𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 825
Subscribers
-424 hours
-167 days
-6830 days
Posts Archive
2 825
#part157
اراز_چیزی نیست که قبلا ندیده باشی.
متوجه منظورش نشدم.
اخمام رفت توی هم و زل زدم بهش.
شیشه دلسترش رو برداشت و لب هاش رو بهش چسبوند.
با اینکه متوجه شده بودم بهم تیکه انداخته و احتمالا به اون شب برمیگشت، اما بازهم حس بدی نداشتم.
اونقدر فارغ بودم که به هیچ چیز فکر نکنم.
سرم رو کج کردم و لب هاشو از نظر گذروندم.
لب های باریکی که به نظر خیلی نرم و خوش طعم میومدن.
لب هایی که احتمالا به بوسیدن من هیچ علاقه ای نداشتن.
ولی خب چه اشکال داشت؟
همه جا پر از ادم بود و همشون لب داشتن..
بلاخره بعد از کمی نشستن وارد خونه شدیم تا کیک رو ببرن.
جمعیتمون زیاد نبود، شاید 25 یا 30 نفر بودیم.
کیک سارینا یه کیک سه طبقه ساده مشکی با تزئینات طلایی بود.
میتونستم روی شمع ها عدد 26 رو به خوبی ببینم.
این یعنی سه یا چهار سال از اراز بزرگتر بود.
از اونجایی که اصلا توان ایستادن نداشتم و پاهام کرخت بود رفتم سمت مبل کنار اپن تا روش بشینم اما یه پسر کاملا زشت و احمق جام رو گرفت.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_اونجا جای منه.
نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت؛
_میتونیم باهم بشینیم.
توجهی به حرفش نکردم و روی دسته مبل نشستم.
از اکثر پسرا واقعا متنفر بودم.
پوفی کشیدم و به سارینایی که کنار دوست پسر ابلهش ایستاده بود خیره شدم.
قیافه پسره بد نبود، اما به دل نمینشست.
واقعا هیچ ایده ای نداشتم که چطور با یه همچین کسی به اراز خیانت کرده.
اصلا موضوع خیانتش قابل هضم نبود.
دستمو توی سرم گرفتم و برای چند ثانیه چشمام رو بستم.
حالا گشنم شده بود و به زور داشتم خودم رو کنترل میکردم تا غش نکنم.
کاش زودتر کیک میدادن.
اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو بلند کردم، اراز سر جای قبلیش نبود، احتمالا رفته بود کادوشو بده.
خیلی دوست داشتم تولد بگیرم، اما احتمالا باید کیکش رو خودم درست میکردم و اونوقت مزه دستگیره میگرفت.
تازه فقط در حد ماکارونی یا عدسی میتونستم شام بدم.
ابوهادیم دم در یه دور انگشتشون میکرد و میفرستادشون خونشون.
اخرین باری که تولدم جشن گرفته شده بود یادم نبود.
فقط یبار وقتی که بچه بودم انسه برام یه کیک احمقانه درست کرده که مثل موکت به ظرف چسبیده بود و باید توش اب میریختی و تلیت میکردی تا قابل خوردن باشه.
نفس عمیقی کشیدم.
حالا بوی گل داشت حالم رو به هم میزد.
به کنار دستم نگاه کردم تا شاید اهورا رو ببینم و بتونم کمی ازش بدزدم اما نبود.
پسری که مثل احمقا کلاه زده بود رولشو گرفت سمتم که گفتم؛
_نه.
من که واقعا نمیدونستم چی میکشه، از اون گذشته اصلا ازش خوشم نیومد که بخوام ازش چیزی بگیرم.
کاملا قصدش مشخص بود.
خم شدم و کمی چیپس از توی ظرف جلوم برداشتم.
جام اصلا خوب نبود اما مبل دیگه ای اون اطراف پیدا نمیشد که بخوام روش بشینم.
بلاخره جمعیت ساکت شد و تونستم اراز و دیانارو کنار سارینا ببینم.
دستام رو به هم حلقه کردم.
این دختره احمق تمام کیس های من رو از چنگم در میورد.
اصلا اوا کجا بود، اون واقعا به من پا میداد.
مثل دیانا فقط وعده وعید الکی نبود.
لحظه ای کوتاه حالم از خودم به هم خورد.
واقعا افکارم مزخرف بودن.
چرا به همچین چیزهای حال به هم زنی فکر میکردم؟
چطور تونستم لباسمو وسط حیاط بکشم بالا؟
جلوی سه تا ادمی که یکیشون اهورا بود!
قطعا راز تا الان راجب اتفاق اون شب فهمیده.
اهورا همه چیز رو براش گفته بود.
واسه همین بود که اون حرف رو زد.
دلم میخواست بدونم از بیرون چطور ادمی دیده میشم.
واقعا چندش و مزخرف بودم.
سبک، دم دستی و احمق به نظر میرسیدم.
در صورتی که من فقط میخواستم خودم رو سرگرم کنم تا اتفاق توی خونه رو فراموش کنم.
اون پیرمرد متجاوز حرومزاده حتی زمان های نبودش هم من رو کنترل میکرد.
به خاطر اون تا این حد عقده ای به نظر میرسیدم.
حتی شکممم کبود بود.
چه فکری راجب من میکردن؟
اینکه هرشب با یکیم؟
واقعا مسخره بود.
من اونطوری نبودم و احتمالا اهورا اولین و اخرین کسی بود که باهاش رابطه داشتم.
اونم اگر مجبور نمیشدم هیچوقت انجام نمیدادم.
پشیمون نبودم، حداقل از شر خوابی که ابوهادی واسم دیده بود راحت شدم.
اما خب چه فایده که حالا تنها دوستام، یا ادم هایی که باهاشون در ارتباط بودم به خاطر اون موضوع تحقیرم میکردن.
حرف اراز تازه شروعش بود.
اگر بقیه میفهمیدن چی؟
نفس عمیقی کشیدم.
شاید واقعا چیزی نمیدونست و منظورش شبی بود کهاهورا بهم لباس داد.
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بلند کردم.
سارینا داشت دونه دونه کادو هارو باز میکرد و کسی که اسمش روی کاغذ کادو نوشته بود رو بغل میکرد.
خداروشکر که این شکنجه هیچوقت نصیب من نمیشد چون کادویی نیورده بودم.
اراز سر جای قبلیش کنار دیانا ایستاده بود.
با اینکه توجه خاصی به سارینا نداشت اما به حس بدی که داشتم اضافه میکرد.
2 825
#part156
پام رو که از در بیرون گذاشتم باد نسبتا خنکی به صورتم برخورد کرد.
حالا توی هوای ازاد بهتر میتونستم نفس بکشم.
درحالی که به همراه دیانا به سمت استخر میرفتیم اطرافم رو از نظر گذروندم تا ببینم اهورا و اراز کجان اما خبری ازشون نبود.
بیخیالشون شدم و روی سکو نشستم و کمی از نوشیدنیم خوردم.
به دیانا نگاه کردم، بدون حرف نشست کنارم و گفت؛
_اینجا بهتره، یه مشت اسکل ریخته بودن داخل.
الان میگم بچه ها هم بیان.
امیدوار بودم منظورش از بچه ها، اراز باشه.
نگاهی به پاکت قهوه ای سیگار انداختم و نخی از توش خارج کردم.
حالا سرم سبک شده بود و کمی احساس گیجی داشتم.
یه حسی مدام وادارم میکرد به دختر مو نارنجی کنار دستم زل بزنم و مغزم چیزهای خوبی ازم نمیخواست.
دیانا_فکر میکردم ورزش رزمی ای چیزی بری، چون اراز هم یه مدت کیک بوکس میرفت مثل تو همه جاش کبود بود.
نگاهش رو به اب نسبتا تمیز استخر دوخت و ادامه داد؛
_البته اون خیلی زود و الکی کبود میشه.
و پشتوانه حرفش لبخندی زد.
نگاهی به بازوم کردم تا ببینم کبودی هام از این زاویه چطور به نظر میرسن اما چیزی مشخص نبود.
_شاید منم کتک خورده باشم.
و پشتوانه حرفم پوزخندی روی لبهام نشست.
چقدر عالی میشد اگر واقعا به خاطر ورزش این بلاها سرم میومد.
به اب تمیز و شفاف توی استخر زل زدم و به حرفش راجب اراز فکر کردم.
پس به خاطر ورزش کردن انقدر هیکل خوبی داشت.
نمیدونم چرا اما تصورش توی اون تاپ و شلوارک با دستکش های بوکس باعث شد حس عجیبی بهم دست بده.
علاوه بر اون ذهنم مدام به سمت جمله ای که دیانا گفته بود متمایل میشد.
پوست اون زود کبود میشه..
چقدر جای کبودی میتونست روی بدن سفید و شفافش قشنگ باشه.
اب دهنم رو قورت دادم و پکی به سیگار توی دستم زدم و دودش رو فرستادم داخل که گلوم کمی اذیت شد.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که تلاش میکردم فکرم رو از اراز منحرف کنم گفتم؛
_من نمیتونم نظر بدم..
و درحالی که لب هام رو به هم میفشردم دستم رو از روی سکو برداشتم و به لباس های ابی رنگش اشاره کردم که صدای قدم های کسی رو شنیدم.
میتونستم متوجه بشم که ارازه.
لبخند کجی زدم و درحالی که سعی میکردم چشمای خمارم رو باز کنم تا بهتر ببینمش گفتم؛
_لباسات یکم زیاده، باید درشون بیاری.
حالا امیدوار بودم که حرفم رو شنیده باشه و حتی خودمم نمیدونستم چرا.
موهاش رو از توی صورتش زد کنار و درحالی که کاملا خنثی نگاهمون میکرد گفت؛
_چیز جالبی نداره که نگاه کنی.
و بعد نشست کنار استخر.
نگاهم رو به چهرهش دوختم و سعی کردم لبخندم رو کنترل کنم.
سیگارم رو نزدیک لبهام بردم و نگاهش کردم.
حالا چهرهش زیر نور لامپ ها بهتر دیده میشد.
چشمهای سبز و اون خطهای سیاه.
لب هاش مثل یه خط شکسته در امتداد هم قرار داشتن و هیچ حسی رو منتقل نمیکردن.
شاید نگاهش جدی و کمی طلبکار بود.
دودم رو فوت کردم بیرون و لبمو با زبونم تر کردم.
دیانا درحالی که با لیوان توی دستش ور میرفت گفت؛
_هر حرف جایی و هر نکته مکانی دارد.
از حرفش اصلا خوشم نیومد.
ابوهادی همیشه این جمله رو میگفت. باعث شد یاد اون بیوفتم.
حالا نمیدونستم دقیقا چیکار میکنه، دنبال گوه کاریای خودشه یا متوجه شده من فرار کردم.
اب دهنم رو قورت دادم و خاکستر سیگارم رو تکوندم.
حالا سنگینی نگاه اراز رو حس میکردم و این حس خوبی بهم میداد.
_چرا؟
میترسی؟
به چشم های قهوهایش زل زدم، درحالی که همش به خودم التماس میکردم نگاه سبزی که حالا از فاصله بیشتری من رو میپایید شکار کنم.
دیانا_شاید، تو نمیترسی؟
_نه.
دیانا_دربیار پس.
انتظار این حرف رو نداشتم، به همین دلیل چند ثانیه در سکوت بهش خیره شدم.
حالا میتونستم اهورا رو ببینم که از دور داشت سمتمون میومد.
شونم رو انداختم بالا و کل نوشیدنیم رو سر کشیدم که گلو و معدم در اثر قورت دادنش سوخت و بدنم داغ تر شد.
کنترلم اصلا دست خودم نبود، حسی که همیشه ارزوش رو داشتم.
خیلی ازاد و رها و بی بند.
تموم عمرم این حس ناب رو جست و جو میکردم.
نگاهی به اطرافم انداختم و دستم رفت سمت تاپم و اروم کشیدمش بالا.
چه اشکال داشت؟
همه اینجا با نیم تنه بودن.
حالا اهورا پایین سکو ایستاده بود و بدون حرف مارو نگاه میکرد.
میدونستم که شکمم ممکنه کمی کبود باشه، اما خب مگر کبودی فقط در اثر کتک خوردن ایجاد میشد؟
شاید کسی اون قسمت رو مکیده بود، کاش کسی اینکارو میکرد.
کاش اراز انجامش میداد.
قبل از اینکه تا بالای نیم تنم برسه دستم رو ول کردم.
حس خوبی نداشتم.
اهورا و دیانا داشتن نگاهم میکردن و اراز اصلا خوشحال بنظر نمیرسید.
شاید از من خوشش نمیومد؟
دیانا لبخندی زد و درحالی که ابروهاشو مینداخت بالا گفت؛
_یادم بنداز شمارت رو داشته باشم، ممکنه یادم بره.
چیزی نگفتم و سیگارم رو که حالا بوش داشت ازارم میداد رو انداختم روی زمین.
اهورا دستاش رو کرد توی جیبش و درحالی که مینشست با صدایی خمار گفت؛
_جالب بود.
2 825
خیال میکردم، خیال میکردم، خیال میکردم.
تمام عمرم رو فقط خیال کردم.
هیچ چیز واقعیای اینجا وجود نداره.
2 825
خیال میکردم اومدی تا قسمتهای نفرتانگیز زندگیم رو از بین ببری، غافل از اینکه قرار بود بهشون اضافه شی.
2 825
خیال کردم میتوانی درمان قسمت تو خالی وجودم باشی.
همیشه داخل ان زخم را تا انتها با کلمه پر میکردم تا عفونت چرکینش لباسهایم را نشکافد و بیرون نزند.
تصور کردم شاید تمام ان سوراخ پر از عقده لعنتی را میبوسی و با دستان زندگی بخشت بخیه میزنی.
انقدر میدوزی تا چیزی از ان چاه بی انتهای نکبتی پیدا نباشد.
حال میفهمم که باید همانوقت دستم را داغ میکردم.
خوش داری که همه ان بخیه محصور شده در خون خشک را شکافتم و کلمه به کلمه را بیرون کشیدم تا از نبودت بنویسم؟
از این واژههای پر نفرت و بوی فاسد قلب سیاهم خوشت میاید؟
2 825
تو هنرمند ترین ادمی هستی که تابه حال دیدم، تبدیل کردن اونهمه عشق به نفرت کار هرکسی نیست.
2 825
#part155
وقتی از روی مبل بلند میشدم نگاهم به اراز خورد.
حواسش اصلا به ما نبود و درحالی که میخندید و یه لیوان کاغذی سفید دستش بود و با سارینا حرف میزد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم جلوی کولر بایستم تا کمی از شدت گرمای بدنم کم بشه.
دیانا روبه روم ایستاد و بهم خیره شد، قدش یکم از من بلندتر بود و این یک مقدار عجیب بنظر میرسید چون کمتر دختری پیدا میشد که از من بلندتر باشه.
نگاهم رو به چشم های عسلیش دوختم و با صدایی که باید سرفه میکردم تا صاف بشه گفتم؛
_من بلد نیستم برقصم.
شونش رو انداخت بالا و درحالی که دستم رو میکشید تا از جلوی کولر دورم کنه گفت؛
_من هم همینطور.
نگاهم که به دستاش خورد حس کردم دلم تتو میخواد.
درواقع همیشه خیلی دوست داشتم بزنم اما هیچوقت موقعیت یا پولش رو نداشتم.
جدای از اون اگر ابوهادی میدیدش تیکه تیکم میکرد.
بلاخره جایی وسط سالن ایستاد.
حالا اهنگ نسبت به قبل کمی بلندتر شده بود و اصلا مناسب رقص نبود.
دستم رو گرفت و اون یکیش رو روی شونم گذاشت که نگاهم رو به چهرهش دوختم.
چشم هاش به واسطه خط چشم پررنگ و بلند و همینطور موهایی که محکم بالای سرش بسته بودشون کشیده تر به نظر میرسیدن.
لبخند کجی روی لب هاش بود و درحالی که تلاش میکرد مثل مرغ پر کنده نرقصه و اصلا موفق نبود گفت؛
_اراز رو از کجا میشناسی؟
کمی فکر کردم تا بخاطر بیارم اولین بار کجا دیدمش.
انگار حالم کمی دگرگون شده بود و این حس خوبی بهم میداد.
فکر کردن به اتفاق چندساعت پیش حالا دیگه اونقدرا برام مهم نبود.
_دوست یکی از دوستامه، توی یکی از دورهمی ها دیدمش.
چشم هام رو تنگ کردم و درحالی که دستم رو پشت گودی کمرش میزاشتم لب زدم؛
_فکر کنم..
پوستش داغ بود و حس خوبی بهم میداد.
مخصوصا حالا که باد خنکی به دستام میخورد و باعث میشد به خودم بلرزم.
دیانا_یعنی ارتباط خاصی باهم ندارید؟
لب هام رو به هم فشردم و شونه هام رو به نشونه نه بالا انداختم.
دیانا_خب به خاطر همینه که همیشه گفتم اصلا ادم خوش سلیقه ای نیست.
فقط تو و سارینا از بین اونایی که باهاشون میپلکه خوبید.
نتونستم خندم رو کنترل کنم و لب هام به نشونه یه پوزخند صدا دار کج شد.
انگار متوجه اینکه به حرفش راجب سارینا میخندم شد چون سرش رو تکون داد.
دستم رو روی کمرش کشیدم و جام رو باهاش عوض کردم.
کاری که میکردیم فقط وول خوردن الکی با اهنگ بود و اصلا نمیشد اسمش رو رقص گذاشت.
دیانا_فکر کردم شاید توی کلاس بندنسازی باهاش اشنا شدی.
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که حالا خمار بودنش اصلا دست خودم نبود گفتم؛
_من ورزش نمیکنم.
خوشم نمیاد.
ابروهاش پرید بالا و گفت؛
_جدی؟
پس چیکار میکنی هیکلت خوبه؟
_دزدی میکنم.
واسه همین خیلی میدوم.
به حرفم خندید، غافل از اینکه واقعا حقیقت رو گفته بودم.
علاوه بر اون میتونستم بگم خیلی کم غذا میخورم چون معمولا از دستپخت انسه متنفرم و نمیخوام ریخت نحس ابوهادی رو ببینم؟
شایدم باید میگفتم بچه که بودم سوء تغذیه شدید داشتم چون بارها توی انبار بدون اب و غذا زندانی شده بودم.
مطمئنا باور نمیکرد و میخندید.
حالا احساس میکردم که حوصله رقصیدن ندارم و دلم چیز بیشتری میخواست.
اگر قرار نبود هربار با ادما چیزهای جدیدی کشف کنم برای چی باید باهاشون ارتباط برقرار میکردم؟
هرچند که ترجیح میدادم جای دیانا راز روبه روم ایستاده بود.
نگاهم رو چرخوندم که متوجه شدم به دیوار تکیه داده و درحالی که نوشیدنی میخوره نگاهمون میکنه.
وقتی متوجه توجهم به خودش شد، طوری رفتار کرد انگار اتفاقی نگاهم میکنه و مشغول ور رفتن با گوشیش شد.
نمیدونستم دلیل اینکه مدام جام رو عوض میکردم تا حواسم بهش باشه چیه.
گذشته از اون این حسادتم واقعا داشت میرفت روی مخم.
تاحالا هیچوقت چنین حسی نداشتم و همین کلافم میکرد.
مگه کی بود؟
اومده بود اینجا تولد اکسش، کسی که به قول اهورا هنوز دوستش داشت.
و من هم خودم رو سرگرم میکردم.
مگه قرار بود غیر از این باشه؟
لیوان ابجوم رو که روی میز گذاشته بودم برداشتم و کمی ازش خوردم.
حالا به خاطر فعالیت زیادی که کرده بودم گرمم شده بود و حس میکردم نیاز دارم بشینم.
نگاهم رو به دیانا دوختم و به دیوار تکیه دادم.
روی دسته مبل نشسته بود و ویپ میکشید.
بوی خوبی داشت، انگار طعم انگور میداد.
دیانا_میخوای بریم بیرون؟
اینجا خیلی سرو صدا هست.
برای اینکه بتونم صداش رو بشنوم داشت داد میزد.
سرم رو تکون دادم و درحالی که میرفتم سمت میز قبلیمون تا پاکت سیگارم رو بردارم و برای خودم نوشیدنی بریزم گفتم؛
_تو برو تا من بیام.
از کنار دوتا دختری که داشتن باهم میرقصیدن گذشتم و به یاد اوردم که تینارو توی جمعیت ندیدم.
شاید نیومده بود.
تا اونجایی که میدونستم اصلا از سارینا خوشش نمیومد.
اهورا دیگه روی مبل نبود و هرچی نگاه میکردم اراز رو هم نمیدیدم.
2 825
#part154
لب هاش رو به هم فشرد و با دماغش نفس کشید.
شونش رو انداخت بالا گفت؛
_نمیدونم.
عجیب نیست؟
دیانا_زده به سرت؟
اراز واسه سارینا گورم نمیکنه.
لبخندی روی لب های برجستش نشست و درحالی که زیر چشمی نگاهم میکرد گفت؛
_ولی سگش رو میگیره.
حس میکردم قصد داره با نگاهش یه چیزی بهم بفهمونه.
یعنی پتوجه شده بود که دارم فشار میخورم؟
شاید هم صرفا مثل همیشه توی مستی و چتی حواسش به همه جا بود.
پوفی کشیدم و لبم رو بردم توی دهنم و دندونام رو روش کشیدم.
نیم نگاهی به اراز که دستاش رو توی جیب شلوار خاکستری رنگش کرده بود و بدون حرف به پسر قد بلند روبه روش نگاه میکرد انداختم.
انگار متوجه سنگینی نگاهم شد چون چشم هاش اروم چرخید و نگاهم کرد.
دندونام رو به هم فشردم که لبخند کجی گوشه لبش نشست و یه چشمشو خیلی سریع بست و نگاهش رو ازم گرفت.
یه لحظه از حرکتش تعجب کردم، برام چشمک زده بود؟
اینکارش ذره ای از حس بدم کم نکرد.
اهورا_غزل.
نگاهم رو از اراز گرفتم و بهش دوختم.
لیوان کاغذی ای گرفته بود سمتم و با چشم های تنگ شده نگاهم میکرد.
لیوان رو ازش گرفتم و به ابجوی توش خیره شدم.
حالا انگار اون یه ذره عرقی که خورده بودم تاثیر کرده بود چون کمی احساس گرما میکردم.
شاید هم از حسادت بود؟
خودم هم دلیل این حسادتم رو نمیدونستم.
فقط شاید اراز باید یکم منطقی تر رفتار میکرد.
وقتی من رو به عنوان همراه اورده بود نباید با غریبه ها و کسی که زوری مجبورم کرد باهاش سکس کنم تنها میزاشت.
اینکار واقعا زشت بود.
ابجوم رو سر کشیدم و برای اینکه از طعم مسخرش کم بسه روش یه پاستیل خوردم.
پاکتی که اهورا بهم داده بود رو باز کردم و یه نخ ازش خارج کردم.
فندکشو از روی میز برداشتم و سیگار رو روشن کردم و به دیانا خیره شدم.
دیانا_چند سالته غزل؟
دیگه حالم از این سوال به هم میخورد.
اگر میخواست مثل بقیه راجب سنم نمک بریزه گازش میگرفتم.
_نزدیک 19ام.
لبخندی روی لب هاش نشست و سرش رو تکون داد.
دیانا_من پدوفیلم.
همونطور که انتظار داشتم.
دوست داشتم بپرسم شما که همه بیست و چندسالتونه تاحالا یک دهم من کتک خوردید، یا اصلا از شدت بی پولی تو اتوبوس جیب بری کردید.
یا کسی که باهاش زندگی میکنید از 12، 13 سالگی بهتون ازار جنسی رسونده؟
به جای اینکه این حرفارو بزنم خیلی جدی گفتم؛
_ولی من میلف باز نیستم.
و به این فکر کردم که کاش نمیومدم.
بقیه ابجوم رو سر کشیدم که گفت؛
_شاید اگه یکم رقصیدیم نظرت عوض شد؟
با این حرفش خیلی سریع نگاهش کردم.
انقدر این چند وقت با اراز لاس زدم و توجهی بهم نشد فکر کردم واقعا مشکل از منه اما حالا بلاخره میتونستم لاس های موفق داشته باشم.
لبخندی روی لبم نشست و پکی به سیگارم زدم.
_من یه مشکلی دارم، وسطش دستم هرز میره.
و توی دلم ادامه دادم؛ ابوهادی یادم داده..
لبخندی روی لب های بی رنگش نشست و گفت؛
_منم همینطور.
اهورا_خوبه، من رو با علفام تنها بزارین.
این رو گفت و جای دیانا رو گرفت و فندکش رو از روی میز برداشت.
دوست نداشتم تنهاش بزارم اما دلم میخواست از زیر نگاه خیرش فرار کنم.
احتمالا هرباری که نگاهم میکرد وقتی رو که گفتم خفه شو و من رو بکن و اتفاقات بعدش رو به یاد میورد.
واقعا ابرو ریزی بود.
نمیدونم اگر از این گوه بالا اوردنام بدم میومد چرا الان داشتم میرفتم تا یه جدیدشو به بار بیارم.
شاید فقط میخواستم حرصم رو از رفتار اراز یه جوری تلافی کنم.
شاید اینجور میفهمید اینکه چندبار باهاش لاس زدم دلیل نمیشه به خاطر مهم بودنش باشه.
بلکه من فقط با همه اینطورم، حتی طوری که رفیق صمیمیش بخوابم.
2 825
#part153
درحالی که شیشه ایسی مانکی روی میز رو برمیداشت بهم خیره شد.
نزدیک بودن بهش حس خوبی بهم میداد، مخصوصا که حالا به خاطر وجود کولر به اون بزرگی احساس سرما میکردم.
شاید فقط تلقین بود اما گرمایی که از بدنش ساطع میشد رو دوست داشتم.
گرمای فرضی ای که احتمالا فقط از زیر لباس قابل لمس بود و انگار با تصورش میتونستم روی پوستم حسش کنم.
چشمای خمارش رو روی شونه های احتمالا کمی کبودم و بعد چشمام چرخوند.
نگاه خیرش باعث میشد به این فکر کنم که ایا بخاطر ریمل مژه هام شبیه پای سوسک شده؟
کمی از نوشیدنی سفید رنگش که احتمالا طعم نازگیل میداد خورد و درحالی که کمی بیشتر به مبل تکیه میداد گفت؛
_یه اسم مخصوص داره.
که به کسی نمیگمش.
_منم بدم میاد کسی بومو بده.
البته هیچکس نمیتونست به زیبایی من بوی گند بده.
هرچند که توی عطر و ادکلن های ارزون بوی خوب هم پیدا میشد.
راز_نه.
من ادم حسودی نیستم، فقط همونطوری که من گشتم پیداش کردم اگر توهم خوشت میاد بگرد پیداش کن.
لبخندی روی لبم نشست و گفتم؛
_بزار ببینم.
حالا کمی مردد شده بودم اما رفتم جلوتر تا گردنش رو بو کنم.
احتمالا ادکلن رو دقیقا به همون قسمت زده بود.
کمی که جلو رفتم احساس عجیبی توی وجودم پیچید و بعد بلاخره تونستم اون گرمایی که خیال میکردم توی ذهن خودم رشد کرده رو لمس کنم.
حالا از اون فاصله بوی عطرش بهتر هم بنظر میرسید.
خیلی سریع کشیدم عقب و بهش خیره شدم تا ببینم چه ری اکشنی داره.
لب های نازک و خوشرنگش روی هم قفل شده بود و با بیخیالی نگاهم میکرد.
حتی اون خط فرورفته کوچیک گوشه لبش هم نمیتونست معنی ای به نوع نگاهش بده و مثل همیشه بوی لبخند نمیداد.
انگار فقط منتظر بود ببینه حرکت بعدیم چیه.
دیانا_اراز اسم عطرت فیگارو بود دیگه؟
انگار یبار گفته بودی درست یادم نمیاد.
لبخندی زدم و خم شدم تا کمی نوشیدنی برای خودم بریزم.
امشب باید جنبه میداشتم و زیاد نمیخوردم تا ابروریزی نشه.
نمیخواستم ابروم اینجا هم بره.
حالا صدای اهنگ کمتر شده بود و چند نفری کنار سارینا بودن و داشتن باهم حرف میزدن و میتونستم متوجه بشم که اراز زیر چشمی نگاهشون میکنه.
درواقع کاملا مشخص بود که حواسش به ما نیست.
به طوری که اصلا توی بحث های اهورا و دیانا شرکت نمیکرد.
حس خوبی از این موضوع نداشتم و ته دلم کمی حسودیم میشد.
نه به خاطر اینکه از اراز خوشم میومد، صرفا به این دلیل که شخص مورد نظر سارینا بود.
از اون گذشته همه باید عاشق من میبودن.
نگاهم رو ازشون گرفتم که متوجه اهورا شدم.
همچنان داشت سیگار میکشید و به جای اینکه به حرفای دیانا گوش بده من رو نگاه میکرد.
سرش رو در جواب سوالش تکون داد و به سیگارش اشاره کرد که سرم رو کج کردم.
پاکتی از توی جیب شلوار کارگو قهوه ایش در اورد و پرتش کرد سمتم که توی هوا گرفتمش.
پاکت قهوه ای رنگ و باریکی داشت و مشخص بود که شکلاتیه.
بسته بندیش اصلا باز نشده بود و شبیه اونی نبود که خودش میکشید.
چشمام رو ریز کردم و بهش خیره شدم.
حالا حواسش بهم نبود و با دیانا حرف میزد.
این همش برای من بود؟
شاید با این حرکت میخواست به خاطر تجاوز دردناکی که بهم کرده بود ازم معذرت خواهی کنه؟
اراز_راحت پیدا کردی اینجارو؟
چند قلوپ از نوشیدنیش خورد و بهم خیره شد.
_اره، بد نبود.
سرش رو تکون داد و خواست چیزی بگه که نگاهم به سارینا خورد.
اگر دو دقیقه من رو راحت گذاشتی اکستو یه انگشت بکنم زنیکه احمق.
سارینا_میبینم که جمعتون جمعه فقط گلتون کمه.
اهورا_بیشتر شبیه گلابی پلاستیکی های تزئینی هستی تا گل.
سارینا_اتفاقا من یه گل طبیعی خیلی شادابم.
چون بیسچاری سیگار و گل نمیکشم و همش ورزش میکنم.
اهورا_ولی خب انقدر فیلر زدی که بازم پلاستیکی بنظر میای.
نمیدونم با چه منطقی اما با دست خودم رو باد زدم تا از خنده پاره نشم.
سارینا درحالی که موهاش رو از جلوی صورتش میزد کنار نگاهش رو از اهورا گرفت و روبه اراز گفت؛
_امیرعلی میخواست باهات اشنا شه.
اراز نگاه کوتاهی به من انداخت و درحالی که ابروهاش کمی به هم نزدیک میشدن گفت؛
_حتما به عنوان شاگرد اول کلاست معرفیم کردی؟
لبخند قشنگی روی لب های زرشکی رنگ درشتش نشست و گفت؛
_اره خب.
البته کاش میتونستم بگم شاگرد اول رختکن هم هستی.
تلاشت اونجا خیلی بیشتره.
حرفش کمی بو دار بنظر میرسید.
چشمام رو ریز کردم و خیلی سریع نوشیدنیم رو خوردم.
طعم تلخ و گسش باعث شد بخوام عوق بزنم.
حواسم به اراز بود به طوری که کج شدن لب هاش از چشمم دور نمونه.
سرش رو تکون داد و نگاهش رو از سارینا گرفت.
منتظر بودم مخالفتش رو نشون بده اما برخلاف انتظارم از روی مبل بلند شد و بدون اینکه بهش توجهی کنه رفت سمت انتهای سالن.
اهورا سوتی زد و ابجوش رو تا اخر سر کشید و با صدایی خمار و خش دار گفت؛
_اصلا هیچوقت باهم کات کردن؟
و نیم نگاهی به من انداخت.
امیدوار بودم اثار حسادت توی چهرم پیدا نباشه.
دیانا_منظورت چیه؟
2 825
هربار بین یه ادم و نوشتن اون ادم رو انتخاب کردم، یه مدت بعد توی تنهایی و با گریه ازش نوشتم.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
