𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 780
Subscribers
+10024 hours
+977 days
+1330 days
Posts Archive
2 780
#part301
ابروهاش رو بالا انداخت و با رضایت سرش رو تکون داد.
صدرا_افرین.
خوشم میاد بچه زرنگی.
بازوش رو که به حالت افقی روی شکمم قرار داشت برداشت و با انگشت اشاره خیلی اروم چند ضربه کوتاه به شقیقهم زد که لبم جمع شد.
اصلا خوشم نمیومد کسی به صورتم دست بزنه، اونم چنین حرکت اروم و خونسردی!
ترجیح میدادم مشت بخورم تا اینکه اینطور تحقیر بشم.
صدرا_فقط نمیدونم چرا از این واموندهت توی سراط مستقیم استفاده نمیکنی!
اگر قبول میکردی با من کار کنی مایه دار میشدی.
_من بدون توهم میتونم مایه دار بشم، خودم نمیخوام.
صدرا_بدون من؟
اگر من نبودم تو همینی که الان هستی هم نبودی.
اهورا تو شاید باهوش باشی، اما هوش به تنهایی نه که فایده نداره تازه بگایی هم داره.
اگر تو بلد باشی چطور رمز گاوصندوق هک کنی، چطور سر مردم کلاه بزاری یا تو اشپزخونه کار کنی، منم بلدم کی وقتی گیر افتادی برات ادم جور کنم یا اگر احمقی وجود داشت که از فکر و عقل سر در نیورد با کتک بهش حرف حالی کنم.
چشمام رو تنگ کردم و درحالی که تلاش میکردم نفس نکشم تا بوی عطر تلخ و گرمش وارد ریههام نشه و حالم رو به هم نزنه گفتم؛
_اگر بلدی چطور اینکارارو بکنی، قطعا اینم بلدی که وقتی به دردت نخوردم مثل صابر بندازیم گوشه خرابه ها ازم بیگاری بکشی.
یا اینکه با همین یه تیکه اهن قراضه خراش خورده خوشگلت خونمو بریزی.
درضمن، کتک زدن رو خودمم خوب بلدم.
اما تو هیچوقت نمیتونی درست فکر کردن رو یاد بگیری.
شاید خرگوش بتونه یه گرگ رو بپیچونه، اما یه سمور هیچوقت نمیتونه درست حسابی فکر کن..
قبل از اینکه بخوام حرفم رو کامل کنم مشتی توی صورتم فرود اومد که باعث شد از شدت دردش سرم کج بشه و به این ترتیب استخون زیر پلکم به سیمان دیوار کاهگلیای که بهش تکیه داده بودم مالیده شد و طولی نکشید که داغی خون رو روی پوست سر شده از دردم حس کردم.
لب هام رو به هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
ضربه به دماغم برخورد کرده بود و دردش تا مغز استخونم میپیچید.
چشمام از شدت سوزش غیرقابل تحملش خیس شد.
به خودم اجازه ندادم صدام بلند بشه یا بخوام حتی یه اخ بگم.
و این موضوع من رو بیشتر عصبی میکرد.
تمام عمرم رو، از اولین باری که متوجه شدم توی چه گوهدونی ای دست و پا میزنم همینکار رو کرده بودم.
هیچکس نباید میفهمید که من هم گاهی درد میکشم، گریه میکنم، دلم میشکنه یا اذیت میشم.
تمام اینهارو باید سر ادمها تلافی میکردم، چرا که گریه هیچوقت کار ساز نبود و مشکلی رو حل نمیکرد!
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو بلند کردم تا خون جاری شده از دماغم رو پاک کردم که فکر کرد میخوام بزنمش و گارد محکم تری گرفت.
نگاه اخم الودی بهش انداختم و دستم رو که کنار صورتم خشک شده بود بالا بردم و خونم رو پاک کردم.
_این برای این بود که بفهمی باید با بزرگترت چطور صحبت کنی بچه خوشگل.
حالا که یه گندی زدی و من رو توی ضرر انداختی، باید از یه جا دیگه جبرانش کنی.
پوزخندی زدم و اب دهنم رو قورت دادم.
_میخوای به مامانم بگم برات جبرانش کنه؟
کارش خوبه.
صداتو میبُره.
نگاه خیرهای بهم انداخت.
صدرا_تو که قیافه نداری، حتما اونم نداره.
بهتر از ننه تو سی تا سی تا دختر دورم ریخته!
در همین حد بدون که بار جدید داره دستم میرسه کاسب کم دارم.
یقم رو ول کرد و کشید عقب.
صدرا_به نفعته به حرفم گوش بدی.
مگه نه خوب بلدم چطور حالت رو بگیرم..
بعد از رفتنش دندونام رو به هم فشردم و با مشت محکم توی دیوار کوبیدم که احساس کردم پوست انگشتام بلند شد.
دستم رو توی مشتم فشردم و کمی خم شدم.
نفسم رو فوت کردم بیرون و گوشیم رو که زنگ میخورد از توی جیبم در اوردم.
_بگو اراز!
اراز_اهورا.
ادرس خونه غزل رو بلدی؟
ابروهام بالا پرید و لبم به نشونه پوزخند کج شد.
_چطور مگه؟
اراز_بلدی یا نه؟
همینو بهم بگو.
صداش کلافه و نگران به نظر میرسید.
_چشمی بلدم.
اراز_بیا سمت چهار راه.
تماس رو قط کردم و چشمام تنگ شد.
تلاش کردم به خاطر بیارم که دیشب چه اتفاقی افتاده بود.
غزل و اراز از استخر زدن بیرون و رفتن طبقه بالا.
چیشد که غزل رفت خونه؟
حتی واسه شام و خوردن کیک هم نموند.
یه بوهایی میومد.
سر چهارراه که ایستادم اراز رو دیدم که به سمتم میومد.
کوله پشتی مشکی رنگی که روی شونهش افتاده بود باعث میشد شبیه دانشجوها به نظر برسه.
البته چهرهش اصلا به دخترایی که تازه فارغ التحصیل میشدن نمیخورد.
انگار که سنش خیلی بیشتر باشه.
باند بوکس مشکی رنگش رو از لای انگشتاش باز کرد و درحالی که اخماش توی هم بود روبه روم ایستاد.
بدون اینکه به کبودی احتمالی زیر پلکم و خون روی صورتم اشاره کنه گفت؛
_غزل از دیشب غیب شده.
از داداششم خبری نیست.
با شنیدن کلمه داداشش یاد اون پسر قد بلند با موهای سیم تلفنی و دندونای ارتودنسی افتادم و ناخوداگاه اسمشو تکرار کردم.
_ارشیا.
2 780
#part300
زیاد متوجه منظورش نشدم، اما اهمیتی ندادم.
وقتی در رو بست تصمیم گرفتم که من هم بزنم بیرون.
هوا زیاد سرد نبود، بنابر این میتونستم با پیرهن نه چندان ضخیمم بدون اینکه از سرما بمیرم توی خیابونها تردد کنم.
توی مسیر به این فکر میکردم که حق واقعا با کیه.
من این وسط شبیه ادمهای حسودی بودم که تلاش داشتن رابطه دونفر رو خراب کنن.
اما کدوم رابطه؟
اراز هیچوقت غزل رو جدی نمیگرفت.
وقتی راجبش صحبت میکرد، خونسرد بود.
نگران نبود که من بخوام کاری کنم.
گذشته از اون، از همون اول میگفت که ازش خوشش نمیاد.
برعکس من یا غزل، اون دنبال یه چیز جدی میگشت.
باورش سخت بود اما قصدش درمورد ساریناهم همینطور بود.
خیلی کم پیش میومد وارد رابطه بشه، اگر هم میشد تا مدتها با اون ادم میموند.
برای همین میدونستم که غزل به دردش نمیخوره.
اون با راز فرق میکرد.
دنبال ازادی و هیجان بود.
و یه ادم بی قید و بی پروا هیچوقت نمیتونه توی یه چهارچوب جدی باشه.
دقیقا مثل من.
برای همین بود که یکم ازش خوشم میومد.
اون رو برای خودم نمیخواستم.
فقط برای عشق و حال و عملی کردن چیزهایی که هیچ دختر دیگهای راضی نبود باهام تجربشون کنه و ریسکشون رو به جون بخره.
غزل شجاع بود و این شجاعت و حس ماجراجویی نباید توی قفس فلاکت بار یه رابطه جدی و محدود کننده قفل میشد.
من ابدا دوستش نداشتم، اما میدونستم که میتونم مقداری از ادرنالین رو بهش بدم که به عمرش ندیده.
حالا که عمیق تر فکر میکردم، من فقط دنبال یه همگناه میگشتم.
کسی که باهاش اشتباه کنم.
جرمها معمولا دو رو داشتن.
یک روی خوب و یک روی بد.
اون قسمت لذت بخشش میتونست هرچیزی باشه.
تجاوز، پول، قتل، انجام دادن یه کار خارج از چهارچوب قانون و خندیدن به اینکه خیلیا جرعت فرا تر رفتن رو ندارن.
و من نمیخواستم توی زندانی شدن و عذاب وجدان و دردسر های اون روی سکه تنها باشم.
اگر دوتا سکه کنار هم قرار بگیرن، خط به کل ناپدید میشه و فقط دو روی شیر میمونه.
داشتم فکر میکردم که چطور میتونم با غزل راجب این موضوع صحبت کنم که کاملا ناهنگام شخصی من رو به دیوار کاهگلی پشت سرم کوبید.
قبل از اینکه بخوام دردی که توی کمرم پیچ و تاب میخورد رو هضم کنم و ریاکشنی نشون بدم چیز فلزی سردی زیر شقیقه و کنار گردنم قرار گرفت.
چشمام رو که باز کردم با پسر قد بلندی که موهاش رو نسبتا از ته زده بود و روی گونهش یه جای بریدگی داشت روبه رو شدم.
ابروهام بالا پرید و سعی کردم تعجبی که از خفت شدن و دیدنش داشتم رو پنهان کنم.
_به.
پارسال دوست امسال اشنا.
وحشی محشی شدی، جیب میبری؟
ابروهای پرپشت نامرتبش رو توی هم کشید و با صدای نخراشیده غرید؛
_گالهتو ببند بچه تا همینجا خونتو نریختم.
صدرا ترسناک، زخمت و شاید کمی هیکلی بود اما خوب میدونستم که حداقل توی روز روشن ادم نمیکشه.
اگر هم میخواست چنین کاری انجام بده شخصا خدمتم نمیرسید.
نفس عمیقی کشیدم.
ترسناک نبود اما، اینکه چی شنیده بود که بعد دوسال دوباره پیداش شده بود کمی استرسم رو قلقلک میداد.
موهام رو از توی صورتم کنار زد که ابروهام بالا پرید.
_چه عاشقانه!
صدرا_چی میخوای از ماشینا اوراقی؟
شنیدم موتور میپیچی؟
آمفتامینا که بردی بس نبود؟
_اها.
تو به ماتحتت فشار اومده که صابر دیگه تف تو صورتت نمیندازه اومدی واسه من بندال بازی درمیاری؟
خب از اول همینو بگو عزیز من.
تیزبرش رو به گوشم فشار داد که تونستم باز شدن لایه ای نازک از پوست گردنم رو احساس کنم و سوزش عمیقش پوستم رو قلقلک داد.
توی این ساعت از روز، حتی پشه هم توی خیابون پر نمیزد و تنها صدایی که سکوت نفس های عمیقمون رو میشکست اواز پرندهها و موتور یه هوندا بود.
صدرا_صابر؟
اون بچه خوشگل هوفتی رو میگی که نهایتا بتونه پلاک موتور قایم کنه و دوتا مامور بپیچه؟
من به شما دوتا مشنگ چه احتیاجی دارم وقتی نصف قاچاق علف اینجا دست منه بچه خوشگل؟
تو باید یه فکری به حال خودت بکنی که مثل علافای بدبخت موتور میپیچی که دختر بلند کنی.
تلاش کردم بفهمم منظورش از دختر بلند کردن چیه.
شاید راز رو میگفت؟
البته که اون رو میشناخت و مشکلی باهاش نداشت.
_هرکاری میکنم صبح تا شب دنبال این نیستم که خودمو پاره کنم تا چهارتا سیبیل خایه هام رو بمالن.
صدرا_اره دیگه.
واسه همین میگم دنبال تز الکی جلو دخترایی.
اون موتوره که بلند کردی باهاش تصادف کردی، من سر اون یه هفته بازداشتگاه بودم.
شانس اوردی یه جوری پیچوندم مگه نه اعدام میشدم.
ابروهام بالا پرید.
منظورش همون تصادف غزل بود.
ولی پلیس از کجا اومده بود وسط؟
چرا پای خودم به بازداشتگاه باز نشد؟
همه چیز عجیب به نظر میرسید و حالا تیز بری که به گلوم چسبیده بود اجازه نمیداد درست اب دهنم رو قورت بدم.
چرا که بالا پایین شدن گلوم میتونست کل شاهرگم رو از هم باز کنه.
به چشمای مشکی گردش نگاه کردم.
_چی میخوای؟
2 780
همه ما شبی رو به یاد داریم که اونقدری توش خورد شدیم که مجبور بشیم قسمت دیگهای از وجودمون که تا اون لحظه خواب بود رو برای از جا بلند شدن بیدار کنیم.
و حالا صداش هیچجوره توی مغزمون خفه خون نمیگیره.
2 780
Repost from N/a
اوه بلخره بعد مدت ها گشتن با تجربه های دنیای 𝑆𝑀 رو پیدا کردم🌟
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
خسته شدی انقدر دوست هاتو با پارتنر هاشون دیدی تو هنوز سینگلی؟ 🎁
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
توم میخوای مامی مهربون و جذاب خودتو داشته باشی؟🙂
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
پس این گپ براتو ساخته شده پره از مامی های مهربون میسترس هایی جذاب🎉
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
لیتل اسلیو های خوشگل و ناز اینجا جمع شدن توم بیا جزوی از خانواده بزرگشون باش😕
2 780
Repost from N/a
وایسا وایسا شنیدم از گپ های کوچیک خسته شدی اره؟ 😒
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
میخوای بزرگ ترین گپ 𝚂𝙼 رو داشته باشی که پاتوق لیتل های کیوت باشه؟😬
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
پس بیا تو این گپ پشیمون نمیشی جایی برای دام و ساب🐻
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
حوصلت سر رفت انقدر سینگل موندی؟ 😊
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
پس برو سریع پارتنرتو پیدا کن کلی خوش بگذرون🤩
2 780
Repost from N/a
⭐️اوف بنازمممم ببینید کدوم گپو اوردم براتون🤩
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️هعی به من میگین لینکو بذار بفرمایید بلخره پیداش کردم🍑
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️جایی برای تموم کسای که گرایش دارن🧸
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️فعال ترین و بزرگترین گپ 𝑆𝑀💗
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️برو کلی بازی کن شیطونی کن پارتنر مناسبتو پیدا کن🚬
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️دیگه سری بعد لینکو نمیذارم هاا بعدن نگی نگفتی😴
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️پس برو تا باطل نشده🦋
2 780
Repost from N/a
اوه بلخره بعد مدت ها گشتن با تجربه های دنیای 𝑆𝑀 رو پیدا کردم🌟
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
خسته شدی انقدر دوست هاتو با پارتنر هاشون دیدی تو هنوز سینگلی؟ 🎁
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
توم میخوای مامی مهربون و جذاب خودتو داشته باشی؟🙂
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
پس این گپ براتو ساخته شده پره از مامی های مهربون میسترس هایی جذاب🎉
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
لیتل اسلیو های خوشگل و ناز اینجا جمع شدن توم بیا جزوی از خانواده بزرگشون باش😕
2 780
Repost from N/a
وایسا وایسا شنیدم از گپ های کوچیک خسته شدی اره؟ 😒
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
میخوای بزرگ ترین گپ 𝚂𝙼 رو داشته باشی که پاتوق لیتل های کیوت باشه؟😬
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
پس بیا تو این گپ پشیمون نمیشی جایی برای دام و ساب🐻
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
حوصلت سر رفت انقدر سینگل موندی؟ 😊
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
پس برو سریع پارتنرتو پیدا کن کلی خوش بگذرون🤩
2 780
Repost from N/a
⭐️اوف بنازمممم ببینید کدوم گپو اوردم براتون🤩
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️هعی به من میگین لینکو بذار بفرمایید بلخره پیداش کردم🍑
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️جایی برای تموم کسای که گرایش دارن🧸
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️فعال ترین و بزرگترین گپ 𝑆𝑀💗
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️برو کلی بازی کن شیطونی کن پارتنر مناسبتو پیدا کن🚬
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️دیگه سری بعد لینکو نمیذارم هاا بعدن نگی نگفتی😴
https://t.me/+tE3yIc_AxHxhMjY8
⭐️پس برو تا باطل نشده🦋
2 780
#part299
متوجه شدم که بلاخره حرفهام کمی زیر پوستش نفوذ کرده.
اگر چیزی میگفت، لو میداد که چه داستانی با غزل داره.
میخواستم ببینم اونقدر احمق هست که بخواد چیزی رو بروز بده؟
و یا انقدر براش ارزش قائله که ازش دفاع بکنه.
موهاشو از توی صورتش زد کنار و اب دهنش رو قورت داد.
نوری که از پنجره کوچیک اشپزخونه به داخل میتابید روی چشمش افتاده بود و عنبیه یکی از چشماش خاکستری و یکی سبز روشن به نظر میرسید.
راز اولین ادمی بود که چشمای سبزش چهرهش رو مثل ماست نمیکرد.
نگاهم رو به مژههای پر اما کوتاهش دوختم.
راز_میدونی مشکل تو چیه؟
ابروهام رو بالا انداختم و مشغول بالا پایین کردن تیبگم شدم.
اراز_اینکه فقط به خودت فکر میکنی.
و این موضوع باعث میشه نتونی هیچکس رو درک کنی.
فکر میکنی چیزهایی که برای تو مهمن برای بقیه هم هستن، چیزهایی که تورو عصبی میکنه حال بقیه رو هم بد میکنه و دلیل خوشحالیت میتونه با بقیه ادما یکسان باشه.
پوزخندی زدم که ادامه داد؛
_و همین میشه که فکر میکنی چیزهایی که شنیدنشون ممکنه خودت رو ناراحت و عصبی بکنه برای من هم مهمن.
من که اهمیتی نمیدم، اما همین حرفت مشخص کرده چقدر از این موضوع سوختی.
پوزخندم پهن تر شد و نخ تی بگ رو رها کردم.
عصبی نشده بودم، اما تیکه خیلی هوشمندانهای بهم انداخته بود و نمیدونستم چطور اثرش رو خنثی کنم.
به هرحال عصبی شدن یا نشدن من فرقی براش نداشت، حالا کاملا خودش رو کشیده بود کنار.
لیوانم رو کمی هول دادم عقب و نخ سیگاری از توی پاکتم خارج کردم و بعد از روشن کردنش با فندک دودش رو بیرون فرستادم.
_چرا فکر کردی من از اینکه بخوای با غزل باشی میسوزم؟
شکری که توی لیوانش ریخته بود رو با قاشق هم زد و گفت؛
_از حرفات مشخص نیست؟
دستاش رو روی میز گذاشت و بهم نگاه کرد.
حالا دود سیگار لای پرتوهای خورشید میپیچید و مشخص تر میشد.
راز_اهورا دنبال چی ای؟
اگر از غزل خوشت میاد چرا بهش نمیگی؟
چرا بیست چهاری به من تیکه میندازی؟
اهورایی که من میشناختم به خاطر یه دختر به رفاقتش گند نمیزد.
دود سیگارم رو بیرون فوت کردم و سرم رو تکون دادم.
_کی گفته من از غزل خوشم میاد؟
و کی گفته که حسودیم میشه؟
اراز_خودت گفتی.
هم با لفظ هم با رفتارات.
_اینکه من دلم بخواد باهاش علف بزنم، یا با موتور دزدی توی شهر بچرخم، یا باهاش بخوابم و گفتن اینکه ازش خوشم میاد دلیل نمیشه بخوام به رابطش با تو حسودی کنم.
من میتونم رفیقش باشم، و تو میتونی پارتنرش باشی.
برای من فرقی نداره، من روی جسم ادمای دورم حساس نیستم.
نفس عمیقی کشید و با اخم نگاهم کرد.
اراز_اولا من با کسی که بخواد با تو گل بکشه و بخوابه و حتی با موتور دزدی توی شهر بچرخه وارد رابطه نمیشم.
دوما چرا فکر کردی غزل دلش میخواد اینکارارو انجام بده؟
سوما کی گفته من اگر با کسی توی رابطه باشم اجازه میدم که اصلا با تو بپلکه؟
پارتنر من وسیله عمومیه؟
زدم زیر خنده و خاکستر سیگارم رو توی چایم که حالا بخارش کمرنگ و کمرنگ تر میشد تکوندم.
_فعلا که همه این اتفاقا افتاده خانم یزدانی.
بدون اینکه نگاهم کنه چایش رو سر کشید و از روی صندلی بلند شد.
اراز_ترجیح میدم برم باشگاه و ریخت نحس سارینارو ببینم، تا اینکه به چرندیات بدبخت چتی مثل تو گوش کنم.
صبحونتم خوردی ظرفارو بشور، انقدرم اینجا سیگار نکش حالم به هم خورد.
لبخندم پررنگ تر شد و شونم رو بالا انداختم.
بیست دقیقه بحث کردن با اراز میتونست من رو برای یه هفته شارژ کنه.
خواستم چایم رو بردارم و ازش بخورم که دیدم خاکسترم رو توش تکوندم.
لبخندم از روی لبام محو شد و ناچارا یه لقمه نون پنیر بدون چای خوردم.
اراز درحالی که لباساشو عوض کرده بود و نگاهش به صفحه گوشیش بود از اتاق خارج شد و کنار اپن ایستاد.
_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.
تونستم اسم غزل رو روی صفحه ببینم.
لبخندم پررنگ تر شد.
_خستهست.
بزار بخوابه.
نیم نگاهی بهم انداخت و بی توجه بهم رفت سمت در خونه.
_فقط خواستم راهنماییت کنم.
اخه فردای شبی که بامن بود هم خسته بود و جواب نمیداد.
با نگاهی که تاحالا ازش ندیده بودم زل زد بهم و با لحنی خبری و متعجب گفت؛
_و سر از بیمارستان در اورد!
2 780
#part298
اهورا؛
سر جام غلتی زدم و به پهلو خوابیدم.
سرم درد میکرد و چشمام به علت کم خوابی و تابش مستقیم نور میسوخت.
اگر توی اتاق خودم بودم، پرده هارو میکشیدم و اونوقت همه جا از شب هم تاریک تر میشد.
با اینکه زیاد دل خوشی از راز نداشتم دیشب مجبور شدم بیارمش تا خونه و بعد از سر خستگی همینجا خوابیدم.
واقعا شب افتضاحی بود، مخصوصا اون قسمت که تینا به خاطر اینکه چرا توی کل مهمونی بغل غزل بودم گند زد به اعصابم.
همیشه میخواست بدونه که چرا دلم نمیخواد وارد رابطه جدی بشم و دلیلش دقیقا همین موضوع بود.
از همین گیر و دار های الکی و اینکه مجبور باشم به کسی بابت کارهایی که دلم خواسته انجام بدم جواب پس بدم بدم میومد.
حتی با اینکه کاری باهم نداشتیم باید توضیح میدادم که دیشب داشتم چیکار میکردم.
احمقانه بود.
تعهد، ازدواج، عشق و احساس مالکیت.
همش کشک بود.
هیچوقت ادمی وجود نداره که ابدا خیانت نکنه، دروغ نگه و یا از ته دلش عاشق و متعهد باشه.
حداقل من که ندیدم و یاد نگرفتم!
با شنیدن صدای برخورد در دستشویی به هم تقریبا از جام پریدم.
خیلی توی خیالاتم فرو رفته بودم و انتظار زنده بودن دنیای اطرافم رو نداشتم.
پوفی کشیدم و از تلاش بیفایده برای خوابیدن دست برداشتم.
نیم خیز شدم روی مبل و نگاهی به ساعت گوشیم انداختم.
ده صبح بود.
سرم همچنان به خاطر زیاده روی توی مصرف الکل درد میکرد و بدنم کمی سر بود.
خوشبختانه امروز مثل تمام روزهای دیگه بیکار بودم و میتونستم تا شب بخوابم.
البته وقتی رفتم اتاق خودم.
راز از دستشویی خارج شد و نگاه بیخیالی بهم انداخت.
روشو کرد اونور و بی توجه بهم رفت سمت اشپزخونه و توی کتری اب ریخت.
پاکت سیگارم رو از گوشه مبل برداشتم و درحالی که دستمو توی موهام میبردم تا صافشون کنم بهش نزدیک شدم.
میتونستم برنامه هفتگی چسبیده شده به یخچال رو ببینم.
کنارش ایستادم و درحالی که تلاش میکردم صدام رو که حالا مطمئنا حسابی گرفته بود صاف کنم گفتم؛
_الان باید از پیاده روی برمیگشتی، دوش میگرفتی و میرفتی باشگاه.
و بعد از کمی مکث ادامه دادم؛
_چه برنامه احمقانه ای!
بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛
ساعت چند باید باشگاه میبودم؟
_ده و نیم.
اگر با همین لباسها بدویی سوار تاکسی بشی احتمالا با یه ربع تاخیر اونجا باشی.
راز_به هرحال، نمیخواستم برم.
حوصله ریخت نحس سارینارو ندارم.
سرم رو تکون دادم و ابروهام رو بالا انداختم.
_هیچکس حوصله ریخت نحس اون رو نداره، اما اینجا نوشته که با اون کلاس نداری.
موهاشو از توی صورتش زد کنار.
با دیدن کبودی کاملا محو روی گردنش یه ابروم رو بالا انداختم.
خوب دقت کردم تا مطمئن شم جای نیش پشه یا برخورد به کابینت، حساسیت فصلی و از این دروغایی که همه برای طبرئه کردن خودشون دست و پا میکردن نباشه.
نه، نبود.
کاملا میشد متوجه شد جای لبهای غزله.
وقتی که همراه هم از پلهها بالا رفتن..
از اونجایی که میدونستم داستان از چه قراره سوال اضافی نپرسیدم و درحالی که به استکان های چای نگاه میکردم گفتم؛
_جالبه.
من اگه جات بودم الان فقط صد کیلو هالتر میزدم.
دوتا تیبگ توی استکان ها انداخت و سرش رو بلند کرد.
اراز_چرا؟
چون با سارینا کلاس ندارم؟
_نه.
چون ادم فردای سکس نسبتا سرحالتره.
چشمای خمارش کمی باز تر شد و زل زد بهم.
از تیکه ای که انداخته بودم زیاد راضی نبودم، میتونستم اول کنجکاو ترش کنم و بعد حرفم رو بزنم.
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد انگار ترجیح داد اول صبحی باهام دهن به دهن نشه.
زیر گاز رو خاموش کرد و توی استکانها چای ریخت.
کاغذ تیبگها کم کم مچاله شد و بعد رنگ قهوهای چای اروم اروم توی اب جوشی که بخار میکرد پخش شد.
اراز_خب، الان که جای من نیستی میتونی بری به ادامه بی عاری هرروزت برسی.
لبم به نشونه پوزخند کج شد و سرم رو تکون دادم.
درحالی که لیوان چایم رو روی میز میزاشتم ابروهام رو بالا بردم.
_اگر عصبی بودن رو هم به انتهای پروندهت پیوست کنیم متوجه میشیم که اصلا بهت خوش نگذشته.
دو تیکه نون به همراه یه بسته پنیر خامه ای و شکر روی میز گذاشت و بعد از عقب کشیدن صندلی روبه روییم روش نشست.
تیشرت نهچندان گشاد مشکی رنگش چروک به نظر میرسید و دستبنداش همچنان دور مچ ظریف و سفیدش پیچیده بودن.
چهرهش جدی بود، مثل اکثر اوقاتی که دیده بودمش.
جوری نگاهم میکرد که انگار حرفم هیچ تاثیری روش نزاشته.
به خاطر همین خونسردیش بود که همیشه ازش بدم میومد.
برعکس بقیه اونطوری که میخواستم به حرفام واکنش نمیداد.
نمیتونستم اون حرص و کلافگی رو توی چشمها و وجودش ببینم.
همونطوری که خودم همیشه رفتار میکردم.
اراز_چرا.
اتفاقا شب خوبی بود.
اما امروز به لطف تو زیاد بانمک نیست.
سرم رو تکون دادم و لبهام رو به هم فشردم.
_گفتم مشکل از اون نیست.
خیلی خوب بلده واسه همه خاطره بسازه
2 780
Repost from N/a
جونن چه خبره خوبیییی بزرگ ترین چنل𝔖𝔐
رو برات اوردمممم😈💦
https://t.me/+TrsIoIPKuJxkNmZkمنبع فیلمای 𝔰𝔪 پروف های سکسی و کاپلی🔥 بهترین چنل برای لیتل های هورنی وددی های جذاب🧸
https://t.me/+TrsIoIPKuJxkNmZkتوام بیا به جمع خانواده بزرگ ما🦄 پیام رسان بنرزن حرفه ای: @moon_ttab_bot @moon_tab_bot
2 780
Repost from N/a
🔞میخوای فیلم این دختر خانوم هورنی رو ببینی؟💦
🔞میخوای هرروز یه عالمه از این ویدیو های باحال ببینی؟😈
🔞پس بیا این چنل مال خودته💞
🔞بهترین فیلمای هورنی کننده اینجاس🔥
🔞بزن رو لینک توام بیاا🧸
مشاهده فیلم مشاهده فیلم مشاهده فیلم
مشاهده فیلم مشاهده فیلم مشاهده فیلم
پیام رسان بنرزن حرفه ای:
@moon_ttab_bot @moon_tab_bot
