en
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Open in Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Show more
2 853
Subscribers
-424 hours
-117 days
-6630 days
Posts Archive
تو را بخشیدم و این بزرگترین لطفی بود که میتوانستم به خودم کنم. راستش را بخواهی راحت نبود و شب‌های زیاد و بلندی طول کشید، اما به عذاب تک به تک ثانیه‌هایش می‌ارزید. من بزرگتر شدم و یاد گرفتم که ادم‌ها فقط مشتی خاطره قشنگ و زشت‌اند که در ذهن ادم میمانند و اینکه هنگام رفتنشون خوشحال یا ناراحت باشی فرق چندانی در قشنگی لحظات بودنشان ندارد. مهم نیست که وقتی میروند داد میزنند و فحش میدهند یا میخندند و ارزو دارند که همیشه خوشحال باشی، مهم نیست که در ان لحظه خیال میکنی که دیگر کسی در جهان وجود ندارد تا بتواند درد مزخرف لعنتی‌ات را تریاق ببخشد یا نه؛ زشتی روزهای نبودن ادم ها هیچوقت حریف خوشی‌های دونفره گیر کرده در گذشته نمیشود.

#part484 _الان باید چیکار کنیم؟ اهورا_متفرق میشیم. _یعنی چی؟ اهورا_من که ترجیح میدم خونه خودم نرم. میخوام هتلی مسافرخونه‌ای جایی برم. _چرا؟ اهورا_تا ثابت کنم که وقتی پدرت مرد و دفن شد اونجا اهواز نبودم. زیاد هم تاثیری نداره اما ترجیح میدم یه مدت اونورا افتابی نشم. اگر ماموری پلیسی چیزی ببینم بدجور فیریک میخورم و حوصله استرس و اینجور چیزهارو ندارم. _استرس داری؟ حس کردم شکمش کمی بالا و پایین شد، فراموش کرده بودم که دستام همچنان دور کمرش حلقه شده. فراموش کرده بودم که تقریبا بهش چسبیده بودم و باید یکم خودم رو عقب تر میکشیدم. دلم نمیخواست چیزی حس کنه. اهورا_اره. _فکر نمیکردم استرس بگیری. اهورا_همیشه وقتی ادمارو میکشم یکم استرس میگیرم. اخمام رو بیشتر توی هم کشیدم. _خیلی بامزه‌ای! اهورا_خودت استرس نداری؟ _دارم. اهورا_خب دیگه. تاحالا که ادم نکشته بودم تا بخوام خونسرد باشم. اینکارا فقط از اون خواهر روانی تو برمیاد. _غزل روانی نیست. اهورا_اگر فکر میکنی روانی نیست یعنی هنوز نشناختیش. روانی ترین ادمیه که توی زندگیم دیدم. اصلا نرمال نیست. بنظرم باید بعد از همه این اتفاقا پیش روانشناسی چیزی ببرینش. _تو چرا انقدر نگرانشی؟ اهورا_من؟ اگر نگرانش بودم الان کنار تو بودم؟ چیزی نگفتم و نگاهم رو به اطرافم دوختم. الان وقت عصبی شدن نبود. کارهای مهمتری داشتم. _هرجا میری منم میام. ... آراز؛ یک ساعت و نیمی میشد که توی راه بودیم. تصمیم داشتم برم دزفول. ویلاهای اونجا معمولا بزرگ و پرت بودن و قیمتشون برای منی که الان توی وضعیت خوبی نبودم مناسب بود. مهمتر از اون، موقع تحویل گرفتن شناسنامه هم نمیخواستن. دلم نمیخواست به اون خونه برگردم، بعد از همه اون اتفاقاتی که افتاده بود اصلا وضعیت خوبی نداشتم. غزل هم همینطور. مطمئن بودم که براش بهتره که از اون اتفاقات فاصله بگیره. تا حد امکان بهتر بود فعلا افتابی نباشیم. نمیدونستم تا کی وقت میبرد، اما دیر یا زود همچیز مشخص میشد. اگر متوجه نبود بابای ارشیا میشدن و اونهم مفقود شده اعلام میشد قطعا گیر میوفتادیم. امکان نداشت که کسی متوجه نشه که غزل اون مرد رو کشته. یه فکرایی داشتم اما الان برای مطرح کردنشون کمی زود بود. نیم نگاهی به غزل انداختم. یک ساعتی میشد که خوابش برده بود. با اینکه خیلی اروم و ساکت بود، مشخص بود که خواب های خوبی نمیبینه. اخم هاش توی هم بود و گاهی تند تند پشت سر هم نفس میکشید. انگار توی خواب هم ارامش نداشت. دیگه نزدیک به محل مورد نظر بودیم، با این حال مناسب دیدم که کمی بنزین بزنم. اگر اتفاقی میوفتاد و نباید وقت تلف میکردیم، ماشین باید پر میبود. توی پمپ بنزین ایستادم و از ماشین پیاده شدم. دیگه کامل شب شده بود و سوز بدی میومد. همه جا ساکت و خلوت بود و به جز متصدی جایگاه و یه ماشین دیگه کسی این اطراف دیده نمیشد. خیلی گشنم بود و به شدت خوابم میومد. انقدر ضعف داشتم که به زحمت میتونستم سرپا بایستم. نازل بنزین رو برداشتم و توی باک فرو بردم. بعد از تموم شدن کارم در عقب ماشین رو باز کردم تا کارت بنزینم رو پیدا کنم که نگاهم به چیزی شبیه به سرنگ روی صندلی عقب خورد. اخمام رو توی هم کشیدم و دستم رو دراز کردم و برش داشتم. حتی سوزن هم بهش بود و میشد دید که تهش مایع قرمز کمرنگی وجود داره. درسته که هیچوقت توی عمرم سراغ مواد مخدر نرفته بودم، اما خوب میدونستم که برای تزریق کردن یکسری موادهای خاص باید حتما اون ماده رو با خون ترکیب کرد و بعد تزریقش کرد. و این یعنی غزل دقیقا توی همین ماشین چیزی تزریق کرده بود. برای لحظه ای احساس کردم حالم به اندازه صبح بد شد و همون یکم ارامشی که به دست اورده بودم از بین رفت. تعجبی نداشت. اون مرتیکه قطعا برای نگه داشتن غزل چنین چیزهایی بهش تزریق میکرده و اینکه بهشون عادت کرده باشه عجیب نبود. اون هم توی این شرایط روحی روانی بد که حتی ادم های عادی هم معتاد میشدن. نزدیک به دوهفته بود که غزل گم شده بود و این تایم برای عادت کردنش به چنین چیزی زمان کافی ای بود. احساس میکردم همه چیز خراب شده. حس میکردم یه ظرف شیشه‌ای شکسته دستمه که به هزار و یک تکه تقسیم شده و مجبورم همه تکه هارو با چسبی ضعیف به هم بچسبونم. هر تکه ای رو که وصل میکردم قسمت دیگه‌ای جدا میشد و مدتها طول میکشید تا بتونم همه چیز رو سر جای خودش چسب کنم. بعضی تکه ها برای همیشه گم شده بودن و یکسریشون ناقص بود. غزل مثل ظرفی میموند که شکسته بود و هیچوقت مثل روز اول نمیشد. جای اون شکستگی ها تا ابد روی تنش باقی میموند و این موضوع من رو از همه چیز ناامید میکرد. سرنگ استفاده شده رو گوشه ای انداختم و بعد از حساب کردن دوباره سوار ماشین شدم. خیلی تو فکر بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. وقت کم بود و من این وسط هیچ کاره بودم و با این حال نمیدونستم چرا خودم رو مسئول همه اینها میدونستم.

#part483 اهورا_بریم، ما دیگه اینجا کار نداریم. برگشتم و بهش خیره شدم. چهره‌ش توی اون تاریکی به خوبی مشخص نبود. بی‌تفاوت به نظر میرسید. نه اهمیتی به گم شدن غزل میداد، نه حال بد و گنگ من و نه مرگ اون مرد. صرفا نقش جمع کردن خرابکاری‌هارو داشت و حالا داشت در اوج بی تفاوتی بهم میگفت که محل وقوع جرم رو ترک کنیم و طوری رفتار کنیم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و همه چیز سر جای خودشه. _من یکم دیگه میمونم. اهورا_لازم نیست. حال خودت رو بدتر میکنی. این دونفر کارهارو میکنن بعد هم میرن‌. همه چیز رو هم فراموش میکنن و فرقی به حالشون نداره. درست میگفت. هیچکس بهتر از من نمیدونست که صابر و صدرا چه ادم های کاربلدی دارن به طوری که حتی بتونن جنازه قایم کنن. اینجا موندن من اتفاقاتی که افتاده رو درست نمیکرد. همیشه فکر میکردم قتل چیز عجیب تری باشه و هر ادمی از پسش برنیاد. اما حالا میدیدم که حتی از زندگی کردن هم راحت تره. ادمیزاد خیلی راحت و ساده میتونست بمیره و حتی احمق و بی عرضه ترین ادم ها هم میتونستن کسی رو بکشن. همه چیز مثل یه فیلم میموند و لحظه به لحظه ترسناکتر میشد. سرم رو تکون دادم که نگاه کوتاهی بهم انداخت و جلوتر از من حرکت کرد. هوا تاریک شده بود و اسمون نیلی بود. صدای پیچیدن باد لای شاخ و برگ‌های افتاده روی زمین با زوزه سگ و شغال های اطراف ترکیب میشد و مثل موسیقی متن یه فیلم ترسناک کلاسیک میموند. سرد بود. انقدر سرد که نوک انگشتام رو به درستی حس نمیکردم. هوا ابری بود و ماه و ستاره ها توی اسمون پیدا نبودن. اهورا نور گوشیش رو جلوی پاش مینداخت و با قدم هایی بلند حرکت میکرد. حتی نمیدونستم که راه رو درست میره یا نه. اهورا_ناراحتی؟ سوالش باعث شد کمی جا بخورم. _نمیدونم‌. اهورا_طبیعیه.. منم جات بودم نمیدونستم باید چه حسی داشته باشم. _ای کاش با چندروز خوابیدن حل بشه. اهورا_بنظرم اینکه حل نشه بهتر از اینکه بخوابی و شب بیاد توی خوابت. بلاخره به در ورودی رسیدیم. خیلی بزرگ بود و بنظر میرسید به سختی باز یا بسته بشه. اهورا به سمت موتورش رفت و روش نشست و استارت زد. بعد از اینکه موتور روشن شد نگاهش رو بهم دوخت. اهورا_نمیای؟ به سمت موتور رفتم و سوارش شدم. دوست نداشتم دور کمرش رو بگیرم پس افتادن وسط راه رو ترجیح دادم و دستام رو به پشت سرم چفت کردم. اهورا_قرار نیست بخورمت. درست بشین میخوام تند برم فاصله داریم تا شهر هوا هم تاریکه زیاد امن نیست. نفس عمیقی کشیدم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم. این حس رو دوست نداشتم، احمقانه بود. ترجیح میدادم درد بکشم، تا اینکه بخوام به این خاطر حس خوبی داشته باشم. توی کل مسیر ساکت بودم و به اتفاقات پیش رو فکر میکردم. اینکه اگر غزل دستگیر میشد، جرمش رو گردن میگرفتم؟ احتمالا اینکار رو میکردم. اون کار نیمه تموم من رو تموم کرده بود. چیزی که نباید تجربه‌ش میکرد و به خاطر بی عرضگی من مجبور شد خودش انجامش بده. من هیچ نقشی توی نجات دادنش نداشتم، پس حالا باید یه کاری میکردم. _کس دیگه ای غیر از صابر و این دونفر که نفهمیدن همچین اتفاقی افتاده؟ اهورا_نه. فقط خودمونیم. البته خودمون خیلی خطرناکتریم تا اون سه تا. _من که قرار نیست غزل رو لو بدم، اون دختره هم اینکار رو نمیکنه. این وسط فقط به تو اعتمادی نیست. اهورا_خیلی خوشحالم که ادم‌های اطرافم میدونن که نباید بهم اعتماد کنن، اینطور وقتی دستم اتو دادن و من برعلیهشون حرکتی زدم میدونن که تقصیر خودشون بوده. چشمام رو تنگ کردم و بعد از چند ثانیه مکث گفتم؛ _الان یه جورایی داشتی تهدید میکردی یا میگفتی که امکانش هست غزل رو لو بدی‌؟ و دستم رو توی جیبم فرو برده و به چاقوی جیبیم رسوندم. صدای اگزوز موتور و باد سردی که با گوشم برخورد میکرد باعث میشد صداش توی سرم اکو بشه و چرخ بخوره. همه چیز مثل یه خواب پر استرس و دوست نداشتنی میموند. اهورا_لو دادن خواهرت چه نفعی برای من داره؟ _نمیدونم شاید بخوای اذیتم کنی. اهورا_چرا باید اذیتت کنم؟ مگه تاحالا بدی ای درحقم کردی که به اون خاطر بخوام اینطوری ازت انتقام بگیرم؟ چشمام رو تنگ کردم. نمیدونم چرا اما برای لحظه ای حس کردم حرفش سوالی نیست و به خودم شک کردم. اکثر حرف‌هاش همین شکلی بودن و من رو به شک مینداختن. لرزش صداش به خاطر این که چند دقیقه پیش بالاسر یه جنازه بودیم بود، یا واقعا چیزی این وسط وجود داشت که ازش سر در نمیوردم؟ _نمیدونم. ولی حس میکنم زیاد ازم خوشت نمیاد. اهورا_درسته. ولی دلیل نمیشه چون از تو خوشم نمیاد خواهرت رو لو بدم، از اون خوشم میاد! اخمام رو توی هم کشیدم و اینکه نمیدونستم به خاطر جمله اولش کلافه شده بودم یا جمله دومش عصبیم میکرد. چیزی نگفتم و نگاهم رو به اسفالتی که به سرعت زیر پامون حرکت میکرد خورد. هیچ ایده ای نداشتم که چه اتفاقی داشت توی زندگیم میوفتاد. هیچوقت اوضاعم تا این اندازه به هم ریخته نبود.

#part482 از اون گذشته اراز هنوز قرار بود از اینجا بره. خوب به یاد داشتم که قبل از تموم این اتفاقات گفته بود که حداکثر تا بعد از عید امکان داره مهاجرت کنه و زمان زیادی تا عید نمونده بود. ترجیح دادم راجب اون مسئله صحبت نکنم، داغون تر از اونی بودم که بخوام با یاداوری دوبارش اذیت بشم. هرچند که احتمالا تا قبل از رفتنش میمردم. هیچ چیزی نمیدونستم. اینکه ایا بعد از این قرار بود بازهم زندگی کنم یا نه. اصلا میتونستم؟ زندگی من هیچوقت نرمال میشد؟ اگر اراز میرفت چطور با وجود این اتفاقات ادامه میدادم؟ اگر اون میرفت تحمل نمیکردم. قطعا خودم رو میکشتم. اراز_میخوای نریم خونه؟ _کجا بریم؟ اراز_نمیدونم. هرجایی غیر از خونه. فضاش حالت رو بدتر میکنه. _نمیدونم. فرقی برام نداشت. از لحاظ روحی فقط میخواستم بخوابم و هیچ کاری نکنم. تفاوتی نمیکرد اگر توی کوچه میخوابیدم یا تخت یا مبل یا زمین و هرجای دیگه‌ای. حالم فقط برای اون اتفاق بد نبود. من طوری بزرگ شده بودم که برام اهمیت نداشته باشه که کی چه بلایی سرم میاره. بدنم متعلق به من نبود و حس مالکیتی در قبالش نداشتم. شاید اگر بدون وجود اراز هرکس دیگه‌ای اونکار رو میکرد تا این حد داغون نمیشدم. اما اون مرد.. تنها کسی بود که اگر یک تار مو از من دستش میبود چندشم میشد و حالم به هم میخورد چه برسه به اینکه بخواد بهم دست بزنه. دوست نداشتم از من هیچ چیزی برسه. حالا که چیزی که تمام این سالها تلاش میکردم دربرابرش ازش محافظت کنم رو ازم گرفته بود احساس میکردم همه چیز رو باختم. ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه حالا با چنین وضعی زندگی کنم. همیشه تصور میکردم که با کشتنش ازش انتقام میگیرم و فرار میکنم و میرم یک جای دور. تصورات ارمانی ای که خودم هم میدونستم اگر اتفاق میوفتادن هم فرقی به حالم نمیکرد. من هیچ چیزی نداشتم. باقی زندگیم رو قرار بود چیکار کنم وقتی مهمترین روزهای عمرم هدر رفته بود؟ از اون گذشته، اگر چیزهایی که ام سحور گفته بود اتفاق نمیوفتاد و زنده میموندم دیگه ارازی وجود نداشت که کنارم باشه. قرار بود از ایران بره و به احتمال زیاد دیگه هیچوقت توی زندگیم نمیدیدمش. هیچکس رو غیر از اون نمیخواستم. من دنبال ادمی نبودم که بخوام باهاش باشم و وقتم رو باهاش بگذرونم. من اراز رو میخواستم و تصور اینکه روزی دیگه نباشتش زندگی رو برام پوچ و بی معنی جلوه میداد. توی همین فکر ها بودم که گفت؛ _دوست داری ویلایی باغی چیزی بریم؟ _قراره اتفاقاتی که افتادن رو جشن بگیریم؟ من تاحالا به جز برای جشن و مهمونی ویلا یا باغ نرفته بودم و به همین دلیل حالا پیشنهادش برام عجیب به نظر میرسید. اراز_نه. مگه همه فقط برای مهمونی مین ویلا؟ بعدهم منظورم جاهای اونطوری نیست. فقط یه جایی که دوسه روزی اونجا باشیم تا شرایط نرمال بشه و حال و هوات عوض بشه. فکر نکنم اینکه بمونی توی خونه واسه روحیه‌ت خوب باشه. درضمن اگر پلیسی چیزی بیاد بد میشه. بهتره که فعلا گم شده بمونی تا یه فکرایی بکنیم. _چه فکرایی؟ اراز_تا ابد قرار نیست از قتل فرار کنی. این داستان بلاخره یه روزی لو میره. خاک کردن اون یارو و اظهار بی اطلاعی کردن ازش نهایت تا یک ماه تاثیر داره. بعد از اون گزارش مفقود شدگیش رو میدن و دنبالش میگردن. اگر تا اون لحظه فهمیده باشن که تو پیدا شدب اولین مضنون خودتی. بعید میدونم با این حالت بتونی بازجویی بشی و چیزی رو لو ندی. _پس باید چیکار کنم؟ اراز_فعلا بهش فکر نکن. من خودم یه راهی پیدا میکنم. چیزی نگفتم. دوست نداشتم اعتراض کنم. درضمن اگر این ها روزهای اخر عمرم بود باید بهترین استفاده رو ازشون میبردم. حالا با اراز بودم. طوری که همیشه ارزوش رو داشتم. و بنظر میرسید که واقعا بهم اهمیت میده. دیگه چی میخواستم؟ مرگ و تجاوز و قتل کیلویی چند بود وقتی به تمام چیزی که میخواستم رسیده بودم؟ حتی اگر برای یک مدت خیلی خیلی کوتاه بود. ... ارشیا؛ نمیدونستم باید چه حسی داشته باشم. ناراحت میبودم و گریه میکردم؟ برای کی؟ کسی که میخواست خواهرم رو بکشه و بهش تجاوز کرده بود؟ گریه‌م نمیومد. بلعکس، پر از احساس خشم و نفرت بودم به طوری که حتی دلم نخواد به جنازش دست بزنم. اگر جدی به قضیه نگاه میکردم، تمام حسی که من به اون مرد داشتم فقط احترامی بود که بخاطر کارهایی که برام میکرد نسبت بهش داشتم. هیچوقت دوستش نداشتم یا زیاد بهش اهمیت نمیدادم. صرفا به عنوان یه ادم مهم که پدرم بود توی زندگیم پذیرفته بودمش. اما حالا که مرده بود همچیز سخت و نگران کننده بنظر میرسید. من ادمی نبودم که بخوام از پس خودم بربیام. و مطمئن بودم بدون حمایت های اون قراره همه چیز خیلی سخت پیش بره. اما نمیتونستم از مرگش ناراحت باشم. وضعیت احمقانه ای بود.

#part481 حرفش درست بود. فقط چند ثانیه مونده بود تا من هم مثل خودش تمام زندگیم رو نابود و از دست رفته ببینم اما ترجیح دادم حقیقت رو مخفی کنم و طوری رفتار کنم انگار که کاملا به اینده امیدوارم و کم نیوردم. _من رو نمیتونه بگیره.. حرفم ترسوندم. در حالت عادی این حرف جرعت زیادی میخواست، اما حالا راحت ترین جمله ای بود که میتونستم به زبون بیارم، چون تنها حقیقتی بود که درحال حاضر وجود داشت. کمی مکث کرد و سرش رو پایین انداخت. انگار دوست نداشت با دیدن لبخند خیلی خیلی کمرنگ گوشه لبش فکر کنم تمام ظلم‌هایی که درحقش شده رو فراموش کرده و حالا همه چیز سر جای خودش قرار داره. غزل_من رو از کجا پیدا کردی؟ _دو هفتست دنبالت میگردیم. بابام قبلا توی نیروی انتظامی و یک همچین چیزهایی بود، خودش کاره‌ای نیست ولی اشنایی داشت که بتونه رد جایی که ازش زنگ زده بودی رو بگیره. البته که فقط این منطقه رو نشون داد. از سه چهارساعت قبل از اینکه برسم توی همین منطقه پرسه میزدم. غزل_چرا دنبالم گشتی؟ _سوالت احمقانست. اگر من گم میشدم دنبالم نمیگشتی؟ غزل_چرا. ولی وضعیت من و تو فرق داره. _چه فرقی؟ غزل_اگر گم بشی میدونم خونه یکی از دخترای پولدار خوشگل اهوازی. نه اینکه روی هروئین و بالای سر یه جنازه اطراف شهر پیدات کنم. _دوتاش به یه اندازه بد و افتضاحه. برعکس انتظارم نخندید. میترسیدم دیگه هیچوقت خنده‌ش رو نبینم. غزل_چرا خودت رو توی دردسر میندازی؟ معمولا همه میدونن که نباید زیاد دورو بر من باشن چون خطرناکه. _خطراتش تموم شد. غزل_نشده. _اره، اینکه توی این حال باشی خیلی ترسناک تر از موقعیت هایی بود که به خاطر با تو پریدن توشون قرار گرفتم. چیزی نگفت. نمیخواستم باهاش بحث کنم، اما میخواستم این موضوع رو همینجا ببندم. دلم نمیخواست فکر کنه از این شرایط میترسم یا قراره بخاطر نگرانی برای خودم بکشم کنار. _خوشم نمیاد راجب این موضوع حرف بزنی و دوباره کار احمقانه‌ای بکنی. غزل_مگه چه کار احمقانه‌ای کردم؟ _اگر اونروز اونجوری از ماشین نمیزدی بیرون هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد. نمیخوام بازخواست یا سرزنشت کنم. فقط به این خاطر این رو میگم که اونروز هم چنین چرت و پرت‌هایی میگفتی. غزل_چون نمیخواستم اتفاقی برات بیوفته. سرعت ماشین رو کم کردم و وسط جاده خاکی ایستادم. هوا رفته رفته داشت روبه تاریکی میرفت. برگشتم سمتش و نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم. _منم نمیخوام اتفاقی برات بیوفته. غزل_به خاطر عذاب وجدان یا ترحمه این حست. _حس تو به خاطر چیه؟ سکوت کرد و چندثانیه بدون حرف توی چشم‌هام زل زد. برای لحظه ای تونستم ترس رو توی نگاهش ببینم. وقتی که اون مرد رو کشته بود هم چنین حسی توی چهره‌ش دیده نمیشد. برای لحظه‌ای انگار قدرت درک کردن و احساساتش دوباره برگشته بود! تموم این مدت کاملا بی حس و سر به نظر میرسید. غزل_قطعا به خاطر ترحم و عذاب وجدان نیست! _پس چیه؟ نمیخواستم بحث رو ببندم. برعکس اون میل زیادی به نتیجه رسوندن این موضوع داشتم. میخواستم چیزی بگه یا دلیلی بیاره، چیزی که نشون بده هنوز هم میتونه چیزی رو حس کنه. میخواستم دوباره احساس زنده بودن رو توی چشم‌هاش ببینم. وقت‌هایی که باهام طوری صحبت میکرد که هیچ حدو مرزی نداشت. اونموقع ها انگار بیشتر از همیشه زنده بود.. غزل؛ به چشم‌های روشنش که حالا انگار یه تیکه ابر جلوشون رو گرفته بود خیره شدم. عجیب بود که توی این نور نه چندان زیاد روشن تر از همیشه بنظر میرسیدن. اب دهنم رو قورت دادم و اخم‌هام رو توی هم کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. میترسیدم. حتی توی این وضعیت هم از گفتن حسم بهش میترسیدم. اگه من رو فقط مثل یه دوست که باهاش طور دیگه ای رابطه داشت میدید چی؟ از سمت دیگه‌ای، میترسیدم که بمیرم و هیچوقت فرصت نکنم بهش بگم که چقدر عاشقشم. به طوری که اگر وجود نداشت خیلی قبل تر از این‌ها خودم رو کشته بودم. من تمام این ذلت رو بخاطر اون تحمل کرده بودم و میخواستم تا روزی که چشم هاش برای همیشه بسته بشه نگاهش کنم. نمیتونستم از دستش بدم، این ظلم رو با مردن در حق خودم نمیکردم. تمام خفت‌های دنیا به لحظه ای بیشتر دیدنش میارزید. حیف که حالا مجبور بودم قیدش رو بزنم و منتظر مرگم باشم. دلم نمیخواست بهش چیزی بگم. نه راجب مرگم و نه عشقم بهش. نمیتونستم وقتی که هیچ اعتباری به تا فردا زنده بودنم نبود چنین ظلمی رو در حقش بکنم. گفتن یا نگفتن حسم فرقی نداشت، وقتی که با تمام وجود زندگیش کرده بودم و از دونه به دونه کارهام مشخص بود. کلمات تمام منظور رو نمیرسوندن و صرفا جمله هایی بودن که تا چندوقت دیگه فراموش میشد. _مهم نیست. اراز_چرا؟ چیزی نگفتم. نمیتونستم بگم. اگر دهن باز میکردم همه چیز رو لو میدادم. به نفع خودش بود که چیزی ندونه.

#part480 _یعنی قاتلن؟ پک عمیقی به سیگارش زد و فیلتر سوخته‌ش رو روی زمین انداخت. ارشیا_یه جورایی. سرم رو تکون دادم و گفتم؛ _پس من غزل رو میبرم خونه. حالش زیاد خوب نیست. سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت. ناراحت بنظر میرسید و نمیدونستم که بخاطر باباش سوگواره یا غزل. شاید هم هردوش! موقعیت سختی بود و فهمیدنش چندان راحت نبود. به هرحال اگر برای اون مرد غصه میخورد کسی نمیتونست بازخواستش کنه. به هرحال پدرش بود، حالا خوب یا بد. نفس عمیقی کشیدم و خداروشکر کردم که مجبور نیستم دست به جنازه موجود کثیف توی اتاق بزنم. نه که از گناه یا جرم بودنش بترسم، صرفا دلم نمیخواست دستم بهش بخوره. منفور ترین ادم زندگیم بود. به سمت ماشین رفتم و به اتفاقات اخیر فکر کردم. اینکه چیشد به اینجا رسیدم. هیچوقت فکر نمیکردم یه روز بتونم غزل رو به عنوان دوستم قبول کنم، چه برسه به اینکه انقدر برام اهمیت پیدا کنه که بخوام دو هفته بدون مکث دنبالش بگردم و وقتی فهمیدم یک نفر رو کشته نه تنها ازش متنفر نشم بلکه بخوام قتلش رو لاپاشونی کنم! میدونستم که این اتفاق هیچوقت از ذهنش پاک نمیشه. میدونستم که هرگز نمیتونه مثل یه ادم عادی زندگی کنه و کم کم چندین سال زمان میبرد تا درد اتفاقات اخیر براش کمرنگ بشه. البته که منظورم از اتفاقات اخیر تموم 19 سال زندگیش بود. نمیدونستم چقدر ممکنه طول بکشه و چقدر سخت یا ناامید کننده باشه. فقط یکچیز رو میدونستم. اینکه قرار نبود حالا حالا ها ولش کنم. غزل راز من بود و باید تا مدت زیادی پیش خودم نگهش میداشتم. زندگیم به دو قسمت قبل و بعد از دیدنش تقسیم میشد و حالا دیگه زندگی کردن رو بدون اون بلد نبودم. انگار عادت کرده بودم به اینکه یه دختر غیر نرمال غیر قابل درک همیشه مثل یه پازل حل نشدنی اطرافم پرسه بزنه. اسم این حس رو نمیدونستم، نمیخواستم هم که بدونم. به ماشین نزدیک شدم که پام روی چیزی رفت و صداش شکستنش توی گوشم پیچید. نگاهم رو به کنار پام دوختم که متوجه شیشه داروی خورد شده روی زمین شدم. اخمام رو توی هم کشیدم و کمی خم شدم و براندازش کردم. پس اون جاهای زخم مال این‌ها بود. معلوم نبود که چقدر ارام بخش یا مواد بهش تزریق کرده بود. دندونام رو روی هم فشردم و در ماشین رو باز کردم. غزل بدون حرف با چشم‌های خمار نگاهم کرد که به زور به طوری که بغضم مشخص نشه گفتم؛ _نمیشینی جلو؟ سرش رو تکون داد و از روی صندلی عقب بلند شد و با قدم‌هایی سست به سمت جلوی ماشین رفت و بعد از باز کردن در خودش رو روی صندلی انداخت. تا چند دقیقه پیش انقدر گیج و منگ بنظر نمیرسید. وارد ماشین شدم و روشنش کردم. فضای باغ خیلی بزرگ بود و سرتاسر با درخت های بلند کنار احاطه شده بود. چون زمستون بود زیر درخت ها پر از برگ‌های کهنه و رنگ و رو رفته و گل بود و اون قسمت از زمین با ریگ یا خاک پوشیده نشده بود. توی خود فضای گاوداری گاوی دیده نمیشد، اما کماکان میتونستی صدای ناواضحی بشنوی. جای خالی از سکنه و پرتی بود، یعنی کسی تا کلاهش اینجا نمیوفتاد واردش نمیشد. فکر نمیکردم که پلیس بخواد چنین جایی رو بگرده، مخصوصا که بنظر نمیرسید همچین جای درندشتی کوچکترین ربطی به اون مرتیکه بی همه چیز داشته باشه. دست لرزونم رو به سمت بخاری بردم و روشنش کردم و طوری تنظیمش کردم که گرماش به غزل بخوره. همش از توی اینه نگاهش میکردم. اصلا شبیه به قبل نبود. کاملا افسرده و داغون بنظر میرسید. یادمه از اولین بار تا اخرین باری که دیدمش، همیشه از نگاهش شیطنت و شر میبارید. اما حالا، اون چشم‌ها هیچ چیزی جز غم و غصه برای ارائه نداشتن. اون برق عجیب و غریب که هیچوقت کشف نکردم به چه خاطر توی چشماشه حالا به رد اشک تبدیل شده بود. نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم. دلم غزل قبلی رو میخواست. دوست داشتم بازهم اون برق رو توی چشماش ببینم. نتونستم تحمل کنم و سکوت رو شکستم. _میخوای بریم غذایی چیزی بگیرم؟ گرسنه‌ت نیست؟ نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت؛ _میل ندارم. بگیر شاید بعدا خوردم. این یعنی تعارف نداشت و واقعا نمیخواست چیزی بخوره. خودم رو کنترل کردم سوال احمقانه حالت خوبه رو نپرسم. به جاش ترجیح دادم بگم؛ _بهتری؟ شونه‌ش رو بالا انداخت و گفت؛ _نه. _دیگه مرده. هیچوقت نمیتونه اذیتت کنه. همه چیز بهتر میشه. بهت قول میدم. نگاهش رو بهم دوخت. واضح و بدون پلک زدن. نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم. از طرفی هم نمیخواستم جلوش گریه کنم. به خاطر غرور و این چرت و پرت‌ها نبود، فقط نباید از خودم ضعف نشون میدادم. باید طوری میبودم که بدونه قرار نیست پشتش رو خالی کنم یا کم بیارم. الان که حالش خوب نبود نمیخواستم ناامید ترش کنم. غزل_کاری وجود داشته باشه که بتونه برای ازارم انجام بده و قبلا نکرده باشه؟ حتی زنده میموند هم فرقی به حالم نداشت. دیگه چیزی نمونده که بخواد ازم بگیره.

تورا بوسید و یاد من افتادی، ما هر سه بازنده‌ایم.

#part479 شاید خودش هم جواب سوالش رو نمیدونست. من میدونستم. احتمالا دلش برام میسوخت، یا خودش رو مقصر گم شدن من میدونست. نفس عمیقی کشید و نگاهی بهم انداخت. انگار میخواست مطمئن بشه که جام راحت و امنه. رنگ پوستش به خاطر سرمای شدید هوا کمی سرخ شده بود و چشم‌هاش برق میزد. ابروهاش به هم گره خورده و چهرش اصلا خوشحال و اروم به نظر نمیرسید. دستش رو لای موهام برد که کاملا غیر ارادی خودم رو عقب کشیدم. لبش کمی کج شد و ابروهاش توی هم رفت. دست خودم نبود، یه لحظه حس کردم اون مرد جاش ایستاده. این چندوقت خیلی اینکار رو باهام کرده بود. دستش رو عقب کشید و درحالی که تلاش میکرد نگاهش رو ازم بپرسه گفت؛ _خوبی؟ جوابش رو ندادم. انگار فهمید سوالش احمقانست. برعکس من اصلا اروم و خونسرد بنظر نمیرسید. کم کم داشتم حس میکردم قاتل اونه. اراز_ما همینجاییم تا یه فکری بکنیم. سعی میکنم اهورا رو بکشونم اینجا. اون مغزش بیشتر از ما کار میکنه. واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.. سرم رو تکون دادم که نفس عمیقی کشید و در ماشین رو بست. به محض اینکه مطمئن شدم نمیتونه درست ببینتم دستم رو توی جیبم فرو بردم و شیشه و سرنگ رو از توش در اوردم. بسته بندی سرنگ رو باز کردم و استینم رو بالا کشیدم. اب دهنم رو قورت دادم. تابه حال چیزی به خودم تزریق نکرده بودم. سرنگ رو با مقدار کمی از مایع توی شیشه پر کردم و سوزنش رو نزدیک پوستم بردم. رگ سبز رنگم به خوبی از زیر پوستم مشخص بود. اب دهنم رو به سختی قورت دادم و سوزن رو توی پوستم فرو بردم که سوزش خفیفی توی بدنم پیچید. انقدر سر بودم که اهمیت چندانی برام نداشت. طبق کاری که ابوهادی میکرد، کمی از خونم رو بیرون کشیدم تا با مایع توی سرنگ ترکیب شه و بعد اروم اروم توی رگم تزریقش کردم. زیاد طول نکشید که سرم گیج رفت و بدنم کرخت و بی حس شد. سوزن رو از پنجره بیرون پرت کردم و به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. بلاخره تونستم کمی ارامش داشته باشم.. اراز؛ ارشیا داغون بنظر میرسید. روی سکو نشسته بود و بدون حرف به جسد بی جون پدرش نگاه میکرد. نمیدونستم باید چیکار کنم، نمیخواستم موضوع تجاوز رو درست مطرح کنم. لازم نبود بدونه، اما اگر میخواستیم خاکش کنیم باید فکری برای دی ان ای غزل که احتمالا روی بدنش جا مونده بود میکردیم. زیاد از این چیزا سر در نمیوردم، اما با کالبد شکافی توی پزشکی قانونی قطعا یک چیزهایی مشخص میشد. نمیدونستم باید چیکار کنم تا غزل رو از این مخمصه بیرون بکشم. اصلا راهی هم وجود داشت؟ برام مهم نبود که ادم کشته، نمیتونستم به خاطر کاری که باید میکرد اجازه بدم مجازات بشه و دوباره از دستش بدم. سری قبلی درست ازش مراقبت نکرده بودم، اینبار دیگه نمیزاشتم اون اشتباه تکرار بشه! از سمتی هم نمیتونستم اینکار رو انجام بدم. هرچقدر هم که از اون مرد متنفر بودم و بنظرم مردن حقش بود و اگر پاش میرسید ممکن بود خودم بکشمش، تا به حال قتل نکرده بودم که بتونم با خونسردی جنازش رو ناپدید کنم و ردی به جا نزارم. مخصوصا الان که مغزم به هیچ عنوان کار نمیکرد. _باید چیکار کنیم؟ با حرفم از فکر در اومد. هرچقدر هم که ازش بدم میومد مجبور بودم تا یه‌جاهایی باهاش کنار بیام. نگاهش رو بهم دوخت و گفت؛ _تو با غزل برو خونه ای جایی. بیشتر از این اینجا نمونه. من خودم یکاریش میکنم تنهایی. _چیکارش میخوای بکنی؟ اگر تنها باشی قطعا یه خراب کاری ای میکنی. اخماش رو توی هم کشید و گفت؛ _چیکار میخوای بکنی مثلا تو؟ _نمیدونم. ولی فکرم حداقل بیشتر از تو کار میکنه. ارشیا_بعد دقیقا چرا فکر میکنی فکرت بیشتر از من کار میکنه؟ _چون خواهرم بابام رو نکشته. ارشیا_لازم نیست. شما برید. من زنگ میزنم چندتا اشنا بیان یه کاریش بکنن‌. البته اشنای من نیستن بیشتر با اهورا در ارتباطن. _اشنا؟ کین؟ چطور میتونی اعتماد کنی؟ ارشیا_خودشون اینکاره‌ن.

#part478 غزل؛ هیچ حس خاصی نداشتم. خیال میکردم بعد از اون اتفاق توی همون اتاق کشته شدم و اون جنازه منه که روی زمین افتاده. دوساعتی از اون اتفاق میگذشت و کم کم اتاق بوی بدی گرفته بود. ترسی نداشتم، حس میکردم هرلحظه چندتا موجود عجیب جلوم ظاهر میشن و من رو تیکه تیکه میکنن. به اراز راجب اون خواب و حرفای ام سحور هیچی نگفته بودم. به اینکه گفته بود ابوهادی رو نکشم و اگر کشتمش خودم هم خیلی زود میمیرم. گیج بودم. هیچ چیزی اهمیتی برام نداشت. اگر الان پلیسا میرسیدن و دستگیرم میکردن یا هر اتفاق دیگه‌ای برام میوفتاد هیچ واکنشی نشون نمیدادم. نمیدونستم ترجیح میدم به دست یه مامور پای طناب دار کشته بشم یا توسط یکی از اون موجوداتی که توی برهوت دیده بودم. شاید هم ترجیح میدادم خودم خودم رو بکشم، نمیدونم. اراز با فاصله از من روبه روی ارشیا ایستاده بود و صحبت میکردن. قرار بود اهورا بیاد اینجا، اما حالا این پسری که فکر کنم برادرم بود داشت داد و بیداد میکرد. خیلی سریع به سمتم اومد و دستم رو کشید و از روی زمین بلندم کرد. بنظر میرسید داشت گریه میکرد. نمیدونستم برای من بود یا برای باباش. اراز بهش گفته بود که باباش باهام چیکار کرده بود؟ اگر برای اون مرد گریه میکرد احتمالا الان منو توی بغلش فشار نمیداد. شنیدن صدای گریش هیچ تاثیری توی حس و حالم نداشت. همه چیز مثل یه خواب میموند. انگار صداهای اطرافم رو درست نمیشنیدم. ارشیا_همش تقصیر منه. اگر اون روز حرفاش رو باور نمیکردم و ولت نمیکردم برم هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد. پشت سر هم حرف میزد و از صدای گرفتش مشخص بود که بغض داره. خودم رو از بغلش بیرون کشیدم و بدون حرف بهش خیره شدم. بدنم درد میکرد و توانایی انجام هیچکاری رو نداشتم. اراز رو دیدم که بهمون نزدیک شد. اون هم دست کمی از ارشیا نداشت. باورم نمیشد انقدر برای کسی مورد اهمیت واقع شده بودم. اراز نگاهی بهمون انداخت و به زور اب دهنش رو قورت داد و با صدایی که بخاطر استرس یا بغض یا هرچیز دیگه‌ای میلرزید گفت؛ _باید جنازه رو یکاریش کنیم. تا چندساعت دیگه بوش درمیاد. _لازم نیست کاریش کنید. زنگ بزن پلیس، همه چیز رو بهشون میگم. خودشون کاری که لازمه رو میکنن. اراز با تعجب بهم خیره شد و ارشیا با اخم داد زد؛ _زده به سرت؟ میخوای چی بهشون بگی؟ قصاصت میکنن. _برام مهم نیست. عجیب بود، پسری که تا ماه پیش اونقدر جوش پدرش رو میزد الان میخواست برام چالش کنه تا پلیس ها نفهمن من کشتمش؟ ارشیا_باید همه جارو تمیز کنیم. بعدم یا بسوزونیمش یا یه جایی چالش کنیم. اراز_نمیشه اینجا چالش کرد. اگر پلیسا بفهمن اینجا رو میگردن و بلاخره متوجه میشن. ارشیا_قرار نیست کسی چیزی بفهمه. اراز_زده به سرت؟ غزل الان گمشده محسوب میشه، اگر پلیس ها بفهمن پیدا شده ازش بازجویی میکنن و اگر بگه بابات دزدیدتش مجبوره جاش رو نشون بده و سراغ بابات رو میگیرن! اونوقت متوجه میشن سربه نیست شده و دنبالش میگردن. نباید اینجا قایمش کنیم. ارشیا هم مثل من گیج و منگ بنظر میرسید. حق هم داشت، تا همین جا هم خیلی عجیب رفتار میکرد که بخاطر کشتن پدرش کتکم نمیزد. ارشیا_نمیتونیم ببریمش جای دیگه. خطرناکه. اینجا پر از پلیس و مامور بین راهیه. اراز_پس اگر رفتیم گفتیم که غزل رو پیدا کردیم نباید بگیم کار بابات بوده. ارشیا_پس چی بهشون بگیم؟ بگیم این همه مدت کجا گم و گور شده بوده؟ اراز_نمیدونم. میگیم خونه دوستی چیزی بوده. بدون توجه به بحثشون ازشون دور شدم و به سمت ورودی اتاق رفتم. اراز نگاهم کرد و گفت؛ _میخوای چیکار کنی؟ نرو تو. _الان میام. خیلی سریع وارد اتاق شدم و از دید خارج شدم تا نبینن چیکار میکنن. به سمت پلاستیکی که کنار لباس هاش بود رفتم و سعی کردم تا جای ممکن با دماغ نفس نکشم تا بوی فساد رو حس نکنم. نگاه کردن جنازه غرق در خونش هیچ حس ترس یا عذاب وجدانی رو توی وجودم روشن نمیکرد. صرفا بخاطر تنفرم از رنگ خون سرگیجه میگرفتم و حالم بد میشد. توی پلاستیک رو گشتم و خیلی سریع پلمپ سرنگ و شیشه کوچیک از چیزی که ابوهادی بهم تزریق میکرد رو پیدا کردم. کاپشنم رو از گوشه اتاق برداشتم و پوشیدم و از اتاق خارج شدم که ارشیا بهم نزدیک شد و گفت؛ _چیکار کردی؟ _کاپشنم رو برداشتم. و بعد به اراز نگاه کردم و گفتم؛ _برم توی ماشینت بشینم؟ بدون حرف بهم خیره شد. احتمالا داشت از این رفتار بی تفاوتم میترسید. اگر بخاطر کثیف بودن، یا قاتل و معتاد بودنم ازم متنفر نشده بود قطعا بخاطر این رفتار هام ازم میترسید و حالش به هم میخورد. اراز_باهات میام. انگار حال خودش و ارشیا خیلی از من بدتر بود. بلاخره باهم به سمت ماشین رفتیم. اراز توی تموم مسیر دستم رو محکم گرفته بود و بدون حرف قدم برمیداشت. دست‌هاش سرد بودن و میلرزیدن. _چرا خودت رو توی دردسر میندازی؟ جوابم رو نداد و کمکم کرد توی ماشین بشینم.

#part477 نمیدونستم چه حسی دارم‌. شبیه هیچکدوم از احساساتی که توی این 24 سال زندگیم تجربه کردم نبود. خیال میکردم یه سیاهچاله خیلی بزرگ وسط قلبم وجود داره که هرلحظه پررنگ تر و بزرگ تر میشه. نتونستم وزنم رو تحمل کنم و روی سکوی کاهگلی جلوی در نشستم. البته نشستن که نه، رسما لیز خوردم. نمیتونستم کلمات رو درست کنار هم بچینم. انگار ادا کردن واژه‌ها خنجری میشد که توی مغزم فرو میرفت. میخواستم سوالی بپرسم اما نمیدونستم چطوری. از جوابی که قرار بود بشنوم میترسیدم. _ت.. تونست کاری بکنه؟ امیدوار بودم بگه نه. امیدوار بودم بگه همون لحظه قبل از اینکه دستش بهم بخوره با چاقو تیکه تیکه‌ش کردم. امیدوار بودم همون لحظه کشته باشتش. نگاه کوتاهی بهم انداخت و نگاهش رو ازم گرفت. چیزی نگفت و کنارم روی زمین لیز خورد. احساس کردم استخون‌های لگنش به خاطر اونطوری نشستن روی زمین ترک برداشت. نمیتونستم هیچ کاری کنم. نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم. سکوتش یک معنی بیشتر نداشت و نمیخواستم جزئیات رو از توی چشم‌هاش بخونم. اب دهنم رو قورت دادم. احمقانه و شاید بی رحمانه بود اما ترجیح میدادم جای دست زدن بهش بکشتش. احساس میکردم اگر غزل رو مرده پیدا میکردم تحملش راحت تر بود. دندونام رو به هم فشردم. حالا دیگه نسبت به کشته شدن این ادم احساس ترس نمیکردم. از این اتفاق خوشحال بودم. خوشحال بودم که مرده و خوشحال بودم که غزل کشتتش. اگر نمیمرد عذاب اور تر بود. خوشحال بودم که قاتل شده. اب دهنم رو به زور قورت دادم و به دست‌های غزل خیره شدم. پوست دستش پر بود از زخم‌های کوچیک که بنظر میرسید جای تزریق چیزی بودن. نمیخواستم بپرسم. جرعت شنیدن جوابی که خودم میدونستم رو نداشتم. احتمالا مال مواد مخدر، هروئین یا مورفین بودن. من باید با این دختر چیکار میکردم؟ ای کاش مرده بود. ای کاش مرده بود و توی این وضعیت نمیدیدمش. ای کاش مجبور نبودم اینهمه درد رو تحمل کنم. کاش هیچوقت وارد زندگیم نمیشد. نفس هاش میلرزید، انگار به سختی تلاش میکرد بغضش رو قورت بده. دستم رو به زور بلند کردم و کشیدمش توی بغلم و دیگه نتونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. ... اهورا؛ نگاهی به گوشیم که میس‌کال های راز روش افتاده بود انداختم و خاموشش کردم. حوصله جواب دادن بهش رو نداشتم و فکرم درگیر بود. از دیشب که ارشیا رو توی خونه تنها گذاشتم و اومدم پیش تینا ذهنم مشغول بود. همش یه حسی جلوم رو میگرفت تا بلند نشم و نرم سمت پاسگاه. الان که خیلی راحت به هرچی که میخواستم رسیده بودم و چند قدم بیشتر تا گرفتن انتقام فاصله نداشتم نمیتونستم این‌کار رو بکنم. ای کاش راه دیگه‌ای پیدا میکردم تا طور دیگه‌ای مجازاتش کنم. نگاهم رو به تینا که اروم نفس میکشید و شونه‌های سفید لختش که با اون تاپ بندی مشکی به خوبی پوشیده نمیشد انداختم. ویبره گوشیم نشون میداد اراز دوباره داره بهم زنگ میزنه. گوشی رو از روی میز برداشتم و بعد از بیرون رفتن از تخت از اتاق خارج شدم و در رو روی هم گذاشتم. تماس رو وصل کردم و به ارومی گفتم؛ _بگو. راز_غزل رو پیدا کردم. ابروهام بالا پرید و سعی کردم حرفش رو یکبار دیگه توی ذهنم حلاجی کنم. _چی!؟ راز_پیش غزلم. _یعنی چی؟ پیداش کردی؟ چطور؟ کجایید؟ راز_یه گاوداری توی جاده اهواز ابادان. چیزی نگفتم. نمیتونستم حرفش رو درست هضم کنم. _خب. سالمه؟ یجوری صحبت میکنی انگار بالاسر جنازش ایستادی. راز_فرقی هم با اون نداره. یه مشکلی داریم. غزل بابای ارشیارو کشته. _چی!؟ غزل مرده رو کشته!؟ چطور. یعنی چی. راز_نمیتونم پشت تلفن صحبت کنم. لطفا بیا اینجا. لوکیشن میفرستم برات. _یعنی چی؟ من بیام بالای سر جسد چیکار کنم؟ باید زنگ بزنی پلی.. هنوز حرفم رو درست کامل نکرده بودم که صدای بوق ازاد توی گوشم پیچید. باورم نمیشد. اب دهنم رو به زور قورت دادم که صدای پیامک گوشیم بلند شد. نگاهی به لوکیشن انداختم و بدون لحظه‌ای مکث برای ارشیا فورواردش کردم و نوشتم اراز خواهرتو پیدا کرده، برو به این ادرس. نمیخواستم خودم رو توی دردسر بندازم و توی قتل هم دست باشم. ترجیح میدادم ارشیا خودش بره اونجا. فعلا این مجازات براش کافی بود.

Repost from N/a
❥𝘽𝘿𝙎𝙈 𝘿𝙤𝙢𝙞𝙣𝙞𝙤𝙣 🖤⛓ ൃ😊🔗౾──⋅•⋆•⋅──౾ ൃ🩸👑 به دنیای بند، سلطه و شهوت خوش اومدی 😈❩ 🖤❤️‍🔥 " اینجا هیچ مرزی وجود ن
❥𝘽𝘿𝙎𝙈 𝘿𝙤𝙢𝙞𝙣𝙞𝙤𝙣 🖤⛓ ൃ😊🔗౾──⋅•⋆•⋅──౾ ൃ🩸👑 به دنیای بند، سلطه و شهوت خوش اومدی 😈❩ 🖤❤️‍🔥 " اینجا هیچ مرزی وجود نداره، فقط فرمان و تسلیم ⛓️ 🥀💋 " اربابتو پیدا کن… یا اسلیوی باش که همیشه خواستن! ⛓️‍💥 دنیای هورنی خودتو کشف کن🤩 🥴 دنبال #مستر_سختگیر هستی؟ 🎀 یا #اسلیو_شیطون که همه‌چی رو قبول کنه؟ ⚡ رول‌پلی پر حرارت، مدیاهای انحصاری، ویسکال و چالش‌های هورنی 🩸 🏳️‍🌈 همه فانتزی‌ها، همه نقش‌ها، همه گرایش‌ها پذیرفته میشن 💦 𓆩🖤𓆪 اینجا قفس تاریک لذته… جایی که درد، عشق میشه و شهوت حد نداره!

فقط چند نفر مونده

20 نفر جوین شن ناشناس 700 شه ده تا پارت دیگه میزارم

این هم چنل ناشناسم برای ارسال نظراتتون🪶 @el6hell

پارت ها به شدت حاوی صحنه‌های دلخراشه.

#part476 نترسیدم. مردی که کشته بودم و حالا روی زمین افتاده بود و خون بدنش موکت رو هرلحظه سرخ تر میکرد کوچکترین ترس و احساس عذاب وجدانی رو توی وجودم روشن نمیکرد. مثل قاتلی بودم که با سرخوشی به سی و هفتمین مقتولش نگاه میکنه و کوچکترین ترسی از دستگیری و خدای کسی که جونش رو گرفته نداره. از کی میترسیدم‌؟ خدایی که خودش هم اگر وجود داشت و زورش میرسید همین کار رو میکرد؟ یا ترسناک ترین موجودی که توی زندگیم بود و حالا به دست من کشته شده بود؟ هیچ چیزی جز دل سوخته خودم حس نمیکردم. تمام بلاهایی که یه عمر ازشون میترسیدم و فرار میکردم سرم اومده بود و حیف این جون بود که به این راحتیا گرفته بشه. این مرگ بدون درد و زجر تاوان کارهایی که باهام کرده بود رو پرداخت نمیکرد. حتی با یک ثانیه‌ از درد و رنج هایی که من کشیده بودم هم قابل قیاس نبود و تا کمتر از پنج دقیقه پیش تمام ارزویی بود که داشتم. ... آراز؛ اروم گرفتن سروصدای توی اتاق باعث شد فاصله‌ای که برای پیدا کردن سنگ یا یه جسم سخت طی کرده بودم رو کم کنم. تا چند ثانیه قبل از داخل صدای فحش و جیغ میومد و حالا دیگه هیچی شنیده نمیشد. برای لحظه ای احساس کردم وجودم یخ زد و خون شناور توی رگ‌هام منجمد شد. درحالی که از شدت ترس و استرس به زور قدم برمیداشتم به در نزدیک شدم. صدام در نمیومد. به زور اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛ _غزل؟ صدایی شنیده نشد. مطمئن بودم که اون توعه، خودم صدای داد و فریاد و فحش‌هاش رو شنیده بودم و حالا انگار هیچکس اون داخل نبود. _غزل؟ در رو باز کن. هیچ صدایی نشنیدم. اگر بلایی سرش اومده بود چی؟ اگر اون مرد کشته بودش چی؟ چند ضربه محکم به در کوبیدم و با صدایی بلند فریاد زدم؛ _در رو باز کن مرتیکه حرومزاده. میدونم اونجایید. غزل؟ بغض کردم. یه اتفاقی افتاده بود. شاید بلایی سرش اورده بود که جوابم رو نمیداد. _اگر در رو باز نکنی همین الان به پلیس زنگ میزنم! قلبم به شدت میزد و هیچ کاری از دستم ساخته نبود. از شدت ترس حتی نمیتونستم درست سر جام بایستم. دستم رو به زور توی جیبم شلوارم کردم تا گوشیم رو در بیارم که حس کردم صدایی شنیدم. به در نزدیک شدم و تلاش کردم سایه پشتش رو تشخیص بدم. صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد و در با صدای تقی باز شد و طولی نکشید که تونستم چهره غزل رو پشتش ببینم. با دیدنش حس کردم نفسم توی سینم حبس شد. چشماش خیس و کبود بود و روی صورت و کل بدنش قطرات خون پاشیده بود. موهاش به هم ریخته و شلخته بودن و دست‌هاش پر از جای زخم بود. پوستش با پوست یه مرده فرقی نداشت و رنگش به سفیدی و زردی میزد. در رو باز تر کرد که متوجه شدم فقط تیشرت پوشیده و شلوار پاش نیست. نگاهم رو از پاهای خونیش گرفتم و نگاهم به جنازه روی زمین خورد. همه موکت کف اتاق قرمز شده بود و انقدر صحنه وحشتناکی بود که برای لحظه‌ای حس کردم سرم گیج رفت. _غزل.. چاقویی که به دست داشت از لای انگشت‌هاش رها شد و با صدای بدی به زمین برخورد کرد. احساس کردم بهم نزدیک شد و طولی نکشید که خودش رو توی بغلم انداخت. انقدر گیج و کرخت بودم که چند قدم عقب رفتم و نزدیک بود روی زمین بیوفتم. دستم رو به زور دور کمرش حلقه کردم و نالیدم؛ _غزل.. فشار دستاش دور کمرم بیشتر شد و صدای گریه‌ش رو شنیدم. غزل_کشتمش.. دندون‌هام رو به هم فشردم و به زور اب دهنم رو قورت دادم. امکان نداشت. غزل_نمیخواستم بکشمش. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه. حس میکردم هر لحظه ممکنه پلیس ها برسن و جلوی چشم‌هام بهش دستبند بزنن و ببرنش. حس میکردم همه چیز تموم شده و هنوز به دستش نیورده دوباره باختمش. هیچ ری اکشنی نمیتونستم نشون بدم و حالا که از در فاصله داشتیم نمیتونستم جنازش رو به درستی ببینم. غزل همچنان توی بغلم گریه میکرد و مدام کلمه کشتمش رو تکرار میکرد. _چ.. چرا این.. چیزهایی که میدیدم رو باور نمیکردم. هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی توی چنین موقعیتی قرار بگیرم و دیدن یک همچین چیزی توی فیلم با اتفاق افتادنش زمین تا اسمون فرق داشت. _چرا اینکارو کردی!؟ سوالم بی معنی بود. از شنیدن جوابش میترسیدم. از شنیدن چیزهایی که نباید میشنیدم میترسیدم. نفس عمیقی گرفت و اروم خودش رو از توی بغلم بیرون کشید و بهم نگاه کرد. به چشم‌های خیس و سرخش خیره شدم و نگاهم با ترس به سمت بدنش کشیده شد. توی این سرما هیچی جز یه تیشرت کهنه و کثیف تنش نبود. _چرا هیچی تنت نیست؟ به زور به خودم قدرت دادم و جنازه توی اتاق رو یکبار دیگه از نظر گذروندم. اون هم چیزی تنش نبود. حالم حتی از قبل هم بدتر شد و به زور نالیدم؛ _نه.. بدون حرف نگاهم کرد و لب‌هاش رو به هم فشرد. توی چشم‌هاش هیچی نمیدیدم. نه ترس، نه پشیمونی، نه غم. فقط دوتا گلوله خیس و سرخ بودن که بدون حرف من رو نگاه میکردن. _داشت بهت.. نتونستم حرفم رو کامل کنم و نگاهم رو ازش گرفتم. غزل_اره..

#part475 انگار با این حرفم مصمم تر شد و مقدمه چینی و ور رفتن‌های الکیش رو تموم کرد. کمی مکث کرد و شلوارم رو به سختی پایین کشید طوری که پوستم به خاطر دکمه شلوارم خراشیده شد. دندونام رو به هم فشردم و چشمام رو محکم تر بستم. دلم نمیخواست حتی یک ثانیه‌ش رو هم ببینم. گرمای دستش رو لای پام حس کردم و بغضم گرفت. کمی مکث کرد و با تف خیسم کرد و خودش رو بالا کشید که بغضم شکست و جوشش اشک رو توی چشمم حس کردم. تصاویری محو پشت پلکم روشن شد و چیزهای عجیبی توی ذهنم جرقه زد. احسای میکردم خواب این لحظه رو سالهای پیش دیدم. خاطرات محوی پشت پلکم چشمک میزد‌. صحنه‌های محوی از زندگیم. رنگ قرمز خون رو به وضوح میدیدم. انگار توی یه صحرای بزرگ و بی پایان بودم و نمیتونستم حرکت کنم. بوته‌های بزرگ چندمتری سیاه رنگ خار.. جسم سفت گرمی رو لای پام حس کردم. ناخن‌هام رو توی موکت فرو بردم و اشکم گونم رو خیس کرد. توی این سرما حتی لیر خوردن اشک‌های داغم هم گرمم نمیکرد. فشار دردناکی که داشت بهم میومد وحشتناک بود. ناله‌ای کردم و اخمام توی هم فرو رفت و صورتم از شدت درد جمع شد. وحشتناک و غیر قابل تحمل بود. انگشت‌های ظریف و باریک اراز کجا و این جسم بزرگ و سخت کجا. سرش رو به گوشم نزدیک کرد و اروم گفت؛ _درد داره؟ از این کوچیکترش رو دیدی اره؟ تحمل این یکی رو نداری‌. چشمام سیاهی میرفت و حتی توانایی باز کردن دهنم رو هم نداشتم. فقط درد جسمی نبود، روحم انگار داشت اتیش میگرفت و حتی نمیتونستم بخاطر درد سوختگی جیغ بزنم. تصاویر پشت پلکم واضح تر شد و صدای ام سحور توی گوش هام زنگ زد. _هرکاری میکنی به اینجا برنگرد. اگر گیر بیوفتی نمیتونی فرار کنی. نباید بزاری در اثر اون مراسم بمیری مگر نه توی برهوت گیر میکنی و بعد از اون به برزخ میری. فقط گناه الود ترین روح ها به اون برزخ میرن. سعی کن دوباره به اونجا برنگردی. خاطراتی که حتی نمیدونستم از کجا به ذهنم هجوم میارن لحظه به لحظه پررنگ تر میشد. _اگر بکشیش خودت هم زنده نمیمونی و بعد از اون میمیری. درد شدید تری توی لگنم پیچید که نتونستم تحمل کنم و جیغ زدم. بلافاصله بعد از قط شدن جیغم صدای هق هقم توی فضای خلوت اتاق پیچید و چشمام رو باز کردم و به سقف خیره شدم. دستم رو روی شکمش گذاشتم تا هولش بدم عقب اما بدنش یک میلیمتر هم جابه جا نشد. سوزش و درد و گرمای وحشتناکی رو توی وجودم حس میکردم و چشمام از شدت درد سیاهی میرفت. دستم برای لحظه ای زیر کاپشنش فرو رفت که جسم سرد و فلزی ای رو حس کردم. مثل چاقو بود! _نباید بکشیش. فقط فرار کن و تا میتونی ازش دور شو. فقط اینطوریه که میتونی از شرش راحت بشی. نکشش. برام مهم نبود چه اتفاقی میوفته. فقط میخواستم این درد غیر قابل تحمل تموم شه. دستش رو محکم روی شکمم گذاشت و درد از قبل هم شدید تر شد. _غزل؟ غزل اونجایی؟ دلم ریخت. صدای اراز بود. خودش بود. سایه‌ای پشت در قرار گرفت و ضربات محکمی به شیشه خورد. _غزل اونجایی؟ در رو باز کن. دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که دستش رو روی دهنم گذاشت و بیشتر خودش رو بهم فشرد. دردم به قدری زیاد بود که حتی توانایی تکون خوردن و پس زدنش رو هم نداشتم. انگشتام رو به زحمت بین شیار چاقو فرو بردم تا بازش کنم که سوزش شدیدی توی پوست دستم پیچید. اهمیتی ندادم و بیشتر زور زدم. بلاخره که باز شد انگشتام رو دورش حلقه کردم. ضربات محکم‌تری به در خورد و دوباره صدای فریاد اراز اومد. _غزل میدونم اونجایی در رو باز کن. هقی زدم که صدام زیر فشار دستش خفه شد. چاقو رو محکم توی مشتم گرفتم و دستم رو از زیر کاپشن در اوردم و با تمام زور و نیرویی که برام مونده بود توی کتفش فرو بردم. صدای شکافته شدن لباس و پوستش رو شنیدم و بعد فرو رفتن چاقو توی گوشت و استخونش رو حس کردم. چشماش از شدت درد باز شد و فشار بدنش روم کم شد. به زور خودم رو کمی بالا کشیدم و بعد از ازاد شدنم از زیرش کنار رفتم. دست ازادش رو روی کتفش گذاشت و روی زمین زانو زد. چاقو رو محکم تر گرفتم و با تمام وجود جیغ زدم؛ _حروم زاده‌ی اشغال. به سمتش رفتم و چاقو رو محکم توی بدنش فرو بردم. برام مهم نبود کجاش میخوره. اهمیتی نداشت اگر میمرد و تیکه تیکه میشد. انقدر عصبی و خشمیگن بودم که فقط میخواستم صدای پاره شدن پوست و شکستن استخون‌هاش رو بشنوم. هق هق میزدم و فحشش میدادم و هربار که چاقو رو از پوستش بیرون میکشیدم محکمتر از بار قبل جای دیگه ای فروش میکردم. دچار حمله عصبی بودم و هیچ چیزی جز خشم و گرما حس نمیکردم. صدای اراز همچنان از پشت در شنیده میشد و انگار که ترسیده بود و تلاش میکرد در رو از جاش بکنه. بلاخره وقتی زمین و بدنم پر از خون شد یه گوشه افتادم و درحالی که گریه میکردم به شاهکارم خیره شدم. هیچوقت توی عمرم دچار چنین جنونی نشده بودم. ابوهادی غرق در خون و با چشمانی باز بی حرکت روی زمین افتاده بود و خون از زخم‌ها و جراحات عمیقش فواره میزد.

#part474 باورم نمیشد که چنین حرف‌هایی میشنیدم. داشت به خاطر اینکه تموم این سال‌ها به منی که وظیفه‌ای در قبال تمکینش نداشتم دست نزده بود سرم منت میزاشت. یعنی طرز فکرش اینطور بود که اگر بهم دست نزده مردونگی کرده! باورم نمیشد. ترجیح میدادم چیزی نگم. دستم به جایی بند نبود، زور دفاع از خودم رو نداشتم و حالا ضعیف ترین موجود کل دنیا بودم. به کی شکایت میکردم؟ خدایی که خودش چنین تقدیری رو برام نوشته بود یا کسی که کلمه ای از حرف‌های من رو نمیفهمید و اگر اعتراض میکردم بدتر از این‌ها سرم میورد؟ مجبور بودم از حقم بگذرم و بیخیال عمر حروم شدم بشم. مجبور بودم سکوت کنم و توی غربت بمیرم، بدون اینکه روزی کسی حقم رو از این زندگی بگیره. من مهره‌ی سوخته بودم، از روز به دنیا اومدنم همینطور بود. نمیتونستم ماهیت خودم رو عوض کنم. دستش رو توی موهام فرو برد و وادارم کرد روی رخت خواب کهنه‌ای که بوی خاک و بیچارگی میداد دراز بکشم. ابوهادی_من چیزی به اون زنیکه خیانتکار بی همه‌چیز بدهکار نیستم. نفس عمیقی کشیدم و به زور نالیدم؛ _ولی به من خیلی چیزها بدهکاری. اگر پل سراطی وجود داشته باشه، یه روزی یقت رو اونجا میگیرم. الان زورم نمیرسه. ولی قرار نیست بگذرم. ابوهادی_تو اینجایی تا بدهی‌های مادرت رو به من صاف کنی. خودش رفت نتونست تاوان کارهاش رو پس بده و تورو گذاشت. چیزی نگفتم و تلاش کردم خشمم رو توی خودم هندل کنم. انرژی صحبت کردن رو هم نداشتم چه برسه انجام برخورد فیزیکی. هرچی بیشتر بازخواستش میکردم بیشتر عصبی و دست خالی میموندم. اون از دید اشتباه و کثیف خودش به همه‌چیز نگاه میکرد و نمیتونستم با صحبت‌های بیهوده بهش بفهمونم که چه ادم حرومزاده‌ایه. موهام رو لمس کرد و سرش رو جلو اورد و اروم پیشونیم رو بوسید که از شدت انزجار بغضم گرفت. ای کاش به وحشتناک ترین روش ممکن کارش رو انجام میداد، نه با این محبت‌های حال به هم زن که معدم رو به هم میریخت و به شدت خشمم می‌افزود. اروم عقب رفت و کمی جابه جا شد. روم خیمه زد و دست‌هام رو گرفت و با یه دست بالای سرم قفل کرد. سرم گیج رفت و با ضعف چشم‌هام رو بستم. نمیخواستم چیزی ببینم. ساکت بودن و هیچ کاری نکردن راحت تر بود. از اینکه قرار بود بعد اینهمه سختی بمیرم خوشحال بودم. چیزی نمونده بود، تا قبل از طلوع افتاب فردا تمام این درد و زجر تموم میشد و جاش رو به یه ارامش ابدی میداد. برای لحظه مرگم و رهایی از این بار سنگین لحظه شماری میکردم. خداروشکر که مجبور نبودم با این درد سنگین زندگی کنم و تا فردا همش خاموش میشد. سرش رو توی گردنم فرو برد. سعی کردم به اراز فکر کنم، به اینکه اگر اون اینجا بود چقدر خوشحال بودم. اگر جای این موجود کثیف اون لمسم میکرد و میبوسیدم. چند دقیقه بعد دستش رو سمت کاپشنم برد و از تنم درش اورد. لباسم رو به همراه لباس زیرم بالا برد و کمی پایین تر مشغول شد. فقط به لحظه مرگم فکر میکردم و ناخن‌هام رو محکم توی پوستم میفشردم. طولی نکشید که طعم گس و شور خون رو توی دهنم حس کردم. انقدر سر بودم که درد فرو رفتن دندون‌هام توی لب‌هام رو حس نکنم. چشمام به خاطر داغی اشک میسوخت اما دلم نمیخواست گریه کنم. دوست نداشتم فکر کنه ضعیفم. چیزی از من کم نمیشد. این بدن دیگه متعلق به من نبود. همون بهتر که از بین میرفت و سالها توی قبر میپوسید و تیکه تیکه میشد. دلم به تجزیه شدن پوست و استخونم خوش بود. به اینکه تا سال بعد از اینهمه الودگی فقط چند قطعه استخون به درد نخور باقی میموند. از اینکه قرار بود وجود نداشته باشم و بار سنگین زندگی کردن رو به دوش نکشم خوشحال بودم. انقدر درگیر فکر کردن به جسدم بودم که حتی توانایی یاداوری اراز رو هم نداشتم. از همه چیز این دنیا متنفر بودم، حتی اون. هیچ دل خوشی و چیز قشنگی که بخوام با فکر کردن بهش خودم رو اروم کنم وجود نداشت. هیچ وابستگی‌ای نداشتم. ازاد بودم، مثل یه پروانه که بلاخره قرار بود از پیله تنگ و تاریک خودش دربیاد و پرواز کنه. بدن من پیله من بود و دلم میخواست هرچه زودتر شکافته بشه تا از بندش رها بشم. ژاکت‌ کهنه و سنگینش رو از تنش خارج کرد، این رو از شنیدن صدای باز شدن زیپ و خش خش پارچه خشک و پلاستیکیش فهمیدم. با اینکه چشم‌هام بسته بود و پلک‌هام رو به شدت به هم میفشردم همه چیز رو میشنیدم. وقتی فهمید مقاومت نمیکنم دستم رو ول کرد. دستام روی زمین فرود اومد و درد بدی توی مچ دستم پیچید. ای کاش دستم میشکست و هزار تیکه میشد و دردش باعث میشد از اتفاقی که داشت برام میوفتاد فارغ بشم. صدای نفس های منزجر کننده و تب دارش توی گوشم میپیچید. حرکت دست‌های گرمش روی پوست کمر و پهلوم حالم رو به هم میزد. به زور نالیدم؛ _بسه. سریع تر کارت رو.. بعضم رو قورت دادم. _تموم کن. کمی مکث کرد و صدای پایین رفتن زیپ شلوارش رو شنیدم.

#part473 چیزی نگفتم. نمیخواستم باهاش صحبت کنم. میخواستم در سکوت برای خودم سوگواری کنم. همه چیز مثل یه خواب میموند. یه کابوس. انگار توی یه کتاب نفرین شده گیر افتاده بودم. همه چیز غیر قابل باور تر از اونی بود که واقعی باشه. نمیدونستم مردن چطوریه یا قراره وقتی میمیرم چه چیزهایی تجربه کنم، اما امیدوار بودم که حداقل بعد از تموم اینها به ارامش برسم. دیگه کشش عزاب بیشتر رو نداشتم. دلم میخواست هرچه زودتر بمیرم. هیچ طلبی از زندگی نداشتم، هیچ چیز دیگه‌ای نمیخواستم‌ تنها حسرتم یکبار دیگه دیدن اراز بود. تنها کسی که باعث میشد دلم نخواد به این زودیا برم. دیگه هیچوقت قرار نبود ببینمش و این من رو میترسوند. نگاهم رو به زمین دوختم. دلم مبل میخواست، کف اتاق زیادی سفت بود. ای کاش اخرین لحظه های عمرم رو میتونستم روی یه سطح نرم بشینم. ارزوهام چقدر با هم سن و سال‌هام فرق میکرد. اون ها پول و خونه و ماشین میخواستن و من چی میخواستم.. ابوهادی_خودت دلت نمیخواد بمیری؟ یا شایدم از زندگی با من خوشت میومد؟ _تموم عمرم میخواستم بمیرم. کمی بهم نزدیک شد و گفت؛ _پس چرا خودت رو نکشتی؟ خیلی راحت میتونستی خودت رو بکشی. مادرت هم میتونست خودش رو بکشه. با اینکه هردوتون میگفتید ازم متنفرید نمیخواستید خودتون رو از دستم خلاص کنید. هردوتون دوروئید. نقش بی گناه ها و معصوم‌هارو بازی میکنید، ولی کرم از خودتونه. طوری صحبت میکرد انگار مامانم هنوز زندست. از فعل های ماضی استفاده نمیکرد، خیال می‌کردم مامانم هم اینجا ایستاده و به بلغوریجات این پیر خرفت گوش میده. _چرا اخر همه حرفات اینطوری به کون خیار میرسی؟ بهم نزدیک تر شد. همیشه اینجور صحبت‌هاش مقدمه‌ای بود برای شروع دست درازی. انگار خودش رو توجیح میکرد، یا میخواست فکر کنه من هم میخوام‌. شاید همه چیز اینطور براش راحت تر بود. ابوهادی_چون ذاتت رو میشناسم. میدونم که بدت نمیاد و فقط میخواستی جوری رفتار کنی انگار که بی گناهی. چیزی نگفتم و نگاهم رو ازش گرفتم. افسرده تر از اونی بودم که بخوام باهاش درگیر بشم. درضمن قرار نبود طلوع افتاب فردا صبح رو ببینم، پس هر اتفاقی برام میوفتاد فرقی به حالم نداشت. ابوهادی_وقتی بدنیا اومدی ازت متنفر بودم. الانم هستم، از روزی که بدنیا اومدی من رو یاد اون مرتیکه مینداختی. حیف که شبیهش نیستی و بیشتر شبیه گندمی. وقتی نگاهت میکنم اون رو میبینم، برای همین بود که دلم نمیخواست هیچکس نزدیکت شه. یاد خیانتش میوفتادم، یاد اینکه جز من با کس دیگه ای بود. فقط به اون خاطر نبود که میخواستم نقشه‌هام به هم نخوره. هرچی بیشتر حرف میزد حالم بیشتر از خودم به هم میخورد. الان داشت بهم ابراز احساسات میکرد؟ حقیقتا تا زمانی که فکر میکردم ازم متنفره حس خیلی بهتری داشتم. این حرف ها و ترحمش رو نمیخواستم. ابوهادی_هیچوقت نفهمیدم به خاطر اینکه بچه اون مردی ازت متنفر باشم و عذابت بدم، یا چون دختر گندمی حواسم بهت باشه و.. حرفش رو ادامه نداد. نه که مشغول کاری باشه، نمیتونست. نفس هاش دوباره عمیق شده بود و داشت حالم رو به هم میزد. کاش زودتر کارش رو تموم میکرد، هرچی بیشتر طولش میداد بیشتر اذیت میشدم. اینبار دیگه نمیتونستم از دستش فرار کنم. تا فردا میمردم، اگر اینکار رو نمیکرد دیگه هیچوقت موقعیتش رو نداشت. بعید میدونستم از چنین فرصتی بگذره. حتی اگر میمرد اینکار رو تموم میکرد. _مگه دختر عشقت نبودم؟ چطور میتونی اینکارارو باهام بکنی؟ ابوهادی_تا همینجاش هم خیلی مردونگی کردم که دست بهت نزدم. هیچکس نمیتونست تا این اندازه خودش رو کنترل کنه. نمیتونی برای این موضوع بازخداستم کنی.

#part472 خواب‌های عجیب زیادی دیده بودم که هیچکدومشون رو درست به‌یاد نداشتم. سرم به شدت درد میکرد و بدنم کوفته بود. نمیدونستم تیر کشیدن عضلات و استخون‌هام به چه دلیل بود، یا مواد لازم داشتم یا بخاطر سرما بود و یا مراسماتی که احتمالا ابوهادی دیشب اجرا کرد! میدونستم که یه کارهایی باهام کرده، حسشون میکردم اما اون لحظه توی حالت عادی نبودم. استین کاپشنم رو بالا زدم و نگاهم رو به کبودی و زخم هایی که به خاطر جای سرنگ روی ساق دستم ایجاد شده بود دوختم. اگر اراز این‌هارو میدید چقدر عصبی میشد. صدای حرکت کسی رو روی ریگ‌های بیرون اتاق حس کردم و به سمت پنجره رفتم. طولی نکشید که ابوهادی رو دیدم که چیز بزرگ قهوه ای رنگی به دست داشت. چشمام رو تنگ کردم و کمی جابه جا شدم تا بهتر ببینم. شیشه‌ها به شدت خاکی و کثیف بودن و نمیشد چیزی رو تشخیص داد. بلاخره گوشه ای ایستاد که تازه متوجه چیزی که توی دستش بود شدم. ابروهام بالا پرید و لرز بدی توی بدنم افتاد. مثل سر گاو یا گاومیش میموند! انقدر سنگین بود که ایستاده بود تا بتونه بعد از کمی استراحت دوباره بلندش کنه. چشم‌های بزرگ گاو باز بود و انگار دقیقا به من زل زده بود. با دندون‌های زردش بهم پوزخند میزد. پشت سر ابوهادی پر از خون بود، انگار تازه سر موجود زبون بسته رو بریده بود چون بنظر تازه میومد و ازش خون چکه میکرد. گاو حیوون خیلی گرونی بود! از کجا اینهمه پول اورده که بتونه همچین چیزی رو جور کنه؟ از اون گذشته، چطور تنهایی حریفش شده؟ حداقل پنج تا مرد باید تلاش کنن تا بتونن سر یه همچین موجود گولاخی رو ببرن. ترسیده بودم. معلوم نبود چه چیزهایی در پیش دارم. به خاطر نداشتم هیچوقت توی عمرم به این اندازه ترسیده باشم. فکر نمیکردم هیچکس توی عمرش به این شدت ترسیده باشه. اگر قرار بود بهم تجاوز شه، میدونستم چی در انتظارمه. اگر میدونستم قراره با چیزی بزنه توی سرم، یا با چاقو بکشتم میدونستم که قراره بمیرم. اما حالا، خدا میدونست چه بلایی قراره سرم بیاد! وقتی به خودم اومدم، کله گاو دیگه اونجا نبود و ابوهادی پشت در قرار داشت و تلاش میکرد قفل و زنجیر متصل بهش رو باز کنه. بلاخره در باز شد و با دست های خونی وارد اتاق شد. انگار انتظار داشت از خونی بودن پوستش بترسم چون با نگاهی حق به جانب بر اندازم میکرد. _انقدر پولدار بودی که بتونی گاو قربونی کنی؟ بعد اونقدر توی همه چیز حسادت به خرج میدادی؟ ابوهادی_من خسیسس نبودم، تو لیاقت یکسری چیزها و یکسری کارهارو نداشتی. از اون گذشته وقتی کارام تموم بشه میتونم هرچقدر که خواستم پول داشته باشم. من به یکی از بزرگترین جادوگر های دنیا تبدیل میشم. _مثل ادم‌های توی کارتون ها صحبت میکنی، بزرگ ترین جادوگر های دنیا! ابوهادی_هنوز هم زبونت درازه. دوست داری از حلقت بکشمش بیرون؟ _نه ممنون، ترجیح میدم با زبونم بمیرم. صدام میلرزید و درست نمیفهمیدم چی میگم. نسخ بودم‌. _میخوای باهام چیکار کنی؟ ابوهادی_چندین بار بهت گفتم! _میخوام دقیق بدونم. اینکه بدونم چه بلایی سرم میاد خیالم رو راحت تر میکنه. اینکه ندونی چه اتفاقی میخواد برات بیوفته باعث میشه بدترین فکر ها توی سرت بیان و این خیلی غیر قابل تحمله. ابوهادی_چیزی نیست، مثل مراسم های دیگست. فقط ترسناک تره. ممکنه موجودات ترسناکی ببینی، من هم نمیدونم چی میتونن باشن و میترسم. و خیلی درد میکشی. وقتی وارد جسمت بشن حس میکنی بدنت داره منفجر میشه. بعد میمیری. چون انرژیت کشش مقابله باهاشون رو نداره. _تو نمیکشیم؟ ابوهادی_نه. من هرچی باشم قاتل نیستم. _مطمئنی؟ این یه جور قتل حساب نمیشه؟ ابوهادی_نه.