𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 828
Subscribers
+124 hours
-167 days
-6230 days
Posts Archive
2 829
Repost from N/a
آره عزیزم ، اینم لینکش
فقط زود جویین شو لینکشو میخوان باطل کنن🔞🔞🔞🔞
https://t.me/+9_0e3Nz3-Fc2MTZk
https://t.me/+9_0e3Nz3-Fc2MTZk
2 829
چند وقت پیش یه رمان میخوندم ، BL بود راجب پسری که بهش تجاوز میشه و برده ج//نسی میشه
میشه لینکشو بزارینننن ؟؟🙏🏾🥲
2 829
Repost from N/a
لزبین نیستی؟🌈♨️
رمانای همجنسگرایی و بیدیاسام🩸⛓
https://t.me/joinchat/AAAAAFisIV_PnyiDBwZW7A
داستان دختری که از مرگ بازمیگردد‼️
2 829
#part80
آراز؛
مسواکم رو از توی جا مسواکی برداشتم و روش خمیر دندون زدم.
کمی خیسش کردم و درحالی که به دندونام میمالیدمش از توی اینه خودم رو نگاه کردم.
دیشب انقدر خسته و ناراحت بودم که حتی یادم رفت صورتم رو بشورم و یه راست خوابیدم.
خداروشکر کسی نبود که توی این وضعیت من رو ببینه.
مسواکم که تموم شد صورتم رو شستم و از دستشویی خارج شدم.
باید برای در یه دستگیره میخریدم چون این یکی وقتی بسته میشد از تو دیگه باز نمیشد.
خداروشکر تازگیا اینطور شده بود و اهورا دیگه اینجا نبود مگه نه اگر بعد از اون میرفتم دستشویی و در روم قفل میشد همونجا سکته میکردم و میمردم.
از فکرم لبخندی روی لبم نشست و شورت روی زمین رو با پا شوت کردم اونطرف.
رفتم توی اشپزخونه و زیر کتری رو روشن کردم که صدای در خونه رو شنیدم.
بدون اینکه به خودم زحمت بدم و برم تا دم در داد زدم؛
_کیه!؟
اهورا_منم.
شکر پاش گذاشتم روی اپن و رفتم سمت در و بازش کردم.
شورتم رو دوباره شوت کردم اونور و گفتم؛
_تازه داشتم خداروشکر میکردم که نیستی، از پشت کدوم کوهی دوباره پیدات شد؟
اهورا_راستش دیشب که خونه نبودم معلوم نیست زن بابام دوباره کیارو برداشته بود اورده بود خونه که کل ظرفا کثیف بودن.
هیچیم تو خونه نداشتیم بخورم و زحمت نکشیدم کاری کنم اومدم اینجا تا دوست عزیزم برام صبحونه املت بزنه.
نگاه چپی بهش انداختم و گفتم؛
_مگه تازگیا براش تریاک و شیاف نبردی که شبا وقتی دردش میگیره بخوره؟
همون شیافه رو به عنوان قرص جوشان مینداختی توی اب تازه ویتامین داشت.
نگاهم رو ازش گرفتم و کشو رو باز کردم تا چای بردارم.
اهورا_از اخرین باری که سرم شست و شوی دم و دستگاهشو به جای عرق خوردم دیگه جرعت ندارم برم سمت یخچال.
با یاداوری اون روز لبمو با دندون فشار دادم تا نزنم زیر خنده.
اهورا وسواس داشت و همیشه تا یچیزی رو هزار بار چک نمیکرد نمیخوردش.
ولی با این اوصاف بعضی وقتا انقدر چت و نئشه بود که فرق سرم شست و شوی واژن و عرق سگی رو متوجه نشه.
البته که اصلا راجب اینجور چیزها اطلاعات نداشت و حتی همون لحظه هم که بهش گفتم چی خورده متوجه نشده بود..
یه تیبگ از توی پاکت در اوردم و گذاشتم روی اپن که صداش رو شنیدم.
اهورا_کثیف حال به هم زن این اپن کثیفه، چرا چایت رو میزاری روش؟
شونمو انداختم بالا و توی لیوان ها اب جوش ریختم.
_زیادم کثیف نیست، فقط از اخرین باری که تو تمیزش کردی تاحالا فکر کنم چند نفر بدون شلوار نشستن روش.
چهرهش رفت توی هم و وارد اشپزخونه شد که تازه فرصت کردم سر تا پاش رو از نظر بگذرونم.
همون لباس های دیشب تنش بود..
یه تیبگ دیگه از توی پاکت خارج کرد که رفتم سمتش.
_هوی هوی اینا گرونن هر یه دونش واسه چهار بار استفاده میشه چرا حرومشون میکنی.
اهورا_من اونو نمیخورم.
چیزی نگفتم و کیسه خودمو انداختم تو پاکت و درشو بستم تا همونو باهم استفاده کنیم.
_میگم تو مطمئنی گیی چیزی نیستی؟
باید از خدات باشه چایی که به صندوق عقب یه نفر مالیده شده رو بخوری.
واسه خودش اب جوش ریخت و با چشمای مشکیش نگاهم کرد.
انگار حرفم برده بودش توی فکر چون کمی مکث کرد و بعد گفت؛
_چرا یه جوری میگی انگار گیی چیزی بودن مشکلی داره؟
شونمو انداختم بالا و درحالی که مینشستم روی اپن گفتم؛
_چیز کن یه پنیر دربیار از تو سطل با نون.
اهورا_من از این سطل غیر بهداشتی و چرک تو پنیر نمیخورم.
_با دست از توش پنیر درمیارم، پامو نکردم توش.
چیزی نگفت و دوتا تخم مرغ از توی یخچال در اورد.
_مرغ با کونش روی اونا خوابیده.
اهورا_مشکلی نیست.
تی بگ رو انداختم توی اب جوش و چندبار بالا و پایینش کردم که رنگ گرفت و بوی عطرش بلند شد.
اهورا_دیشب خیلی بد خوابیدم، همش کابوس دیدم.
حس میکردم که ینفر توی خواب من رو میزنه.
چیزی نگفتم و چشمام رو ریز کردم که ادامه داد؛
_از اونور بهم خبر رسید پیمان اوردوز کرده.
_پیمان کیه؟
اهورا_همون پسر پولداره که ازم شیشه میگرفت.
کمی از چایم خوردم و خیلی بی تفاوت گفتم؛
_مرد؟
اهورا_اره..
_خدا بیامرزتش.
این چندمین کسیه که میکشیش؟
اهورا_سومی.
با قاشق تخم مرغاش رو خیلی اروم هم زد و روشون نمک ریخت.
نگاهم رو به تتوهای روی دستش دوختم و گفتم؛
_تینا دیشب انگار داشت گریه میکرد..
اهورا_ندیدم.
_چرا، دیدم داشتی نگاهش میکردی.
اهورا_خب که چی؟
چیکارش کنم؟
_دوباره باهم دعوا کردید؟
اهورا_نه، مگه من دوست پسرشم به خاطر دعوامون بخواد گریه کنه؟
شونمو انداختم بالا و چایم رو هم زدم.
دستگیره ای گذاشت روی اپن و ماهیتابه رو گذاشت روش.
اهورا_ظرفارو خوب نمیشوری، ماهیتابت بوی سوسیس میده..
_از وقتی از کارت استعفا دادی تاحالا کسیو پیدا نکردم بهتر از تو ظرف بشوره.
پوزخندی زد و تیکه نونی برداشت.
از اونجایی که حوصله نداشتم برم پنیر بیارم ناچارا نونم رو پر از تخم مرغ کردم.
چشمام رو ریز کردم و بهش خیره شدم.
تمام حواسش پیش تخم مرغش بود و تند تند غذا میخورد..
2 829
Repost from شاید یه گربهی گمشده.
این پیامو فور کنید چنلتون به هرچنل چندتا عکس میدم که وایب اون چنلو بهم بده🦾
2 829
Repost from N/a
اینجا فقط یه چنلِ کوچولوعه که من توش گاهی حرف میزنم و گاهی باهمدیگه حرف میزنیم و تبادل آهنگ و عکس و فیلم داریم
و من خوشحال میشم که شما در کنارم باشید❤️
https://t.me/fallen_between_the_cracks
2 829
#part79
ابوهادی_واسه همینم هست که باید ادب بشه.
باید بفهمه که به خواست منه که زندست و باید به خاطر هر نفسی که میکشه ازم ممنون باشه.
چندوقته درست باهاش رفتار کردم به جای اینکه ادم بشه پررو شده.
کاری میکنم که نتونه از درد شب سر روی بالشت بزاره.
اب دهنم رو قورت دادم و چشمام رو بستم که صدای بسته شدن در و قفل شدنش رو شنیدم.
انسه همچنان پشت در ایستاده بود و داشت التماس میکرد که کاری باهام نداشته باشه.
صدای نزدیک شدن قدماش رو به خودم شنیدم و بعد حس کردم که خم شد روم و موهام رو گرفت.
حس خیلی بدی داشتم و کم کم ترس اومده بود سراغم.
امشب رفتارش خیلی عجیب بود، اخرین باری که به خودش جرعت داده بود اینطوری لمسم کنه همون 12 سالگیم بود.
اما حالا بدون هیچ ترسی، خیلی وقیحانه و واضح تموم بدنم رو لمس کرده بود!
نکنه فکر میکرد واقعا کاری کردم و به خاطر اون بهم تجاوز میکرد؟
اب دهنم رو قورت دادم و دستام مشت شد.
موهام رو بیشتر کشید و صدای کریهش رو کنار گوشم شنیدم؛
_اخرین باری که توی این وضعیت بودی رو یادته!؟
از اونموقع میدونستم قراره یه همچین کسی بشی.
میدونستم که قراره مثل اون مادر خودفروشت باشی.
از همونموقع باید دمتو میچیدم.
موهام رو بیشتر کشید که درد بدی به پوست سرم چنگ انداخت.
ابوهادی_کارت به جایی رسیده که جلوی روی من وایمیسی و بهم توهین میکنی؟
موهام رو بیشتر کشید که چشمام رو محکم بستم.
لبام به خاطر بغضی که سعی داشتم کنترلش کنم میلرزید.
ابوهادی_ادمت میکنم.
کاری میکنم پسر دیدی فقط ازش دور بشی!
موهام رو کشید و از روی زمین بلندم کرد و انداختم روی تخت.
برگشتم سمتش و بهش خیره شدم که اومد طرفم و دستش رفت سمت کمربندش.
با این حرکتش حس کردم که کارم دیگه تمومه.
قرار بود همینجا بهم تجاوز کنه و بعدم میکشتم و هیچکس متوجه نمیشد.
پیرهنم رو از تنم کند و پرتش کرد یه گوشه که سعی کردم بلند شم و در همون حین به زور و با صدایی لرزون گفتم؛
_میخوای چیکار کنی؟
توجهی به حرفم نکرد و دستش رفت سمت شلوارم که به زور گفتم؛
_خواهش میکنم نکن.
التماست میکنم.
دیگه تکرار نمیشه.
به خدا کاری نکردم، با هیچکس نبودم.
به خدا سالمم.
موقع زدن این حرفا صدام از شدت بغض میلرزید و به زور سعی میکردم اشکم رو کنترل کنم.
انگار کمی از خشمش کاسته شد چون اخماش از هم باز شدن.
تاپ خیسم به تنم چسبیده بود و باعث میشد احساس خارش بکنم.
استخون پام به خاطر برخورد با لبه باغچه درد میکرد و پوست سرم سوز میداد.
بی توجه به التماس هام برم گردوند و تاپم رو از تنم کند.
میدونستم که هیچ راه فراری ندارم و کاری نمیتونم بکنم..
سرم رو چسبوندم به بالشت و زدم زیر گریه.
میتونستم سنگینی نگاهش رو روی کمرم حس کنم و حالا صدای کمربندش رو میشنیدم.
نگاهم رو به میز کنار تخت دوختم تا شاید چیزی پیدا کنم که بزنمش اما هیچی نبود.
خواستم برگردم سمتش که کمربندش رو از دور کمرش کند و چسبوندم به تخت.
قبل از اینکه بخوام عکس العملی نشون بدم یا کاری بکنم صدای شکافته شدن هوا اومد و بعد حس کردم که پوستم پاره شد.
دادی زدم و خواستم برگردم که ضربه ای محکم تر روی استخونم نشوند.
بغضم شکست و به هق هق افتادم.
دردش انقدر زیاد و طاقت فرسا بود که توی گوشت و استخونم میپیچید و تیر میکشید و بعد به سوزش و خارش تبدیل میشد.
بالشت رو توی مشتم فشردم و گازش گرفتم.
ضربه ای محکمتر روی باسنم نشوند که کمرم رو بردم بالا و هق زدم.
دستم رو گرفت و محکم برم گردوند سمت خودش و ضربه ای محکم روی شکمم زد که جیغم رفت هوا.
دستش رو روی دهنم گذاشت و ضربه های بعدی رو کمی اروم تر زد.
از شدت درد و گریه سرم گیج میرفت و داشتم بیهوش میشدم.
حالم بد بود و همین باعث میشد حتی نتونم اونطوری که باید تقلا کنم.
بلاخره انگار دستش درد گرفت چون دست از زدنم برداشت و بهم خیره شد.
چشمام نیمه باز بود و حتی به زور نفس میکشیدم.
بدنم سر شده بود و طوری میسوخت که حس میکردم تیکه تیکه شده.
حتی جرعت نداشتم نفس عمیق بکشم تا پوستم کشیده نشه و بیشتر سوز نگیره.
میتونستم حتی از لای هاله اشک لبخند رضایتمندش رو ببینم.
ناله ای کردم و لبامو به هم فشردم که صداش رو کنار گوشم شنیدم.
_هیچ راه فراری نداری.
تا اخر عمرت گیر افتادی.
دستش رو به حالت نوازش وار روی گونه و موهام کشید.
حس انزجار و ترس بهم دست داد.
تاحالا هیچوقت چنین کاری نکرده بود.
کمی ازم فاصله گرفت و نگاهی به پوست سرخ شکمم انداخت و کمربندش رو دوباره دور کمرش بست.
رفت سمت کشو و قرصی از توش خارج کرد و به زور به خوردم دادش.
حتی ابی نداد تا از گلوم بره پایین و از اونجایی که دهنم خشک شده بود نتونستم قورتش بدم و طعم تلخش توی دهنم پخش شد.
کل تنم میلرزید و نفس هام بریده بریده و مقطع بودن.
رفت سمت پاهام و کفشام رو از توشون در اورد و جورابام رو کند.
و بلاخره طولی نکشید که چشمام بسته شد..
2 829
#part78
ابوهادی_حرف دهنتو بفهم!
رفتم سمتش و با صدای بلند تر داد زدم؛
_فکر کردی نمیدونم چرا انقدر روم حساسی و از همه دورم میکنی!؟
اگر به دردت نمیخوردم که زودتر از همه بهم تجاوز میکردی.
من دیگه ازت نمیترسم، هیچ گوهی نمیتونی بخوری!
نمیتونی به هر بهونه ای لختم کنی یا دستمالیم کنی یا کتکم بزنی!
دیگه حق نداری به من دستور بدی یا بخوای دستت رو روم بلند کنی مگه نه خودم تیکه تیکهت میکنم.
اونی که به من نیاز داره تویی!
با هر حرفم صورتش انگار سرخ تر میشد و افزوده شدن خشمش رو به خوبی میدیدم.
خواستم برم سمت در خونه که دستم از پشت کشیده شد و وقتی وادار شدم برگردم عقب یه کشیده محکم خوابید توی گوشم.
از شدت درد و محکم بودنش حس کردم که مغزم افتاد روی زمین.
صداش انقدر بلند بود که گوشم تیر کشید و نتونستم سرم رو بالا نگه دارم و نزدیک بود پرت شم روی زمین.
قبل از اینکه بخوام بیوفتم محکم گرفتم و گوشیم رو از توی جیب شلوارم خارج کرد.
ابوهادی_رو بهت دادم پررو شدی دختره لکاته.
قسم میخورم امشب همینجا تیکه تیکهت میکنم و خیراتت میکنم بین محله.
انقدر محکم گرفته بودم و بد باهام رفتار میکرد که حس میکردم استخونام دارن زیر دستش خورد میشن.
انگار که یه سمت صورتم کاملا سرخ شده و سر شده بود.
قلبم خیلی محکم به سینم میکوبید و مثل همیشه که احساس خطر میکردم دندونام گز گز میکردن.
گوشیم رو گرفت جلوم و با صدای بلند داد زد؛
_همه این هرزه بازیات رو از این ماسماسک یاد میگیری.
کاری میکنم ارزوی همینم به دلت بمونه.
انقدر بلند و محکم حرف میزد که اب دهنش به صورتم پاشیده میشد.
بلاخره دستم رو ول کرد و رفت سمت باغچه و گوشیم رو انداخت توی اب.
رفتم سمتش و با صدای بلند گفتم؛
_مرتیکه روانی مگه دیوانه ای؟
خواستم برم سمت باغچه و گوشی بیچاره داغونم رو از توش در بیارم که موهام رو گرفت و سرم رو بلند کرد.
چهرم رفت توی هم و با بغض بهش خیره شدم.
حالا چشماش سرخ سرخ بود و صورتش از شدت خشم به کبودی میزد.
خم شد سمتم و با صدای بلند گفت؛
_تو مال منی، فهمیدی؟
زندگی تو ذره ای برام مهم نیست و تا وقتی که زندهای و به دردم میخوری باید به حرفم گوش بدی!
اجازه نمیدم با این گستاخ بازیات زحمات این چندسالم رو خراب کنی!
اگر ببینم داری ازم سرپیچی میکنی یا کارایی میکنی که خلاف میلمن خودم میکشمت.
این رو گفت و هولم داد عقب که پام به شلنگ گیر کرد و افتادم تو باغچه.
شلنگ توی هوا چرخید و ابش محکم پاشیده شد بهم.
حالا تموم لباسام گلی و خیس شده بودن و حالم داشت از خودم به هم میخورد.
به چهرش خیره شدم و با صدای بلند گفتم؛
_انقدر کثیف و حال به هم زنی که حتی زن خودتم باهات نمیخوابه.
انقدر حقیری که به کسی که جای نوته رحم نکنی.
حالم ازت به هم میخوره حرومزاده هرزه.
تاحالا هیچوقت جرعت نکرده بودم اینطوری باهاش صحبت کنم.
هیچوقت حتی شجاعت اینکه بهش بگم تو رو هم نداشتم.
اما حالا انقدر عصبی و داغون بودم که برام مهم نباشه اگر همینجا توی اب خفم کنه.
گلوم از شدت داد هایی که زده بودم و بغضم درد میکرد.
مطمئن بودم کل مردم کوچه تاحالا صدام رو شنیدن و همین بهم حس رضایت میداد.
تموم بدنم از شدت خشم و استرس میلرزید و حس میکردم دچار حمله عصبی شدم.
حرفام انگار خیلی عصبانیش کردن، چون برگشت سمتم و با چشمهای ترسناکش بهم خیره شد.
اب دهنم رو قورت دادم و توی خودم جمع شدم که با قدم هایی محکم اومد سمتم.
به خودم لرزیدم و قبل از اینکه بخوام کاری بکنم دستم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد به طوری که پام محکم به لبه باغچه خورد و درد بدی توی بدنم پیچید.
حس میکردم استخون دستم از جاش در رفت.
خیلی محکم کشیدم سمت خونه و گفت؛
_ادمت میکنم!
کاری باهات میکنم که تا یک ماه روت نشه از خونه بری بیرون.
امشب من تورو ادبت میکنم.
میدونستم که با حرفام قبر خودم رو کندم.
میدونستم که هیچ راه فراری نداشتم و حتی ممکن بود زیر دستش بمیرم.
اما با وجود تموم اینا ذره ای برام مهم نبود که چه بلایی قراره سرم بیاد.
انقدر حالم بد بود که حتی به مرگ راضی بودم.
در خونه رو محکم باز کرد که انسه سریع رفت عقب.
باد سرد به بدنم خورد و لرزی توی تنم پیچید.
ابوهادی با صدای بلند داد زد؛
_برو کنار زنیکه احمق.
رفت توی خونه و من رو با وجود کفش های کثیفم کشید تو.
انسه_خاک بر سرم ابرومون رو توی کوچه بردین.
بغضم شکست و سعی کردم بازوم رو از زیر دستش بکشم بیرون اما نتونستم.
رفت سمت راهرو و در اتاق خودش رو باز کرد و پرتم کرد وسط اتاق.
با پرت شدنم روی زمین و کشیده شدن دستام به موکت، صحنه دوازده سالگیم اومد جلوی چشمم.
از اونموقع به بعد تاحالا هیچوقت اینطوری باهام رفتار نشده بود.
حالا حس میکردم که لختم و بدن خیسم توی سرما میلرزه.
درد فرود اومدن چوب رو روی تن خیسم به یاد میوردم.
بغضم شکست و زدم زیر گریه.
انسه_اقا توروخدا ولش کن این بچه دیگه بزرگ شده.
2 829
باد لای درخت پیچید و دیگر، گنجکشکی وجود نداشت تا از سرما بلرزد.
زمستان اخرین مستعمره خود را کشته بود و تا سال های دور دیگر کسی از ان حساب نمیبرد.
2 829
#part77
همیشه همینطور بود، حرفای من کوچکترین تاثیری روی اخلاق و رفتارش نمیزاشت چون میدونست که همشون دروغن.
بلکه این صحبتها و افکار کثیف خودش بود که عصبیش میکرد و باعث میشد باهام بدرفتاری بکنه..
دستش رو به ریشهای شلخته سفیدش کشید و نفس عمیقی گرفت.
از صدای کلفت و مردونه و همینطور نفسهای حال به هم زنش متنفر بودم.
انقدر کم بیرون میرفتم و فقط با ادم هایی مثل خودش تعامل داشتم که فکر میکردم همه مردها همینقدر چندشن.
دوباره برگشت سمت باغچه و مشغول اب دادن به گیاهها شد.
مثل همیشه، اروم و خونسرد.
باعث میشد توی فکر اینکه قراره چه بلایی سرت بیاره دیوونه بشی.
باید هرلحظه منتظر میموندی تا این خونسردیش از بین بره و اون روی وحشی و متجاوزش بالا بیاد.
اب دهنم رو قورت دادم و به باغچه خیره شدم.
سبزی ها دیگه اب لازم نداشتن و تقریبا همه جا پر شده بود.
ابوهادی_بیا جلو.
نفس عمیقی کشیدم و اخمام رفت توی هم.
با اینکه همچنان نگران بودم اما سعی میکردم خودم رو کنترل کنم.
نباید مثل همیشه به هرچی که میگفت عمل میکردم.
باید نشونش میدادم که همه چیز رو میدونم.
باید بهش میفهموندم اونی که این وسط به کس دیگه ای نیاز داره من نیستم، بلکه خودشه!
با قدم هایی اروم خودم رو بهش نزدیک کردم که گفت؛
_مارو با اینکه میری خونه دختر رحمان گول میزنی؟
اونکه الان ازدواج کرده و با شوهرش و بچه هاش رفتن اندیمشک.
معلوم نیست با کدوم بی سروپا یا بی سرو پاهایی میری بیرون.
اخمام رفت توی هم و اب دهنم رو قورت دادم که خیلی جدی گفت؛
_پسر هم توشون هست؟
خواستم بگم نه اما یه لحظه تصمیم گرفتم مجبورش کنم با این موضوعات کنار بیاد و بهشون عادت کنه.
_اره.
پشت بهم ایستاده بود، اما میتونستم حدس بزنم تا چه اندازه صورتش سرخ شده.
برگشت سمتم و شلنگ رو انداخت توی باغچه که چون فشارش زیاد بود چندبار چرخید و باعث شد کلی اب به هردومون پاشیده بشه.
کمی رفتم عقب و چهرم رفت توی هم که سر تا پام رو از نظر گذروند.
ابوهادی_چرا تو باید با یه پسر دوست باشی!؟
صداش میلرزید و حالا خش دار شده بود.
رگهای صورت و گردنش کمی نمایانتر شده بودن و این به این دلیل بود که مدام دندوناش رو به هم فشار میداد.
میدونستم که نباید این حرف رو میزدم و همین الانشم کلی برای خودم دردسر ساخته بودم پس گفتم؛
_دوست من نیست.
و ناخوداگاه لحظه اسنیف از جلوی چشمام گذشت.
انگار متوجه دزدیدن نگاهم شد چون لبهاش رو به هم فشرد و بازوم رو خیلی محکم گرفت.
کمی بهم نزدیکتر شد که تونستم بوی عطر حال به هم زنش رو حس کنم.
از شدت خشم و عصبانیت کلی گرما ازش ساطع میشد.
مثل یه اتیش میموند و همین که دستم رو گرفت انگار بنزین روش پاشیده شد چون کنترل خودش رو از دست داد و با صدای بلند گفت؛
_پس چیه؟
میخوای خراب بازیاتو بهشون نشون بدی؟
دستم رو بیشتر فشرد که چهرم رفت توی هم و به زور گفتم؛
_دستمو ول کن!
میتونستم حرکات اب رو زیر کفشام حس کنم.
ابوهادی_میخوای از اعتماد من سواستفاده کنی و شبا همخوابهی مردای دیگه بشی!؟
حرفش باعث شد از وجود خودم چندشم بشه.
طوری کلماتش رو ادا میکرد که حس میکردم واقعا گناهکارم و چنین کاری کردم.
نفس هاش عمیق تر و صداش ترسناک تر شد و دستش رو کشید بالا و با حرص غرید؛
_کجاهاتو لمس کردن تاحالا؟
حرفاش به قدری ازار دهنده و ناراحت کننده بود که داشت گریم میگرفت.
ابوهادی_بوی اون زن خراب، بوی مادرتو میدی!
دندونام رو به هم فشردم و با حرص گفتم؛
_خفه شو احمق!
صدای پوزخندش رو شنیدم و بعد تونستم دستش رو روی کمرم حس کنم.
دندونام رو به هم فشردم و دستم رو روی دست بزرگ و داغش گذاشتم و درحالی که سعی میکردم جداش کنم گفتم؛
_دست کثیفتو به من نزن!
ابوهادی_چرا؟
چطور مشکل نداری مردای دیگه لمست کنن؟
شکمم به هم میخورد و حالم داشت بد میشد.
به معنای واقعی کلمه داشت ازارم میداد.
حاضر بودم زیر کتکهاش بمیرم اما یه لحظه دیگه هم تحملش نکنم.
ابوهادی_دستشون به کجاهات خورده؟
بغضم رو قورت دادم و به در بسته خونه که سایه انسه از پشتش معلوم بود خیره شدم.
معلوم بود اجازه نداره بیاد بیرون و با این اوصاف دست از فضولی بر نمیداشت.
_دست هیچ مردی به من نخورده!
هولش دادم عقب و گفتم؛
_دستای کثیفتو به من نزن!
دستش خیلی سریع روی سینم نشست و غرید؛
_اینجا چی؟
با این کارش سر جام خشک شدم و برق از کلهم پرید.
دستش رو برد پایین تر و گفت؛
_هنوز دختری یا اونم تقدیمشون کردی؟
بدنم شل شده بود و از شدت انزجار سرم داشت گیج میرفت.
دستش لای پام نشست که بغضم ترکید و با تموم زورم هولش دادم عقب و داد زدم؛
_مطمئن باش هیچکس تاحالا به اندازه دستای کثیف تو من رو لمس نکرده.
از سن یا ابروت خجالت نمیکشی که به هر بهونه ای به من دست میزنی حرومزاده متجاوز؟
اشکم رو پاک کردم و با صدای بلند تر گفتم؛
_فکر کردی نمیدونم من رو برای چی نگه داشتی!؟
فکر کردی نمیدونم ازم سواستفاده میکنی؟
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
