𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 832
Subscribers
+424 hours
-97 days
-4530 days
Posts Archive
2 832
https://t.me/Elahenashenas/102742
الاههه توروخدا اینو چجوری تو تیک تاک گرفتی بهم یاد بده
الان میخام برم چالشو
2 832
Repost from N/a
دوره گستردمو دارم شروع میکنم چنلای الجیبیتی و بیال و انیمه و مرتبط
دورم دوهفتهایه و اینکه جذب خوب میدم بهت تضمینی
برای اطلاعات بیشتر پیوی تگ بده
@Sendmesomemusic 👾🏳🌈
2 832
#part35
با حس کردن نور خورشید پشت پلکم، کمی جابه جا شدم و سرمو بردم زیر پتو.
طولی نکشید که گرمم شد و حس کردم به اندازه کافی اکسیژن برای نفس کشیدن ندارم.
پتو رو زدم کنار و به زور چشمام رو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم پنجرهی باز بالای سرم بود.
باد میزد و پرده های نارنجی رنگش رو تکون میداد و صدای برخورد حریر های خشکش به دیوار توی گوشم میپیچید.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو مالیدم.
یادم نمیومد اخرین بار کی خوابیده بودم، اما کل بدنم کوفته بود و تک به تک عضله هام درد میکردن.
این رو وقتی نیم خیز شدم و سر جام نشستم به خوبی متوجه شدم.
نگاهی به ساعت گوشیم که 11 ظهر رو نشون میداد انداختم.
از دیروز که ناهار خوردم تا الان بیهوش شده بودم و انقدر خوابم سنگین بود که حتی یک لحظه هم چشمام رو باز نکردم!
حس میکردم که توی خیابون و پشت پنجره اتاقم چند نفر ایستادن و دارن با هم حرف میزنن چون صداشون همش توی گوشم بود.
اب دهنم رو قورت دادم و پتو رو زدم کنار.
چون سردم بود پیرهن کهنه ای روی تیشرتم پوشیدم و از اتاق زدم بیرون.
خونه ساکت و خلوت بود و تنها صدایی که شنیده میشد ویز ویز زودپزی بود که بنظر میرسید آنسه توش ابگوشت بار گذاشته باشه..
غیر از اون نه خبری از خودش بود و نه شوهر روانیش.
رفتم توی اشپزخونه و صداش زدم اما جوابی نشنیدم.
صورتم رو با اب شستم و موهام رو با کشِ دور دستم بستم.
سیبی از توی ظرف میوه برداشتم و درحالی که میرفتم سمت در خونه گازی بهش زدم.
از بیرون صدای تق تق میومد.
درو باز کردم که دیدم حور توی حیاطه و داره با توپش بازی میکنه.
به محض اینکه من رو دید دست از بازی کردن برداشت و گفت؛
_سلام.
نگاهی به تیشرت و شورتک ورزشی قرمز رنگش انداختم و سرمو تکون دادم.
چشمام رو تنگ کردم و درحالی که دستم رو میگرفتم جلوی صورتم تا نور کورم نکنه گفتم؛
_پت و مت رو ندیدی؟
توپش رو از روی زمین برداشت و گفت؛
_یکیشون طبقه بالا پیش ماواست.
ابروهام پرید بالا و درحالی که سیبم رو میخوردم رفتم سمت پله ها.
عضله و زانوهام وقتی که از پله میرفتم بالا درد میگرفت و احساس میکردم گردنم خشک شده..
هیچ فکری توی ذهنم نبود و بی دلیل یه حس بد ته دلم وجود داشت.
در خونه رو باز کردم و رفتم تو که تونستم بوی دود سیگار رو حس کنم.
صورتم رو جمع کردم و به آنسه که سیگار میکشید خیره شدم.
برگشت سمتم و گفت؛
_چه عجب بلاخره بیدار شدی.
به حرفش توجهی نکردم و توی دور ترین نقطه از هیوا نشستم و درحالی که به ماوا سلام میکردم ته مونده سیبم رو خوردم.
اصلا حوصله نداشتم برم باقی موندش رو بندزم سطل زباله پس همش رو قورت دادم.
هیوا نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که با شلنگ قلیون ور میرفت موهای بلوند و وزوزی سوخته شدش رو زد پشت گوشش و گفت؛
_چرا دیروز انقدر صدای جیغ و داد میومد؟
آنسه دهن باز کرد تا چیزی بگه که زودتر از اون گفتم؛
_مشتریات اشتباهی اومده بودن طبقه پایین.
ابوهادیم با کتک بهشون فهموند که کاباره طبقه بالاست.
ماوا خندید که هیوا یه دونه محکم زد روی دستش و به عربی بهش گفت که خفه شه.
پهن شدم روی زمین و نگاهی به گوشیم کردم تا مطمئن بشم مثل همیشه هیچکس بهم اهمیت نمیده..
هیوا که از درست کردن شلنگ قلیون خوشحال بود تکه اخر چسب برق رو جدا کرد و با لبخند گفت؛
_اگه تورو میدیدن از به دنیا اومدنشون پشیمون میشدن، چه برسه به اینکه بخوان بابتت پول بدن.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_چرا اونوقت؟
هیوا_از بس هپلی هستی.
متوجه شدم که چون تازه از خواب بیدار شده بودم و موهام به هم ریخته و چشمام پف بود این رو میگفت.
از اون گذشته از هر زاویه ای به پیرهنم نگاه میکردی میتونستی یه سوراخ بزرگ اندازه کله آنسه روش ببینی.
خواستم عصبانی بشم اما سعی کردم خودم رو با نگاه کردن به دامن مسخره سبز و نارنجیش که همیشه تنش بود اروم کنم.
ماوا درحالی که سعی میکرد خودش رو روی زمین بکشه تا میوه بزاره جلوم گفت؛
_حور توی کوچه بود؟
پرتقالی برداشتم و نوچ کردم.
ماوا مادر حور بود و چندسالی میشد که به خاطر قند پای سمت راستش رو قط کرده بودن.
ادم عجیبی بود و معمولا اکثر وقتا توی اتاقش خواب بود و اگر نبود قطعا درحال مواد کشیدن میشد پیداش کرد.
بعضی وقتا خیلی جدی فکر میکردم یه تختش کمه.
به موهای خرمایی موج دارش خیره شدم و درحالی که سعی میکردم پوست پرتقالم رو با ناخن در بیارم گفتم؛
_ماوا بنظرت وقتش نیست این دختر عجوزت رو دوباره رد کنی بره؟
ازش عاصی شدیم.
خندید و گفت؛
_اینو که دیگه شوهر نمیبره.
هیوا قلیون رو جلوی خودش گذاشت و تکیه داد به پشتی.
پاهاش رو باز کرد و درحالی که با چشمای ریزش من و مامانش رو نگاه میکرد لبای نسبتا بزرگش رو به هم فشار داد و گفت؛
_حداقل منو یبار شوهر برده.
شما همتون ترشیدید.
پوزخندی زدم و وقتی مطمئن شدم موفق نمیشم پوست پرتقالم رو با دست بکنم انداختمش توی سینی.
2 832
#part34
وقتی از تمیز شدن موها و صورتم مطمئن شدم و اب یخ به پوستم برخورد کرد و هوشیار تر شدم تازه به یاد اوردم که کلی خون گوسفند خوردم.
سعی کردم با یاداوریش عوق بزنم اما هیچی بالا نمیومد پس ناچارا دستمو کردم توی حلقم و در کثری از ثانیه هرچیزی که به زور ابوهادی قورت داده بودم کف حموم پخش شد.
با دیدن قرمزی خون روی زمین و لخته های دایره ای شکل چندبار دیگه عوق زدم و انقدر اوردم بالا که دیگه چیزی جز زرد اب از توی معدم خارج نشد.
چندبار سرفه کردم و نشستم کف حموم و به کاشی های سفید خیره شدم.
حالم خیلی بد بود و به خاطر گشنگی هنوز سرم گیج میرفت.
احساس میکردم میتونم حضور کسی رو توی حموم کنار خودم حس کنم.
علاوه بر حس ضعف و گشنگی ای که داشتم، احساس میکردم هیچ جونی توی وجودم باقی نمونده و انرژی روانیم پایین اومده.
یه احساس پوچی و تهی بودن ته وجودم رو قلقلک میداد و باعث میشد دلم نخواد زنده بمونم.
انگار تموم انگیزم برای ادامه دادن این کثافتی که توش غرق بودم از بین رفته بود.
در حموم چندبار زده شد و تونستم صدای آنسه رو بشنوم.
آنسه_غزل؟
خوبی؟
زنده ای؟
چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم.
حتی انرژی اینکه جوابش رو بدم هم نداشتم.
درواقع نه تنها به خاطر گشنگی هیچ جونی توی بدنم نمونده بود، بلکه به دلیل اینکه تموم محتویات معدم رو بالا اورده بودم و اونهمه استرس و ترسی که تجربه کرده بودم، کل وجودم داشت میلرزید و یخ بودن اب هم باعث پایین اومدن دمای بدنم و احساس سرمای بیشتر میشد.
در باز شد و تونستم زن ابوهادی رو پشت در ببینم.
پاهام رو چسبوندم به هم و برای اینکه دیده نشم کمی خم شدم روی زانوهام.
آنسه_نگاه کن به چه وضعی افتادی.
حوله روی چوب لباسی رو برداشت و اومد سمتم که نگاهش به خون های روی زمین خورد.
چشماش گشاد شدن و با ترس گفت؛
_خاک بر سرم چیکار کردی.
نکنه رگ خودتو زدی؟
جوابی بهش ندادم و نفسمو با صدا دادم بیرون.
با اینکه بی رمق تر از اون بودم که هیچ ری اکشنی نشون بدم اما کمی خندم گرفته بود.
بیچاره انقدر ترسیده بود که چندبار نزدیک بود لیز بخوره و مغزش پخش شه کف حموم.
دوش اب رو بست و از روی زمین بلندم کرد و نگاهی به بازو ها و دستام انداخت تا مطمئن بشه سالمم.
انگار میخواست اطمینان پیدا کنه که حالا حالا ها خودش و شوهرش میتونن ازم استفاده کنن و قرار نیست بمیرم و توی خرج ناهار خاکسپاری و پول قبر بندازمشون.
البته اگر به خاطر حرف مردم نبود توی بیابون خاکم میکردن و حتی خرما هم نمیدادن..
البته توی قسمت غذا ندادنش منم موافق بودم، چرا روز مرگ من چندتا پیرزن پیرمرد منتظر غذا و گشته باید کباب میخوردن؟
بعد از مرگ من تا مدتها هیچکس اجازه نداشت چیزی بخوره، فقط غصه..
دستام رو بیخیال شد و انگار چیز دیگه ای به ذهنش رسید چون دو دستی زد توی سر خودش و گفت؛
_خاک بر سرم تو چرا لخت بودی؟
با ابوهادی چیکار میکردین توی اتاق؟
هیچ ری اکشنی نشون ندادم و فقط اب دهنم رو قورت دادم.
میدونستم چی توی ذهنش میگذره..
یعنی واقعا به شوهرش یک درصد هم اعتماد نداشت، به صورتی که همچین فکری راجبش بکنه؟
موهامو از جلوی صورتم زد کنار و درحالی که حوله رو مینداخت دورم گفت؛
_چقدر رنگت پریده.
از صبح تاحالا گشنه موندی.
الانم معلوم نیست چه بلایی سرت اومده..
نمیدونم چرا اما انگار داشت بیش از حد اروم حرف میزد.
شاید میترسید ابوهادی بشنوه..
اما چرا؟
مگه چی میگفت؟
مگه چه اشکالی داشت!
مجبورم کرد پاهامو بشورم و دمپایی بپوشم و خودشم بعد از تمیز کردن حموم اومد بیرون.
روی تخت نشستم و درحالی که از سرما میلرزیدم به بیرون اتاق خیره شدم تا مطمئن بشم ابوهادی بیرون نیست و نمیتونه ببینتم.
آنسه انگار متوجه حس بدم شد چون درو بست و رفت سمت کمد.
به نظر میرسید توی حموم متوجه شده بود که طرز فکرش اشتباهه چون زیر لب داشت راجب گوسفند و خون یه چیزایی زرت و پرت میکرد.
یه دست لباس از توی کمد در اورد و انداخت روی تخت و درحالی که نگاهم میکرد گفت؛
_زود لباس بپوش بیا بیرون برات ناهار میکشم.
انگار منتظر بود تشکر کنم یا چیزی بگم چون چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و وقتی مطمئن شد قصد زبون باز کردن ندارم از اتاق رفت بیرون و درو اروم بست.
نفس عمیقی کشیدم و حوله رو به خودم فشردم.
دراز کشیدم روی تخت و به سقف خیره شدم.
حس میکردم که امروز به اندازه یک سال طول کشیده بود.
نمیدونم چرا اما برای اولین بار توی عمرم دلم سیگار میخواست.
دوست داشتم زمستون میبود و توی یه کوچه پهن و متروک زیر بارون مینشستم و درحالی که به صدای بوق ماشینا که از دور شنیده میشد گوش میدادم سیگار میکشیدم و از سرما میلرزیدم..
دلم واقعا میخواست برای یک روزم که شده بتونم واقعا ازاد باشم و هرکاری که دلم بخواد بکنم.
فقط یه روز..
...
2 832
تو مثل یه بغضی که روز به روز توی گلوم بزرگتر میشه و بیشتر راه تنفسم رو میبنده، به طوری که دیگه حتی نتونم خودت رو نفس بکشم.
2 832
Repost from N/a
ª❤️🔥
1• @LGBTson
یه کانال پر از سریال های BL
2• @sxylezbian
دختری که خواهر ناتنیش از خارج برمیگرده و این شروع داستان راز آلودشونه…*رمان لزبین*
3• @lezbian_Rainbow
رمان و عکس و فیلمای الجیبیتی -خودم خیلی عکس و ویدیوهاشو دوست دارم-
4• @TransInfoCenter
اگه دنبال اطلاعات راجب ترنسا و مستندای با زیرنویس فارسی و مصاحبه میگردید اینجا رو بهتون پیشنهاد میکنم
5• @Eldread
رمان های لزبین و گی ترسناک و جنایی این نویسنده رو از دست ندید!
6• @idlmovie
اگه دنبال فیلم و سریال هستید کافیه اسمشو سرچ کنید
7• @lord_siah
اگه دنبال رمانای جذابی که کرکتراش خیلی خفن باشن
8• @romanlgbtqi
اگه رمانای پیدیاف شده میخوای
9• @armsh_chshmnt
اگه دنبال رمانای لزبینی
10• @transexuall78
لیست روان پزشکان معتبر،فیلم عکس جراحی ترنس ها،دلنوشته،اخبار روز رنگین کمانی هاو....
" @fallen_between_the_cracks
" چنل یه نانباینری که عاشق گربههاست
2 832
#part33
اصلا دلم نمیخواست بدنم رو ببینه.
صدای غرش ترسناک جنی که توی اتاق قرار داشت مثل یه ربات یا رادیو بارها تکرار میشد.
انگار که درحال حرف زدن با تلفن بودم و کسی مدام پشت خط میومد و باعث پیچیده شدن صدا توی گوشم میشد.
تکونی خوردم و خواستم خودمو از زیر دستش بکشم بیرون اما محکم سرجام نگهم داشت و خمم کرد روی پاش.
دکمه های لباسم رو کامل باز کرد و پسرهنم رو با خشونت از تنم خارج کرد.
میتونستم ببینم که هیچ چیز جز لباس زیر به تن ندارم و شکمم کاملا از عرق خیس بود.
جای کش شلوار روی شکمم افتاده بود و اون تیکه کمی قرمز به نظر میرسید.
حالا که دقت میکردم نور کمتری رو توی فضای اتاق میدیدم و بنظر میومد که یکی از شمع ها خاموش شده باشه.
نگاهم هنوز روی جنی بود که پهن شده بود روی تخت و داشت با پلک های لرزونی که مدام بالا و پایین میشدن بهم نگاه میکرد.
اصلا دوست نداشتم جای امیرعلی باشم، احتمالا بعد از اینکه به هوش میومد چشماش درد خیلی بد و طاقت فرسایی داشتن که بخاطر مدام بالا و پایین شدن مردمک چشماش بود.
میتونستم پژواک خر خر نفساش رو بشنوم و هنوزم کلمات عجیبی روی زبونش جاری میشد.
مردمک چشماش بالا رفت و خفه شد.
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمت ابوهادی که دیدم نگاهش روی شکمم قفل شده.
دستش رو که دور بازوم گره خورده بود کشیدم عقب که سر جام نگهم داشت و سرنگ روی سفره رو برداشت.
نگاهی به سوزن بلند و نسبتا کلفتش انداختم و ناله ای کردم.
درحالی که سعی میکردم خودم رو از زیر دستش بکشم بیرون با التماس گفتم؛
_ولم کن..
دیگه نمیتونم.
انگار یه لحظه متوجه حال بد و نزارم شد و دلش به رحم اومد چون گره ابروهاش از هم باز شد.
بند کشی ای دور دستم بست و مجبورم کرد دستم رو مشت کنم.
نفس عمیقی کشید و انگشت شصتش رو روی پوستم مالید و چندبار به بازوم ضربه زد.
در همون حین که تکه به تکه بدنم رو لمس میکرد تا رگم رو پیدا کنه گفت؛
_داره تموم میشه..
فقط یکم خون لازم دارم.
حس خیلی بدی داشتم از اینکه هیچی جز نیم تنه تنم نبود.
تاحالا حتی با چیزی غیر از تیشرت و شلوار جلوش نبودم.
از اون گذشته برخورد دست های مرطوب و داغی که پر از انگشتر های بزرگ و سنگ های رنگی سرد بودن به پوستم داشت حس بد و حال به هم زنی رو بهم القا میکرد.
بلاخره انگار تونست رگم رو پیدا کنه چون سوزنش رو برداشت و نوکش رو با پیرهنش پاک کرد.
مطمئنا حالا که اینکار رو کرد الودگی بیشتری به سوزن منتقل شده بود.
سوزن رو بهم نزدیک کرد و درحالی که کجش کرده بود به پوستم فشارش داد و فروش کرد داخل.
سوزش خفیفی رو توی بازوم حس کردم و چشمام رو بستم.
بلاخره وقتی به یه مقدار متعادل رسید دستش از حرکت ایستاد و شروع کرد به خون کشیدن.
چشمام رو باز کردم که با دیدن رنگ خون خودم توی سرنگ سرم گیج رفت و نتونستم خودم رو نگه دارم و افتادم.
کش رو از دور دستم باز کرد و دستمالی رو به زخمم فشرد و مجبورم کرد بگیرمش.
زدم کنار و رفت سمت سفره..
به سقف سفیدی که سایه شمع ها روش افتاده بود خیره شدم.
دست و پام گز گز میکرد و سرم گیج میرفت.
حس میکردم که اب بدنم درحال تبخیر شدنه و حالا معدم از شدت گرسنگی درد میکرد.
نمیدونم چقدر گذشته بود و تا چه حد صدای جیغ و داد و غرش رو تحمل کرده بودم.
هنوز هم سرم کمی گیج میرفت و دهنم طعم موندگی و زهمی خون رو میداد.
چشمام رو که باز کردم پسر بچه رو دیدم که روی تخت خواب بود و ابوهادی داشت دستاش رو توی سطل اب میشست.
شمع ها خاموش بودن و پرده ها کنار زده شده بود.
من کنار شمع ها روی زمین افتاده بودم.
قسمتی از بازوم و لباسا و شکمم خونی بودن و حس میکردم که موهام چسبیده به هم و سرم میخاره.
حالا اتیش توی شومینه خاموش بود و از پنجره باز هوای تازه میومد داخل.
دیدن نور خورشید و شنیدن صدای گنجشکا و اب بهم ارامش میداد.
مثل اینکه تا تموم شدن جنگیری تقریبا بیهوش بودم.
ابوهادی دستاش رو با پیرهنش که حالا کمی پاره بود پاک کرد و اومد سمتم.
لبه های پیرهنم رو کمی بستم و سعی کردم از روی زمین بلند شم.
دستش رو گرفت جلوم تا بلندم کنه اما توجهی نکردم و رفتم سمت در اتاق.
هنوز سرم سبک بود و کمی گیج میرفت.
حالم خیلی داغون بود و احساس میکردم که هیچ انرژی ای توی بدنم ندارم.
قفل در رو باز کردم و خیلی سریع از اتاق زدم بیرون.
آنسه روی مبل نشسته بود و داشت چای میخورد.
با دیدن من قندش از دستش افتاد روی زمین و با تعجب گفت؛
_خاک بر سرم تو چرا لختی؟
توجهی بهش نکردم و بعد از اینکه وارد اتاقم شدم یه راست رفتم سمت حموم.
شیر اب رو باز کردم و حتی صبر نکردم تا اب گرم شه و خیلی سریع رفتم زیرش.
خیلی محکم سروع کردم به شستن موها و صورتم.
طوری به پوستم چنگ مینداختم که انگار میخواستم بکنمش.
واقعا دیگه نمیتونستم اونهمه کثافت رو روی بدنم تحمل کنم.
2 832
#part32
حس کردم که کسی بلندم کرد.
احساس سوزن سوزن شدن رو توی گونهم حس کردم و وقتی هوشیار تر شدم فهمیدم که ابوهادی داره بهم ضربه میزنه.
چشمام رو کامل باز کردم که با مردمک های گشاد شده و رگ های خونی توی چشمش روبه رو شدم.
صورتش از عرق خیس شده بود و زیر نور شمع برق میزد.
کمکم کرد بشینم کنار میز و لیوانی رو گرفت جلوم.
هنوز هم میتونستم بوی گندی رو حس کنم و انگار صورتم و موهام کمی مرطوب بود.
حالم داشتش از خودم به هم میخورد و نیاز داشتم توی همین لحظه صورتمو با اب و اسید بشورم و یا پوستمو با چاقو بکنم.
ابوهادی دستش رو گذاشت پشت گردنم و لیوان فلزی رو بهم نزدیک کرد که با سستی دستش رو پس زدم و به زور نالیدم؛
_نمیخورم.
صدام حالت نق زدن داشت و به زور در میومد.
ابوهادی_میخوای دوباره بهت حمله کنه؟
اگه جن رو نکشیم بیرون ممکنه همینجا هردومون رو بکشه.
میدونستم که دروغ میگه، میدونستم که هیچوقت قرار نیست چنین اتفاقی بیوفته و اون بدون کمک من هم میتونه جنگیری رو انجام بده، اما اون لحظه اصلا توی شرایطی نبودم که بخوام به چیزی فکر بکنم.
فقط میخواستم زودتر همه چیز تموم بشه و از این مکان مسخره بزنم بیرون و تا ساعتها زیر دوش اب خودم رو بشورم.
احساس منفور بودن میکردم و کم کم داشتم از بوی گندی که وجودم رو احاطه کرده بود خفه میشدم.
عوق میزدم اما شکمم خالی بود و به همین دلیل هیچ چیزی بالا نمیومد و فقط حس میکردم روده هام به هم میپیچن و مچاله میشن.
اب دهنم رو قورت دادم و با چشمایی خمار بهش شدم.
مطمئنا اگر توی چنین شرایط حساسی نبود دهنمو باز میکرد و خون رو به زور میریخت توی حلقم و بخاطر اینکه اینهمه عصبیش کردم با کمربند میوفتاد به جونم.
اما حالا کسانی که باید همدیگه رو میکشتن ما نبودیم و اون بچه جن زده به اندازه کافی این قصد رو داشت.
لیوان حاوی خون رو به دهنم نزدیک کرد و به زور کمی ازش ریخت توی حلقم که خواستم تفش کنم بیرون و عوق بزنم اما دستام رو محکم پشت سرم نگه داشت و لیوان رو محکم به لبام فشرد.
بوی گند گوسفند داشت حالم رو به هم میزد و از سمتی هم حس کردن لخته های نسبتا ژله مانند خون توی دهن و زیر زبونم باعث میشد بخوام بیارم بالا.
سرمو تکون دادم و خواستم تفش کنم بیرون که گردنم رو گرفت و وادارم کرد قورتش بدم.
کمی دیگه ازش چپوند توی دهنم و قبل از اینکه بخوام همش رو بیارم بالا دستش رو جلوی دهنم گرفت و دماغم رو با دستاش نگه داشت.
نه میتونستم نفس بکشم و نه بیارمش بالا و هیچ چاره ای جز قورت دادنش نداشتم.
انگار بالا پایین شدن گلوم رو دید و متوجه شد تونسته مجبورم کنه کاری که میخواد رو انجام بدم چون دست از سرم برداشت و از پشت سرم رفت کنار.
انگار دهنم بیشتر از قبل بزاق تولید میکرد چون مجبور بودم هی قورتش بدم تا همه خونی رو که به زور بهم چپونده شده بود بالا نیارم.
میدونستم که اگه این اتفاق بیوفته مجبورم دوباره بخورم.
چندبار عوق زدم و به زور محتویات معدم رو فرو خوردم.
سرم رو گذاشتم روی فرش و چشمام رو بستم.
ابوهادی دستم رو کشید و از روی زمین بلندم کرد.
چشمام خیس بودن و نمیتونستم درست چهرهش رو ببینم.
خیره شده بود بهم و با اخم نگاهم میکرد.
سعی کرد استین پیرهنم رو بزنه بالا اما چون کمی تنگ بود زیاد بالا نرفت.
از برخورد دستای گرم و چندشش به بازوم حالم به هم میخورد.
نگاهم رو چرخوندم و به پسر بچه ای که به شدت غرش میکرد و خودش رو به در و دیوار میکوبید خیره شدم.
صداش واقعا ترسناک و کلفت بود و انگار توی گوشم میپیچید.
چشماش دوباره کاملا سفید شده بود و سعی میکرد زنجیر دستاش رو باز کنه.
وقتی دید دارم نگاهش میکنم از حرکت ایستاد و بهم خیره شد.
اب دهنم رو قورت دادم و خواستم سرمو برگردونم که حس کردم صداش رو شنیدم.
با همون لحن وحشیانه و صدای دورگه ربات مانند اسممو صدا زد که حس کردم موهای تنم سیخ شدن.
به ابوهادی که محکم کنار خودش نگهم داشته بود خیره شدم و بغضمو قورت دادم.
هنوز هم میتونستم گرما و خیسی دستاشو حس کنم.
فشاری که به بازوم وارد میشد داشت اذیتم میکرد.
_غزل!؟
کلمه ز رو کشید و خر خری کرد.
دوباره بهش خیره شدم.
لبخندی زده بود و مثل یه سگ چهاردست و پا روی تخت وایساده بود.
صورتمو جمع کردم که ادامه داد؛
_چرا میزاری این پیرمرد حرومزاده ازت سو استفاده کنه؟
صدای فشار دندونای ابوهادی رو کنار گوشم شنیدم و گره دستش محکم تر شد.
اونقدری هوشیار نبودم که درست بتونم وضعیت رو درک کنم و حس میکردم که دارم خواب میبینم.
دست ابوهادی رفت سمت دکمه های پیرهنم که صدای خنده گوش خراش پسربچه بلند شد.
کمی خودشو کشید جلو و ادامه داد؛
_میدونی هربار که ازت برای جنگیریاش استفاده میکنه چه انرژی ای رو ازت میگیره؟
ابوهادی با اخم به پشت سرم نگاه کرد و محکم تر دکمه های پیرهنم رو باز کرد.
درست یادم نمیومد چی پوشیده بودم، اما امیدوار بودم زیر پیرهنم چیزی به تن داشته باشم.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
