𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 680
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-10030 days
Posts Archive
2 680
#part314
دیانا_فکر خوبیه، حتما برنده میشی.
ابروهام و بالا انداختم و با خنده گفتم؛
_انقدر قوی بنظر میرسم؟
دیانا_نه، فقط کافیه قبل از مسابقه بهشون بگی اگر ازت ببازن باهاشون سکس میکنی تا کارت راه بیوفته.
_چرا فکر کردی دخترا انقدر احمقن؟
دیانا_من یکی اگر بودم قبول میکردم.
_چون تو بسکت کار میکنی نه کیک بوکس.
خندید و سیگارش رو توی زیرسیگاری کنار تخت خاموش کرد.
دیانا_پس توی بسکت ازت میبازم.
ابروهام رو بالا انداختم و سرم رو تکون دادم.
فکر نمیکردم بحث به اینجا برسه و انتظارش رو از دیانا نداشتم.
البته که اگر با این دید نگاه میکردیم که با زمین و زمان لاس میزد و منم جز اونا حساب میشدم منطقی بنظر میرسید.
اما خیال میکردم که از این فازها روم نداره.
از اونجایی که بحث از جاهای عجیب غریبی سر در اورده بود و تاحالا راجب چنین چیزهایی صحبت نکرده بودیم و فکر من هم سمتشون نرفته بود، حالا داشتم کم کم دیدی که ده دقیقه پیش بهش داشتم رو از دست میدادم و کمی گرمم شده بود.
امیدوار بودم مامانش زودتر برسه، چون میخواستم حداقل این یکی رو به عنوان رفیق نگه دارم.
ناخوداگاه فکرم رفت سمت غزل.
اون عمویی که ازش حرف میزد.
همونی که میگفت روش دست بلند میکنه و اذیتش میکنه و جملش رو کامل نکرده بود..
همونی که احتمالا پدر ارشیا بود.
خیال میکردم که جاش با توجه به چیزی که برادرش ازمون دیده بود پیش اون ادم اصلا امن نیست.
خود ارشیا هم که پیچونده بودمون و رسما گفته بود به ما ربطی نداره.
هردوشون دیوونه بودن.
کاملا مشخص بود که خواهر و برادرن.
هم شبیه هم حرف میزدن و هم شبیه به هم رفتار میکردن.
متوجه شدم که زمان طولانی ایه که بهش زل زدم.
حالا دستاش رو روی تخت اهرم کرده و درحالی که کمی به عقب متمایل شده بود نگاهم میکرد.
نور خورشید توی چهرهش میوفتاد و پیرسینگ ابرو و بینیش برق میزد.
پوستش هم همینطور بود، چرا که هیچوقت از کرم پودر استفاده نمیکرد.
از دخترهایی که خودشون رو زیر نیم کیلو لوازم ارایشی مخفی نمیکردن خوشم میومد.
از پوستی که به طرز فیکی صاف و سفید و یکدست و گونه هایی که الکی سرخ بود..
رژهای ماتی که اصلا خوشمزه نبودن حالم رو به هم میزدن.
سارینا عاشق اینجور رژهایی بود که لبهاش رو گنده و تیره تر نشون بدن.
از اونایی که وقتی میبوسیدیش تیکه تیکه میشدن و زبر بودن.
سینهش اروم بالا پایین شد.
نگاهم رو ازش گرفتم.
_تو به سوتین اعتقادی نداری؟
لبخند کجی روی لبهاش نشست و نگاهی به نیپلهای کوچیک نسبتا برجستهش انداخت.
حالا میشد از زیر اون کراپ تاپ کبریتی خیلی تنگ دیدشون.
دیانا_به لباس هم اعتقادی ندارم.
گفتم حرمتارو حفظ کنم برای همین درش نیوردم.
ابروهام رو بالا انداختم و جلوی لبخندم رو گرفتم.
_دیگه حرمتی نمونده.
سرش رو تکون داد و با صدایی نخراشیده گفت؛
_جدا؟
و بعد سرفهای کوتاه کرد.
سرم رو کج کردم و نفس عمیقی کشیدم.
دیانا_آم..
نگاهی به سرتاپاش انداختم و اب دهنم رو قورت دادم.
منتظر بودم یا این بحث رو کاملا ببنده و یا حرفی بزنه که مجبورم کنه کاری که میخواد رو انجام بدم.
نفس عمیقی کشید و نگاهش رو از چشمها و لبام گرفت و به دارت چسبیده به دیوار و عکسهای والتر وایت و بند نیروانا دوخت.
لبخند کجی روی لبم نشست.
از مردد بودنش مشخص بود که مثل من منتظر یه تلنگره.
لبخند پررنگی روی لباش بود و بنظر میرسید داره پیرسینگ زبونش رو به دندوناش میزنه چرا که داشتم صدای برخوردش رو میشنیدم.
لبم کج شد و نگاهم رو به شکم و بعد سینههای گرد کوچیکش دوختم.
دیانا_اوکی.
سرش رو برگردوند سمتم و دستش رو روی شکمم گذاشت و به لبه تخت چسبوندم و کمی جلو اومد.
قبل از اینکه بخوام ریاکشنی نشون بدم سرش رو کج کرد و چند سانتی صورتم متوقف شد.
نگاه کوتاهی به چشمام انداخت و بعد لبهای گرمش رو روی لبهام نشوند.
لبم رو اروم بوسید و درحالی که حالا کمی عمیق تر نفس میکشید کمی عقب رفت.
نفس عمیقی کشیدم و به چشماش زل زدم.
دیانا_فکر کنم برای نیم ساعت رفیق نباشیم بس باشه.
نگاهم رو به گردنش و موهای کوتاه نارنجی ای که بهش چسبیده بودن انداختم و سرم رو تکون دادم.
_یک ساعت.
سرش رو تکون داد و اومد جلو و دوباره لباش رو روی لبام گذاشت که دستام رو دور کمرش گذاشتم و بلندش کردم و وقتی انداختمش روی تخت رفتم روش.
از چیزی که فکرش رو میکردم سبک تر بود.
لبم رو روی لبش گذاشتم و درحالی که دستم رو زیر تاپش میرسوندم مکش زدم.
لب پایینم رو بوسید و زبونشو روش کشید که تونستم سرمای پیرسینگش رو حس کنم.
دستاش رو به تاپش نزدیک کرد و از تنش درش اورد.
اولین باری نبود که سینههاش رو میدیدم، این اتفاق یکبار دیگه هم توی باشگاه افتاده بود.
اما اونموقع نوک سینش پیرسینگ نداشت.
دستش رو روی تاپم گذاشت و از تنم درش اورد و بعد گردنم رو لیس زد.
بدنش بوی ملایمی از اونتوس و سناتور شراب داشت.
2 680
#part313
اراز؛
کیفم رو روی تخت انداختم و درحالی که اطرافم رو نگاه میکردم دراز کشیدم روش.
حسابی عرق کرده بودم و حالا جلوی کولر کمی احساس سرما میکردم.
_دوباره وسایل اینجارو جابه جا کردی؟
به میز توالت چوبی تکیه داد و درحالی که دکمههای پیرهن سفیدی رو که زیرش یه کراپ تاپ مشکی به تن داشت باز میکرد بی توجه به حرفم گفت؛
_از پیش اهورا میای؟
نگاهم رو از پنجره ای که پرده های سفیدش به دست باد میرقصیدن گرفتم و به چهرهش دوختم.
حالا در امتداد چشمهای عسلیش یه خط چشم صاف و تیز نه چندان باریک و کوتاه کشیده بود و لبهاش مثل همیشه بی رنگ بود.
موهای نسبتا کوتاه نارنجیش صاف اما کمی خشک به نظر میرسیدن و پیرسینگ ابروش به دست پرتوی نوری که از پنجره به داخل میتابید برق میزد.
_اره.
نگاهی به پیرهنش که به حالت مچاله روی میز گذاشتش انداختم و ادامه دادم؛
_دوست دخترش گمشده.
و خیلی زود به خاطر استفاده از لفظ دوست دختر پشیمون شدم.
ابروهای نارنجیش بالا پرید و پوزخندی روی لبهای باریک و خوش حالتش نشست.
شبیه کرکترهای انیمه ای به نظر میرسید، مخصوصا با اون پوست گندمی و اون حد از دستبند و تتوی مشکی و اکسسوری.
دیانا_اهورا دوست دختر داره؟
شونم رو بالا انداختم.
_احتمالا قراره داشته باشه.
و طوری رفتار کردم که انگار این موضوع اصلا برام مهم نیست!
دیانا_من میشناسمش؟
_اره.
سرم رو تکون دادم و با کنایه گفتم؛
_باهاش لاس هم زدی.
دیانا_من با همه لاس میزنم.
کدومشون رو میگی؟
_غزل.
دیانا_نکنه همون دختره توی تولد سارینا؟
_اره.
ابروهاش بالا پرید و لبهاش رو به هم فشرد که نگاه کوتاهی بهش انداختم و پیرهنم رو از تنم خارج کردم.
باند مشکی رنگم رو از دور بازوم باز کردم و نگاهم رو به رد سرخ به جا مانده روش دوختم.
همچنان خبری از غزل نداشتم و حالا که کاری از دستم ساخته نبود تلاش میکردم تا به این موضوع اهمیت ندم.
دیانا_فکر میکردم اهورا گیه.
_فقط چون موهاش فره و خیلی چرت و پرت به خودش اویزون میکنه؟
دیانا_نه، چون یکی از رفیقام که ازش مواد میگیره گفت براش ساک زده.
پوزخندی زدم و بالشتشو جابهجا کردم.
_گفته اهورا واسش ساک زده؟
شونش رو بالا انداخت که سرم رو با خنده تکون دادم.
_بنظرم بهتره چنین چیزی به گوش خودش نرسه مگه نه همین روزا باید جنازه رفیقتو از لای ات و اشغالای دم دانشگاهتون جمع کنی.
سرش رو با خنده تکون داد و پیرهنش رو پرت کرد روی رگال گوشه اتاق.
دیانا_فکر کردم با غزل یه چیزایی بینتونه، اخه با خودت اورده بودیش تولد اکست!
با یاداوری اتفاق پریشب روی تخت خواب ویلا لبم کمی کج شد، اما موهام رو از توی صورتم زدم کنار و با لحنی جدی گفتم؛
_نه.
برای من زیادی کوچیکه.
چه دلیلی داشت بقیه پی ببرن که چه اتفاقاتی بینمون افتاده؟
دیانا_زیاد هم کوچیک به نظر نمیرسید.
_از لحاظ سن عقلی میگم.
و به این موضوع فکر کردم که احتمالا از من هم بیشتر میفهمید، البته که ترجیح میداد احمق باشه.
دیانا_پس الان با کسی نیستی؟
پایان جملش مصادف شد با صدای روشن شدن فندک و بلند شدن بوی سیگار.
_نه.
اگر غزل و سارینایی که مدام میخواست برگرده و اون رفیق تینا که جایی از بدنش نمونده بود که به خاطر تتو بهم نشون نده و یکی دو نفر دیگه رو فاکتور میگرفتم راست گفته بودم.
موضوع جدیای با کسی نداشتم.
دیانا_خیلیم عالی.
تکیهش رو از دیوار گرفت و درحالی دودش رو بیرون فوت میکرد اومد سمتم.
روی تخت نشست و سیگارش رو گرفت جلوم.
از مارکی که میکشید خوشم نمیومد، اما به این بهونه که استرسی که بخاطر غزل داشتم کم بشه ازش گرفتمش و لای لبهام گذاشتم.
دیانا_بازوهات از اخرین باری که دیدمت پر تر شده، از تاثیرات برنامه تمرینی خوبیه که اکست برات نوشته؟
نیم نگاهی به بازوهام که چندوقتی بود بیشتر حجم گرفته بودن و بعد دستای نسبتا لاغر دیانا انداختم و درحالی که دودم رو بیرون فوت میکردم با خنده گفتم؛
_نه، از تاثیرات برنامه خوبیه که توی رخت خواب واسم نوشته.
سیگار رو از لای انگشتام کشید و اروم لای لبهاش گذاشت و بعد از پک عمیقی که بهش زد زبونش رو روی لبش کشید و دودش رو بیرون فرستاد.
دیانا_خوبه.
پس منم یه برنامه برات بنویسم.
سرم رو کج کردم و شونهم رو بالا انداختم که نگاهش پایین رفت.
چشماش رو تنگ کرد که برای عوض کردن بحث گفتم؛
_مامانت خوابه؟
دیانا_نه.
صبح زود از خونه زد بیرون.
سرم رو تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
دیانا_برنمیگردی دانشگاه؟
_پولشو ندارم.
دیانا_اگر قبول کنی برای اون پسره که میخواست بدنشو فول کاور کنه تتو بزنی احتمالا پولش رو داشته باشی.
_ازش خوشم نیومد.
اخرین باری که براش تتو زدم خیلی مسخره بازی در اورد.
دیانا_عاشقته.
مگر نه از تتو خوشش نمیاد اصلا.
_منم از تتو زدن واسش خوشم نمیاد.
درضمن فقطم موضوع پولش نیست، وقتش رو ندارم.
شاید بخوام برم مسابقات کشوری شرکت کنم.
2 680
ادمیزاد است دیگر.
هرچقدر بر سر خرابهها پل بسازد و از رویشان گذر کند، هرچقدر روی سوراخ سنبههای تاریک وجودش تابلوی شب پر ستاره بچسباند، هرچقدر حماقتها و افسوسهایش را لای صفحات کتابهای قطور جا بگذارد و طوری به اسمان نگاه کند که انگار خورشید هیچوقت غروب نخواهد کرد؛
باز هم روزی کم میاورد.
اخر سر، پل خواهد شکست، تاریکی پشت سوراخهای دیوار اورا خواهند بلعید، برگههای کتاب پوچ بودنش را بر سرش میکوبند و بلاخره زمانی اسمانش تاریک میشود.
انگاه شبی میرسد که خورشید هیچگاه از مشرقش طلوع نخواهد کرد.
2 680
Repost from N/a
🩸هورنی ترین چنل💦🔞💦🔞
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
🩸انواع ممه های جذاب👙
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
🩸انواع فیلم و گیف های هات🧨🔞
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
زودتر جوین شو لینک قراره باطل بشه..
2 680
Repost from N/a
چنل دام جذابی که داستان های 🙈سشن هاشو تعریف میکنه 😈
🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞
چنل پابلیک که پستاش پر از تحقیر برای ساب هاست مخصوصا ساب بوی 🐶
🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞
بیا اینجا تا تحقیر واقعی رو ببینی 💦
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
حتی این جا میتونی میس مورد نظرتم پیدا کنی 🤌🏻
2 680
Repost from N/a
#مدیــــا 😈های چنل زیــر رو بــبین🔞 و #جق 💦بــزن
⸰ֺ🩸https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
💋⸼᭡
⸰ֺ🩸https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
💋⸼᭡
ایـــنـجا پـر از تکســــــت #مـــــنـحرفانه🍌🙊
توی #رولپلیــــــ ارباببرده 🍺🥂.
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
با پستای این چنل میتونی دام و سابت هورنی کنی 🔞😈
2 680
Repost from N/a
🩸هورنی ترین چنل💦🔞💦🔞
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
🩸انواع ممه های جذاب👙
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
🩸انواع فیلم و گیف های هات🧨🔞
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
زودتر جوین شو لینک قراره باطل بشه..
2 680
Repost from N/a
چنل دام جذابی که داستان های 🙈سشن هاشو تعریف میکنه 😈
🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞
چنل پابلیک که پستاش پر از تحقیر برای ساب هاست مخصوصا ساب بوی 🐶
🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞
بیا اینجا تا تحقیر واقعی رو ببینی 💦
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
حتی این جا میتونی میس مورد نظرتم پیدا کنی 🤌🏻
2 680
Repost from N/a
#مدیــــا 😈های چنل زیــر رو بــبین🔞 و #جق 💦بــزن
⸰ֺ🩸https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
💋⸼᭡
⸰ֺ🩸https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
💋⸼᭡
ایـــنـجا پـر از تکســــــت #مـــــنـحرفانه🍌🙊
توی #رولپلیــــــ ارباببرده 🍺🥂.
https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk
با پستای این چنل میتونی دام و سابت هورنی کنی 🔞😈
2 680
Repost from N/a
گپ داریم برای این افراد ⧼ لیتل🩷 اسلیو💘 مستر🩷 ددی💘 میسترس🩷 مامی💘⧽
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
با وردتون به اینجا لیتل های کیوت میان استقبال تون 😊❤️
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
قراره بختت باز شه هااا😜👶🏻
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
پس توم سریع بیا👁👅
2 680
Repost from N/a
✨ فکر نکنم دیگه با داشتن این چنل کسی تم تلگرامش هنوزم ساده و ابی باشه!!! 😒
🔥 تمای اینجا باعث میشن تلگرامت وایب کاپل 🔠🔠🔠🔠 مورد علاقت رو به خودش بگیره✨
⚠️ پس اگه میخوای کلی تمای رنگیرنگی و خیس از کاپلای تایلندی و آیدولای کیپاپ داشته باشی اینجا مخصوص خودته‼️🌟 هنوزم نمیخوای تمهاشو با بستی فوجوشیت ست کنی؟! 😬 ➡️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ ➡️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ
2 680
Repost from N/a
🫧اوه اوه دیدی همه دارن از سینگلی در میان؟ 🧐🫀
🫧میخوای بدونی از کجا فرد مناسب شون رو پیدا میکنن ولی بهت نمیگن؟ 😔🦢
🫧پس بیا تو این گپ تا بفهمی چطور باید دلبری کنی🤭🍓
🫧یه عالمه دوست لیتل کیوت و مستر های خشن هستن 👼🏻🙇🏻♀
🫧منتظرت هستیماا😘
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRkhttps://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
2 680
لینک تا چند دقیقه ی دیگه باطل میشه ❌👀 برای خوندن ناول اصلی و ترجمه شده ی هارت کیلرز کلیک کنین 🏳🌈
2 680
Repost from N/a
💘فول اسلیو های کیوت و داف هنوز سینگل هستن؟ 😢💔
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
💯پس بیا تو این گپ کلی مستر و میسترس داخلشه هاا🥰🔥
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
💘توم بیا به همه نشون بده چقدر اسلیو خوبی هستی😉🌝
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
لینک بزودی باطل میشه هاااا😓😓
2 680
#part312
_نمیفهمم..
به چشمام زل زد و سرش رو کج کرد.
ام سحور_در همین حد بدون که اگر تو نباشی هیچکدوم از کارهایی که الان انجام میده رو نمیتونه انجام بده.
تو مهمترین چیزی هستی که داره!
_پس چرا باهام اینطوری رفتار میکنه؟
کمی جابه جا شدم که صدای ترق تروق استخونهای کمرم رو شنیدم و درد خفیفی توی مهرههای خشک شدهم پیچید.
سرم رو کج کردم و با صدایی که به زور شنیده میشد ادامه دادم؛
_اصلا شبیه مهمترین چیزها نیستم!
ام سحور_تو خیال میکنی وقتی با تمام وجودت به چیزی نیاز داری که مال تو نیست و هرلحظه ممکنه از دستت بپره بهش احترام میزاری؟
ایا اونقدری بزرگش میکنی که به تموم تواناییهاش پی ببره و بفهمه که میتونه چه کارهایی باهات بکنه و توی روت بایسته؟
ایا اونقدری بهش ازادی میدی که هرکاری که دلش خواست بکنه و خیلی راحت ازت دورتر و دورتر بشه و در نهایت از دستت بره؟
نه.
تو اگر بخوای چیزی که از تو بزرگتره رو نگه داری و نزاری از چنگت دربیاد میزنی توی سرش.
اونقدر کوچیکش میکنی و پایین میاریش که فکر کنه از تو کمتره، اونقدر تحقیرش میکنی که خیال کنه هیچ ارزش و قدرتی نداره و هیچ کاری از دستش ساخته نیست.
بهش این عقیده رو میخورونی که تا ابد مجبوره مال تو باشه و اگر نه یه کرم بیچاره بیش نیست.
تمام اینها به خاطر همینه.
با اینکه حرفهاش نزدیک بود روم تاثیر بزاره و خیال کنم که ادم خیلی استثنائی و منحصر به فردیم پوزخند زدم.
بیچاره و ضعیف تر از اونی بودم که بخوام به خودم مغرور بشم و هوا برم داره!
حالا که حسابی عرق کرده بودم، بدنم کثیف و خون الود بود و موهام احتمالا زیر نور افتاب از چربی میدرخشید.
_من؟
بیچاره تر از اونیم که بخوام حرفات رو باور کنم.
از کجا معلوم که گولم نزنی تا به هدفی که داری نرسی؟
از کجا معلوم که شیرم نکنی تا سرم رو بخاطرت به باد بدم؟
ام سحور_من کی گفتم قراره به خاطر من کاری بکنی؟
_شاید گستاخ و بی فکر باشم، اما احمق نیستم.
سلام هیچ گرگی بی طمع نیست، مخصوصا گرگای خانواده شما.
لبهای باریک چروکش که انگار از شدت شلیدگی قراره بود بکنن و بیوفتن به پوزخندی کریه باز شد.
ام سحور_خوبه.
مشخص شد که چرا انقدر روت حساب باز کرده.
تو میدونی که دورو برت چه خبره و چه کارهایی هست که میتونی انجام بدی، اما گستاخی.
نمیدونی چه گوهی در انتظارته که توش شیرجه بزنی.
عادت کردی.
_مثلا میخوام چیکار کنم؟
پسر احمقت رو بکشم؟
ام سحور_این کاریه که خودم در عرض چند ساعت میتونم انجامش بدم.
_پس چرا اینکارو نمیکنی؟
چرا هردومون رو از دستش راحت نمیکنی تا هم من برم پی زندگیم و هم تو؟
ام سحور_به همین سادگیا هم نیست.
چندسالی که ازش غافل بودم خیلی نفوذ پیدا کرده.
شاید کشتن خودش اسون باشه اما کم کردن شر وکیل وصی هاش راحت نیست.
از سمتی من چیزی بهش سپردم که اگر بمیره از بین میره.
و تو..
نگاهی به سرتاپام انداخت و ادامه داد؛
_اگر اون بمیره، تو هم میمیری.
اگر از راه درستش نری هیچوقت ازاد نمیشی.
اخمام توی هم رفت و غریدم؛
_چرت و پرته.
ام سحور_تو پیش مرگشی.
هزار تا قل و زنجیر بهت وصله.
اگر اون نباشه توهم نیستی.
_چرت و پرته!
ام سحور_از اولین ثانیههای تولدت دیگه اجازت دست تو و خدا نبوده!
اجازت دست کس دیگهست!
_کی!؟
با صدای بلندتر از من فریاد زد؛
_رصحب!
سر جام خشک شدم و اخمام بیشتر توی هم فرو رفت.
میترسیدم.
از این پیرزن و حرفهای عجیبش میترسیدم.
راجبم چیزهایی میگفت که باعث میشد خودم رو نشناسم.
بغضم رو قورت دادم و به زور گفتم؛
_اون کیه؟
اخماش از هم باز شد و سرش رو کج کرد.
ام سحور_مادرت تورو به احمد داد تا شرش رو از زندگیش کم کنه.
اونقدری براش ارزشمند بودی که بخاطرت از عشقش بگذره.
تو نه تنها پیش مرگشی، بلکه تنها کسی هستی که میتونه همه چیزش رو ازش بگیره.
تو تنها کسی هستی که میتونی مثل موم توی دستت نگهش داری.
فقط در صورتی که به حرف من گوش بدی.
اگر نه یه روز طوری که نباید پی میبری که رصحب کیه.
وقتی که اخرین استفادشون رو ازت کردن و دیگه هیچ فایدهای نداشتی.
اونوقت جنازتو با شکم پاره شده تو بیابون چال میکنن.
شاید هم بشی یه نفر مثل اون زن بخت برگشته و بی مصرفش.
صیغت کنه بندازتت یه گوشه خونه.
احساس کردم برقی از وجودم رد شد و سرم کمی گیج رفت.
هیچوقت انتظار این رو نداشتم که زندگیم به این سمت و سو کشیده بشه.
خیال میکردم مدت زیادی طول نمیکشه و یه روز همه چیز رو راست و ریست میکنم و از این شهر میرم.
فرار میکنم به یه جای دور و دیگه دست هیچکس بهم نمیرسه.
اما انگار ابوهادی راست میگفت، من مال اون بودم و هیچوقت نمیتونستم از چنگش فرار کنم.
لبهام روی هم لرزید و با اخم نگاهش کردم.
ام سحور_همه چیز به خودت بستگی داره.
بهش فکر کن!
روزی که تصمیمت رو بگیری من رو پیدا میکنی.
وقتی که بخوای جای اون مرد رو بگیری و به زندگیت ادامه بدی، یا اینکه همراهش بری زیر خاک و شناسنامتو با اسمش کثیف کنی.
