en
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Open in Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Show more
2 830
Subscribers
No data24 hours
+37 days
-3730 days
Posts Archive
نظر یادتون نره🦗 @elahenashenas

#part143 از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش. پکی به سیگارش زد و دودشو فرو خورد. سرم رو کردم توی گردن داغش و به خاطر اینکه میتونستم لمسش کنم قند توی دلم اب شد. روی پوست و زیر گلوش رو بوسه های خیس زدم و رفتم پایین. نوک سینش رو مک زدم و دستم رو روی شکمش مالیدم. لب تلخش رو بوسیدم و رفتم پایین. میتونستم بالا پایین شدن قفسه سینش رو به خوبی ببینم و صدای نفس های عمیقش رو بشنوم. نشستم روی زمین و به برجستگی التش از زیر شلوار خیره شدم. درحالی که سیگار میکشید منتظر داشت نگاهم میکرد. کمربند و زیپش رو باز کردم. شلوار و شورتش رو کشیدم پایین که تونستم الت راست شدش رو ببینم. شاید عجیب بود، اما زیباترین صحنه ای بود که تابه حال به چشم دیده بودم. از بدن تمام دختر هایی که باهاشون بودم قشنگتر بود. لطیف و خوش تراش. رفتم جلو و زبونم رو کشیدم روش و کردمش توی دهنم. حس میکردم که دلم نمیخواد هیچوقت از این موقعیت خارج شیم. طعمش خیلی دوست داشتنی بود و انقدر نرم بود که دلم میخواست دندونام رو روش فشار بدم. هرچند که حالا کمی سفت و سخت شده بود. زبونم رو مالیدم روی سوراخش و مکش زدم که نفس عمیقی کشید. ازش جدا شدم و خیلی اروم تف کردم روش. با چشمای خمار درحالی که شکمش تند تند جلو عقب میشد بهم نگاه میکرد. نفس عمیقی کشیدم و دوباره رفتم جلو. دستشو کرد توی موهام و به خودش فشارم داد. حلقه دهنم رو تنگ تر کردم و زبونم رو بهش فشار دادم. کرواتم رو گرفت و کشید و سرم رو به خودش فشار داد. بلاخره بعد از مدتی صدای ناله هاش بلند تر شد و کمی بعد تونستم گرما و شوری ابش رو توی دهنم حس کنم. خوب مزش کردم و بعد قورتش دادم. کراواتم رو کشید که از روی زمین بلند شدم. لبام رو گذاشتم روی لباش و چسبوندمش به خودم. دستش رو کرد توی موهام و ازم جدا شد. بهش خیره شدم. اونم قفل شده بود به چشمام و تند تند نفس میکشید. موهامو از توی صورتم زد کنار و اروم گفت؛ _واسه من باید در زد، اما تو کلید داشتی.. متوجه شدم که داره متن یه اهنگ رو میخونه. منتظر موندم تا ادامش رو بگه اما انگار حرفش رو خورد. اومد جلو و بوسه ای کوتاه روی پیشونیم زد و رفت سمت حموم. حس کردم که خوشبخت ترین ادم روی زمینم. در سکوت به رفتنش خیره شدم. با شنیدن صدای اب از توی فکر در اومدم. رفتم روی تخت و سیگاری روشن کردم. زنگ زدم و قهوه ای سفارش دادم تا مستیم بپره و توی هواپیما مست نباشم. در سکوت به پنجره باز خیره شدم و به فکر فرو رفتم. کاش میتونستم بفهمم اون متن چه اهنگیه. گوشیم رو برداشتم تا سرچ کنم توی گوگل اما چون اپدیت میخواست بالا نیومد. با صدای در اتاق شلوارمو خیلی سریع پوشیدم و رفتم قهوه هارو گرفتم. برگشتم توی اتاق و نشستم روی تخت. تا تموم شدن قهوم دایان هم اومد بیرون. بعد از جمع کردن وسایلمون راهی فرودگاه شدیم. دایان کل مسیر رو خوابید و من دو ساعت رو در تنهایی گذروندم. به خاطر اوردم که هیچکدوممون حتی شام هم نخوردیم. البته من بچه های دایان رو خورده بودم و اون بچه های منو. فکر میکنم همین تا ایران سیر نگهمون میداشت. لبخندی روی لبم نشست و به دایان خیره شدم. وقتی میخوابید خیلی مظلوم و ساکت میشد. لباش رو به هم فشار میداد و فکش منقبض میشد. فکر کنم دندون قروچه میکرد. توی فرودگاه با یه بغل از هم جدا شدیم و این موضوع یکم منو ازرده خاطر کرد. به محض اینکه رسیدم خونه یه نون پنیر خوردم و خوابیدم. ... صبح زود بیدار شدم و رفتم دنبال چندتا از کارهایی که داشتم. وقتی برگشتم ناهار خوردم و یه دوش گرفتم و راهی خونه عمو صادق شدم. میدونستم که خونه نیستن و فقط رستا و دریا هستن. باید با دریا یکم حرف میزدم.. توی راه یه دسته گل خریدم و سعی کردم امیدوار باشم که همون دسته گل رو نزنه توی سرم. از دریا بعید نبود.. بعد از اینکه از اسانسور پیاده شدم کفشام رو در اوردم و رفتم تو. _یاالله. رستا_بفرمایید حاج اقا. بهش سلام کردم و باهاش دست دادم. چهرش یکم گرفته بود و بی حال بنظر میرسید. رستا_مگه اینکه تو بیای خواستگاری این عفریته زرد و ابی. کسی که نمیگیرتش. با خنده گفتم؛ _اگرم یکی بخواد پشیمونش میکنه. رستا_به خدا. یکم بهش دقت کردم و گفتم؛ _صورتت تپل شده. رستا_واقعا؟ _اره، خودتم انگار یکم تو پر شدی. اخماش رفت توی هم و با لحنی مظلومانه گفت؛ _زشت شدم‌؟ _نه بابا. تو همیشه خوشگلی. پوزخندی زد و گفت؛ _حتی اگه یه بچه جن بزام؟ خندیدم و گفتم؛ _خیلی دارک شدیا. چرا باید بچه جن بزایی؟ رستا_نمیدونم جنا تمایل عجیبی به من دارن. امکانش هست شب که خوابم یه چندتاییشون بیان درم بزارن. خندیدم و چیزی نگفتم که گفت؛ _با ماریا چکار کردی؟ _کاری نکردم. رستا_لطفا اگه بهت زنگ زد جوابش رو نده. سرم رو تکون دادم و اطرافم رو نگاه کردم که متوجه دوربینی که به سقف زده شده بود شدم. _دوربین مداربستست اون؟ نشست روی مبل و گفت؛ _نه دوربین مدار بازه.

#part142 انگار قصد نداشت کاری کنه چون در سکوت نشسته بود و به التم نگاه میکرد. حالا کمی خجالت میکشیدم و داشتم معذب میشدم. اب دهنم رو قورت دادم و خواستم چیزی بگم که نگاهشو دوخت توی چشمام و اروم گفت؛ _بیا اینجا. قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه رفتم سمت تخت و روبه روش ایستادم. به پاش اشاره کرد و منتظر بهم خیره شد. رفتم سمتش و خم شدم روش و توی چشمای خمارش زل زدم. میتونستم مژه های نسبتا بورش رو ببینم که در امتداد پلک های ظریف و نیمه بازش قرار داشتن. دستاشو گذاشت پشت سرم و اومد جلو که لبای گرمش به لبام کشیده شد. نفسای داغ و سوزانش با صورتم برخورد میکرد و باعث خراب تر شدن حالم میشد. نفسام عمیق و تند شده بود و قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم میکوبید. میتونستم به خوبی بوی عطر تنش رو حس کنم. بوی اون موهای فر ماسه ای رنگ و نرمش. بوی نگاه خیره و فکر هایی که توی سرش میچرخید.. زبونشو کشید روی لبم که رفتم جلو و مکش زدم. هیچ مزه ای نداشت اما انگار شیرین ترین چیزی بود که تاحالا تست کرده بودم. مثل عسل خالص که از شدت شیرینی به تلخی میزد.. اروم بوسیدم و کشیدم سمت خودش. نشستم روی پاش و دکمه پیرهنش رو باز کردم. دستشو روی کمر لختم کشید و رفت سمت باسنم. اروم مالیدش و انگشتش رو کشید لاش. حس میکردم که دارم منفجر میشم. انگشتش رو دور سوراخم مالید و خواست فشارش بده که ازش جدا شدم. _دایان.. خیره به چشمام با لحن هوس انگیزی گفت؛ _جان دایان؟ _نمیتونم تحمل کنم. دایان_واسه چی؟ نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم؛ _باید بخوریش. لبخندی زد و سرشو کج کرد. هدایتم کرد سمت تخت که رفتم عقب و به تاجش تکیه دادم. دکمه های پیرهنش رو باز کرد که نگاهم به سینه های برجسته‌ش خورد‌. شکمی که خیلی ملایم به تیکه های کمرنگ تقسیم شده بود و اصلا توی ذوق نمیزد. هنوز اون ظرافت و لطافتش رو داشت و دل هرکسی رو اب میکرد. دستام رو گذاشتم روی تاج تخت و سرمو بلند کردم. اومد سمتم و لباش رو گذاشت روی لبام. لبشو مک زدم و دستمو بردم پشت موهاش. دست گرمش رو دور التم حلقه کرد و اروم شروع کرد به بالا پایین کردن که حس خوبی توی تنم پیچید. لبش رو محکم تر بوسیدم. حالا صدای نفس های عمیق و تند هردومون سکوت سنگین اتاق رو میشکست. ازم جدا شد و پیرهنمو زد کنار و زبونشو روی گردنم و بعد نوک سینم کشید. اروم راهش رو طی کرد و رفت زیر شکمم. اب دهنم رو قورت دادم و لبمو با زبونم تر کردم. التم رو گرفت و نیم نگاهی بهش انداخت و بعد با لبخند محوی بهم خیره شد‌. _دایان.. دایان_جانش. _منتظر چی هستی؟ دایان_التماست. به چشمای خمارش که برق میزد خیره شدم و دندونام رو روی هم فشار دادم. دایان_بگو پسر بد، بگو چی میخوای؟ لحنش طوری بود که بیشتر تحریکم میکرد. با صدای گرفته گفتم؛ _ساک بزن. لبخندی زد و با لحن اغواگری گفت؛ _کیر-تو بخورم؟ سرم رو تکون دادم که نگاهش رو ازم گرفت و خم شد. زبون گرمش رو از بالا تا پایینش کشید که دلم قیلی ویلی رفت. حالا میتونستم خیسی ای که روی پوستم میموند رو حس کنم. زبونشو نوک التم فشار داد و مالیدش به همون ناحیه که نفس صدا داری کشیدم و دستمو کردم توی موهاش. سرشو کرد توی دهنش و خیلی اروم مکش زد و زبونش رو مالید روش. چشمام رو بستم و دندونامو روی هم فشار دادم. کارش باعث میشد که کنترلم رو از دست بزنم و دلم بخواد تا ته هولش بدم توی دهنش اما دلم میخواست همینطور باهام بازی کنه. از اینکه اینطور تشنه ترم میکرد لذت میبردم. دستم رو به سرش فشار دادم که اومد جلو. اروم اروم کل التم توی دهنش جا گرفت. چشمام رو بستم و سرمو بلند کردم. دوست داشتم از این زاویه نگاهش کنم. از اینکه توی این حالت میدیدمش لذت میبردم. شروع کرد سرشو عقب جلو کردن. ناله ای کردم و موهاش رو نوازش کردم و به خودم فشارش دادم. خیلی ماهرانه اینکارو میکرد و باعث میشد با تمام وجود لذت رو لمس کنم. یجوری انجامش میداد که انگار عاشق اینکار بود یا داشت اب نبات میخورد. صدای ناله هام بالا رفت و به خودم فشارش دادم. حرکاتش رو تند کرد و بهم خیره شد. حس کردم که به اوج رسیدم. اهی کشیدم و حس کردم که خالی شدم اما اون همچنان کارش رو ادامه میداد. کامل که خالی شدم عقب کشید و لباش رو به هم فشرد. درحالی که نفس نفس میزدم دستمالی از توی جعبه خارج کردم و گرفتم سمتش. زبونش رو اورد بیرون که تونستم ابم رو که روی زبونش بود ببینم. سرشو کج کرد و زبونشو خیلی اروم برد تو و قورتش داد. لبخندی روی لبم نشست و حس قشنگی توی تنم پیچید. دایان_تا وقتی میتونم بخورمش چرا حرومش کنم؟ لبخندم پررنگ تر شد و خندیدم. دایان_سامیار کوچولو ها.. این رو گفت و از روی تخت بلند شد و رفت سمت پنجره. بازش کرد و سیگاری اتیش زد. تکیه داد به پنجره و بهم خیره شد. میتونستم اسمون سرمه ای رنگ و برج های بلند و رنگی پشت سرشو ببینم. باد میزد و موهاش میریختن توی صورتش. دایان_بیا ببینم چند مرده حلاجی.

پوچیده ز درون.

من هنوز هم در فکر و تنت جریان دارم؟

photo content
+1

به هرکجا که تبر زدی، خونش روی زمین جوانه زد. من زنده‌ام. من همان جنگل سرسبزی ام که روزی درش دفن خواهی شد.

تاریخ نام شمارو خواهد نوشت، اما چه کسی میتواند بوی چرکین و فساد هرزه‌تان را تحمل کند و ستم‌هایتان را بخواند؟ هیچکس شمارا به یاد نخواهد اورد، مگر با نفرین بر وجود نحس و نجستان.

هربار میمیرم کود میشوم و فردایش از نو سبز. اخر روزی با همین جسدهاست که جنگل میشوم.

حس میکنم گریه کردن بخاطر حرف های دیگران، حرام ترین کاریه که میتونم بکنم.

انکار شده‌ام؛ مثل قولی که داده شد اما هیچگاه عملی نشد.

مذهب یک باور است، یک ایمان. مذهبی که اجبار باشد نتیجه اش میشود انقلابی که ان و وارثینش را پرت خواهد کرد توی سطل زباله. شاید هم اخرین اثارش در دنیا، بشود یک کتگوری در پورن‌هاب.

هوا گرم است اما حوصله در اوردن ژاکتم نیست، جایش را هم ندارم درواقع. اصلا کی به کی است، بگذار تنم را از اینی که هست سنگین تر کند. سرم را روی میز چوبی میگذارم و از پنجره به کفتری که چپ چپ نگاهم میکند مینگرم. جدیدا چه شده که حتی پرنده‌ها و ناچیزترین موجودات هم با من دشمنند و با زبان بی زبانشان فوحش میکوبند به صورتم؟ دوستم ارام زیر لب سلطان قلب ها زمزمه میکند و من به این نتیجه میرسم که صدایش هرچه کمتر باشد دلنشین تر میشود. دبیر دینی میگوید انسان مبتلاء به استدراج است. دوستم اهنگ را بیخیال میشود، میپرسد استدراج چیست اما دبیر دینی توضیح نمیدهد. من هم برای اینکه چیزی گفته باشم میگویم هم‌خانواده مسترج هست؛ آه که چه دانایی. معلم دینی حرفش را ادامه میدهد و با صدای لرزانش میگوید؛ ادم هرچه بیشتر در گناه‌های دنیوی غرق شود بیشتر مبتلا میشود و خدا باز هم میدهد. من میگویم پس چرا به ما نمیدهد؟ شاید ما در گناه های دنیوی غرق نیستیم و فقط درونشان شنا میکنیم. شاید هم خدا مثل دبیر فیزیک با ما لج است و این قوانین برای ما صدق نمیکند. به هرحال دیگر حوصله این بحث هارا ندارم و خداروشکر دوستم ادامه میدهد؛ اکنون اگر از تو دورم به هرجا، بر یار دیگر نبندم دلم را.

دستم را از خودت بریدی و قلم کردی. غرق در خون است اما، هنوز هم برای تو مینویسد.

اخر یک روز انقدر به نوشتن معتاد میشوم که در صورت نبود کاغذ و قلم، با شیشه تنم را پر از سرخ حرف هایی کنم که نه خودشان خوانده میشوند و نه من زندم که معنیشان را بگویم.

photo content
+2

زندگی مثل یه اتاق میمونه با یه کمد کوچیک که مجبوری همه وسایلت رو توش جا بدی. باید دونه دونه ادمارو بزاری توی کمد و حواست باشه تا بعدیشو بلند میکنی اونیکی فرار نکنه. اره، باید همشونو پرت کنی اون تو و از شرشون راحت شی، همشونو. فقط باید حواست باشه که اگه شخصی جدید اومد که جاش بیرون از کمد بود و قرار شد توی اتاقت بمونه نزاری در کمدت رو باز کنه. اونوقت تو میمونی و کل ادم شاکی و شخصی که دیگه نیست..

چنل ناشناس جوین شید یکم راجب رمان حرف بزنیم. @elahenashenas.

#part141 لبخندی زد و سرشو تکون داد. نفس عمیقی کشیدم و شیرینی ای برداشتم تا دهنم رو شیرین کنه و طعم تلخش رو از بین ببره. صدرعامل_شغلت چیه؟ _توی نمایشگاه اقای مهرگان متخصص خودرو ام. صدرعامل_نظرت راجب زندگی خارج از ایران چیه؟ _خیلی خوبه. دایان و اتنا اومدن سمت میز. به دایان که کنار میز ایستاده بود و کنجکاوانه نگاهمون میکرد خیره شدم. عامل_اتنا جان فکر کنم دوستات صدات میکنن. اتنا که انگار متوجه شد پدرش داره میفرستتش دنبال نخود سیاه لبخندی زد و بعد از خدافظی مرخص شد. عامل_دبی رو چی؟ نظرت راجب زندگی کردن اینجا چیه؟ دایان_سامیار زیاد از کشور های خاورمیانه خوشش نمیاد، اروپا و امریکا رو ترجیح میده. بی توجه به حرفاش گفتم؛ _اره دبی هم کشور قشنگیه. صدرعامل_اگر یه شغل خوب بهت پیشنهاد بشه چی؟ _مثلا چی؟ دایان داشت با اخم نگاهمون میکرد. من دوست نداشتم به صدرعامل رو بدم و اجازه بدم نگاه خاصی بهم داشته باشه، اما از دیدن این ری اکشن دایان لذت میبردم. وقتی میدیدم بخاطر من اینطور پریشون و نااروم شده و داره حرص میخوره.. یه حس شیرینی بهم میداد، احساس این که براش با ارزشم و از اینکه منو با کس دیگه ای ببینه عصبانی میشه. صدرعامل_درواقع کار خاصی لازم نیست بکنی، تا وقتی که پیش منی توی یکی از اتاق های عمارت میمونی. شام، ناهار و صبحونه هم مهمون ما هستی. _در ازای چه کاری؟ لبخندی زد و گفت؛ _شب خوابی. حس خیلی بدی گرفتم، هرچند که از همون اول میدونستم همچین مقصودی از حرفاش داره. دندونام رو روی هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم. دایان_اقای عامل اشتباه متوجه شدید! بدون اینکه دایان رو نگاه کنم لبخندی زدم و به مرد کریه روبه روم خیره شدم. مردی که فکر میکرد میتونه یه انسان رو بخره. انگار لبخندم رو گذاشت پای موافقت چون خندید و دستش رو اورد جلو. عامل_خوشحالم کردی. پسر عاقلی هستی. _اقای صدرعامل، راجب من چه فکری کردید؟ چشماش رو ریز کرد و گفت؛ _بله؟ _من شبیه ادمایی هستم که در ازای پول تن فروشی میکنن؟ لبخندش محو شد که ادامه دادم؛ _اشتباه گرفتین. ارزش من خیلی بالاتر از چند ریالیه که میخواین پرداخت کنید. به ماشین گوشه سالن اشاره کردم و ادامه دادم؛ _شما نهایتا بتونید یه دونه از این بوگاتی های زرد یا سانتافه مشکی بخرید. نه کسی مثل من رو. اگرم اجازه بدید الان از حضورتون مرخص میشیم. با اخمایی توی هم گفت؛ _بفرمایید. لبخندی زدم و کمی سرم رو خم کردم. همراه با دایان از نمایشگاه خارج شدیم. یکمی مست بودم و واسه همون جرعت زدن اون حرفارو پیدا کردم. مگه نه در حالت عادی هیچوقت روی همچین کاری رو نداشتم. باد نسبتا گرمی به صورتم خورد که تونستم بوی درخت و خاک رو حس کنم. دایان_خیلی ممنون که کارم رو راحت کردی و نزاشتی شغلم رو از دست بدم. _چی؟ دایان_اگه باهاش دعوام میشد و میزدمش باید فکر ماشین وارد کردن به ایران رو از سرم بیرون میکردم. خندیدم و گفتم؛ _چرا باید بزنیش؟ بهش خیره شدم. دوتا از دکمه های پیرهنش رو باز کرده بود و موهاش ریخته بودن توی صورتش. میتونستم گردن و قفسه سینه سفیدش رو به خوبی ببینم. دایان_فقط بلده بره رو اعصاب ادم. مردک پفیوز بیناموس. لبخندی زدم که گفت؛ _از همون اول چرا بهش رو دادی که بیاد همچین حرفی بزنه؟ _انتظار داشتی وقتی میبینمش جیغ بزنم فرار کنم؟ دایان_دقیقا همین انتظارو داشتم. _باشه حتما. نگاه چپی بهم انداخت و دستش رو برای یه ماشین بلند کرد. یکم مست بودم و بدنم داغ کرده بود‌‌. از طرفی هم همش یاد اون حرکت عصر دایان میوفتادم و اون موضوع به حال خرابم دامن میزد. فکر اون سوراخ تنگ و داغش که بهم مالیده میشد. نگاه خمار و چشمای پر از نیازش. زبون صورتی و خیسی که روی اون خیار لیز میخورد و گرمش میکرد. نفس عمیقی کشیدم و شیشه رو کشیدم پایین. حتی نفس های عمیقم هم حالم رو بهتر نکرد. وارد اتاق که شدیم سعی کردم کراواتم رو در بیارم اما نتونستم. انگار بلد نبودم چطور باید با یه تیکه پارچه که بهم وصل شده بود رفتار کنم. دکمه های پیرهنم رو باز کردم و به دایان که رفت روی تخت نشست خیره شدم. زل زده بود بهم و اخماش توی هم بود. سرم رو کج کردم و دستم رفت سمت شلوارم. کمربندم رو باز کردم و درحالی که توی چشماش نگاه میکردم زیپم رو کشیدم پایین. دیگه تحمل این بیقراری رو نداشتم. نیاز داشتم بهش. از صبح حالم خراب بود.. شلوارم از پام لیز خورد و افتاد روی زمین. دایان نفس عمیقی کشید و به لای پام خیره شد. اروم گفتم؛ _نمیخوای یه کمکی به دوستمون بکنی و بخوابونیش؟ لبخندی زد و سرش رو کج کرد. قلبم تند تند میکوبید و یکم استرس و هیجان داشتم. حالا برای جلو اومدنش لحظه شماری میکردم.

قلب شهر ایستاد، و وجود بیگانه من بی خانه و روانه برزخ شد.