𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 695
Subscribers
-224 hours
-47 days
-4330 days
Posts Archive
2 695
#part425
اینکه لبهای مرطوب و گرمش به نرمی روی لبهام لیز میخورد برام دلچسب و لذت بخش بود، اما هیچ اختیاری از خودم برای همراهی کردنش نداشتم و ذهنم از این موضوع چندان راضی نبود.
لب پایینم رو مک زد و دستش رو اروم به سمت شکمم و کش شلوارم برد و یعد از اینکه زبونش رو روی پوست گردنم کشید اروم توی سوراخ گوشم فرو کرد.
دندون هام رو به هم فشردم و دستم رو روی دستش که که به سمت کش شلوارم میرفت گذاشتم.
کمی عقب کشیدم و درحالی که به خاطر گرما و تپش قلبم نمیتونستم درست نفس بکشم اروم گفتم؛
_نمیتونم.
درحالی که چشماش خمار بود و پشت سر هم و مقطع نفس میکشید از نظر گذروندم.
دیدنش توی این وضعیت باعث میشد دلم بخواد از ته دل ببوسمش، اما توانایی اینکار رو نداشتم.
توانایی هیچ کاری رو نداشتم.
انگار زخمی بودم و با کوچکترین لمسی درد میگرفتم.
لبهاش رو به هم فشرد و درحالی که از روم کنار میرفت دستش رو از زیر کش شلوارم بیرون کشید.
اراز_درست میگی.
_اراز.
نگاهش رو ازم گرفت و لبش رو با زبونش تر کرد و سرش رو تکون داد.
اراز_نه حق با توعه.
موقعیت مناسبی نبود.
نمیخواستم اذیتت کنم.
فقط..
لبهام رو به هم فشردم و نگاهم رو به فرش دوختم.
ترجیح میدادم بمیرم.
اراز_ولش کن.
تو روی تخت بخواب من اینجا روی مبل میخوابم.
_اراز..
توجهی بهم نکرد و بدون حرف به سمت اتاق رفت.
...
با اینکه تاپ پوشیده بودم اما از شدت گرما میسوختم.
حتی عرق سرد روی پوستم هم باعث نمیشد از حرارت بدنم کاسته بشه.
بدنم گز گز میکرد، به طوری که خیال میکردم کرمهایی زیر پوستم در حرکتاند.
کرمهایی که نه از گوشت و خونم، بلکه از انرژی و روحم تغذیه میکردن.
وجودشون به جای درد باعث احساس دلسردیم میشد.
سرم درد میکرد و سنگین بود.
دوباره همون کابوس رو دیده بودم.
توی همون حیاط بزرگ باغ مانند.
چشمام رو باز کردم و به اطرافم خیره شدم.
توی اتاق خودم بودم.
پنجره بالای سرم باز بود و باد پرده های حریر رو به حرکت در میاورد.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و با ترس اطرافم رو از نظر گذروندم.
من اینجا چیکار میکردم؟
اخرین چیزهایی که به یاد داشتم فضای اتاق اراز بود.
بعد از بیمارستان پیش اون رفته بودم.
نکنه همش یه خواب بود و بعد از خودکشیم تازه به هوش اومده بودم؟
به زور اب دهنم رو قورت دادم که صدای اشنایی توی گوشم پیچید.
_غزل.
صدای یه زن بود.
صدایی خش دار که به خاطر کهولت سن کمی جیغ مانند به نظر میرسید.
پتو رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم که نگاهم به رو تختی خاکستری خونی خورد.
هر قدمی که برمیداشتم صدای چکیدن قطرات قرمز رنگ روی زمین سرامیکی توی گوشهام میپیچید.
حالم به قدری بد بود که به یاد نیارم زمین اتاق من کاشی داشت و با موکت پوشیده شده بود.
روی زمین سرد حرکت کردم تا صدا رو دنبال کنم.
از اتاق که خارج شدم نگاهم به پذیرایی خونه خودمون خورد.
وسایل و نوع چیدمان همون بود، اما حالت خونه و شکل فضای اطراف فرق میکرد.
انگار که همون وسایل رو به همون شکل توی محیط دیگهای چیده باشن.
_غزل.
اینجا.
صدا از سمت اشپزخونه میومد.
اشپزخونهای که دیوارش مدام پررنگ و کمرنگ میشد.
انگار که یک توهم باشه.
از روی سکو گذشتم و به فضای تاریک و ترسناک اطرافم خیره شدم.
_غزل..
با شنیدن صدای نااشنایی از جام پریدم و به پشت سرم نگاه کردم.
زنی با لباس بیمارستان توی تاریکی ایستاده بود.
پوست گندمی کدری داشت که با رگههای ابی و سبز کبود پوشیده شده و تمام رگ های بدنش مشخص بود.
میتونستم فر سیم تلفنی موهاش رو به خوبی تشخیص بدم.
چیزی توی دست سمت چپش قرار داشت.
جسمی مثل یه عروسک نوزاد.
دستش رو بالا اورد و عروسک رو بغل گرفت.
_غزل..
سر عروسک چرخید و ترق ترق صدا داد.
باورم نمیشد.
انگار من بودم.
بچهای شبیه من که با لاستیک و گل درست شده بود.
زن سینهش رو از زیر لباسش خارج کرد و به دهن بچه چسبوند.
از نوک سینهش جای شیر خون بیرون میریخت.
دندونام رو روی هم فشردم و زنی که برای اولین بار انقدر واضح میدیدمش رو از نظر گذروندم.
_مامان..
سرش رو بلند کرد و نگاه بی حسش رو به چشمام دوخت.
_اون ما رو کشت.
چاقویی که توی قلب نوزاد عروسکی که حالا دست و پا میزد فرو رفته بود رو بیرون کشید.
_بکشش.
رد نگاهش رو دنبال کردم و به فردی که روی مبل بود خیره شدم.
مرد قد بلندی با شکم گنده و چشمهایی بسته.
همون چشمهای سبز.
دندونام رو به هم فشردم و ترسیده به زن روبه روم خیره شدم.
_مامان.
به عروسک توی دستش خیره شد و انقدر عقب رفت که توی تاریکی ناپدید شد.
_مامان..
چاقو روی زمین افتاد.
خم شدم و برش داشتم و با ترس به تصویر خودم توش نگاه کردم.
نمیتونستم فکر کنم.
روی خودم کنترل نداشتم.
حرکاتم انقدر سبک و نرم بود که انگار خواب میدیدم.
همچیز درحال اب شدن به نظر میرسید.
2 695
#part424
بعد از جمع کردن لباسام از اتاق بیرون رفتم که انسه جلوم ایستاد.
انسه_کجا به سلامتی؟
نیم نگاهی بهش انداختم و با بی حوصلگی گفتم؛
_از اینجا میرم.
انسه_میری؟
با اجازه کی؟
فکر نکن چون دو تا خط رو دستت انداختی و جلب توجه کردی اجازه داری هر غلطی دلت خواست بکنی.
احمد اگر بفهمه تیکه تیکهت میکنه.
پوزخندی زدم.
_احمد جونت از ترس پسرش الان گم و گور شده.
منم وسایلم رو جمع میکنم میرم خونه ارشیا.
اگر یه وقت شوهرت رو دیدی بهش بگو پسرش همهچیز رو فهمیده و اگر ببینتش میکشتش.
این رو گفتم و بی توجه بهش به سمت در رفتم و بعد از بیرون زدنم از خونه سوار ماشین شدم.
اراز بدون حرف به حیاط نگاه میکرد.
شاید اون هم به چیزی که من فکر میکردم فکر میکرد.
قطعا نمیدونست که همه اینها فرمالیتهست.
شاید الان از این خونه فرار میکردم و برای مدتی گم و گور میشدم، اما مطمئن بودم که ابوهادی راهی برای این وضعیت قاراشمیش پیدا میکرد.
شاید الان یه گوشه نشسته بود و به ریش ما میخندید.
شاید ما فقط خوش خیال بودیم و خودمون نمیدونستیم.
شاید اراز یا ارشیا یا هرکس دیگهای این موضوع رو درک نمیکردن، اما پای چیزهای عجیب تری وسط بود.
چیزهایی که فقط ابوهادی و ام سحور ازشون به طور کامل با خبر بودن.
اینکه من هیچوقت نمیتونستم از دستشون فرار کنم و هیچوقت برای همیشه از این در بیرون نمیرفتم، مگر اینکه مقصدم قبرستون میبود..
به قول ابوهادی فقط جنازم از این خونه بیرون میرفت.
بلاخره اراز نگاهش رو بهم دوخت و گفت؛
_بریم؟
سرم رو تکون دادم و چشمام رو بستم.
دیگه چی میخواستم؟
پیش اراز بودم.
قرار بود تا مدتی باهاش بمونم.
اما چرا چیزی حس نمیکردم؟
چرا خوشحال نبودم؟
چرا همچنان میترسیدم؟
شاید بخاطر این بود که از اینده این داستان خبر داشتم.
شاید چیزی دیده بودم که اراز نمیدید.
حالا روی صندلی پشتی ماشین گربهای سیاه نشسته بود که کاملا از توی اینه مشخص بود.
همون گربهای که توی بیمارستان دیده بودم.
همونی که پشت درای بسته خونه ام سحور قرار داشت.
...
اراز نگاهی به ظرف دست نخورده غذام کرد و روی مبل نشست.
اراز_میدونستی اگر همینطوری به غذا زل بزنی نمیتونی با چشم بخوریش؟
لبم رو کج کردم و کلافه گفتم؛
_میل ندارم.
اراز_حداقل مرغاش رو خالی بخور.
_گفتم که میل ندارم.
نفس عمیقی کشید و با حالتی حق به جانب گفت؛
_ببین.
درک میکنم که حالت خوب نیست و نگرانی.
ولی خون زیادی ازت رفته و باید یچیزی بخوری.
اگر مرغ دوست نداری میتونم برات کباب گرم کنم.
_گفتم که میل ندارم.
حالم به هم میخوره.
اراز_غزل!
من مامانت نیستم نازتو بکشم.
نخوری با کتک میکنم تو حلقت.
پوزخندی زدم و به چشمهای سبز رنگش خیره شدم.
_جدی؟
اخه مامانم با کتک هم چیزی نمیکرد حلقم، حتی یکبار هم بهم شیر نداد.
اراز_من که شیر خوردم چه گلی به سرم گرفتم؟
_توهم این رو گرفتی که همهچیز حالیته و میتونی از پس همه بر بیای.
حتی یه ادم روانی جنی.
اراز_من طوری رفتار کنم انگار از اون پیر خرفت توهمی میترسم و همین امشب میاد میکشتم باعث میشه یهچیزی کوفت کنی!؟
لحنش کوبنده بود و باعث شد دلم بشکنه.
البته اشکالی نداشت، دیگه سر شده بودم.
انگار متوجه بالا رفتن صداش شد چون لبهاش رو روی هم فشار داد و گفت؛
_ببخشید.
نمیخواستم داد بزنم.
فقط اعصابم یکم خورد شد.
_چرا؟
چون از دستوراتت پیروی نکردم؟
نفس عمیقی کشید.
اراز_نه.
چون داری جلوی چشمام از هم میپاشی و هیچکاری نمیتونم برات کنم.
_گنده تر از تو هم نتونستن کاری برام بکنن.
اراز_به گندگی نیست.
چیزی نگفتم که سرش رو تکون داد و نفس عمیقی کشید.
اراز_خیل خب.
میتونیم یه کار دیگه کنیم.
موهام رو پشت گوشم زدم و اب دهنم رو قورت دادم.
نمیدونستم چرا اینطور باهاش رفتار میکردم.
حالم از خودم به هم میخورد که به جای پرستش کردنش اینطور بهش جسارت میکردم.
_چیکار؟
اراز_نمیدونم.
طبق چیزهایی که تا الان فهمیدم از چندتا کار توی دنیا بیشتر خوشت نمیاد.
چشمام رو تنگ کردم که ادامه داد؛
_مواد کشیدن و الکل خوردن.
رفتن روی اعصاب ملت و اینکه بهشون بفهمونی چه موجود روی مخی هستی، و..
_و؟
شونش رو بالا انداخت و نگاهش رو به چشمام دوخت.
حالا دیگه اون حالت کلافه و خشمگین رو نداشت و چشمهاش خمار تر شده بود.
کمی بهم نزدیکتر شد و اروم گفت؛
_سکس.
حرفش باعث شد جا بخورم.
دستش رو بالا اورد و انگشتهاش رو توی موهام فرو برد و انقدری بهم نزدیک شد که توی همون حالت نشسته و درحالی که پاهام روی زمین بود به دسته مبل چسبیدم.
اینکارش باعث شد کمی گرمم بشه و ضربان قلبم بالا بره.
موهام رو از توی صورتم کنار زد و نگاهش به سمت لبهام رفت و فاصله رو کم کرد.
طولی نکشید که گرما و رطوبت لبهاش رو لای لبهام حس کردم.
اروم بوسیدم و دستش رو به حالت نوازش وار از موهام خارج کرد و پشت گردنم گذاشت.
لبم رو مک زد و خم شد روم به طوری که تونستم سنگینی بدنش رو روی خودم حس کنم.
2 695
#part423
اب دهنش رو قورت داد و نفس عمیقی کشید.
دوست نداشتم نگاهش کنم.
اگر حال بدش رو میدیدم خودم هم گریم میگرفت.
نمیخواستم گریه کنم.
حالم از ابغوره گرفتن های الکی و بیفایده به هم میخورد.
وقت هایی که گریه میکردم میدونستم که شکست خوردم.
ارشیا_از کی..
حرفش رو قط کردم و گفتم؛
_فکر میکنی کارهاش فقط در حد اینکه بخواد بهم دست بزنه بوده؟
برای لحظهای حس کردم سر جاش خشک شد چون به زور گفت؛
_کار دیگهایم کرده؟
احتمالا فکر میکرد منظورم چیز دیگهایه.
_نه.
منظورم اون نیست.
چشماش رو بست و بعد از کشیدن نفس عمیقی نگاهش رو ازم گرفت.
_من براش مثل یه واسطه بودم.
ارشیا_نمیفهمم چی میگی.
_جنگیر ها معمولا یه همچین کسی رو دارن.
کسی که به کمکش مراسمهای جنگیریشون رو انجام میدن.
ازش خون میگیرن، از انرژیش استفاده میکنن.
اذیتش میکنن.
و چیزهای اینطوری.
گیج نگاهم کرد که دستم رو روی لبه تخت گذاشتم.
_ببین.
اینها جای تیغه.
خود زنی نکردم، بابات باهام کرده.
بعضی وقتا مجبورم میکرد خون حیوونات عجیب غریب و اعضای بدنشون رو بخورم.
گاو، گربه، خروس.
حتی یه بار مجبورم کرد هزار پا بخورم.
میدونی چرا؟
چون یه دختر فلج اوردن پیشش و عقیده داشتن با اینکار خوب میشه.
مطمئنم هزار پا از نزدیک ببینی 6 تا سکته میزنی.
احساس میکردم حرفام جای عصبی کردنش باعث میشد بترسه.
_شاید فکر کنی اینا چیزهای خاصی نیست و قابل تحملن اما مثل شکنجه میمونن.
اینکه شبا با ترس و خارش بیدار بشی و فکر کنی توی یه سوراخ پر از حشره گیر کردی و از کل بدنت بالا میرن.
بعد از هر جنگیری تا چندروز حتی حال نداشتم بلند شم و برم دستشویی انقدر که انرژی ازم میرفت.
بچه تر که بودم شبها از ترس خوابم نمیبرد.
میدونی چندین بار با کمربند طوری کتک خوردم که برای اینکه از درد نمیرم بهم تریاک میدادن؟
انقدر پشت سر هم و بدون نفس گرفتن حرف زده بودم که گلوم میسوخت و بغضم انقدر داغ بود که خیال میکردم حنجرم رو اب میکنه.
تازه فرصت کردم ریاکشنش رو در نظر بگیرم.
بدون حرف بهم خیره شده بود و تند تند و پشت سر هم نفس میکشید.
انگار اگر باد ریههاش خالی میشد و اروم میگرفت توی اتیش میسوخت.
دندوناش رو به هم میفشرد و این رو میتونستم از منقبض شدن فکش متوجه بشم.
اب دهنش رو به زور قورت داد و سرش رو پایین انداخت.
مکث کوتاهی کرد و بعد گفت؛
_غزل.
من..
نتونست حرفش رو ادامه بده و از روی صندلی بلند شد و خیلی سریع به سمت در اتاق رفت و بعد از اینکه خارج شد محکم بستش.
پوزخندی زدم و به بالشتم تکیه دادم.
فکر کنم رفته بود گریه کنه، البته امیدوار بودم که اینطور باشه.
نمیدونم چرا داشتم انتقامم رو از اطرافیانم میگرفتم.
ارشیا هیچ گناهی نداشت.
فقط اینکار رو میکردم تا خودم رو خالی کنم و بار سنگین تموم این اتفاقات رو از روی دوشم بردارم و روی کس دیگهای بندازم.
لازم بود غیر از خودم کس دیگهای برام دلسوزی کنه و به فکر نجات دادنم باشه.
دیگه از پس هیچ چیزی برنمیومدم.
اخرین سنگرم مردن بود و حالا دیگه هیچ زوری نداشتم.
زیاد طول نکشید که مرخص شم.
نمیدونستم ارشیا کجا رفته بود چرا که وقتی از بیمارستان بیرون میزدم نه خودش و نه اهورا رو ندیدم.
دست اراز رو که توی دستم بود فشار دادم و پام رو توی حیاط گذاشتم.
هوا یخ بود و حتی نور مستقیم خورشید هم باعث نمیشد به خودم نلرزم.
حدس میزدم که ساعت طرفهای دو ظهر باشه.
کمی گیج بودم و قدمهام سنگین بود.
اگر اراز محکم نگرفته بودم هرلحظه ممکن بود روی زمین سقوط کنم.
بلاخره سوار ماشین شدم و همزمان با تکیه دادن سرم به صندلی چشمام رو بستم.
اراز هم توی ماشین نشست و بعد از بستن در تونستم صداش رو بشنوم.
اراز_ارشیا کجا رفت؟
_نمیدونم.
احتمالا رفته خودش رو از جایی پرت کنه پایین.
اراز_خوبه.
امیدوارم اینکار رو بکنه.
چیزی نگفتم و بهش خیره شدم که ادامه داد؛
_میخوای بریم خونتون یه چندتا وسیله برداری؟
_بابای ارشیا..
اراز_ارشیا گفت که فعلا گم و گور شده.
درضمن پیداش هم بشه کاری نمیتونه بکنه.
من هستم.
به زور خودم رو کنترل کردم تا پوزخند نزدم.
اینکه تصور میکرد کاری از دستش برمیاد خنده دار و تا حدودی بامزه بود.
_باشه.
تا رسیدن به خونمون هیچی نگفتم.
اراز دم در خونه ایستاد و گفت؛
_میخوای باهات بیام؟
_نه.
این رو گفتم و از ماشین پیاده شدم و از اونجایی که در روی هم بود وارد خونه شدم.
انقدر این چندوقت حالم بد بود که حتی متوجه نبود حور و هیوا نشده بودم.
رفتم توی خونه که انسه با دیدنم تقریبا سکته کرد.
نکنه خیال میکرد که مردم و این روحمه؟
نگاهی به دستم انداخت و گفت؛
_حالت خوبه؟
_اره.
عالیم.
به سمت اتاقم رفتم و اطرافم رو بررسی کردم تا چیزی پیدا کنم که وسایلم رو توش بچپونم.
از اونجایی که هیچوقت مسافرت نرفته بودم هیچ ساک یا چمدونی نداشتم پس ناچارا وسایلم رو توی کوله پشتی دبیرستانم جا دادم.
2 695
احتیاج داشتم کسی در جایی از دنیا بخواهد بامن ارتباطی داشته باشد، که حرفی برای گفتن داشته باشیم.
کسی که رنجهای من را بشناسد و در شادیهایم شریک باشد.
به گمانم من به یک "دوست" احتیاج داشتم.
2 695
نیاز داشتم کسی من را بشناسد، که حرفهایی برای گفتن داشته باشیم.
کسی که رنجهایم را حس کند و شادیهایمان مشترک باشد.
گمانم فقط احتیاج به یک "دوست" داشتم.
2 695
هرکسی نمیتواند من را تحمل کند، البته که بابد ذکر کنم من تحمل شدن نمیخواهم.
ادم درست من را زندگی میکند، میپرستد و یا مینویسد.
2 695
Repost from N/a
_ددی ددی من یه فانتزی قشنگ دالم😺👀
چه فانتزی توله؟🧐🍓
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
_اینکه یه گپ قشنگ باشه منو شما داخلش باشیم راحت بتونیم کاپلی رفتار کنیم🥹🫦همین الان هم یه همچین گپی داریم دخترم🤤🔞💦 _کوش کوجاس چلا من ندالمش🥲🎀 برات میفرستم بریم فانتزی تو اجرا کنیم😈👙 _آخ جونمی جون😍👅💦
2 695
Repost from N/a
جون چه مامانی جذابی اینجاس ها🥵💦بلم مخ بزنم ببینه چه بیبی بوی کیوتی هستم 🧸🩵🫧
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
شماهاهم خیلی وقته سینگل هستین؟😊 بیاین یه گپ براتون دارم پره از میسترس مامی های جذابو هات👙😀🔥 تازشم میتونی کلی شیطونی کنی با لیتل های کیوت دیگه اشنا شی🥹🎀🍭دیگه چی میخوای بدو بیا🧐🏃🏻♀
2 695
Repost from N/a
اوففففف ببین کجا رو پیدا کردم برات😍🫧
࿅𝔤𝔬𝔡𝔣𝔞𝔱𝔥𝔢𝔯𝔣𝔞𝔪𝔦𝔩𝔶࿅
。゚☆: *.☽ .* :☆゚
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
سکسی ترین گپ LGBT و BDSM💦🔥
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
همه ی لیتل های کیوت و مستر های جذاب اینجان😈🥺
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
سینگل بیا رل برو کلی رول پلی خفن رو تجربه کن حالشو ببری😶✨
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
حواست باشه لینک باطل نشه عضو گیری محدوده😭💔
2 695
حق با کافکا بود، سوسکها مهم هستند، حتی مردههایشان.
ای کاش من هم میتوانستم ذرهای مهم باشم.
2 695
من یادگرفتهام که بر سر سلیقه شخصی و عقاید و باورهایم با کسی بحث نکنم.
اگر کسی دلش بخواهد درون سایه
بماند و بگوید شب است نمیتوانی وادارش کنی حتی پنج قدم بردارد تا از سایه خارج شود و نور خورشید را ببیند.
ناچارا میباید سرت را تکان بدی و تایید کنی که ماه زیباست و درون اسمان میدرخشد.
به هیچ جای عالم بر نخواهد خورد.
2 695
Repost from N/a
🎀 دنیای تاریکیِ کیوت همینجاست 🎀
اینجا همه نقشها جاشون امنه: Master, Daddy, Mommy, Mistress & Little 🖤🖤
https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh
با ورودت، کلی لیتل خوشگل میان به استقبالت 😍👶🏻
قانون ما فقط احترام و رضایته ✦ باقیش همش فان و حال خوبه!
https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh
پس معطل نکن... جات اینجاست عزیزم 😘
2 695
Repost from N/a
🩷⧼ دنیای BDSM کیوت ⧽🩷
اینجا برای همهست: لیتلای بامزه 👶🏻، اسلیوهای مطیع 🔗،
مستر و ددیهای جدی 😏، مامی و میسترسهای شیرین 👠✨
https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx
با ورودت، لیتلا میان به استقبال و بغل گرمت میکنن 🧸💕
یه قدم بردار… قراره بختت همینجا باز بشه 😜👁👅
https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx
2 695
#part422
کمی جلو تر اومد و دستم رو توی دستش گرفت که گرم شدم.
انگشتام یخ بود و این رو زمانی فهمیدم که پوست داغش رو لمس کردم.
انگار با لمس کردنش متوجه یخ بودن خودم هم میشدم.
در باز شد که نگاهی به پشت سرش کرد و درحالی که اخماش رو توی هم میکشید عقب رفت.
برگشتم و به ارشیا که وارد اتاق میشد خیره شدم.
توی دستش یه پلاستیک خوراکی بود و کمی عصبی بهنظر میرسید.
به محض اینکه من رو دید اخماش باز شد و گفت؛
_مردهشورت رو ببرن که فقط به ادم ضرر میزنی.
خودم تاحالا کمپوت اناناس نخوردم مجبور شدم 180 تومن بدم پول دو تیکه اناناس که توی زشت بخوری.
لبهام رو به نشونه لبخند کمی کج کردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
دوست نداشتم نگاهش کنم.
حالا احساس میکردم دوباره مثل قبلا شده.
اونوقتهایی که انگار واقعا خواهر و برادر بودیم.
قبل از رفتنش به ابادان و همه این اتفاقها.
و همین موضوع بود که شدیدا ازارم میداد.
کمی نزدیکمون شد و درحالی که پلاستیک رو روی میز میزاشت روی تخت نشست که اخمام رو توی هم کشیدم و کمی عقب رفتم.
_جفت من نشین.
ارشیا_چرا اونوقت؟
_چندان ازت خوشم نمیاد.
ارشیا_منم ازت خوشم نمیاد.
منتهی رعایت این دخترهی دراز زهرمار رو میکنم که نمیزنم تو سرت.
چیزی نگفتم و نگاهم رو ازش گرفتم.
اصلا احساس خوبی بهش نداشتم.
_چون فهمیدی بابات چیکارم میکرده انقدر رفتارت عوض شده؟
قبلا که طوری باهام رفتار میکردی انگار صدتا پورن ازم لو رفته.
یادت رفته وسط کوچه میخواستی بزنیم؟
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد به زمین خیره شد و نفس عمیقی کشید.
اراز از روی صندلی بلند شد و گفت؛
_من میرم یه سر به اهورا بزنم و یه زنگ بزنم به بابام ببینم مامانم رو خاک کردن یا نه.
این رو گفت و نگاه جدیای به ارشیا انداخت و به سمت در رفت و از اتاق خارج شد.
دوست نداشتم بره و من رو اینجا تنها بزاره.
ارشیا سرفهای کرد و از روی تخت بلند شد و روی صندلی اراز نشست.
اخمام رو توی هم کشیدم و تلاش کردم دوباره بغض نکنم.
حالم از گریه کردن به هم میخورد.
از این وضعیت داغون و مسخرهم متنفر بودم.
ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه به این روز بیوفتم.
ارشیا_اره.
بخاطر اون داستان یه معذرت خواهی بهت بدهکارم.
حالم زیاد خوب نبود، یکم چت بودم.
ابروهام رو بالا انداختم و سرم رو تکون دادم.
_منم اخرین باری که چت بودم بابات و زن بابات به زور بهم مواد تزریق کرده بودن، ولی داشتم خودم رو پاره میکردم که باهات صحبت کنم و خواهش کنم که نری ابادان.
اخماش رو توی هم کشید و حس کردم که برای لحظهای چشماش برق زد.
ارشیا_یعنی چی؟
شونم رو بالا انداختم و بغضم رو قورت دادم.
_روزی که فهمید ازمایش دادیم و میدونیم خواهر برادریم.
ارشیا_خب؟
_درست یادم نمیاد.
ولی میخواستم بیام بهت بگم که چیزی راجب اینکه قضیه رو میدونی بهش نگی.
ارشیا_واقعا بهت مواد تزریق کردن؟
سرم رو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم.
_دفعه اولش نبود.
دندوناش رو به هم فشرد که تونستم منقبض شدن فکش رو ببینم.
از روی صندلی بلند شد و چرخی توی اتاق زد که پوزخندی زدم.
_الان مثلا با اینکار عصبانیتت رو نشون میدی؟
ارشیا_چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
_چی باید بهت میگفتم؟
ارشیا_همین چیزارو.
_نمیتونستم.
تهدیدم کرده بود که اگه چیزی بهت بگم یه بلایی سر اراز میاره.
ارشیا_به درک.
میورد.
مهم تر از خودت بود؟
_ببخشید ولی من مثل تو نمیتونم چشمام رو ببندم و خودم رو بزنم به اون راه و بزارم بابات هر بلایی دوست داشت سر ادمایی که برام مهمن بیاره.
ارشیا_من خودم رو به اون راه نزدم!
حالا صداش کمی از حالت عادی بلند تر شده بود.
لبهام رو به هم فشردم که کمی بهم نزدیک تر شد.
ارشیا_ببخشید.
نمیخواستم داد بزنم.
صداش ناراحت و بغض الود بنظر میرسید و کمی میلرزید.
اما این موضوع باعث نمیشد دلم باهاش صاف بشه و ازش متنفر نباشم.
ارشیا من رو ول کرده بود به امون خدا و حتی یه زنگ هم بهم نزد.
وقتی هم برگشت طوری باهام رفتار کرد که انگار به زور تلاش کردم مخ باباش رو بزنم.
دقیقا طوری نگاهم میکرد انگار از زیر این و اون جمعم کردن.
البته به زودی باید همین کار رو هم میکرد.
_اشکال نداره عادت دارم.
داد زدن بهترین کاریه که باهام کردن.
ارشیا_غزل.
من حتی فکرشم نمیکردم که بخواد همچین کارهایی باهات بکنه.
به جون مامانم قسم من از هیچی خبر نداشتم مگه نه نمیزاشتم یه لحظه هم اونجا بمونی.
_واسه همین قسمات دروغه.
چون ننهت جون نداره.
ارشیا_غزل.
نگاهم رو به چشماش دوختم.
برق میزدن، انگار که کمی خیس بودن.
نمیخواستم اینطور باشه.
حالا که اینطور نگاهم میکرد نمیتونستم با حرفام اذیتش کنم.
نمیتونستم از کارهایی که باباش باهام کرده بود بگم تا عذابش بدم.
نمیتونستم ازش متنفر باشم.
حالم از خودم به هم میخورد.
ارشیا_من فکر میکردم مثل دخترش میمونی.
چون بزرگت کرده بود.
_بزرگم کرده بود چون ازم سوء استفاده میکرد.
