با ریموت بستم کنترلم از دستم خارج شد روش خیمه زدم سرمو فرو کردم کردم تو گردنشو دستمواز زیر لباسش رد کردمو سینه هاشو مالوندم تکون می خورد و تقلا می کرد منو بده کنار لباسشو تو تنش جر دادمو یک سینشو تو دهنم کردمو اون یکی رو می مالوندم با بوسه های ریز روی پوستش به سمت بهشتش رفت دیگه آروم شده بود لیسی به بهشت خیسو داغش زدم ک آهی کشید 🔞💦🔥 (ادامه ی رمان به دلیل صحنه های باز روی لینک زیر بزنید و بخونید اینجا نمی تونیم بزاریم) https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk عشقش فراموشی گرفته همه کار باهاش می کنه حتی به زور ک شاید یادش اومد‼️💋

خستگی بی‌فایده مانند خستگی یک سرباز میان آتش‌های میدان جنگ

Repost from N/a
#رمان_ماه_من 🌙🔥 #پارت_صدونود_هفت 👅+لبه ی تخت میشینی دستتو میذاری زیر زانوهات و #پاهاتو تو شکمت جمع میکنی میخوام #سوراخاتو کامل ببینم #جنده‌سگ ...⚠️💦🔥 چشمی گفتم و توی پوزیشن قرار گرفتم لخت نزدیکم ایستادن و با چیزی #سوراخ ک#ونو چرب کردن و حینش نگاه جذابی از بالا به پایین بهم انداختن که دلم مثل همیشه زیرو رو شد +امشب هیچ رحمی نخواهم داشت ⚠️🔞 با دردی فریاد زدم کمی عقب کشیدم که ضربه محکمی به رون پام زدن و محکم تر داخلم کوبیدن 🔞+تکون نمیخوری از جات ... فقط عین یه سگ خوب #زیرم درد میکشی ... 🔥💦 سری به چشم تکون دادم که سیلی محکمی تو گوشم زدن و گفتن 💯+زبونتو حرکت بده کودن ♨️❌ از پشتم بیرون کشیدن و دستشون به کمربند #شلوارشون که رفت .. https://t.me/+659xPLdv7H05YTYx https://t.me/+659xPLdv7H05YTYx

Repost from N/a
پسر #مذهــــــبی که لیتل بویه با #پلاگ برای ددیش توی شرکت #دلبری می کنه💦👼🏻 #پلاگ رو روی لباش می کشید تا #تحریکش کنه از پشت میزش بلند شد #نیپلش رو بین دو انگشت فشار داد و گفت: _بهم نگفته بودن #مذهبــــــــــــــی ها دلبری کردن بلدن🔞 می خوای #تنبیه ت کنم توله سگ #لباش رو غنچه کرد مرد با #لذت لباش رو بوسید #پلاگ رو از دستش گرفت و برعکسش کرد #اسپنکی به باسنش زد و سر قارچی شکل #عضوش رو دم سوراخش قرار داد #عضوش رو وارد #سوراخش کرد خواست ناله ی کنه که #لب_هاش رو روی #لب_هاش کوبید تند تند می بوسید💦💦 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0

با خونش ازادی را امضا میکرد.

جهانم میمیره بی تو.

نوشتن کار چندان سختی نیست، یعنی بنظرم اونقدر که نویسنده ها میگن رازالود و عجیب نیست. فقط کافیه قلم دستت بگیری و جملات و کلماتو با چسب به هم بچسبونی. کافیه بدونی چی و به چی ربط بدی و کجا ویرگول و نقطه بزاری. فقط باید حواست باشه که روز بعدی از روی کنجکاوی بیشتر ننویسی چون اینطور وارد بازی کثیف نوشتن میشی. به خودت نگاه میکنی و میبینی تمام وجودت نوشتن رو میطلبه و روزی جسد سردت رو لابه لای همون نوشته ها پیدا میکنن. اونقدر ها هم سخت نیست، فقط باید جونت رو بزاری پاش.

photo content
+1

نظر؟ @nashnaselahe

تو شرکت با رئیسش سسک می‌کنه🔞👅💦 👇👇🔞 انگشت #خیسش💦 رو روی #سو*.*راخم🍑 کشید⚠️ - اوووم این #تنگی🔞 فقط باید با #مردونگی🌶 من #پاره شه📛 انگشت‌هاش رو روی #بهشتم که نفهمیدم کی #خیس💦 شده کشید، خیسیش رو به #سو*.*راخم مالید🔥 از بهشت بهم #چسبید لاله‌ی گوشم رو به #دندون گرفت. - #آماده‌ی_پاره_شدن_هستی؟🔞📛 از #ترس نفسم حبس شده بود توانایی جواب #دادن بهش رو #نداشتم❗️ #کلاهکش رو به #سو*.*راخم🍑💦کشید یهو بی‌هوا با #ضربه‌ی محکم داخلم #کرد. - #آخخخ... - اووم خودم گشادت می‌کنم🔞👅💦 #پارت9🔞👅💦 https://t.me/+2pIc8AQmslRjMDhk https://t.me/+2pIc8AQmslRjMDhk

#maslakh #part280 مسیحا_خیلی بچه ای رستا. خیلی احمقی رستا. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _خودت احمقی. اگه احمق نبودی که الان انقدر درد نمیکشیدی. دندوناشو روی هم فشار داد و بهم خیره شد. مسیحا_تو تاحالا جای من بودی که منو قضاوت میکنی؟ تا حالا درک کردی چه حسی داشتم؟ من مثل تو سایه مادر بالا سرم بود؟ تا حالا کسی که ازش چندشت میشه بهت دست زده ببینی چه حسی داره؟ چقدر از خودت متنفر میشی و چقدر دلت میخواد پوست خودت رو بکنی. تا حالا کسی بهت تجاوز کلامی و نگاهی کرده؟ _باشه، منظوری نداشتم. مسیحا_پس گوه اضافه نخور. اشتباهت رو با انداختن تقصیرا گردن من نپوشون. اشتباه مزخرفت رو قبول کن. بغضمو قورت دادم و با صدای بلند گفتم؛ _باشه دیگه. گفتم که اشتباه کردم، نمیدونستم. اصلا به تو چه. دلم خواست. تو تاحالا یه جن رو از نزدیک دیدی؟ تا حالا از سایه خودت و تنها بودن ترسیدی؟ حاضری هرکاری بکنی‌ که دیگه نبینیشون. من فکر میکردم که میرم پیشش و از شرشون راحت میشم. دیگه به اینجام رسیده بود. حق نداری منو قضاوت کنی. مسیحا_رستا. وقتی عصبیم حرف نزن. فقط خفه شو. خواستم چیزی بگم که گفت؛ _هیس. رومو کردم اونور و دندونامو روی هم فشردم. هوا گرگ و میش شده بود و خورشید داشت طلوع میکرد. بغضمو قورت دادم و اشکمو پاک کردم. حالم خیلی بد بود، به اندازه کافی ترسیده بودم و حالا به محبت نیاز داشتم. اما مسیحا فقط بلد بود سرم داد بزنه. فقط بلد بود حالم رو بدتر کنه. دریا_خب حالا، دعوا نکنید. خداروشکر گذشت و رفت و هممون سالمیم. مسیحا_اره خیلی سالمیم. یه نگاه به شکمش بکن ببین چیشده. دریا_ببینم. _نمیخواد. مسیحا_چیکار باید بکنم از دست تو بچه. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. تا روشن شدن کامل هوا نگاهم به جاده بود. خداروشکر جاده خلوت بود، اصلا حوصله ترافیک نداشتم. فقط میخواستم برم خونه. مسیحا جلوی یه داروخونه ایستاد و رفت پایین. دریا_چیشده؟ _زنه مادر عشق سابق مامانم که بابام کشتش در اومد. دریا_چی؟ خب!؟ _هیچی میگفت میخوام بکشمت و انتقامتو بگیرم. دریا_زنیکه روانی. از همون اول بهتون گفته بودم این یچیزیش هست. _کی گفته بودی؟ دریا_توی دلم گفته بودم. پوفی کشیدم و گفتم؛ _شما چطور فهمیدید؟ دریا_این دوست دختر سگت دید نیستی کل خونه رو گذاشت روی سرش. ولش میکردی میرفت در خونه تک تک مردم روستا رو میزد. با اینکه خیلی ازش ناراحت بودم اما لبخندی زدم. این یعنی براش مهم بودم. این یعنی نگرانم شده بود. _چطور منو پیدا کردین؟ دریا_خوابتو دیده بود. میگفت خواب دیده این زنه داره میکشت. انگار توی همون ویلایی بودین که سری اول رفتیم. نمیدونم چطور درست در اومد. _چرا با ماشین نیومد؟ دریا_روشن نمیشد. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. مسیحا اومد سمت ماشین و نشست توش. تونستم ببینم که استامینوفن گرفته. در قرصو باز کرد و سه تاشو باهم خورد. خواستم چیزی بگم اما پشیمون شدم. اصلا حوصله بحث نداشتم. نگاهم رو ازش گرفتم و به بیرون دوختم. پنجره ها بخار کرده بودن و اسمون ابری بود. دریا پلاستیک خوراکی رو برداشت و گفت؛ _ایول داشتم از گشنگی میمردم. مسیحا یه کیک و شیرکاکائو گرفت سمتم و گفت؛ _بیا بخور. با اینکه از گشنگی ضعف کرده بودم گفتم؛ _نمیخوام. مسیحا_رستا اعصابمو خورد نکن. اون زنیکه نتونست بکشتت ببین گشنگی میکشتت یا نه. رومو کردم اونور و به گربه ای که داشت از خیابون میگذشت خیره شدم. دم نداشت، انگار یکی دمشو کنده بود. صدای نفس مسیحارو شنیدم. مسیحا_رستا، لطفا بخورش. _نه. مسیحا_به درک سیاه. در ماشینو بست و راه افتاد. حدود نیم ساعت بعد در خونه پیادمون کرد و رفت. دوست داشتم پیشم میموند، نیاز داشتم بغلش کنم و یه دل سیر اشک بریزم. نیاز داشتم با وجودش دردای روحی و جسمی که بهم تحمیل شده بود رو فراموش کنم. حالا انگار با نبودش یچیزی کم بود. دریا در خونه رو باز کرد و رفتیم تو. مستقیم رفتم توی اتاقم و درو بستم. بغضم ترکید و زدم زیر گریه. هودی مسیحارو از تنم کندم و بغلش کردم و بوی عطرشو نفس کشیدم. انقدر گریه کردم که بلاخره خوابم برد.. ... سامیار_مطمئنی حالت خوبه؟ سرمو تکون دادم که دریا گفت؛ _چه دلیلی میتونه برای خوب نبودنش وجود داشته باشه؟ مگه باباش قاتله؟ مگه گیر یه زن دیوانه افتاده که میخواد روحشو به جنا بده؟ مگه سه تا سوزن گنده کردن توی شکمش. چپ چپ به دریا خیره شدم که سامیار گفت؛ _راست میگه. حالا که این اتفاقات برات نیوفتاده خوشحال باش. کمی از شیکم خوردم و گفتم؛ _من خوبم، عالیم. سامیار_راستی چخبر از مسیحا؟

#maslakh #part279 اول گذاشتم اون بپره تا از پریدنش مطمئن بشم. پاهاش که به زمین رسید با صدای بلند گفت؛ _بیا دیگه. نگاهمو به اهین که داشت میدوید سمتمون دوختم و پریدم پایین. دویدم دنبال مسیحا. دست اهین برای یه لحظه بهم خورد اما دادی زدم و خودمو ازاد کردم. خوشبختانه اهین برعکس هیکلش اصلا فرز نبود و خوب نمیدوید. خیابون سرد و تاریک بود و صدای برخورد کفشامون با اسفالت اکو میشد و توی گوشم میپیچید. مسیحا اروم میدوید و مدام از من عقب میوفتاد طوری که منم مجبور میشدم سرعتمو کم کنم. درحالی که نفس نفس میزدم بهش خیره شدم و گفتم؛ _تند تر بدو. با صدایی که در اثر حرکت میلرزید گفت؛ _نمیتونم بدنم درد میکنه. رفتم سمتش و دستشو گرفتم و کشیدم دنبال خودم. دستش گرم بود و باعث میشد کمی وجودم گرم و خیالم راحت بشه. حالا دوباره میتونستم این دستای داغ و انگشتای ظریفش رو لمس کنم. دیگه عمرا ولشون نمیکردم. وارد یه کوچه شدیم و پیچیدیم توی یه بریدگی. مسیحا درحالی که نفس نفس میزد دستم رو ول کرد و یه گوشه ایستاد. برگشتم سمتش و گفتم؛ _چرا ایستادی؟ درحالی که خم شده بود و شونه هاش بالا پایین میشد گفت؛ _نمیتونم بدوم. خیلی درد دارم. به ته کوچه خیره شدم، اهین داشت میومد سمتمون. دستش رو گرفتم و گفتم؛ _خواهش میکنم بلند شو، داره میاد. مسیحا_نمیتونم. تو برو، من میمونم. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _چرت و پرت نگو، زود باش. تو میتونی. دستشو گرفتم و کشیدم دنبال خودم. سعی کردم کمی اروم تر حرکت کنم تا زیاد دردش نگیره. فقط یه خیابون دیگه مونده بود. پیچیدیم توی خیابون که تونستم ماشینشو ببینم. کسی نشسته بود توش. رفتیم سمت ماشین که گفت؛ _بشین. درو باز کردم و نشستم توش. دریا_اومدین. مسیحا سریع درارو قفل کرد و استارت زد اما ماشین روشن نشد. داد زد؛ _لعنت بهت. برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم، داشت میومد سمتمون. دوباره استارت زد و دوباره نتیجه ای نداشت. دریا_چه مرگشه. مسیحا_باید گرم بشه. اهین رسید به در و شروع کرد به کوبیدن بهش. به قیافه کریه‌ش خیره شدم و گفتم؛ _یبار دیگه بزن. استارت زد که ماشین بلاخره روشن شد. پاشو گذاشت روی گاز و حرکت کرد که ماشین از جاش کنده شد. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. خداروشکر. به ساعت خیره شدم، پنج و پنج دقیقه صبح بود. اسمون کم کم داشت رنگ ابی میگرفت و شیشه ها بخار کرده بودن. ابرها کمی کمتر شده بودن و میشد ماه رو از پشتشون دید. یه هلال نصفه و نیمه که توی اسمون میدرخشید. چشمام رو بستم و دستم رو گذاشتم روی سرم. تموم شد رستا. چیزی نیست. دیگه دستش بهت نمیرسه. اینجا پیش مسیحا جات امنه. دریا_اون زشتو کی بود دیگه. _یه مادرسگ روانی. دستمو گذاشتم روی شکمم. مسیحا_سردته؟ تازه یادم افتاد که یه تیشرت بیشتر تنش نیست. _اره. بهش خیره شدم. اخماش توی هم بود و به روبه روش زل زده بود. دستش رفت سمت بخاری و روشنش کرد. دریا_یه اهنگ بزارید. مسیحا_الان وقت اهنگ نیست. نیم نگاهی بهم انداخت و با اخم گفت؛ _خوبی یا بریم بیمارستان؟ _خوبم. مسیحا_درد نداری؟ _کم‌. سرشو تکون داد که گفتم؛ _حالا چرا انقدر بد اخلاقی؟ انگار منتظر همین حرف بود تا منفجر شه چون گفت؛ _چه انتظاری داری ازم؟ نصف شب براچی بلند شدی تنها رفتی اونجا!؟ _بهم گفت تنها بیا. با صدای بلندتر گفت؛ _اون گوه خورد با تو. کی بهت اجازه داده نصف شب بری خونه کسی که نمیشناسیش؟ اصلا کی بهت اجازه داده نصف شب از خونه بری بیرون؟ اگه بلایی سرت میومد چی؟ اگه یه دقیقه دیر تر میرسیدم چی؟ اگه جنازتو تحویلم میداد چی؟ با صدای بلندتری گفت؛ _جواب مامانتو چی میدادم؟ جواب خودمو چی میدادم؟ فکر کردی خودمو میبخشیدم؟ نفس عمیقی کشیدم و بغض کردم. سرمو انداختم پایین و به دستام خیره شدم. _ببخشید. مسیحا_نمیبخشم. میدونی چندبار مردمو زنده شدم وقتی بیدار شدم دیدم نیستی؟ میدونی چه فکرایی اومد توی سرم؟ میتونی درک کنی چه حس بدی داره؟ اگه بیدار نمیشدم کشته بودت. میفهمی لعنتی، مرده بودی. ناخنمو توی دستم فشار دادم و گفتم؛ _نمیدونستم اینطور میشه. مسیحا_نباید بهم میگفتی؟ اشکم از چشمم لیز خورد پایین. نمیتونستم جوابشو بدم، نمیتونستم صدامو ببرم بالا و بگم سر من داد نزن. انگار خودمم میدونستم چه اشتباه بزرگی کردم.

شنیدم رمان جدید نداری بخونی😏‼️ با چه ژانــــــــــــــــــــری #رمان می خوای کیوتم🤤🔥 رمان گــــــــــــــــــــی #فورســـــــــــــــــــام می خونی توله؟🙌🏻 انواع ژانر های گـــــــــــــــــــی، لزبیــــــــــــــــــن، صحنـــــــــــــــه دار🔞 ددی لیتل بــــــــــــــــــوی👼🏻🍼 #ددی لیتل گــــــــــــــــــرل🍫 انواع رمان تو #ژانر بــــــــــــی دی اس ام❌ سریع جوین شو لینکش قراره باطلشهه♨️ https://t.me/+G-7jq-peAvFjMDVh https://t.me/+G-7jq-peAvFjMDVh رمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان📚

تو خونه‌ی رفیقش به زور زن دوستشو می‌کنه🔞🔥 #هات_سسکی🍑💦 تی‌شرتش رو از #تنش در آورد بین #خودش و دیوار #حبسم کرد⛔️زیر #گوشم پچ زد: - تعریف #هات🔥 بودنتو از بردیا شنیدم. پاهامو دور #کمرش گره زد #کلاهکشو🍆 دور #سوراخم🔞 کشید❗️ # لاله‌ی_گوشم رو به #دندون گرفت‌. - قول #می‌دم امشب بیشتر از بردیا #جرت🔥 بدم! تو صورتش کشیده زدم، چشم‌ #غره بهم رفت یهو #کلشو یه جا تو #سوراخم کرد.💦 - #آهههه🍑🍆 شدت #ضربه‌هاشو بیشتر کرد جیغ کشیدم. - آههه...🍑💦 #آهههه... آههه...🍑💦 - #جووون دارم به #فا*کت می‌دم ه*رزه، #یس یس یس #اوووم پارت می‌کنم #آهههه....🔞👊 ⚠️پیشنهاد امشبمون زود جوین بده🔞 https://t.me/+2pIc8AQmslRjMDhk https://t.me/+2pIc8AQmslRjMDhk

Repost from N/a
جوجه رنگی🐣🤭 📛👅💦📛👅💦📛👅💦 _مگه قرار نبود حرف نزنی #کوچولو ؟ باز کن #دهنتو! با #انگشتش زبونم رو بیرون کشید و #گیره ای سرش زد _تا یاد بگیری دیگه #نافرمانی نکنی! دست روی #رونم رو ول کردم و دست دیگش رو #چسبیدم که که دست رها شدش مشغول #فشار دادن #عضوم شد! -ب... #ببخشید ت... #تکرار نمیکنم 🥺 📛👅💦📛👅💦📛👅💦 https://t.me/+l6o7FMo3HL40ZjFk https://t.me/+l6o7FMo3HL40ZjFk

Repost from N/a
⛔️ وقتی او آمد یه رمان روانشناختیه، درمورد پسری که عاشق مردی با دوتا بچه شده⛔️ #چپتر27 _حتما دیشب خوب #نخوابیده و امروز خیلی
⛔️ وقتی او آمد یه رمان روانشناختیه، درمورد پسری که عاشق مردی با دوتا بچه شده⛔️ #چپتر27 _حتما دیشب خوب #نخوابیده و امروز خیلی #اذیت شده! زمزمه کرد و موهایش را #بویید. 《لعنتی فقط یکماهه اومدم اینجا اما #معتاد شدم به بو کردن #عطر تنش!》 با گذشتن این فکر از ذهنش لبخند عمیقی زد و نگاهش #خمار شد. 《اگه الان خونه بودیم میتونستیم تو #بغل هم بخوابیم.》 #حلقه دستانش را دور او محکم تر کرد و گونه‌اش را روی #موهای او گذاشت. 《چقد خوابم میاد!》 #خمیازه ای کشید و #چشم بست اما همان لحظه #برادرش وارد شد و‌....❌😓 https://t.me/+l6o7FMo3HL40ZjFk https://t.me/+l6o7FMo3HL40ZjFk قراره یه #عاشقانه زیبا رو رقم بزنیم؛ نه یه رمان فول اسمات پس ازتون میخوام که صبر داشته باشید و ازش لذت ببرید✨☘

Repost from N/a
مذهبــــــــــــی گـــــــــــــــــی غیــــــــــرتی🔞 _شنیدم خونواده ی #مذهبی داری میدونن پسرشون به خاطر این که باباش نیوفته #زندان باید زیر #خواب من باشه💦 با چشمای پر #اشک نگاهش می کرد دست روی #بدنش می کشید خیمه زد روش سر توی #گردنش برد نفس های #داغش رو توی گردنش خالی می کرد و یواش یواش #میمکید پیراهنش رو بالا داد #گودی کمرش رو لمس کرد #لب_هاش تا #ترقوه_اش رو با #زبونش خیس کرد #دورانی روی #سینه_هاش رو فشار می داد #التش رو وارد #سوراخش کرد خواست ناله ی کنه که #لب_هاش رو روی #لب_هاش کوبید تند تند می بوسید💦 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0