en
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Open in Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Show more
2 834
Subscribers
-324 hours
-67 days
-6630 days
Posts Archive
photo content
+1

photo content
+1

من روزنامه روزهای بی‌خبری‌ات نیستم که با یک لیوان کاغذی اسپرسو بگیری، قبل از رسیدن اتوبست بخوانی و گوشه‌ای روی اسفالت بلند شده از گرمای تابستان بگذاری تا با تمام دروغ‌های در قالب نظم بی محتوایش به جهنم برود و بسوزد. من شعرم، تکه به تکه و منسجم، و هر قسمت از من رویایی را کامل میکند که تمام فکر تو از درک هستی‌اش عاجز است. مرا با تک به تک امواج صدایت تکرار کن و حتی پژواک بی نقصم را گوش بده مرا به خاطر بسپار و برای تک به تک روزهای نکبت بار بی معنی زندگی بدون هنرت از بر شو. چرا که شعر تمام نخواهد شد و من تا ابد در رگ‌های تو در رقص‌ام. این تمام اوازیست که سالها در نسخی تکرارش بودی.

photo content
+1

4_5787234003455054816.mp36.98 MB

من خدایی بودم که نه بنده میخواستم و نه بندگی، نه خالص بودم و نه کسی میبایست خلوص را بر درگاهم روا میداشت. من تمام ان اسمان تاریک گرگ و میش بودم که حتی نمیدانست معبود و الله چیست. من گیاهان بدون دین و ایمانی بودم، سجده زده بر خاکی که سلول به سلول پوست ادمی میشد. من بادی بودم بیدار بر تمام اتش‌گاه‌هایی که هیچ‌گاه نباید میخوابیدند، تا دل بیم نااگاهی جان تازه نگیرد. من الهه‌ای بودم که خدارا طور دیگری بلد بود. از دل تمام نبایدهای ممنوع.

photo content

هرجا حس کردی وجود نداری و همه چیز یه فیلم و نمایش برنامه ریزی شدست، دقیقا باید بیشتر به دلیل بودنت پی ببری. تو اینجایی تا حس کنی، حتی نبودن رو. و این یعنی زندگی.

من رو تنها بذار و تا سه بشمار. حالا همه جا همرنگ چشمات، سیاست.

به من بگو، مرگ را با کدام تو بنویسم؟

She said yes.🛐

دروغ 13؟ سلام به همگی.

Shervin_Hajiaghapour_Engheza.mp34.43 MB

تورو نیاز دارمت، از اعماق خاموش ترین نقطه وجودم که هیچوقت ازش اگاه نبودم.

photo content
+1

photo content

که من تمام عمرم دنبال معنی زندگی گشتم.

#part172 لبخند کجی روی لبم نشست و سرتا پاش رو از نظر گذروندم. ابروهای نسبتا پری داشت که به طرز مرتبی اصلاح شده بودن و اینجور وقتا که لبخند میزد و از پایین نگاهم میکرد چشماش خمار تر بنظر میومد. در کل، چهره گیرایی داشت و اخلاقشم جالب بود. اما بعضی از رفتارهاش، این که محدودیتی برای حرفاش نمیزاشت و با هرکی هرجوری که میخواست رفتار میکرد اکثر خوبی‌هایی که داشت رو خنثی میکرد. البته که این رفتارش فقط به ضرر خودش بود. اینکه متعلق به همه باشی باعث میشه در اخر تنها بمونی و هیچ‌کس وجود نداشته باشه تا بخواد صادقانه کنارت بودن رو ادامه بده. _خیلی به خودت مطمئنی. لب‌هاش رو به نشونه نمیدونم چین داد و نگاهش رو ازم گرفت. میدونستم که حرفاش شوخین و خداروشکر من جز اون دسته از ادمایی نبودم که بخواد باهاشون به طور جدی لاس بزنه. اصلا چیزی بهش نشون نداده بودم که به خودش اجازه بده همچین کاری کنه. بلاخره نوبتم رسید و وارد اتاق ازمایش شدم. فکر میکردم با وجود همراه مشکل داشته باشن اما تذکری در این مورد داده نشد و درکمال ارامش روی صندلی نشستم. پرستار چندتا سوال پرسید و بعد بندی دور دستم بست و مشغول خون گرفتن شد. من از امپول و خون دادن نمیترسیدم، اما چون کم خون بودم همیشه بعد از ازمایش سرگیجه میگرفتم و اینبار از بقیه دفعات مستثنی نبود. نگاهم که به سرنگ پر از خون قرمز افتاد سرم گیج رفت و به زور چشمام رو بستم. حالا میتونستم صدای غزل رو از فاصله‌ای خیلی دور بشنوم که میگفت؛ _به نظرت مرد؟ صدای پرستار از اون هم دور تر بود و انگار از ته چاه میومد.. ... غزل؛ نگاهم رو به چهره سفید و بی رنگ و روش دوختم. میدونستم که جای نگرانی نیست و بعد از اینکه یه چیز شیرین خورد حالش بهتر میشه اما بازهم حس بدی داشتم. وقتی که بچه بودم همیشه این اتفاق برام میوفتاد چون ابوهادی مدام ازم خون میگرفت و یکبار مقدار خونی که ازم کشیدن انقدر زیاد بود که برای چند ساعت بیهوش بودم. شاید هم خودشون بهم قرصی چیزی داده بودن تا بخوابم. در هر صورت همیشه از خون بدم میومد، چه خون حیوانات باشه و چه خودم و ادم‌های دیگه. قبل از اینکه فکر کردن به گذشته حالم رو بدتر کنه به پیشنهاد پرستار رفتم سمتش تا کمکش کنم روی تختی که کنار در اتاقک وجود داشت دراز بکشه. اب دهنم رو قورت دادم و بهش نزدیک شدم. دستش رو روی دسته صندلی تکیه داده بود و سرش روی بازوش قرار داشت و چشماش بسته بود. دستم رو دور بازوش حلقه کردم که تونستم گرمای پوستش رو حس کنم. درحالی که همچنان میتونستم رنگ قرمز خون رو توی ذهنم تصور کنم به زور گفتم؛ _بلند شو اینجا نمیر. و دستش رو کشیدم. انگار متوجه حرفم شد چون به سختی ایستاد که هدایتش کردم سمت تخت سفید گوشه اتاق. با وجود اینکه ورزش میکرد اما کاملا ظریف بود. میتونستم خیلی راحت دستم رو دور کمرش بندازم. موهای موج دارش حالا توی صورتش ریخته بود و با قدم‌های ارومی که برمیداشت تکون میخوردن. کج راه میرفت و معلوم بود که نمیتونه تعادل خودش رو حفظ کنه به طوری که اگر ولش میکردم با مغز میرفت توی زمین. حالا از اینهمه نزدیکی احساس عحیبی داشتم، تاحالا توی این فاصله کم ازش نبودم. به طوری که حالا کاملا توی بغلم بود و میتونستم وجودش رو حس کنم. نمیدونستم ضربان قلبم به خاطر استرس دیدن خون بود و یا اینهمه نزدیکی به اراز. بلاخره روی تخت دراز کشید و چهرش توی هم فرو رفت. ابروهای نه چندان پرش رو کشید توی هم و لب‌های نازکش رو به هم فشرد. نمیدونم چرا اما احساس میکردم لب‌هاش زیادی گرم و نرم و خوش طعمن و بوسیدنش میتونه کاملا لذت بخش باشه. پوستش صاف بود و انگار وادارم میکرد انگشتم رو بکشم روش و لمسش کنم، یا حتی زبونم رو. وقتی اب دهنش رو قورت میداد گلوش بالا پایین میشد و حس میکردم میتونم گرمای گردنش رو حس کنم. احتمالا اون دوتا گردنبند فلزی و زنجیری دور گردنش تا چند دقیقه دیگه ذوب میشدن. دستاش اما سرد بود و از لمس نوک انگشتاش که چند ثانیه پیش رخ داده بود حس یخ بستن و انجماد گرفتم. خبری از پرستار نبود، با این اوصاف پرده سبز رنگ رو کشیدم که فضای اتاقک تاریک تر شد. سرم رو کج کردم و لبم رو با زبونم تر کردم. انگشتم رو اروم روی پوست گرم بازوش کشیدم. خداروشکر انگار حس کردن براش سخت بود. از فرصت استفاده کردم و درحالی که از استرس داشتم میمردم و قلبم به شدت میزد انگشتم رو به حالت نوازش وار روی پوست صورتش کشیدم. همونطور که انتظارشو داشتم، لطیف بود و میتونستم برجستگی چندتا جوش خیلی کوچیک و بی رنگ رو روش حس کنم. لبخندی روی لبم نشست و اب دهنم رو قورت دادم. حالا کم کم استرسم بیشتر میشد چون هنوز چشماش بسته بود. شاید باید میرفتم و چیز شیرینی براش میگرفتم؟ اما من که پول نداشتم. نفس لرزونم رو فوت کردم بیرون و انگشت اشارم رو اروم روی لبش کشیدم که چشماش یهو باز شد.

دوست داشتن یعنی؛ احمق بودن و باور کردن.